جستجوی عبارت ادواردز رسید خودش چشمانش نداشت جرات نداشت قرار گرفت یعنی خانوم استون ادواردز اسلحه


آغاز یک پایان 6 نوشته مهدی اصغ ور - بله...منظورم همون مرد جوانی بود که کل روز من رو تحت نظر داشت...مگه اون از افراد شما نبود؟ گویی ادواردز داشت با خودش حرف می زد: پس سرو کله اش پیدا شده...انتظار نداشتم به این سرعت دست به کار بشه... دست برد در جیب بغل کتش و کلتش را از آن خارج کرد و شروع کرد به بستن صدا خفه کن روی آن : ی از آدن شما به اینجا خبر دارد؟ ی تعقیبتان نکرده؟ کتی که با حیرت حرکات ادواردز را دنبال می کرد، پاسخ داد: خودتان گفتید که با هیچ در این مورد حرفی نزنم... در این هنگام ادواردز اسلحه اش را به سمت کتی نشانه رفت. کتی از ترس چند گام به عقب رفت و غفلتا روی زمین در غلطید: چرا شما اینکارو می کنید؟ من که خطری برای شما ندارم... - متاسفم خانوم استون...شما در جریان مسائل محرمانه ای قرار گرفته اید...برادرتون هم همین اشتباه رو مرتکب شد... - یعنی می خواید بگید... - خیلی پیچیده اش نکنید خانوم...هرچیزی در این دنیا سلسله مراتبی داره که باید رعایت بشه...بدون شک هیچ دلش نمی خواد ی از کارهای محرمانه اش اطلاعی پیدا کنه... - اما بدون من شما دستتون به اون فلش نمی رسه... - ما هیچ علاقه ای به اون فلش نداریم تا زمانی که اطلاعات داخلش به دست ی نیفته...فعلا هم که جاش کاملا امنه... - اما شما نمی تونید این کار رو ید... کتی تازه می فهمید در چه تله ای گرفتار شده است. به نظر می رسید هیچ راه فراری ندارد. ادواردز او را به این نقطه پرت کشانده بود تا به راحتی سر به نیستش کند. برایش دردناک بود که فردا جسدش یا در کف آبهای لنگرگاه خوراک ماهی ها خواهد شد و یا در لجن های کثیف ترین بخش شهر پیدا خواهد شد. ادواردز اسلحه اش را بالا آورد.کتی چشمانش را بست. صدای خفیفی از اسلحه برخواست. کتی چشمانش را باز کرد. احساس درد نمی کرد. آیا نمی بایست درد داشته باشد؟ یعنی تیر ادواردز به خطا رفته بود؟ ادواردز شروع کرد به تلوتلو خوردن. چند گام به جلو برداشت و اگر کتی از جلوی او کنار نرفته بود، بدون شک روی او سقوط می کرد. کتی اصلا نمی فهمید در اطرافش چه می گذرد. بدن تنومند ادواردز با زمین برخورد کرد و تازه در این زمان بود که کتی توانست سوراخ گلوله ای را که در پشتش جای گرفته بود، ببیند. صدای قدم های شتابان از انتهای مسیر شنیده شد و متعاقب آن سایه مردی بالای سر کتی قرار گرفت. کتی حتی جرات نداشت سرش را بلند کند. اما صدای مرد عاری از هرگونه تهدیدی به نظر می رسید: خانوم استون! خواهش می کنم بلند شید...وقت زیادی نداریم....باید هرچه زودتر اینجا رو ترک کنیم... لحن صدایش محکم و آمرانه بود. گویی گوینده ش عادت نداشت از ی خواهش کند. کتی سرش را بلند کرد و تازه در آن زمان بود که مردی را بالای سر خود دید که کلاه لبه دار بر سر گذاشته و جلوی بینی و دهانش را با دستمالی پوشانده بود.تنها چشمانش از فراز دستمال دیده می شد. چشمانی که کتی حتی جرات نداشت در آنها نگاه کند. پس ادواردز حق داشت او را نشناسد. اما اگر او از افراد ادواردز نبود پس از چه ی دستور می گرفت. اما با این حال در آن لحظه اینطور به نظر می رسید که بهترین تصمیم رفتن به دنبال او باشد. کتی کاملا سردرگم به نظر می رسید. چند ثانیه قبل فدرالی که تصور می کرد می تواند بهش اعتماد کند، می خواست اور ا به قتل برساند و حالا او داشت در کنار مردی قدم می زد که یکبار جانش را نجات داده بود. مرد خودش پشت فرمان قرار گرفت و اتومبیل را به حرکت در آورد. کتی اندکی گلویش را صاف کرد و پرسید: می تونم بپرسم شما کی هستید؟ مرد بدون اینکه چشم از جاده بردارد، پاسخ داد: برای شما چه تفاوتی دارد؟ در حال حاضر می توانید اسم من را بگذارید فرشته نجات...چون اگر فقط یک دقیقه دیرتر رسیده بودم الان این شما بودید که جای ادواردز روی سنگفرش های خیابان دراز کشیده بودید... - بله در واقع حق با شماست و من یک تشکر به شما بد ارم... - نیازی به تشکر نیست من وظیفه ام را انجام دادم... - وظیفه؟ - بله، درست شنیدید... - یعنی شما اینجا هستید تا از من محافظت کنید؟ - از شما و از چیزی که امروز به دستتان رسید... چیزی بود که کتی از تعجب فریاد بزند. او تصور می کرد که فقط خودش از رسیدن آن بسته پستی اطلاع دارد اما حالا می دید که کم نیستند افرادی که از آن اطلاع دارند معهذا تصمیم گرفت سرسختی ب ج دهد: من متوجه منظور شما نمی شم...هر روز چیزهای زیادی به دست من میرسه...نتایج امتحانی دانشجویان...دسته گل های احمقانه از مر که می خوان با من بیرون برن... اما نگاه تیز و خشمناک مرد باعث شد، او از ادامه دادن حرفش منصرف شود. کتی با خودش فکر کرد: پس او هم در واقع برای گرفتن اون فلش اطلاعات اومده...احتمالا به محض اینکه دستش به اون اطلاعات برسه، براحتی سرم رو زیر آب میکنه... آنقدر غرق در تفکراتش بود که متوجه نشد به مقصد رسیده اند. مرد اتومبیل را در برابر منزل او متوقف کرد و آن را خاموش کرد.

