همه ی هستی باران

در زمانی که زمین خشک و  عطش جانکاه است آب هم نیست اگر هست درون چاه است زنده ماندست شقایق، به امید باران آنقدر مست که گویی خبری در راه است   ای همه هستی باران برگرد چشم نرگس به شقایق نگران است بیا   در منا خون عزیزان خدا ریخته شد بر سر دار نمر غصه برآویخته شد آب شد شمع دل مادر و کودک به یمن ندید و نشنید آنچه که افروخته شد   شهر مکه شده جولانگه کوران و کران دجال کنون پیر مغان است بیا   حوزه ی علمیه ی قم که قوی هست و عزیز لیک بهجت ترشان راه نمی داند نیز این همه شیخ ولی در دلم آرامش نیست چون ندارند سرانگشت شما علم تمیز   بعدتان نشناسد می ناب از دوشاب تا زمیخانه و می نام و نشان است بیا   عارفی وصل شما در دل فریاد بدید انتظار فرج از نیمه ی داد کشید سالها می گذرد حادثه ها می آید رفت آن شاعر این شعر، فرج را نچشید   پیر شد عاشقتان در غم ایام فراق تا که این مسلم دل پیر جوان است بیا

اطلاعات

آخرین جستجو ها