جستجوی عبارت بنویسم نوشتن


یکی ار اصول موفقیت افزایش سرعت و شتاب در انجام کارهاست. من این سرعت در نوشتن را با تمام توان انجام میدهم. نفسم را حبس می کنم و در لحظه شروع به نوشتن می کنم. سعی می کنم با نهایت سرعتی که می توانم بنویسم و بنویسم. فکر نمی کنم که از کجا شروع کنم و یا الان چه بنویسم گاهی اوقات همین فکر ها را هم روی کاغذ انجام می دهم. راز موفقیت در نوشتن صفحات صبحگاهی نیز همین است. شروع کنید به نوشتن و بی وقفه بنویسید تا جایی که میتوانید سرعت خود را در نوشتن افزایش دهید. شگفت زده خواهید شد وقتی که بعد از نیم ساعت نوشتن می بینید که چطور سه صفحه را پر کرده اید و هنوز میل به نوشتن دارید.

باید قلمم را بردارم و بنویسم. چه بنویسم مهم نیست، مهم نوشتن است، نشستن برای نوشتن. مثلا شاید بخواهم از دلنوشته شروع کنم یا داستان بنویسم یا شاید نمایشنامه. هر چه هست باید قلمم خوشحال باشد تا خوب بنویسد. باید وقتی اندمش، جا پاهایش را که نگاه می کند، ذوق کند بسکه خوب از آب درآمده. باید دستم را ورزش بدهم تا بازهم بهتر بنویسم. باید دستم هم خوشحال باشد که در نوشتن شریک شده. باید فکر کنم و یک چیز خوبی بنویسم که کاغذ ها خوشحال باشند از حجم باری که بر دوش می کشند و باید جوهر خ ر خوشحال باشد که در نوشته های من غرق است. باید تو که میخوانی خوشحال باشی و تنها این منم که غمگین نشسته ام و می خواهم چیزهای شادی آور بنویسم. نمیشود؟ نه که نمیشود. باید خوشحال باشم تا بنویسم نه اینکه بنویسم تا خوشحالم کند. چقدر یک نشستن و نوشتن ساده، باید دارد...

افکار خشک شده دیگر نیمتونم حتی چند خط بنویسم اون موقع ها شده بود روزی چند صفحه مینوشتم ولی الان شده تایپ ....... پاک دوباره روز از نوع روزی از نوع دلم نوشتن دوباره میخواد از دنیای خا تری پیرامون (چون هیچ چیز سفید مطلق یا سیاه مطلق نیست) دلم نوشتن می خواهد از اون نوشتن بعد یک اثر هنری خوب مثل رج به رج قالی خوش رنگ زیبا دلم نوشتن می خواهد مثل اولین کلمه حرف زدن یک کودک دلم نوشتن می خواهد مثل اولین باران پاییزی دلم نوشتن می خواهد ...........

افکار خشک شده دیگر نیمتونم حتی چند خط بنویسم اون موقع ها شده بود روزی چند صفحه مینوشتم ولی الان شده تایپ ....... پاک دوباره روز از نوع روزی از نوع دلم نوشتن دوباره میخواد از دنیای خا تری پیرامون (چون هیچ چیز سفید مطلق یا سیاه مطلق نیست) دلم نوشتن می خواهد از اون نوشتن بعد یک اثر هنری خوب مثل رج به رج قالی خش رنگ زیبا دلم نوشتن می خواهد مثل اولین کلمه حرف زدن یک کودک دلم نوشتن می خواهد مثل اولین باران پاییزی دلم نوشتن می خواهد ...........

یاحق... باید بگویم و بنویسم که در مدت این یک یا دو سال واقعا دلم برای اینجا ، این خانه ی دنج تنگ شده بود ، و دلم برای نوشتن ؛ نوشتن دل نوشت هایی از جنس دو نفره ، از جنس زندگی ای جدید ، نو ، تازه و مهم تر از همه جهادگونه تنگ شده بود. دلم برای یک صفحه - حتا یک خط نوشتن لک زده.