آغاز یک پایان 5 نوشته مهدی اصغ ور ساعت از هشت شب گذشته بود که تا ی او را در برابر محوطه چمن کاری شده منزلش پیاده کرد. در نگاه اول هیچ چیز مشکوکی دیده نمی شد. با احتیاط به درب خانه نزدیک شد و در حالیکه همه حواسش متوحه پشت سرش بود، کلید را وارد قفل کرد و چرخاند. اما به محض ورود به خانه از دیدن آن چه پیش رویش قرار گرفته بود، صیحه کوتاهی کشید. تمامی اثاثیه خانه بهم ریخته بود. روکش مبل ها شده بود، قفسه ها و کمدها تخلیه شده بود و محتویات آن روی زمین ریخته شده بود. هنوز چند گام جلو نرفته بود که پایش به چیزی گیر کرد و محکم روی زمین افتاد. خوب که توجه کرد دید جسم نیمه جان " رودی" روت وایلر درشت هیکل خانوادگی شان است که روی زمین افتاده. اول فکر کرد او را کشته اند اما چون دید که آرام نفس می کشد، فهمید که بیهوش شده و خیالش اندکی راحت شد. اما چیزی که باعث شده بود بیش از هر چیزی وحشت کند این بود که آنها در جستجوی چیزی که شک نداشت همان فلش اطلاعات می باشد، خانه اش را زیر و رو کرده بودند و ممکن بود دوباره برگردند. آنقدر وحشت زده شده بود که به سرعت کارتی را که ادواردز به او داده بود، برداشت و با او تماس گرفت. بعد از چند بوق آزاد که در آن لحظه برای کتی ناخوش آیند ترین صدای دنیا به نظر می آمد، صدای خسته و گرفته ادواردز از آن سوی خط شنیده شد: فدرال ادرواردز... - ادواردز! من استون هستم...کاترین استون... گویی شنیدن نام استون باعث شد حواس ادواردز سرجایش برگردد چون با عجله پرسید: هان خانوم استون! اتفاقی افتاده؟ - من باید هر چه زودتر شمار و ببینم... - آروم باشید و بگید ببینم چی شده... - فکر می کنم حق با شما بود...یعنی مطمئنم... - در مورد چی دارید صحبت می کنید خانوم؟ - فکر می کنم جون من در خطر باشه... - و چی باعث شده اینطور فکر کنید؟ - اونها اینجا بودند...توی خونه من! همه چی رو بهم ریختن...من می دونم اونها دنبال چی بودند...باید زودتر بهتون خبر می دادم... سکوتی اندک برقرار شد که باعث شد کتی فکر کند ادواردز گوشی را قطع کرده و پرسید: ادواردز؟ ادواردز پاسخ داد: بسیار خب خانوم استون...خونسردی خودتون رو حفظ کنید...همین الان بیاید به این آدرس که بهتون می دم...با اتومبیل شخصیتون بیاید...تا ی نگیرید...و تا حد امکان آروم و مخفیانه...فکر می کنم حالا دیگه کاملا معنی حرفهای منو می فهمید... کتی آب دهانش را فرو خورد و پاسخ داد: بله آقا کاملا... - بسیار خب پس تا نیم ساعت دیگه بیاید به این آدرس... آدرسی که ادواردز به او داده بود، مربوط می شد به یکی از محلات پرت پایین شهر درست در کنار لنگرگاه. بیش از پنج دقیقه می شد که به محل مورد نظر رسیده بود اما خبری از ادواردز نبود. سعی کرد برای پنهان ترسش سوت بزند اما لبانش حس خشک شده بود. در این هنگام صدای برخورد چیزی با شیشه ماشین او را به خود آورد و متعاقب آن شبحی که پشت شیشه قرار داشت، باعث شد ناخودآگاه از ترس فریاد بزند. ادواردز بود که بیرون ماشین ایستاده بود. دستش را روی بینی اش گذاشت و او را به سکوت دعوت کرد. کتی شیشه اتومبیل را پایین کشید. - شما واقعا منو ترسوندید... - خب من اینجا هستم خانوم...نگران نباشید... و در حالیکه درب ماشین را باز می کرد تا او پیاده شود، گفت: کمی قدم می زنیم...حالا بگویید ببینم موضوع از چه قراره... - راستش من امروز یه بسته دریافت ... - بسته؟ - بله...یه بسته از اکوادور... چشمان ادواردز آشکارا درخشید اما چیزی نگفت و اجازه داد کتی صحبتش را دنبال کند: اون بسته رو به آدرس دانشکده پست کرده بودند...بسته از طرف رابرت بود... - بازش کردید؟ - بله...توش چیز زیادی نبود...یک سی دی و یک فلش... - خب؟ - سی دی محتوی یه از رابرت بود که خطاب به من گرفته شده بود... - اون چی گفت؟ - چیز زیادی نگفت...فقط اینکه در دردسر بزرگی افتاده و ممکنه جونش رو از دست بده...و ازم خواست اطلاعاتی رو که درون یه فلش برای من فرستاده در جای امنی مخفی کنم تا شخصی برای گرفتنش به من مراجعه کنه... - کدوم شخص؟ - چیزی در این مورد نگفت... - اون چطور باید با شما تماس بگیره... - در این مورد هم چیزی نگفت... مشخص بود که ادواردز ناامید شده. - فلش رو چکار کردید؟ - یه صندوق امانات توی بانک امپایر استیت اجاره ...امن تری جایی بود که به ذهنم رسید... - در مورد ماجرای امروز با ی صحبت کردید؟ - نه ابدا...گرچه از اینکه شما شخصی رو برای حفاظت از من کرده بودید، واقعا خوشحال شدم... - ما؟

