یادداشت شماره بیست و چهار : تولد

امسال قبل از تولدم حس خوبی نداشتم.حس پوچی ، حس بدشانسی ، حس منزوی شدن ، حس حقارت و کلی احساسات منفی دیگه همراهم بود.اون روز من و خواهرم شادی (که ترم اول دانشجوی تربیت معلم اصفهان هست و سه روزی هست که از اصفهان برگشته به شیراز ) و صادق پسرعمم و همسرش ریحانه رفتیم که مثلا ید کنیم.آ ش هم چیز خاصی ن یدیم و رفتیم سمت خونه صادق اینا.سر کوچشون پارک کردیم و شادی و ریحانه رفتن خونه و من و صادق رفتیم میوه فروشی و ی که یه کم ید کنیم. وارد خونشون که شدم اول همه چیز تاریک بود و سکوت هم بود اما یهو با صدای بوووم چند تا فشفشه روشن شد و .... توللللدت مُ.....باااااا....رَک... خیلی خوشحال شدم اصلا انتظارشو نداشتم.اون شب ۱۳ آبان بود و من تولدم ۱۴ آبان بود.خودمونیما یهو خیلی بزرگ شدم.۲۵ سالگیم رو با شمع دود و رفتم توی ۲۶ سالگی.به نظر خودم خیلی با گذشته هام فرق مخصوصا بعد از خدمت...بگذریم... اون شب چهار نفری کلی ع گرفتیم و یدیم و کیک خوردیم و خوش گذروندیم... واقعا بهترین دوستای زندگیم صادق و ریحانه هستن.کل دوران خدمتم که هر روز مزاحمشون بودم.چون اون موقع خونه خودمون بوشهر بود و خونه صادق اینا شیراز و محل خدمتم هم که شیراز... من و صادق از وقتی خیلی بچه بودیم بهترین دوستای هم بودیم.باور نمیکنید واسه اینکه چند ساعت توی بچگی با هم باشیم چه کارایی که نمیکردیم .صادق از من یک سال و نیم کوچیکتره ولی خوب قیافه مردونه تر و بزرگ تری داره.شاید بعدا یکی دو تا ع تولدم رو گذاشتم. فعلا لپ تاپم اب شده و احتمالا کلی ج روی دستم بذاره.برآورد خودم حدود ۴۵۰ تومنه. خیلی امید دارم توی ۲۶ سالگیم اتفاقایی که منتظرشون هستم بیفته.احساسم بهم می ...

اطلاعات