جستجوی عبارت حکایت می خوانیم


حکایت جالب: آن درخت حکایت جالب: آن درخت دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است حکایت آن درخت ادامه مطلب...

مجموعه: شهر حکایت

حکایت های گلستان سعدی,حکایت از سعدی
حکایت مرگ و زندگی

گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.

حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.

پذیرفت.

کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم ها به سوی او بود.

مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:

ای مردم ! هر از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

ی برنخاست.

گفت: حالا هر از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!

باز ی برنخاست.

گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!

آنهایی که پولدارترند خوانیم آنهایی که فقیرترند گدا گشنه خوانیم آنهایی که بهتر از ما کار کنند مال خوانیم آنهایی که کمتر کار می کنند تنبل خوانیم آنهایی که از ما سر سخت تراند کله خوانیم آنهایی که بی خی رند مشنگ خوانیم آنهایی که هوشیارترند پرافاده خوانیم آنهایی ساده ترند را هالو خوانیم آنهایی که بیشتر ید میکنند ول ج خوانیم آنهایی که اهل حساب کتابن خسیس خوانیم آنهایی که بزرگترندگنده بک خوانیم آنهایی که کوچکترند فسقلی خوانیم آنهایی که مردمیترند بی غرور خوانیم آنجایی که رو راستترن را احمق خوانیم کلامعیار چیز را حقیقت خوانیم وخود خواهی را قضاوت خوانیم @ezrayele

مجموعه: شهر حکایت

حکایت پند آموز, حکایت های جالب, حکایت های خواندنیحکایت های آموزنده

حکایت پند آموز برتری هنر بر ثروت
حکیم فرزانه اى پسرانش را چنین نصیحت مى کرد:
عزیزان پدر! هنر بیاموزید، زیرا نمى توان بر ملک و ت اعتماد کرد، درهم و دینار در پرتگاه نابودى است، یا همه ی آنرا ببرد و یا صاحب پول، اندک اندک آنرا بخورد، ولى هنر چشمه زاینده و ت پاینده است، اگر هنرمند تهیدست گردد، غمى نیست زیرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن ت و مایه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى کنند و وی را در صدر مجلس جا دهند ولى آدم بى هنر، با دریوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.

مجموعه: شهر حکایت

,حکایت گلستان سعدی
حکایت «مردم آزار»

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود.

سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد.

درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت.

گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی.

گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی.

گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت شه همی ، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.

منبع:گلستان سعدی


مجموعه: شهر حکایت



داستان و حکایات سعدی
حکایت کوتاه «شکر خدا»

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد.

مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی.

پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز
تا نگویى که در آن دم، غم جانم باشد

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

گلستان سعدی

مجموعه: شهر حکایت

حکایت کوتاه,حکایت طنز,سرگرمی
حکایت های آموزنده

روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، ». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی نپذیرفت.

غلام گفت:آن را بپذیر که من در آن است و ابوذر پاسخ داد:«بلی، ولی بندگی من در آن است».

پیام متن:
گاهی ثروت های مادی آمی را بنده خود می کنند و او را از بندگی خدا خارج می سازند.

مجموعه: شهر حکایت

,حکایت مثنوی معنوی,داستانهای مثنوی معنوی
حکایت «استر و اشتر»

استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می افتم ولی تو به راحتی می روی و به زمین نمی خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.

شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می کنم، وقتی بر سر کوه بلند می رسم از بلندی همه راه ها و گردنه ها را با هوشمندی می نگرم. من ازسر بینش گام بر می دارم و به همین دلیل نمی افتم و براحتی راه را طی می کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می بینی و در راه دوربین و دور ش نیستی.

مجموعه: شهر حکایت

حکایت های آموزنده, حکایت های پند آموز
حکایت آموزنده

روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می کند.

شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: « ، چه شده که این گونه اشک می ریزید؟ آیا ی به شما چیزی گفته؟»

شیخ جعفر در میان گریه ها گفت: «آری، یکی از لات های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.»

همه با نگرانی پرسیدند: «مگر چه گفته؟»

شیخ در جواب می گوید او به من گفت: «او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون کرد.»