روزى بود روزگارى نداشت /جنگلى بود که درختى نداشت /شکارچى بود که تفنگى نداشت /یک روز این شکارچى با تفنگى که فشنگ نداشت /آهویى را شکار کرد که سر نداشت /انداختش در کیسه اى که ته نداشت /این شعر شاعرى بود که اسم نداشت /گرچه این شعر ما سر وته نداشت /ولى ارزش سرکار گذاشتن تو یکى رو داشت

کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کــــاش برگ آ تقویم عشق خبر از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت کاش میشد عشق را تفسیر کرد دست و پای عشق را زنجیر کرد

شعرم چه جای نقد...که نوری اگر نداشت!= یا اینکه داشت، خیلی ظهوری اگر نداشت! اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر غروری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = اصلا چه خوب بود تنوری اگر نداشت آن روز داغ واقعه بر اتفاق سرخ = دیگر چه می گذشت صبوری اگر نداشت! بر حال شعر ده گرفتن که خوب نیست = تنها به این دلیل که شوری اگر نداشت. قاسم نعیمی

شعرم چه جای عیب...که نوری اگر نداشت!= یا اینکه داشت، خیلی ظهوری اگر نداشت! اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر غروری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = اصلا چه خوب بود تنوری اگر نداشت آن روز داغ واقعه بر اتفاق سرخ = دیگر چه می گذشت صبوری اگر نداشت! بر حال شعر ده گرفتن که خوب نیست = تنها به این دلیل که شوری اگر نداشت. قاسم نعیمی

شعرم چه جای عیب...که نوری اگر نداشت!= یا اینکه داشت، خیلی ظهوری اگر نداشت! اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر غروری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = دیگر چه خوب بود تنوری اگر نداشت آن روز داغ واقعه بر اتفاق سرخ = اصلا چه می گذشت صبوری اگر نداشت! بر حال زار ده گرفتن که خوب نیست = تنها به این دلیل که شوری اگر نداشت. قاسم نعیمی

مشتی چرا سروده ی تو رنگ بو نداشت میلی برای همدلی و گفتگو نداشت دیدی که وزن شعر تو را باد برده بود در پیش چشم اهل ادب آبرو نداشت از صنعت کنایه که بی بهره مانده بود حرفی برای مردم ما در گلو نداشت از استعاره بهره کافی نبرده بود باور نمی کنی غزلت خلق و خو نداشت ایهام را به جای هلو نوش جان نمود با این بهانه ها که فلانی هلو نداشت پایان شعر که بوی تخلص ندیده بود دیدم که میل رخنه ی در رنگ مو نداشت شاعر ز ترس پرسش ما ضجه می کشید یک لحظه قصد خوردن تخم کدو نداشت لب تشنه در کناره ی دریا نشسته بود با اینکه میل خوردن آب سبو نداشت شرمنده شد ازین همه اصرار بی خودی زیرا که واقعا غزلش رنگ و بو نداشت