نوشتن برایم سخت شده... آنقدر سخت که وقتی میخواهم شروع به نوشتن کنم همه ی دغدغه ها و موضاعاتی که صف بسته بودند تا بنویسمشان فراموشم میشوند. همه چیز... جزئی و کلی...و تا قلم را سر جایش میگذارم انگار همه ی همان موضوعات دو باره به صف میشوند منتظرِ نوشتن... نمیدانم این روز ها چرا دست و دلم به نوشتن نمیرود.انگار میخواهم همه چیز را بگویم ، انگار بیشتر هم صحبت میطلبم، انگار میخواهم همه را شفاهاً تعریف کنم و همفکری بطلبم... انگار کلمه ها در ذهنم رژه می روند و اصرار دارند که بگویمشان تا اینکه بنویسم. نوشتن کلمات برایم سخت شده همان کلماتی که با نوشتنشان همه چیز برایم آسان می شد، همان کلماتی که احساسم را در آنها می ریختم و تهی میشدم از هر حسی، همان کلمات. نوشتن برایم سخت شده ، همان نوشتن هایی که راه حل میشد برای مسئله های زندگی ام، همان ها که شادی هایم را برای همیشه ثبت میکرد، همان نوشتن ها. این روز ها اصلا دست و دلم به نوشتن نمیرود...

بارها خواستم بنویسم اما انگار حال وبلاگ نویسی اب است. نه رهگذری نه شوری! بیان هم حس و حال اینجا را ندارد چند صباحی آنجا اما نوشتن تعطیل شده است الان فوروارد های عموما بیخودکی در شبکه های اجتماعی اص دارد! بی زحمت تحقیق تفکر نوشتن خواندن !!!

دیگر از موضوع و قالب و مضمون گذشته ام، فقط می خواهم بنویسم، که نمی شود. هروقت قلم به دست دفترم را برابرم پهن می کنم، نوشتن می شود سخت ترین کار دنیا. چند کلمه می نویسم، از رویش می خوانم و خط می زنم. دوباره چند کلمه ی دیگر ... می خوانم ... خط می زنم. مدتی است این قلم خشک شده و من گاه به گاه رنجی بیهوده می برم برای نوشتن. نمی دانم چرا با همه ی ناتوانی ام نوشتن را رها نمی کنم. انگار نوشتن بخشی از من باشد که هنوز مرگش را باور نمی کنم. هرچند دیگر آن عطش سابق را برای نوشتن ندارم، هرچند این روزها که می گذرد، هرچه بیشتر نوشته ام ناراضی تر شده ام، هرچند حجم خط خوردگی های دفترم، بی حساب دارد بیشتر و بیشتر می شود، هنوز تسلیم نشده ام. هنوز می خواهم بنویسم. ادامه دادن نوشتن با این قلم خشکیده و این سواد اندک و این مضمونِ نمانده و این حوصله ی سررفته فقط می تواند نشان دهد که هنوز به آینده امیدوارم.

دلم برای نوشتن تنگ شده! و احساس میکنم مدت زیادیست ندیدمش و مطمئنم او نیز بی صبرانه تمام مدت منتظرم بوده. دلتنگی عجیبیست! نمیدانم چه بنویسم فقط میدانم که باید بنویسم تا کمی آرام شوم. هژار حرف و کلمه در سرم ولوله ب ا کرده اند و مانده ام که چگونه سامانشان دهم. نمیدانم از کدام موضوع بنویسم، نمیدانم چه چیز ارزش باقی ماندن دارد یا کدام مطلب را روی کاغذ بیاورم، فقط میدانم که باید بنویسم. گاهی با خودم فکر میکنم که بقیه بدون نوشتن چگونه روزگار میگذرانند، حرف های توی سرشان، حرفهای مانده در دلشان، گذشته اشان، احساساتشان، درد و دل هایشان را چه میکنند!؟ بدون نوشتن هم میشود عمر را سپری کرد ولی واقعا سخت است!

بسم الله الرحمن الرحیم با نام و یاد خدا شروع می کنم خیلی وفته دوست دارم بنویسم، اما متاسفانه نه وقتش و داشتم نه قدرت نوشتن الانم قدرت نوشتن ندارم و نویسنده قهاری نیستم ولی خب سعی میکنم دلنوشته هامو بنویسم برای خودم حداقل ثبت شده بمونه یا حق

اینکه بعد از خیلی وقت شروع به نوشتن یه کم سخته واسه ام... چقدر دور شدم از این فضا... و آدرس وب قبلی هنوز پابرجاست و البته راکد!! تصمیم گرفتم اینجا با یه آدرس جدید بنویسم.. و الان یک ماه تموم این آدرس ثبت شده و من عین یک ماه رو هرشب سایتو باز بنویسم و دستم به نوشتن نرفت :| کم کم باید پیدا کنم خودمو،سبک نوشتنم رو... چه خوب بود اون روزا که مینوشتم...ذهن باز و مهم تر از همه حس سبک شدن...
















یک بار خواستم انیمیشن نامه ی مورچه ای را بنویسم که همراه یک نایلون میوه به یخچالی رفت و گیر افتاد، اما ننوشتم، نتوانستم بنویسم. توان نوشتن اش را نداشتم، از بس که سرد بود،، سرماش برای بچه ها زیادی بود. حالا هم نوشتن ندارد، شاید وقتی بچه تر شدم آن وقت، شاید هم هیچ وقت.









- - -


«زنی از آشنایانم وارد فصلی از افسردگی شد. مردی که او خیلی دوستش داشت به قاره ای دیگر رفت و انگار شادی زندگی او را هم با خود برد. این زن به رختخواب پناه برد. او به من گفت: دلم می خواست تا ابد توی رختخواب و زیر ملافه بمانم. بعد فکر خوب است همین طور که این جا دراز کشیده ام بنویسم. وقتی شروع به نوشتن حالم کم کم بهتر شد. نوشتن باعث شد احساساتم تغییر کند. فکر کنم عملا اتفاقی را که برایم افتاده بود هضم و نوشتن باعث این شد.» حق نوشتن / جولیا کامرون / ترجمه ی سیمین موحد

امروز یکی از درس های بزرگ زندگی ام را یاد گرفتم. دروغ بگویم! هیچ وقت رک نباشم. حرف دلم را نزنم. احساسم را نگویم. حتی به ی که مدام به من میگوید خودت باش. + دلم برای نوشتن، زیاد نوشتن، روزانه نوشتن، همیشه نوشتن تنگ شده...

هیجانی از نوشتن در درونم شعله می زند، دل فریاد می زند بنویس اما فکر یاریم نمی کند، از چه بنویسم، از که بنویسم. هر چند که می دانم این فریادهای خاموش دوست داشتن اوست که چنینم می سازد گفتن در زمان و مکان مناسب ثمر بخش خواهد بود اما دریغ که با نوشتن فریادهای درونم، او را نخواهم یافت. نمی توانم بگویم که "او را دوباره نخواهم یافت" چرا که هیچ وقت او را نداشته ام اما با او زیسته ام، خاطره ساخته ام، اکنون این خاطرات نداشته با اوست که چنینم می سازد.

بعد از مدت ها دوری از وبلاگنویسی دوست داشتی فرصتی است تا از خ اینجا استفاده کنم.. برای نوشتن.. نوشتن آنچه که نمی توانم جاهای دیگری بنویسم.. یعنی احساس میکنم نوشته های بیهوده و وقت تلف کنی باشد برای دیگران.. اما برای خودم و برای نوشتن دوست داشتنی

نوشتن ثبت لحظاتی ست برای خودم تا تغییر دهم زمان را، تا بودنم را به یادم آورد، تا دوره کنم عشق را اما هر چه هست از جنس فاصله است، که انرژی نوشتن می شود، لذت نوشتن در هجا به هجای کلمه فاصله نهفته است. مرد سنگ صبور است، بی وقفه، اما نوشتن وقفه ایست برای خودم توقف زمان است نه تغییر زمان است، نوع و جنس تغییر منه و این تفاوت انسانهاست که چگونه رقم می زنند زندگی شان را چقدر آرام و رهایم من و بی هیچ تکلفی می نویسم، شاید فقط دقت می کنم صحیح بنویسم یا صحیح هم نه صریح ، صحیح نوشتن به چه کار من می آید، حالب تر اینحاست که وقتی صریح می نویسی مگر می شود صحیح ننویسی!

شاید زندگی ده سال قبل من در نوشتن خلاصه بشود ،بیشترین کاری که در طول این ده سال انجام دادم نوشتن بود . اگر درسی را در می افتادم مینوشتم ،اگر از ی عصبانی میشدم می نوشتم ،اگر ی من را ترک می کرد می نوشتم، خلاصه نوشتن رفیق همه وضعیت های من بود . مدت زیادی است که ننوشتم ولی در این روزهای ت و بی ابهام زندگی می خواهم دوباره بنویسم ، و هر چه از منظومه شمسی ذهن من می گذرد را با فونت تهاما بر روی صفحه لپ تاپم چاپ کنم . فکر میکنم دو سه روزی یکبار این وبلاگ را اپدیت کنم شاید هم بیشتر .........

کم کم می خوام نوشتن رو گسترش بدم، نوشتن در خصوص ، موزیک، سفر، پاد ت و ... به همین خاطر یه وب سایت زدم تا مجبور بشم حداقل بخاطر هزینه سروری که گرفتم بیشتر بنویسم! و دلم به حال پولی که دادم بسوزه!! اما تو این مدت خیلی تنبلی . میشه ازتون خواهش کنم در این زمینه کمکم کنید و مجبورم کنید؟! یا لااقل خودتون هم اونجا بنویسید تا از نوشتن شماها خج بکشم و منم بنویسم! بی صبرانه منتظر کمک شما هستم واسه مجبور م ؛) و همچنین واسه نوشتن. لطفا علاقه مند باشید!!  bobonevis.ir یک خواهش: اینجا با اونجا متفاوته واسم! اگه اونجا شناختید منو کاری کنید که اینجا احساس راحتی که دارم رو از دست ندم ؛) 

آدم متوجه نمیشه ...یهو می بینه نوشتن براش یه دریچه ی هوا میشه ...یه روزنه ای برای تنفس ... اما یه وقتایی نفسِت بالا نمیاد !...نه اینکه هوا کمه ...نفس نمیتونی بکشی ...اینجوریه که خیلی از نویسنده ها بعد یه مدت تا نفسشون می گیره شروع میکنن به نوشتن ... ولی این دیگه اون نوشتن سابق نیست ...نوشتن اراجیف هست برای خلاصی از یه درد نامعلوم! کپی از نوشته یک دوست

قرار بود بیشتر بنویسم اما انقدر درگیر بودم که اعصاب نوشتنم نبود. گفتم امشبو بیام و غباری از این وبلاگ بزدایم. کارا خوبه تقریبا خودمم خوبم. این چند روزه خیلی دلم میخواست خودنویسمو جوهر کنم و یه چیزایی باهاش بنویسم. هنوز موفق به این کار نشدم. دلم برا خود نویسم تنگ شده. خیلی وقتم بود ندیده بودم. تو این یکی دو روز موفق شدم 3 تا ببینم.موضوع خاصی برای نوشتن تو ذهنم نیست. آدم وقتی دنبال نوشتنه مطالب رو توی ذهنش یکم دسته بندی میکنه و بعد شروع میکنه به نوشتن. اما وقتی به نوشتن فکر نکنه نمیدونه چی بنویسه. نمیشه همینجوری شروع کنی به نوشتن و انتظار داشته باشی نوشته ات خوب از آب در بیاد. مثل همین متنی که الان دارید میخونید میشه چهار کلمه حرف بی سر و ته. باید بیشتر به نوشتن فکر کنم. خیلی بیشتر.

مدتها بود که به توصیه معلم خوبم درفکر ایجاد یک وبلاگ بودم
و البته شرطی را هم برای خودم گذاشته بودم و آن
نوشتن مرتب در دفترشخصی ام بود .
امروز حدود 5 ماه است که مرتب می نویسم البته با کیفیت پایین ولی
می نویسم مانند غذا خوردن و نفس کشیدن برای من مهم است باید
هر روز بنویسم حتی آن روزهایی که هیچ به ذهنم نمی رسد ،باید بنویسم
اما مدل کاری که فکر در این وبلاگ پیش بگیرم
گام اول نوشتن خلاصه یا برداشت های شخص ام از کتاب هایی که می خوانم
را در اینجا می نویسم تا هم نکات مهم کتاب را جایی نوشته باشم تا اگر به
کار ی هم نیامد حداقل خودم گاهی که لازم است به آن مراجعه کنم
و اینکه مجبور باشم بنویسم نوشتن کمک می کند من بهتر بفهمم عمیق تر
مطلب را درک کنم و شایسته تر بین م .
اگر بخواهم در یک جمله بگویم می خواهم اینجا مشق بنویسم .
دوم مطالبی که در مدرسه دوست داشتنی ام متمم می آموزم را باهم ترکیب
و تحلیل های خودم را بنویسم .
گام سوم برخی دیدگاههای شخصی خودم که فکر می کنم برای خودم یا
مخاطب احتمالی نوشتن آن موثر باشد را می نویسم
گام چهارم دلنوشته ها و درد ودل های شخصی ام

هنوزم نمیدونم چی بنویسم منی که تا قبل از داشتن اینجا پر از نوشتن بودم :/ فکر میکنم چون چند وقتی از نوشتن دور بودم حالا اینطور شدم :))

این گل خیلی خوشگل از طرف صاحب گوشک واسه گوشک بودشو هستش ^^
+میشه بهم پیشنهاد بدین چه مدلی بنویسم؟

مقاله ای درمورد آموزش نوشتن دستور العمل جوشکاری(wps)در این مقاله تمام استانداردهای لازم برای نوشتن wps گفته شده و شما به راحتی میتوانید wps بخوانید هم بنویسید.مقاله نحوه نوشتن wpsتحقیق آموزش نوشتن wps جوشکاری فایل

انگار نیروی تازه ای در وجودم شکوفا شده است . و این احساس نوشتن یک نوع نیاز است انگار اگــــــــر ننویسم می میرم .به نظر میاد که نوشتن همان زندگی است . از 4 مرداد که به امروز که4 شهریور 95 است یک ماه می گذرد و امروز یک ح ی پیش آمد که خواستم بنویسم و شاید نوشته های من زیاد هم جالب نباشد اما نمی دانم که چرا امروز بیش از پیش می خواهم بنویسم .

نوشتن،نوشتن ........از چه باید بنویسم حال که در این حالم......زخمم عمیق است و یارم در کجا آباد...........حالم ویران است و باورم حیران.......تو در من قدیمی هستی .........

پائیز کلا" مرض دارد! کی گفته فصل کرختی و بیحالی است؟ اتفاقا" فصل وول خوردن کرمهای درون وجود آدمی است! فصل تحریکات عواطف سرکوب شده! قلم بدست گرفتن! نوشتن! خط زدن! و دوباره نوشتن! میخواهم بنویسم! مثل همیشه بد مینویسم! و غلط! اما شما ببخشید!

از پارسال تا امسال کلی اتفاق افتاده ، کلی مسیر زندگیم متفاوت شده و من کلی حرف دادم برای نوشتن من همیشه توی ذهنم دارم مینویسم حرفامو ، حس هامو ، خوشحالیامو ، ناراحتیامو ،،، و و و و من مرتب در حال نوشتم و همین نوشتن حالمو جا میاره میخوام دوباره بنویسم تا دفتر ذهنم کمی خلوت بشه ولی امروز حالم حال خوبی نیست برای نوشتن برای گفتن امروز من داغونم ...

پستی که در مورد نوشتن گذاشتم، دوستی کامنت داده که: "نوشتن انگیزه میخواد، هدف میخواد، حس میخواد ... روحیه میخواد شاید اگه آدم بدونه یکی هست که نوشته هاشو میخونه و درکش میکنه راحت تر دستش به قلم بره" واقعا من اگر میدونستم که میخونه یا می تونستم بهش بگم که بیاد اینجا سر بزنه و بخونه خیلی راحت تر می تونستم بنویسم. ممنون دوست عزیز

بی اختیار می نویسم برای من همه چیز عمق دارد عمق آبیِ آسمان عمقِ دریایِ شمال عمقِ سبزیِ چمن عمقِ یک جنگل عمقِ دوستی عمقِ دوست داشتن عمقِ فتحِ یک قلب عمقِ رسیدن رسیدن بوسیدن بوییدن عمقِ امنیت یک آغوش عمقِ نوشتن عمقِ بی اختیار نوشتن عمقِ برایِ تو از عشق نوشتن عاشقم باش دلم نمی خواهد روزی از عمقِ غفلت بنویسم

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها