یادداشت شماره بیست و سه : کارگری

رفتم عسلویه.اونجا به چند تا از دوستام سر زدم.دقیقا نمیدونستم واسه چی رفتم ولی زده بودم به سیم آ .حاضر بودم همه کار کنم.یکی از دوستام شماره یه بنده خ رو بهم داد و رفتم پیشش.بهش گفتم هر کاری باشه میکنم.بهم گفت یه پروژه چهل روزه قراره توی پتروشیمی زاگرس انجام بشه.میتونم اونجا به عنوان کارگر ساده اسمتو بنویسم.گفتم دستت درد نکنه خیلی هم خوبه.یه لباس کار و کفش ایمنی و دستکش و عینک ایمنی و چند تا ماسک سفید و یه کمربند کار در ارتفاع بهم دادن و به یه کارگر که از چند روز قبل توی پروژه کار میکرد زنگ زدن که بیاد و من رو ببره سر پروژه.چشمتون روز بد نبینه رفتیم بالای یه برج بلند با ۱۰۰ تا پله ف ی بلند و وحشتناک.اسمش cooling tower یا برج خنک کننده بود.یه طرف برج داربست بسته بودن و کارگرا داشتن با پیکور بتن اون قسمت رو ت یب می .واقعا فکر نمی اینقدر سخت باشه.ماسک و کلاه و کمربند و دیگر وسایل ضروری رو پوشیدم و از داربست یه خورده رفتم پایین و روی داربست که یه تخته هم روش بود ایستادم و با پیکور شروع به ت یب.پیکور وسیله ای برقی هست که یه میله داره و با فشار دادن به زمین یا دیوار شروع به زدن ضربه به دیوار و طبق قانون سوم نیوتن زدن ضربه به بدن شخص کارگر میکنه.ساعت کاری از ۷ صبح شروع میشد و تا ۷ شب ادامه داشت.اینقدر دو سه روز اول خاک و سیمان رفت توی گوش و بینی و حلقم که واقعا داشتم نابود میشدم ولی دیگه عادت .عادت به گرما و شرجی و آفتاب وحشتناک.عادت به اینکه با دستای خاکی میان وعده و میوه بخورم.عادت به زود خو دن و زود بیدار شدن.یه جورایی شدم آدم آهنی که فقط کار میکنه و میخوره و شب یه و لباس شستن و بعدش هم خواب تا صبح فردا ...

اطلاعات