جادوی چشم های تو را هر غزل نداشت اینگونه طرز دیدنت ع العمل نداشت تصویر من برای تو امشب مجسم است یک عاشقی که دست گلی در بغل نداشت اصلا برای تو قدمی برنداشت هیچ مردی که در حدود توانش عمل نداشت مردی که ساده از همه جا دل بریده بود حتی دلیل ساده ولی مستدل نداشت حالا شبیه خاطره های قدیمی است انگار او اجل... نه! که حتی ازل نداشت علی رضا رحمانی

دیدی که یار جز سر جور وستم نداشت، بش ت عهد واز غم ماهیچ غم نداشت. یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم، افکند وکشت وعزت صید حرم نداشت. برمن جفازبخت من آمد وگرنه یار، حاشا که رسم لطف وطریق کرم نداشت. بااینهمه هرآنکه نه خواری کشید از او، هرجاکه رفت هیچ ش محترم نداشت. ساقی بیار باده وبا مدعی بگوی، انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت. هر راهروکه ره به حریم درش نبرد، مسکین برید وادی وره در حرم نداشت. حافظ ببر توگوی فصاحت که مدعی، هیچش هنر نبود وخبرنیز هم نداشت. همین الان دیوان حافظ رو باز ،این غزل اومدوبه دلم نشست.ازاون اومدنا بود که انگار باخودش پیام وحی رو برات آورده!

اصلا عجیب نیست که خورشید کربلا = در آن زوال ظهر که نوری اگر نداشت در روضه های سرخ تو این شعر خسته ام = آقا ببخش...! اینکه حضوری اگر نداشت تا سمت بیکرانه که این رود بیقرار = تقصیر آب نیست عبوری اگر نداشت این شهر نامه های گنگ...شهر مرده ها = راستی چه خوب بود تنوری اگر نداشت

هفت سال لعنتی از مرگ اش می گذرد هفت سالی که گاهی فکر می کنم هفتاد سال است گاهی هم مطلقن فراموش میکنم دیگر نیست هفت سال است که نیست اما هر روز با من است آ ین باری که با هم صحبت کردیم از حرف هایش خسته بودم دلم می خواست بازی لیلی و مجنون سال های دیر و دورمان را کنار بگذارد دوست باشیم ...رفیق های جانی قبول نمی کرد میگفت من در همان 18 سالگی درجا زده ام میگفت تو عوض شدی من نه... راست می گفت من خیلی تغییر کرده بودم میگفت اگر نباشی انگیزه ای برای ادامه ندارم گفتم انگیزه یعنی دخترت چندین بار دعوا کردیم بی اعتنایی قهر کرد آشتی کردیم... تا اینکه انتقام اش را از من و تغییری که کرده بودم گرفت اور دوز کرد...لعنتی دو روز قبل از رفتن بدون بازگشت اش برایم ایمیلی زده بود و تکرار کرده بود که اگر قرار است در زندگی اش نقش اول را نداشته باشم زندگی اش را دور می اندازد دور اش انداخت... عصبانی ام خیلی عصبانی ام بعد از گذشت هفت سال هنوز بی حد و اندازه عصبانی ام حق نداشت این قدر با خودش بی رحم باشد حق نداشت مرا تا همیشه داغدار کند حق نداشت خودش را از زندگی بگبرد حق نداشت بمیرد...

در زمان رضا شاه به دلیل کمبود اسلحه، بعضی از پاسبان هایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه، یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار میگیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. ها و شبگردها وقتی متوجه این شدند برای اینکه همدیگر را مطلع کنند به هم می گفتند که طرف «خالی بسته» و منظورشان این بوده که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته و روی همین اصل بود که واژه «خالی بندی» رواج پیدا کرد

ساقی! مِی ای بده که مرا زیر و رو کند بویش ز دور، کارِ هزاران سبو کند داند خدا که خوردن این می چه می کند جامیکه مست می شود، آن که بو کند جامی بده به یادِ رخ مرتضی علی جامیکه زخمهای نهان را رفو کند خندد د به عقل یکاین چنین می ای بگذارد و بهشت آرزو کند زین مِی نخورده، پاک نگشت و نمی شود صدبار دل به زمزم اگر شستشو کند دنیا علی نداشت اگر آبرو نداشت دنیا مدام شُکر چنین آبرو کند خلقت به روی دست، علی را گرفت و گفت دست ی نظیرش اگر هست رو کند با کوثرم چه کار! مرا ساقی اش بس است دل با چه رو از او طلب غیر از او کند با زاهدیکه خواهشِ کوثر کند، بگو بگذارد این تیمّم و قصد وضو کند کامران ستایشگران خورشید / 79 کپی از حوزه.نت

سلام،امروز میخوام درباره اسلحه آلمانیmp40 توضیح بدم. این اسلحه که در دوران جنگ جهانی دوم توسط آلمان نازی مورد استفاده قرار گرفت. طراح این اسلحه هاینریش ولمر که در سال 1938 میلادی این اسلحه را طراحی کرد. این نوع اسلحه انواع متفاوتی دارد: mp36 - mp38 - mp40 - mp40/1 - mp41 اسلحه ام پی چهل و یک درسال 1940 _ 1945 ساخته شد. اسلحه جالبیست 30 گلوله میخورد،نرخ آتشش 500 - 550 گلوله در دقیقه است،محدوده شلیکش 100 - 200 متر است. این اسلحه در جنگ های: ویتنام،جنگجهانی دوم،جنگ سرد،جنگ کره و جنگ داخلی

اگر نصب ویندوز xp در یک درصد خاص همش ارور میده -rom-dvd تعویض شد فایده نداشت dvd ویندوز تعویض شد فایده نداشت کابل ها تعویض شد فایده نداشت نصب در پ ن دیگر انجام شد فایده نداشت با تعویض ram مشکل حل شد البته باس مادربورد 400 بود من رم 333 گذاشتم

جادوی چشم های تو را دختری نداشت جادوی چشم های تو را دیگری نداشت می خواستم وجود تو را شاعری کنم این کار احتیاج به خوش باوری نداشت آتش زدی به زندگیِ مردِ آذری تقویم قبلِ آمدن ات «آذر»ی نداشت در چشم هات معجزه بیداد می کند باید چگونه دعویِ پیغمبری نداشت؟! یک شهر در به در شده است از حضورِ تو یوسف هم اینقَدَر، به خدا مشتری نداشت بر «تختِ» خود بخواب و به «جمشید»ها بگو این مرد قصدِ غارت و اسکندری نداشت وقتی که رفت، جنسِ دلش را شناختم او یک فرشته بود، اگرچه پری نداشت...

گاهی وقتا تحمل یه عالمه درد هم نمیتونه آدم رو تا آ ش ت نگه داره من به این روز فکر می من آدم فراموشکاری هستم ولی هر چیزی رو فراموش نمیکنم گاهی وقتا به امروز فکر می به امروز که میدونستم چه روزیه به درد به اینکه لحظه لحظه هام از استرس پر میشه به اینکه بتونم بی پروا حرف بزنم و بلا ه حرف زدم قبل از تموم شدن این روز من حرفمو زدم ۲-۳ جمله ای که بعد از این همه مدت رنگ درد نداشت این ۲-۳ جمله پر از شجاعت بود پر از بی پروایی پر از خیلی چیزا که حتی نمیدونم چیه احساسات درد دارن ولی بعضیاشون درد ندارن این چند وقت احساسات من درد داشت درد شدیدی که منو وادار به سکوت میکرد ولی امشب درد نداشت امشب شبیه نگاه به یه آسمون روشن بود یه شب روشن امشب احساسات درد نداشت امشب زندگی روشن است امشب شبی روشن است امشب صبح نیست ولی شبی روشن است امشب احساسات درد نداشت "امشب" درد نداشت...

"چشمان بسته" هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد! لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند. ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود. نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد. ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد. خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است! سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش. پریدخت رو به ناهید کرد _این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود _من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم _گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت _خواهش میکنم مامان...من حوصلشونو ندارم...اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم. _یعنی چی... ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد _باشه عزیزم...هر جور که تو راحت باشی خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت _من کِی نوشابه خوردم خسرو؟! _نه واسه خودم ریختم ناهید به خسرو نگاه کرد _تو که لیوانت پُره _عه..راست میگی...حواسم نبود...بیا تو بخور ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت لبخند ریز ناهید یعنی هِی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای... خب دست و پا گم جزئی از عاشقی ست. یک نفر عینکش را در تا ی جا میگذارد یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود یک نفر هم مثل خسرو....دو بار برای خودش نوشابه میریزد! بهترین قسمتِ این حواس پرتی ها آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟! خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش ...زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد... سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست. در حالِ خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت.... _حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟ خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود...! تو که انقدر ساز دوست داری...چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟! ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت _آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت خسرو نگاه از ناهید ید _واسه خودش یا سازش؟ ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد _تا دیروز واسه سازش ....از امروز واسه خودش گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود... _ناهید...؟ ایستاد و دوباره برگشت _دستتو بده من دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید... ناهید جرات باز چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت... خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست..... آ ....خسرو، ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که ناهید ، خسرو را دوست دارد...

.گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد آماده بود از سر خود وا کند مرا قامت نبسته دستِ دعا را بهانه کرد من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد اما , اگر نداشت دلش را نداد و رفت مختار بود و دست قضا را بهانه کرد گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد می خواستم که سجده کنم در برابرش سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد او بی ملاحظه کمرم را خودش ش ت حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش

یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود...بی نوا قاصدکی نشسته بود... قاصدک پیامی داشت...واسه هر پیر و جون کلامی داشت... قاصدک یار نداشت...مونس و غمخوار نداشت... اما فقط خدای مهربونو داشت... همه شب تا به سحر گریه کنون خدا خدا صدا می کرد... شب همه شب دعا می کرد...گریه می کرد...ناله کنون خدا خدا صدا می کرد... یه روزی تنگ غروب...میون اون شهر شلوغ...اون آدمای جور واجور ...خیره به خیره به همه نگاه می کرد... قاصدک دلش میخواست دیده بشه...اما ی نگاش نکرد... به همه سلام می کرد ، دعا می کرد ، گاهی هم زنی رو "مامان،مامان" صدا می کرد... ولی افسوس قاصدک خوب و قشنگ ...قدرت حرف زدن نداشت...مثل اون مردم شهر زبون نداشت...

ای رویای ک نه ای که از سفر زندگی جا م ماهی ها از نبودن آب مردن وتازگی زمان را با خود به گوری دردور دست هجرت دادند ی می خندد به تمام اشتباهات یک تقدیر ناگزیر من هنوز گاهی اسمی را می کنم من گاهی تو را و خنده غمگینت را بیاد می آورم مسافری که کوله باری نداشت مسافری که قصد ماندن نداشت مسافری که دلی برای سپردن نداشت و به من وعده ی دیدار داد emi

-یکوقتی دلم میخواست رمان بنویسم -رمان بنویسی؟ رمان چه خانوم؟ -رمان زندگی ام را سرنوشتم را -پس چرا نمینویسی یعنی چرا ننوشتی خانوم جان! -آ .. انتهایش را نمی دانستم بلد نبودم تمامش کنم آ قصه که معلوم نبود نمیدانستم چطور باید تمامش کنم عزیز جان! - ای بابا سخت میگیری خانوم جان آ ش را یکجور سرهم می اوردی -قصه مال پانزده سال پیش هست حالا خیلی چیزها عوض شده رنگ باخته -یعنی آ قصه معلوم شده خانوم جان؟ -نه عزیز جان آ قصه که معلوم نمیشود ته ته ته اش اما -اما چه خانوم جان -اما قصه های عجیبی رخ داده شبیه توی قصه ها پر از بالا و بلندی فراز و نشیب دوز و کلک اگر بدانی. هول برت میدارد خوف میکنی -ای خانوم جان هیچ چیز دیگر خوفناکمان نمیکند -میکند جانم میکند این چیزها همه را می ترساند قصه هزار یک و شب است برای خودش.. -این طور که میگویید هول میکنم قلبم تیر میکشد چشمانم سیاهی میرود خانوم جان -دیدی؟ دیدی گفتم هول برت میدارد هنوز چیزهایی هست که تو نمی دانی خیلی چیزهد روزگار عجیبی است جانم روزگار غریبی است جانم -خانوم جان خانوم جان...

جای شما خالی چند وقت پیش آقای گل برای مدتی به سفر رفته بود. خانوم سیب هم بنا به دلایلی مجبور بود خانه بماند. نه که خ نکرده آقای گل مجبورش کرده باشد یا با خودش نبرده باشد! آقای گل خیلی به حقوق همسرش احترام می گذاشت و وقتی خانوم سیب نتوانست در سفر همراهیش کند او را درک می کرد. در این مدت دل خانوم سیب خیلی برای آقای گل تنگ شده بود؛ آقای گل هم همین طور! هر دو می دانستند که چقدر یک دیگر را دوست دارند. اما آقای گل از اون مردهایی بود که دل تنگی اش را پنهان می کرد یا فکر می کرد ابراز حس هایش درست نیست؛ خانوم سیب هم از این بابت خیلی ناراحت بود. این باعث شده بود همیشه ته دلش شک داشته باشد که نکنه دل آقای گل تنگ نشده یا محبت اش به اون کم تر شده؛ همین باعث شده بود گاهی خانوم سیب از دست آقای گل دل خور باشد و آقای گل بیچاره هم نمی دانست چرا! سفر مذکور هم اوضاع را سخت تر می کرد؛ آقای گل با خودش فکر می کرد شاید سیب اش به خاطر طولانی شدن سفر از اون رنجیده خاطر است. خانوم سیب هم اوضاع خوبی نداشت؛ او گل اش را می شناخت! می دانست که ممکن است ناراحتش کند اما از طرفی هم نمی توانست دل خور نباشد! با خودش می گفت پس چرا بقیه سیب و گل ها انقدر مشکل ندارند؟ اما باز خودش را دل داری می داد که حتما بقیه سیب و گل ها هم مشکلات خودشان را دارند. متاسفانه این وسط سفر آقای گل هم به اجبار طولانی تر شد؛ خانوم سیب خیلی کلافه شده بود! خود آقای گل هم خیلی ناراحت بود. همین باعث شده بود سیب و گل خیلی باهم جر و بحث کنند: گل : ناراحتی؟ سیب: نه گل : چیزی شده؟ سیب: نه گل : من دیگه خسته شدم از این همه بگومگو سیب: ولی من که بگو مگو ندارم باهات گل : باشه؛ من چیزی نمی گم دیگه توام اگه دوست داری چیزی بگو دوست نداری هم نگو [تق!----------] در صورتی که میشد این طوری باهم صحبت کنند؛ گل : پس چرا با من صحبت نمی کنی؟ زنگ زدم چون این مدت دلم خیلی برات تنگ شده! سیب: دل من هم خیلی تنگ شده! ولی ناراحت بودم چون فکر می من برات مهم نیستم؛ اتفاقا دفعه قبلی که جر و بحث کردیم و من قهر اصلا دلم نمی خواست که قهر باشیم؛ قهر تا تو بیای نازم رو بکشی آشتی کنیم! ولی نیومدی منم گفتم شاید بهم علاقه ات کم تر شده یا برات مهم نیستم!