من میدانم نباید وایت را با جوهر نمک قاطی کنم
اما همیشه موقع شستشوی آشپزخانه و ، یادم میرود ..
دوباره یادم میرود ..
دوباره یادم رفت ..
دوباره نفسم گرفت ..
و باز هم راهی بیمارستان شدم ..
این حکایت ، حکایت رابطه های اشتباه است
حکایت آدمهای اشتباهی که نباید با هم باشند ..
حکایت اصرارهای بیجایی که جز آسیب و فاجعه نتیجه ای ندارند
حکایت فراموشی های گاهگاهی که هر بار ، بیشتر از قبل ضربه میزند
و باز هم درمواجهه ی مجدد ..
ی جای زخم قبلی اش را یادش نیست ..
نسل ما پر از آدمهای فراموشکارست ..
که از یک سوراخ بارها گزیده میشود
نرگس صرافیان
..........................................................
پ . ن : بعضی ها مثل درخت پای موالند .. نه میشه از میوه اش استفاده کرد نه از سایه اش ...!!!!؟؟؟



مجموعه: شهر حکایت



حکایت آموزنده
حکیمی را اسزا گفتند. او هیچ جو نداد. حکیم را گفتند:ای حکیم، از چه روی جو ندادی؟ حکیم گفت:«از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است». منبع: namnak.com

حکایت من ؛ حکایت ی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت حکایت ی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد زخم داشت و ننالید گریه کرد ؛ اما اشک نریخت حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست ! حکایت ی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود.

به گزارش افکارنیوز، یکی از مهم ترین دستوراتی که در سفارش زیادی به آن شده است. در اهمیت و اینکه ستون دین معرفی شده سخن های بسیار گفته اند. سبک شمردن نیز شکل های مختلفی دارد که یکی از مهمترین آنها، تأًخیر در خواندن آن است.

چهار علت های روزانه از زبان رسول خدا (صلے الله علیه وآله):



چرا صبح م?خوانیم؟

«صبح آغاز فعالیت است هرکه در آن ساعت بگذارد و خود را در معرض نسیم الهی قرار دهد از شر در امان مےماند.»



چرا ظهر می خوانیم؟

ظهر، همه عالم تسبیح خدا مےگویند زشت است که امت من تسبیح خدا نگوید. و نیز ظهر وقت به جهنم رفتن جهنمیان است لذا هر که در این ساعت مشغول عبادت شود از جهنم بیمه مےشود.



چرا عصر م?خوانیم؟

«عصر زمان خطای آدم و حواست و ما م م شدیم در این ساعت بخوانیم و بگوییم ما تابع دستور خ م.»



چرا مغرب می خوانیم؟

«مغرب لحظه پذیرفته شدن توبه حضرت آدم است و ما همه به شکرانه آن می خوانیم.»



چرا عشا می خوانیم؟

«خداوند متعال عشا را برای روشنایی و راحتی قبر امتم قرارداد.»

[فواید حیرت انگیز های پنج گانه که نمی دانید!]

علل الشرایع ص 337



رایگان حکایت دریا بطور مجانی بهمن فرمان آرا, کامل سینمایی ایرانی حکایت دریا بطور مجانی با , جدید حکایت دریا کم حجم کیفیت بالا عالی بطور مجانی بدون تگ آرم تبلیغاتی و بدون ید اشتراک ویژه
 دل دیوانه
ادامه مطلب...

مجموعه: شهر حکایت


حکایت «کار »
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار برهی؟گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی ی که دمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

چرا کتاب نمی خوانیم؟ 1- کتاب نمی خوانیم زیرا نیازی به کتاب احساس نمی کنیم. 2 - کتاب نمی خوانیم زیرا دچار خود شیفتگی فرهنگی شده ایم (هنر نزد ایرانیان است و بس!). 3- کتاب نمی خوانیم زیرا از شک در پایه های نظری مان می ترسیم. 4 - کتاب نمی خوانیم زیرا احساس می کنیم به قله های یقین رسیده ایم و دچار همه چیزدانی شده ایم. 5- کتاب نمی خوانیم زیرا فکر می کنیم مسئله ی مبهمی وجود ندارد. 6 - کتاب نمی خوانیم چون هنوز در دوره فرهنگ شفاهی به سر می بریم. 7 - کتاب نمی خوانیم چون دچار تنبلی و بی حالی شده ایم . 8 - کتاب نمی خوانیم زیرا بیش از حد ساده انگاریم و اهل تحلیل را به تمس می گیریم. 9- کتاب نمی خوانیم زیرا هیچ چیز برای ما جدی نیست. 10- کتاب نمی خوانیم زیرا به تدریج ،پیمانه ی معرفتی مان ظرفیت خود را از دست داده است و می پنداریم قله های علم را فتح کرده ایم. 11- کتاب نمی خوانیم زیرا به تناقضات درونی مان آگاه نیستیم. 12- کتاب نمی خوانیم زیرا ملتی شنیداری و مقلد هستیم . 13- کتاب نمی خوانیم زیرا ارزش دانایی و آگاهی را نمی دانیم. 14- کتاب نمی خوانیم زیرا: سطح خوشایندهای ما به نحو رقت آمیزی نزول کرده است. 15- کتاب نمی خوانیم زیرا: نمی دانیم و نمی دانیم که نمی دانیم. 16- کتاب نمی خوانیم زیرا: راه تقلید و پیروی و تبعیت را راحت تر یافته ایم. 17- کتاب نمی خوانیم زیرا: تن به تحقیر ندانستن داده ایم و به این تحقیر هم عادت کرده ایم. 18- کتاب نمی خوانیم زیرا: در فرهنگ جاری مان، گفت و گو را کنشی فضیلت مندانه نمی دانیم و مهارت گفت و گو نداریم. 19- کتاب نمی خوانیم زیرا: زندگی پر هیاهو و نمایشی را برگزیده ایم. 20- و بالا ه، کتاب نمی خوانیم زیرا، در مجموعه ی زندگی اجتماعی مان، دانا شدن و دمندانه زیستن، جایی ندارد و دردی از ما دوا نمی کند.

مجموعه: شهر حکایت

حکایت کوتاه,داستان و حکایت
حکایت آموزنده از مولانا

دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد.

به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند.

مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغ بود.

مولانا در این داستان به مخاطبانش گوشزد می کند که همه آدم ها مثل جوجه مرغ اند و جزئی از دریای وحدانیت. به همین علت گرچه اسیر دنیای مادی که مرغ خانگی تمثیلی از آن است شده اند اما سرانجام باید راه شان را به سوی سرمنشا اصلی پیدا کنند.


مجموعه: شهر حکایت





حکایت از باب دوم گلستان سعدی
حکایت اول
یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم.


هر که را جامه پارسا بینى
پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانى که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چکار حکایت های گلیتان سعدی
حکایت دوم
درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت: یا غفور و یا رحیم تو دانى که از ظلوم و جهول چه آید؟
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت. من بنده امید آورده ام نه طاعت بدریوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بى ما انت اهله.

بر در کعبه سائلى دیدم
که همى گفت و مى گرستى خوش

می نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش




حکایت آب در لانه مورچه ادامه مطلب...

حکایت آب در لانه مورچه ادامه مطلب...

۱- کتاب نمی خوانیم زیرا نیازی به کتاب احساس نمی کنیم.
۲ – کتاب نمی خوانیم زیرا دچار خود شیفتگی فرهنگی شده ایم (هنر نزد ایرانیان است و بس)!. ۳- کتاب نمی خوانیم زیرا از شک در پایه های نظری مان می ترسیم.

۴ – کتاب نمی خوانیم زیرا احساس می کنیم به قله های یقین رسیده ایم و دچار همه چیزدانی شده ایم.

۵- کتاب نمی خوانیم زیرا فکر می کنیم مسئله ی مبهمی وجود ندارد.

۶ – کتاب نمی خوانیم چون هنوز در دوره فرهنگ شفاهی به سر می بریم.

۷ – کتاب نمی خوانیم چون دچار تنبلی و بی حالی شده ایم .

۸ – کتاب نمی خوانیم زیرا بیش از حد ساده انگاریم و اهل تحلیل را به تمس می گیریم.

۹- کتاب نمی خوانیم زیرا هیچ چیز برای ما جدی نیست.

۱۰- کتاب نمی خوانیم زیرا به تدریج ،پیمانه ی معرفتی مان ظرفیت خود را از دست داده است و می پنداریم قله های علم را فتح کرده ایم.

۱۱- کتاب نمی خوانیم زیرا به تناقضات درونی مان آگاه نیستیم.

۱۲- کتاب نمی خوانیم زیرا ملتی شنیداری و مقلد هستیم .

۱۳- کتاب نمی خوانیم زیرا ارزش دانایی و آگاهی را نمی دانیم.

۱۴- کتاب نمی خوانیم زیرا: سطح خوشایندهای ما به نحو رقت آمیزی نزول کرده است.

۱۵- کتاب نمی خوانیم زیرا: نمی دانیم و نمی دانیم که نمی دانیم.

۱۶- کتاب نمی خوانیم زیرا: راه تقلید و پیروی و تبعیت را راحت تر یافته ایم.

۱۷- کتاب نمی خوانیم زیرا: تن به تحقیر ندانستن داده ایم و به این تحقیر هم عادت کرده ایم.

۱۸- کتاب نمی خوانیم زیرا: در فرهنگ جاری مان، گفت و گو را کنشی فضیلت مندانه نمی دانیم و مهارت گفت و گو نداریم.

۱۹- کتاب نمی خوانیم زیرا: زندگی پر هیاهو و نمایشی را برگزیده ایم.

۲۰- و بالا ه، کتاب نمی خوانیم زیرا، در مجموعه ی زندگی اجتماعی مان، دانا شدن و دمندانه زیستن، جایی ندارد و دردی از ما دوا نمی کند.

منبع : ایران ویج


مجموعه: شهر حکایت







حکایت آموزنده
مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانه ای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه می ترسی؟ چرا فرار می کنی؟ مردِ فراری جواب داد: مأموران بی رحم حکومت، های مردم را به زور می گیرند و می برند.صاحبخانه گفت: ها را می گیرند ولی تو چرا فرار می کنی؟ تو که نیستی؟ مردِ فراری گفت: مأموران احمق اند و چنان با جدیت می گیرند که ممکن است مرا به جای بگیرند و ببرند.



حکایت من،حکایت ی بود که عاشق دریا بود اما قایق نداشت...... دلباخته سفر بود،همسفرنداشت.... حکایت ی بود که،زجر کشید اما ضجه نداشت..... زخم داشت اما ننالید..... گریه کرد اما اشک نریخت..... حکایت ی بود که،پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود...

این روزها
حکایت من و عشق ...
حکایت زمستان است و زرد آلو
وسط سرما و برف و بوران
دلم هوس آغوشی رادارد
که
نمیاید
که نمیرسد
که نیست ..
درفش
....................................................
یعنی جواب آن همه علاقه
آیا ؟؟؟
همین تو دور
من دور
گریه هایمان
بی گفت و گو ...
سید علی صالحی
.........................................
ی را که مرا به خاطر خوبی هاییم
میخواهد ، نمیخواهم
ی را میخواهم
که با دانستن
بدی هایم
باز هم مرا بخواهد...
ارنستو ساباتو
........................................................


مجموعه: شهر حکایت







حکایت های آموزنده
روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، ». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی نپذیرفت.

غلام گفت:آن را بپذیر که من در آن است و ابوذر پاسخ داد:«بلی، ولی بندگی من در آن است».
پیام متن:
گاهی ثروت های مادی آمی را بنده خود می کنند و او را از بندگی خدا خارج می سازند.



مجموعه: شهر حکایت

حکایت طنز,حکایت های مدیریتی
حکایت های آموزنده

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان ها از ترس ظاهر خوفناک من می میرند نه به خاطر نیش زدنم.»

اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خو ده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می گزم و مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»

مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: «ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت.

مدتی بعد که باز چوپان در همان ح بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می زد و مار خودنمایی می کرد. این کار را د و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.

برخی بیماری ها و کارها نیز همین گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود می شوند یا ش ت می خورند. بیماری سرطان از جمله بیماری هایی است که دلیل عمده مرگ و میر بیمارانش باخت و تضعیف روحیه آنان است.

حکـــایت مــــــــــــن…… حکایت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت… حکایت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد… زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت… حکایت من حکایت ی بود کـــــــــــــــــــــه… پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود...

حکـــایت مــــــــــــن…… حکایت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت… حکایت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد… زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت… حکایت من حکایت ی بود کـــــــــــــــــــــه… پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود..


مجموعه: شهر حکایت







حکایت بهشت و جهنم
یکى از جملة صالحان، بخواب دید پادشاهى را در بهشت است و پارسایى در دوزخ ، پرسید موجب این درجات چیست و سبب درکات آن که مردم بخلاف این معتقد بودند.
ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

دلقت به چکار آید و مسحى و مرقع
خود را زعملهاى نکوهیده برى دار

حاجت به کلاه برکى داشتنت نیست
درویش صفت باش و کلاه تترى دار
منبع:گلستان سعدی




مجموعه: شهر حکایت







حکایت بهشت و جهنم
یکى از جملة صالحان، بخواب دید پادشاهى را در بهشت است و پارسایى در دوزخ ، پرسید موجب این درجات چیست و سبب درکات آن که مردم بخلاف این معتقد بودند.
ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

دلقت به چکار آید و مسحى و مرقع
خود را زعملهاى نکوهیده برى دار

حاجت به کلاه برکى داشتنت نیست
درویش صفت باش و کلاه تترى دار
منبع:گلستان سعدی



آخرین مطالب