جستجوی عبارت شاید


یه روز همه ما میمیریم یه روزی که نمیدونیم کیه نمیدونیم کی میاد سراغمون نمیدونیم ا ین نفس کیه ا ین نگاه ا ین حرف ا ین چیزی که میشنویم ا ین ی که میبینیم یعنی کی پیشمونه؟ شايدم تنها و بی بمیریم شايد تو خونه کنار عزیزامون شايد تو یه تصادف وحشتناک شايد تو هواپیما شايد تو قطار شايد تو دریا معلوم نیست ...

شايد کلمه "زندگى" یعنى جستجوى خود، هر آنچه هستیم و هر آنچه از خود به جا میگذاریم. شايد زندگى جستجوى زندگیست. شايد زندگى جستجوى بهترین خودمان است. شايد زندگى یعنى داشتن جرأت براى جستجوى واقعیت خود. شايد زندگى یعنى جستجو براى پیدا نقاط ضعف یا قوت خود.. شايد زندگى فرصتى است براى تکامل. پس تا میتوانیم "زندگى" کنیم.

این ها من را نمیفهمند ! میگویند دیوانست ! من دیو زده نشدم ... دیوها گریه میکنند ؟ دیوها شعر میسرایند؟ دیوها سیگار میکشند ؟ شايد میکشند و ما ندیده ایم شايد گریه کرده اند و ما نفهمیده ایم چون آن ها همیشه در صحنه نبرد از زمان شاهنامه تا حال هزاران بار زیردست جوانمرد ایرانى جان داده اند ! شايد مامان دیوها صبحا پا میشوند و بجاى نون و پنیر صبحانه دیوچه شان یه نیچه تپل میزان تو کیفشون! شايد دیوچه ها زنگ تفریح ها سخنرانى هاى شریعتى گوش میدن بجاى از جلو نظام ! شايد ... شايد ... من دیو زده شده ام ! عالم دیوانگى ام را دوست دارم پس بزار بگویند و بگویند منم مى نشینم آن قدر به آن توپ طلایى زل میزنم تا نور شوم ...

چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی بهار من گذشته شايد شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من بهار من گذشته شايد تو را چه حاجت نشانه من تویی که پا نمی نهی به خانه من چه بهتر آن که نشنوی ترانه من نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی نه رهگذاری از تو آرد ، گهی برای من پیامی بهار من گذشته شايد غمت چو کوهی به شانه ی من ولی تو بی غم از غم شبانه ی من چو نشنوی فغان عاشقانه ی من خدا تو را از من نگیرد ، ندیدم از تو گر چه خیری به یاد عمر رفته گریم ، کنون که شمع بزم غیری بهار من گذشته شايد

شايد بگویی فقیر مرد شايد بگویی مظلوم مرد شايد بگویی تنها مرد اما نه دلش دریا بود هر آن چه را که من اکنون بدست آورده ام او قبلا بخشیده بود چه ی جرات میکند از فقر بگوید در مقابل او که هستند ثروتمندانی شایسته ترحم مظلوم نبود نگاهش را نمیتوانستی بخوانی همه در پس دیوار بلند لبخندش پنهان و در انزوای تنهایی هرگزجای نداشت چرا که خدایش تنها نگذاشت و شايد هیچ به اندازه او زندگی را درسی نیاموخت از آسمان آهسته و ریز ریز برف میبارد شعر اما ترجمان کلمات است چه ی میداند که بود و به کجا رفت

امروز یه حرف قشنگی زدی و اون اینکه چیزهایی که داری رو اگر نخواهی شايد ازت گرفته بشه دارم سعی میکنم چیزهایی که دارم رو بخوام شايد چیزهایی که دارم یه اشکالاتی داشته باشه که یه وقتهایی ادم رو کلا از داشتنش منصرف کنه ولی خب ادم باید دقیق تر نگاه کنه شايد این چیزهایی که داری با همین اشکالاتش بودنش بهتر از نبودنش باشه شايد هم اشک ش باعث بشه ادم یه چیزهایی رو یاد بگیره و رشد کنه شايدهم ... نمیدونم ولی بهر حال ممنون