علی :ای پسر به اسیر خود مدارا کن و طریق شفقت و رحمت پیش دار آیا نمی بینی چشم های او را که از ترس چگونه گردش می کند و دلش چگونه مضطرب می باشد. عارفی که رکـــــاب خــاتـــم بود درکنارش جهان قدر فهم نداشت او که صاحــب جهــان وعـالم بود صحبتی ازبرای ارج وسهم نداشت - چه خوش گفت شاعر که اینگونه بود حب مال و جاه تخت نداشت عالمی جیره خوار حکومتش می بود پادشاهی که چاه نفت نداشت - اوکه یک وفرمانده در سر تک تک دلیران بود از برای نگاه درمانده در پی چاه سنگ گریان بود - او پس از تمام آن ماتم در پی کشف نام وانتقام نبود چونکه تنها پی وضو میرفت زاهدی در دل اهل شام نبود اوکه از ترس قاتل در آ ین وداع پریشان بود درتبی داغ میسوخت ولی نگران شب یتیمان بود

مقدس تر از ابلیس بود! او که نه خودش رستگار شد،و نه گذاشت ما طعم رستگار بودن را تجربه کنیم!اول دل خوش بودیم به این که به دیوار محکمی تکیه داده ایم،اما غافل از این که او قدرت نگه داشتن خود را هم نداشت،زود خودش را گم کرد و رنگ عوض نمود،هم از اصل افتاد و هم از اسب،ای کاش فقط خودش رستگار نمی شد، ی از خاکی ها راهم به دنبال خودش به چاه ویل کشاند، هدفش صعود بود اما سقوط کرد! ....

"""" ابر آمد آب بارش او نداشت"""" ابر آمد، آب بارش، گوئیا بر سرزمین ما نداشت سفره راهنگام دی ازمانهانش کرد چون باران نداشت تاکه نوبت بود چل روز بزرگ فصل سرد سرما نداشت ابرمی شد آسمان امادریغ یک قطره هم باران نداشت پیش بینی می شود درچله ی کوچک ب بارد او بدشت هم بکوه وهم بصحراهم بدریاپیش اوفرقی نداشت رحمت یکتا گرش بارد زمستانها ب کوه هم بدشت نو عروسی در بهاران پر زگل گردد تمام کوه ودشت بارالهامافقیربارش باران وبرف ونعمتت برکوه ودشت درتمام ماهها ازمهروآبان،بهمن واسفندتا اردیبهشت >>> 1393. 11.05 >>>

حڪـــــــــــــــــــــایت من… حڪایت ڪسی بود ڪه عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت… حڪایت ڪسی بود ڪه زجر ڪشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد… زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه ڪرد اما اشڪ نریخـــــــــــــــــت… حڪایت من حڪایت ڪسی بود ڪـــــــــــــــــــــه… پر از فریاد بود اما سڪوت ڪرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

نویسنده: تام جونز منبع: http://www.canyoneeringusa.com/techtips/the-stone-knot-a-canyoneering-secret-weapon/ ترجمه: سلمان محمدی استون نوت (آکا استین نوت یا گره سنگ) : تکنیک گره مسدود کننده است و میتواند ایمنی و سرعت را در فرودهای دره نوردی ارتقاء دهد. چند نکته احمقانه فنی: اول، استون نوت چون برای کامل گره از یک شیئ استفاده میکند در واقع نوعی گره است که " " نامیده میشود؛ و دوم استون نوت جزو خانواده گره هاست چون حداقل چهار شکل دارد که دارای کیفیت استون هستند اما تا حدودی با هم متفاوت هستند. استون نوت روی طناب فرود و نزدیک کارگاه زده میشود. استون هم طناب و هم رشته ها را از هم جدا میکند لذا هر رشته میتواند مستقلا مورد استفاده قرار گیرد. این کیفیت امکان میدهد در حین فرود نفر اول نفرات بعدی فرود روند کار خود را شروع کنند. اگر شرایط اجازه دهد (2- کارگاه تحمل نفر دوم را داشته باشد و سنگی رها نشود) نفر دوم میتواند بمحض آمادگی فرود خود را شروع کند. با طناب "استونی" یک دره نورد درشت هیکل اگر دلش خواست میتواند از رشته دوم فرود رود. شئیی که سنگی را تکمیل میکند و من به تجربه متوجه شده ام بهترین وسیله برای این کار کار ن پیچدار بزرگ مثل ویلیام پزل، آتشه پزل است. استفاده از کار نهای کوچک برای این منظور کاری ناشیانه استو تنظیم صحیح گره را مشکل میکند. روش گره استون نوت اول طناب فرود را روی کارگاه برقرار کنید. گزینه های زیادی داریم اما عموما انتهای طناب را از حلقه کارگاه عبور دهید و باندازه کافی بکشید تا به نقطه فرود برسد. 1- مانند شکل انگشت شست را رو به پائین بگیرید و هر دو رشته را با دست بگیرید. 2- دست خود را بطرف بالا بچرخانید تا یک حلقه تشکیل شود. 3 – حلقه را بطرف بالا خم کنید و روی دو رشته که از کارگاه بطرف پایین آمده مرکز کنید. 4- دو رشته را از که از کارگاه پائین آمده از میان حلقه بکشید درست باندازه ایی که بتوانید کار ن را به راحتی به آن کلیپ کنید. 5- یک کار ن بزرگ را به آن دو رشته بزنید. 6- کار ن را بچرخانید و یکی از دو رشته بالایی را به آن وارد کنید. 7- پیچ کار ن را ببندید و آنرا بچرخانید به ح قبلی برگردانید تا قسمت عریض آن در پائین قرار گیرد و دو رشته از میان حلقه بیرون بزند. 8- گره را سفت کنید. خودشه! نکات بیشتر - توجه داشته باشید که استون یک حلقه بسته بین استون و کارگاه ایجاد میکند- حلقه ایی که میتوانید از آن برای کلیپ حمایت استفاده کنید. این میتواند برای مواقعی که کارگاه از یک لبه برگشت خورده مفید باشد. - بعد از فرود نفر آ چگونه طناب را جمع کنیم؟ این کار با خارج استون توسط نفر آ و قبل از فرود انجام میشود. اغلب نفر آ طناب را ا میکند و فرود میرود اما میتوان با استفاده از یک بلاک فرود تک رشته ایی هم انجام دهد. نفر آ ممکن است نیاز به ارتباط با نفرات پائین داشته باشد تا بداند کدام یک از رشته ها را بلاک کند و از آن فرود برود. - اگر طول فرود از نصف طناب بیشتر بود باز هم میتوان از یک استون استفاده کرد. گرهی که در دو طناب ش ت ایجاد میکند بالاتر از استون نوت و نزدیک کارگاه بین کارگاه و استون قرار خواهد گرفت تا هر دو رشته بدون نیاز به عبور از گره قابل استفاده باشد مگر اینکه طول طناب با دقت تنظیم شود. اگر گره به لاورینگ تبدیل شود مسائل البته نه زیاد اما قدری پیچیده تر خواهد شد. - استون اگر نگوییم باندازه یک کارگاه احتمالی آماده اما مانند بسیاری از تکنیکهای تک طناب براحتی و سریع به سیستم لوورینگ تبدیل میشود. برای انجام بهتر کار استون نوت را تا حدا ممکن نزدیک کارگاه بزنید. - وقتی گره استون میزنید یک ش ت کامل در طناب ایجاد میکند. وقتی آنرا در می آورید یک سکشت کامل در جهت دیگر طناب ایجاد میکند. متوجه شده ام بهتر است تا آ کار زیاد نگران این موضوع نباشم تا بعداً رشته ها را قبل از پائین رفتن در آ کار (با کمک نفرات پائین) درست کنم. - استون را میتوان با استفاده از گره یا هشت و بعد خم حلقه بطرف بالا یا پائین ایجاد کرد. - اگر همنوردی که قرار است آ فرود برود در کار با استون نوت مهارت نداشت حتما روش باز استون نوت را با او مرور کنید چرا که این کار به آن راحتی هم که بنظر میرسد نیست. هنگام استفاده از تکنیک فیدل استیک استون نوت ابزار خیلی مهمی خواهد بود. دلیل استفاده از استون نوت رو به بالا این است که بنظر میرسد خیلی تمیز رها میشوند. در شکل زیر از در محل استقرار کار ن از یک میخ چوبی استفاده کرده ایم. چیزهای زیادی در مورد استفاده از فیدل استیک هست ... اما این نکته را در پست های بعدی توضیح خواهم داد.

دو نفر از ماشین پیاده شده بودند. یکی دلپیچه گرفته بود و داشت خودش را کنار جاده خالی میکرد. راننده ی ماشین هم، طرف دیگر را دید میزد و حوصله نداشت که آهنگی را کند. لابلای فکر های بی اهمیتش در پردازش این مسئله بود که، همه ی غذایی که همراهشان بود را خورده بودند و دیگر تا 12 ساعت چیزی برای خوردن نداشتند - و دلش برای دوستش میسوخت، که مجبور بود ساعت ها گرسنه بماند. سرش درد میکرد، بخاطر همین حوصله نداشت آهنگی را کند. برای لحظه ای به همسفرش حسودی کرد. میل داشت که ای کاش میشد او هم افکارش را بیرون بریزد، و تا 12 ساعت فکری برای نداشته باشد. اما درست همانطور که دوستش، پس از استفراغ، چیزی بجز همان استفراغ برای خوردن نداشت، او نیز - حتی اگر افکارش را برای 12 ساعت بیرون میریخت - در نهایت؛ مسئله ی دیگری برای پرداختن نداشت، بجز همان افکارش که حالا بوی استفراغ گرفته بودند. علی ایحال، آیا زیباتر نیست که داستان با مرگ هردوی آنها تمام شود؟

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها