1538- احوالات

ب خیلی خیلی دیر خو دم.صبح هم ساعت 6:30 بیدار شدم و تخم مرغ ابپز و صبحانه اماده و خودم هم لباس پوشیده منتظر همکار نشستم.به گوشیش زنگ زدم در دسترس نبود.به ب زنگ زدم خاموش بود.مجبور شدم به س زنگ بزنم که رد تماس زد.بدوبدو همکار بهم زنگ زد و خواب مونده بود:|بالا ه اومد دنبال من و رفتیم.توی راه پر از بغض بودم.سعی می خوب باشم اما هم خوابم میومد هم حال جسمیم خوب نبود هم حال روحیم بد بود..جاتون خالی رسیدیم و صبحونه خوردیم و کمی گپ زدیم (قرار صبحونه بین همکارها بود) خیلی خیلی خوب بود.از یک سری صحبتها و تجربه ها استفاده و در نهایت همکار کشیدم یک گوشه و شروع براش حرف زدن..چندبار بغضی شدم و خیلی خیلی خودمو کنترل ...سعی داشت ارومم کنه و سعی کرد و تقریبا شدم اما از درون اتیش بودم...عصبانی و ناخوب بودم..اینجور وقتها بیشتر از خودم کلافه میشم و شاکی تا ی دیگه...بعد هم برگشتیم سمت خونه که توی راه اینقدر همکار مس ه بازی دراورد ه بخندیم و خوب بود...منو گذاشت ا برسونه و یک گوشه ایستاد و حرف زد و باز یک سری چیزهایی من تازه اونجا متوجه شدم که میخواستم خودمو بزنم که این حرفها و این کارها یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ادم از غریبه این حرکات و حرفها رو ببینه و بشنوه اینقدر اسیب نمیبینه تا اینکه از خودی بشنوه!وقتی رسیدم خونه دو تا ژلوفن انداختم بالا و خو دم و توی خواب حس اذیت شدم و بعد هم بیدارشدم و کمی ویس های خوب گوش دادم و الان هم میخوام بیشتر استراحت کنم از نظر ذهنی و جسمی که بتونم س ا بمونم...پا هرجایی گذاشتم یک عده از شدت حسادت کارهایی در حدی که خواستن منو حذف کنند یا اذیت کنند..خصلت من اینه ..از هر ی بپرسین ا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه 1538- احوالات
  • کلمات کلیدی خیلی ,چیزی ,باشه ,بزنم ,خونه ,حرفها ,خیلی خیلی ,موضوعی باشه

آخرین جستجو ها