چه قدر خوب که زمان ما برای زیستن، انجام دادن، بزرگ شدن و و ... محدود است. اگر عمر نامحدود بود هیچ تلاش نمی کرد! وقتی نیست.. باید جنبید .. باید جمع کرد و کوله را بست ...برای تکمیل شدن.. و چه هیجان انگیز تَر و مبتکرانه خالق هستی حتی زمان را مبهم کرد... شايد امروز شايد فردا شايد ده، بیست، پنجاه، ... شايد همین لحظه.. اگر نکته را گرفتی دعا می کنم در جمع السابقون السابقون.. أولئک المقربون بپیوندی.. اما حرفی عمیق تَر: ای خوش آنکه از زمان و مکان گذشت..!!

مهربانم امروز داشتم فکر می آدمها از چه زمانی پیر می شوند یا بهتر بگویم ریشه ها از چه زمانی پیر شدند ؟ خوب که فکر می کنم شايد از زمانی که بی نگاه شدیم ؛ شايد از زمانی که بیمار صفتان جهلشان را به رخ ریشه ها کشیدند و آنها مجبور به تحمل شدند ؛شايد از زمانی که گلبرگ نخستین پیوند خورد ؛شايد از زمانی که گلبرگ ثانی پیوند خورد ؛شايد از زمانی که گلبرگ پیوند نخستین با تمام نا باوری خیانت را نشانشان داد ؛ شايد از زمانی که گلبرگ پیوند ثانی بی نگاهی را در بین انظار فریاد کشید تا تبری باشد بر آبروی ریشه ها ؛ شايد از زمانی که نسل خاک ریشه ی امی را به خاطر یک کینه ی بیمار گونه یک طمع به خاک کوبیدند ،شايد از زمانی که ریشه ی از نگاه های سرزنش بار بیمار صفتان در بی ارادگی غرق شد ؛ شايد از وقتی که بی نگاهی گلبرگشان دلیلی شد بر خوشبخت نشدن ؛شايد از وقتی که گلبرگ بی نگاه ثانی به خاطر بی نگاهی زندگی عشق را از او جدا کرد ؛ شايد شايد شايد مهربانم هر کدام از این شايد ها به تنهایی کمر شکن است و نمی شود به تنهایی چنین بار سنگینی را به دوش کشید مهربانم حالا می فهمم تنها مسئله ای که ریشه هایم را پیر کرد جهل بیمار صفتان ؛ نادانی گلبرگ های پیوندی و سراب عاشقانه ی گلبرگ کوچک بود اما چه می شود کرد وقتی به این جهل و نادانی ها می گویند فرهنگ مهربانم بیا به هم یک قول بدهیم حتی در سخت ترین شايد های زندگی هرگز به گلبرگ هایمان راه پیر شدن را نشان ندهیم حالا که من می بینم این شايد ها چه به روز ریشه هایم آورد از تو می خواهم اگر روزی شايدی هم در روزگارمان پیش آمد نگذاریم لحظه ای پژمردگی بر روان گلبرگمان هم حتی احساس شود مهربانم باید بدانی با تمام غرورم می نویسم هیشکی مثه من عاشقت نبود عاشقت نمیشه

بعضى از آدمهایى که الان پایین اسمشان last seen a long time ago نوشته شده، همانهایى هستند که یک روز برایشان میمردیم شايد! اینها که میگویند مهم نیست، دروغ میگویند! آدمى،اگر چیزى برایش مهم نباشد،واکنش نشان نمیدهد! همه ى بلاک شده هایمان، هنوز شايد اندکى برایمان مهم باشند!

کم کم باید آماده شد و به عرفات رفت. جایی که شناخت پیدا خود شناخت میخواهد، شناخت خالق و مخلوق، اما گفتند لازمه شناخت خالق شناخت خود است انسانی که از شناخت خود عاجز است چگونه پروردگار خود را بشناسد؟!به عرفات می رویم تا شايد کمی شناخت پیدا کردیم یا آنکه گم کرده خویش را بی م.تا شايد این شناخت، در مشعر به شعور برسد و در منی عشق واقعی را در آغوش کشد.به عرفات میرویم تا شايد پس از آن اجازه داشته باشیم نفس ی خود را "رمی" کنیم. "رمی" که سنگ های آن را از مشعر برداشته ایم، به عرفات می رویم تا شايد اسماعیل ها به قربانگاه نروند و خونی! ریخته نشود.به عرفات می رویم...م

بسم الله الرحمن الرحیم "...اما هیچگاه به این نتیجه نرسیدم که امروز روز خوبی برای آغاز به نوشتن است. حالا هم به این نتیجه نرسیده ام. نمی دانم! شايد صرفا به این نتیجه رسیده ام که هیچ روزی، روز خوبی برای آغاز به نوشتن نیست. فکر می کنم همین است آنچه مرا به نوشتن وا می دارد." اینکه چرا تصمیم به نوشتن در این وبلاگ گرفته ام برای خودم هم روشن نیست. شايد برای جا نماندن از قافله ی "نویسنده ها"، شايد برای فرار از نگفتن و نشنیدن، یا شايد تلاشی بیهوده برای گفتن حرف هایی که شنیده نخواهند شد. به هر روی قرار است عج ا اینجا چیزکی بنویسم؛ از روزگار گذشته و پیش رو، از آنچه می بینم، می شنوم و شايد فکر می کنم. پی نوشت: آنچه مسلم است این است که بخشی از این وبلاگ را به سرگذشت فکری خودم خواهم پرداخت. یا به عبارتی پاسخ به این پرسش که "چه شد که این طور فکر می کنم؟"

این چند روز به فاصله ی شايد کمتر از ده روز یه سری واقعیت ها و حقایقی رو راجع به خودم فهمیدم که شايد به اندازه تمام عمر برام کافی باشه چیزایی که شايد باید سالها برای دیگران بگذره تا بفهمن و بهش برسن ولی من این حقایق رو از درون با گوشت و خونم لمس حقایقی که تلخ بود متاسفانه و منو به پوچ گرایی سوق داد

دل نوشته: بچه های روستا با یک توپ ساعت ها بازی می د! آموخته بودند که هر آن چه بزرگتری می گوید چیزی است که باید یاد گرفت. و ما رفته بودیم به آنها یاد بدهیم ولی یاد گرفتیم رفته بودیم شاد کنیم ولی شادشدیم. شايد اردوی جهادی یعنی همین، شايد اصل اردوی جهادی همین باشد« تفاوت آنچه فکر می کردیم با آنچه می دیدیم» شايد اردوی جهادی یعنی دور از تمام مسائل و درگیری های شخصی لحظاتی فکر است.

کار من شده سرزنش ت، که چرا اینطور هستی و اونطور نیستی. اما تقصیر تو چیه؟ تقصیر تو چیه که انقدر شبیه رویای منی؟ تقصیر تو چیه که من میخوام رویامو برام زنده کنی؟ شايد تو بخوای بد باشی، شايد بخوای زندگیتو آتیش بزنی، شايد بخوای به جهنم بری، شايد بخوای بگی صلاح مملکت خویش خسروان دانند... اما تو برام یاد آور روزهای سخت کودکی بودی... اون روزا که منو میخندوندی تا یادم بره که زندگی بهم خوش نمیگذره. خواهش میکنم خودتو نابود نکن... خوب بمون.

در باغ دلم ستاره کم رنگ شده بِین دل من با خود من جنگ شده امروز فضا گرفته تر از هر روز گویی که فضا و دل ، هماهنگ شده هر شعر و غزل که بر زبان می آید در گوش دلم تلخ و بدآهنگ شده دانی که خدا ، خدای احساساتم آ تو بگو ، چرا دلم ﺳﻨﮓ شده یک قطرهٔ اشک کنار چشمم جاریست شايد که دلم برای تو تنگ شده...

امروز راحت از کنارم می گذری اما نمی دانی شايد سال های بعد با شنیدن صدای سو کِ نی لبکِ چوپانی یا آواز غمگین دخترکی پشت پنجره و یا صدای حزین دوره گردی در کوچه ها غمی دلت را چنگ زد و یاد من افتادی شايد سال های بعد با دیدن تار مویی سفید میان موهایت یاد سپیدهای بیقرارم افتادی که چطور میان سیاهی روزهایم خود نمایی می کرد و تو بی تفاوت از کنارشان می گذشتی و شايد سال های بعد در حالی که رو مه می خوانی دخترت عاشقانه های مرا زیر لب کند و تو خیره به نوشته های رو مه ات به این فکر کنی که خا تر عشق با نسیمی شعله می کشد و عشق عجیب ویرانگر است تو سال ها بعد خواهی فهمید ...

شايد این یک نقطه عطف است. تغییر مهمی شايد در پیش است. احوالی ناشناس و ترسناک که مثل هیچ وقت نیست. داشتم فکر می زمانهای گذشته که مردم راجع به روان انسان بیشتر از حال بی اطلاع بودند چطور این تغییر احوال را تبیین می د. ی که به چنین احوالی می رسید از نظر مردم 200 سال پیش چطور آدمی محسوب می شد؟ احتمالاً مجنون یا کودن. به نظرم از این بهتر نصیبش نمی شد. و شايد ی تلاش نمی کرد تا ریشه درگیری ذهنی شخص مذکور شناسایی کند و اکثراً او را بخاطر چیزی که شده بود مقصر می دانستند. حالا اوضاع تفاوت چشمگیری کرده؟

می گفت تندی و تلخی و سختی زهر یا به قولی زهر سم که بره دیگه می تونی دووم بیاری و فقط یه یادگار و تجربه است که از اون باقی مونده... شايد مثه آدمی که برای خودکشی میره اما بعد از رقیق سازی اثرات سم تو دستگاه گوارشش حالاست که میتونه زنده بمونه و یا به قولی دووم بیاره.. اصلا حالا که میتونه دووم بیاره پس چرا رفت که بره؟ خواست بره چون دیگه دوومی نمونده بود.؟!.. در هر حال حالا اون هست و شايد که بتونه دووم بیاره اما نمیدونم اون زهر چقدر از بدنش خارج شده و یا دقیقا کدوم قسمت هارو تحت الشعاع قرار داده .. یا شايد هم مثه ویروسی که بیشتر از ده روزه وارد بدن من شده، داروها تموم شده و بیشتر علایم از بین رفته است اما یک دل پیچه ی خاصی که شايد مربوط به انتهای "زهر" است مدام مرا همراهی می کند.. یک دردی که کم ش است، اما هست." پ ن : دلت که گیر کرد ،دلتنگی می شود دلپیچه ای که همیشه همراهت هست...

شايد دیر شود ! به هر دلیلِ ندانمی! شايد ، همین حالا که یادش در تو می وزد ، دارد دیر می شود... از کجا معلوم ، شايد قرارِ خدا به بردن آنهاییست که زیادی دلواپسشان می شویم! شايد خدا دارد نگرانی ها را کم می کند! اما سهم ما چیست؟ شايد پرسیدن ها و دیدن ها و دوست داشتن ها ، شايد ما باید خیالِ خدا را راحت کنیم که جایی برای نگرانی نیست... ما اینجا حواسمان به هم هست! تو سایه کن تا ما در آن نفسی تازه کنیم... نمیدانم شايد ! الهی نگران ی نشوی ، نشوم، نشویم! #ما_اینجا_حواسمان_به_هم_هست #صابر_ابر ❣

اگر مُردم امشب، بدان که دوست داشتمت تو را نگفتم هرچند به زبان بسیار داشتم اما نداشتم جرئت به اعتراف یا که ترس بود شايد شايد اما نگفتم از عمد بود هرچه رفت از دست فرصتش صبح را ندیدم من اگر، دستِ کم اینگونه مى فهمى چه بود داستانم مُرد باید گاهى تا شود افشا عشق ١٠ آبان ١٣٩٥

پیشرفت تو جامعه ای که تصمیم نداره درسهای بزرگی بهت بده واقعا کار بزرگیه و تا وقتی به خودت توجه درستی نشون ندی شايد اینو متوجه نشی و شايد فرصتی به تو داده نشه و فرصت را خودت باید بسازی و شايد زمان زیادی طلب کنه اما غایت پیشرفت مگه چیزی غیر از اینه اونوقت میشه که فرد به جامعه درس مبده بنظرم این جامعه خیلی نیازمنده درسهای بزرگه گاهی تاریخ گذشته کمکی نمیکنه باید بفکر قدمهای آینده بود

شايد دیر شود ! به هر دلیلِ ندانمی! شايد ، همین حالا که یادش در تو می وزد ، دارد دیر می شود... از کجا معلوم ، شايد قرارِ خدا به بردن آنهاییست که زیادی دلواپسشان می شویم! شايد خدا دارد نگرانی ها را کم می کند! اما سهم ما چیست؟ شايد پرسیدن ها و دیدن ها و دوست داشتن ها ، شايد ما باید خیالِ خدا را راحت کنیم که جایی برای نگرانی نیست... ما اینجا حواسمان به هم هست! تو سایه کن تا ما در آن نفسی تازه کنیم... نمیدانم شايد ! الهی نگران ی نشوی ، نشوم، نشویم!!!

اردیبهشته دیگه، هر چی ازش مینویسی بازم دلت میخواد بنویسی. مخصوصاً امروز که روز خداحافظی اردیبهشته. روز آ شه. میخواد بره و یک سال دیگه برگرده. این میشه که دلت میخواد یه نامه براش بنویسی. اردیبهشت عزیز و دوست داشتنی، شايد مقایسه بین ماه ها کار درستی نباشه. شايد هر روی ماه تولدش تعصب داشته باشه. شايد یکی بگه هر ماهی زیبایی خودش رو داره. شايد انتخاب بهترین بین چند تا چیز مثل بهترین و بهترین موزیک کار راحت و جالبی نباشه. شايد بری و تا سال دیگه هم برنگردی. ولی من دیگه به نتیجه رسیدم. تو بهترین ماهی. من فهمیدم اگر فروردین شروع سال باشه و بهار، تو شروع سال عشقی. از توست که عشق شروع میشه و تا سال بعد که برگردی میمونه. من که دلم خیلی برات تنگ میشه هر روزتون اردیبهشتی پ.ن : این روزها باز هم با کارهای ماتیس و میرو و ون گوگ و کمال الملک و خیلی های دیگه، تهران زیبا و دوست داشتنیمون شده نگارخانه ای به وسعت شهر. بعضی وقتها با احتیاط نگاهی هم به بیلبوردها بندازید.

چشمانت هزار ساله ... مرا مست میکند اما مخمل صدایت ؛ باید شالى باشم دست در گردنت بیندازم و مدهوش از کلماتت ، شايد کوزه گر قابلى بشوم تا خمره بسازم براى دلم که هجرت تا به ابد تقدیرم... پ.ن: و شعر چون گنجشک بخار آلودى ، بر بام زمستانى ، به یخى بدل خواهد شد... پ.ن: کویر - محمد معتمدى پ.ن: شايد کمى عاشقانه بنویسم...!

بعضى از آدمهایى که الان پایین اسمشان last seen a long time ago نوشته شده، همانهایى هستند که یک روز برایشان میمردیم شايد! اینها که میگویند مهم نیست، دروغ میگویند! آدمى،اگر چیزى برایش مهم نباشد،واکنش نشان نمیدهد! همه ى بلاک شده هایمان، هنوز شايد اندکى برایمان مهم باشند!

بعضی درد ها را باید در صندوقچه ای گذاشت و درش را بست، تا سال ها بعد بازمانده هایت صندوقچه را باز کنند و دردهایت را "شايد" اشک بریزند برای بعضی از درد ها باید آلبوم ع ی ید تا سال ها بعد بازمانده هایت آن را آلبوم قدیمی آقاجون یا مادر جون خطاب کنند و درد هایت را "شايد" اشک بریزند انگار این "بعضی دردها" را درمانی نیست ! آن ها ن ا هستند آن ها تمامی ندارند می شود تا ابد از آن ها گفت تا ابد برایشان اشک ریخت تا ابد از وجودشان دلتنگ شد تا ابد از وجودشان حسرت خورد تا ابد از وجودشان... آه کشید ، تنگی نفس گرفت، داغ شد و گاهی از وجودشان یخ کرد. پی نوشت : بعضی از درد ها را باید "راز" داشت تا روزی بازمانده ایی عزیز آن را کشف کند و برای دیر فهمیدنش "شايد " اشک بریزد.

ان شب تا صبح بی صدا اشک ریخت و عقدهایش را در سرش ورق میزد گاهی در یک صفحه مکث بلندی میکرد و با چشمان و لبانش برایشان تاسف میخورد ک این هم نیز ب لیست اضافه شده پاکت را باز میکرد ضربه ای میزد و چهار نخ بیرون می آمدند با لبش میگرف فندک را از ان دور اتش میزد و تظاهر میکرد ک دارد میکشد شايد عادت بود ، شايد مریضیه عجیبی ک در سلول هایش رشد کرده بودند و به او دستور میدادند چیزی میان لبانت بگذار ، چن دیقه ای ک گریه اش بند می امد ورم گلویش از بغض را میدیدم و دوباره شروع صفحه ای جدید و ترکیدن ! شايد اگر مادر پدرش برای یک شب خوشگزرانی او را پس نمی انداختن الان در اسمان داشت البالو هایش را میخورد و مورد علاقه اش را میدید و مجبور نبود روز تولدش را با چشمانی پف کرده بگذراند و مادربزرگش هم بعد از فوتش حتما در اسمان ها خانه ای میساخت و بعد از این همه سال دوباره بهم میرسیدند ، شايد هم باید به دنیا می امد و این چیزها را میدید و عبرتی برای بقیه میشد ، شايد اگر یک مقداری کمتر اذیت می ینش تفریح مورد علاقه اش جمع دانه های قرص نبود .

خواستم چند روزی نباشم... تا شايد ی حس کند نبودنم را تا ی حس کند جای خالی ام را یا اصلا شايد ی دلتنگ بشود ساده بودم ... اما نمیدانستم زندگی چیزیست شبیه اتوبوس!!! همین که بلند شوی جایت را میگیرند و تو حتی مالک جای خودت هم نیستی خواستم چند روزی نباشم ... اما هیچ حتی ندید جای خالی ام را

چک چکی... شايد صدای آب شايد گریه ات هق هقی... شايد خیال و خواب شايد گریه ات پچ پچی... شايد که باشد حرف شايد یک وداع سوزشی... شايد که سوز برف شايد یک وداع واژه ای شايد بگوید مرد شايد هم خودش آ ش شايد سکوتی سرد شايد هم خودش... دل دلی... شايد میان بود شايد رفتنش "با خودش می گفت شايد زود باشد رفتنش" ... خش خشی... شايد صدای برگ زیر پای تو تق تقی... شايد صدای مرگ شايد پای تو... "محمد تاجیک"

ترم سه شروع شده اما هنوز نمیدونم رشتمو دوست دارم یا ن؟ حس ی رو دارم که یک عالم درس نخونده و کار عقب افتاده داره:( شايد یک روز کارت دانشجوییمو تحویل دادم و وقتی برگشتم خونه با لبخند به مامان گفتم ازش لذت نمیبردم:) شايدم این ترم ، وقتی بیشتر آشنا شدم ، خیلی حسم بهش بهتر شد:) شايد فردا پرسنل شیفت خیلی مهربون باشه :)

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها