جستجوی عبارت غزل 090 ای هدهد صبا


دکلمه غزل ای هدهد صبا با صدای نسرین محمدی ای هدهد صبا به صبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت حیف است طایری چو تو در خاکدان غم زین جا به آشیان وفا می فرستمت در راه عشق مرحله قرب و بعد نبست می بینمت عیان و دعا می فرستمت هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا می فرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل اب جان عزیز خود به نوا می فرستمت ای غایب از نظر که شدی ه ن دل می گویمت دعا و ثنا می فرستمت در روی خود تفرج صنع خدای کن کایینه خدای نما می فرستمت تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می فرستمت حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت


بسم الله
وبلاگ برای من تداعی کننده تلاش است. تلاش برای زنده ماندن در دنیای بی در و پیکر شبکه های مجازی. و من میخواهم به این تلاش احترام بگذارم. دوستی دارم که به قدر چشمانم به وی اعتماد دارم و میخواهم وبلاگ بنویسد و او نمیخواهد وبلاگ داشته باشد. دغدغه ای هم دارد و آن هم مانند خود من بی نام بودنش است. بنابراین بخشی از سهام این وبلاگ را به وی دادم. حالا میتواند بنویسد و من بخوانم از روی دستش. امیدوارم روزی وبلاگ خودش را بنا کند ولی تا آن وقت همین جا خانه می کند. شاید این طور وبلاگ ام هم زنده شد. هرچند که چه بگویم. دوستان من از من بدتر است و باید ببینیم یک وبلاگ را دو نفری میتوانیم بچرخانیم یا نه. همین. گفتم نامی انتخاب کن. گفت هدهد برای من خوب است. گفتم خب امضای نوشته هایت باید با اسم من فرق کند. معتقد بود که هدهد نام اوست و من باید اسم عوض کنم و اختلافات داشت بالا می گرفت. تا آنکه من پیشنهاد سیمرغ را دادم. با توجه به اینکه هدهد در داستان عطار مرغان را به سمت سیمرغ راهنمایی می کند و من که هدهد باشم سیمرغ را برداشتم آوردم پیش شما خلاصه. و چه ی ست که از سیمرغ بدش بیاید. او هم خوشش آمد. این جور شد که من شدم هدهد و او شد سیمرغ. حالا هدهد و سیمرغ برای شما می نویسند.

این چند خط را سیمرغ می نویسد: سلام به حرفهای گفته شده در بالا دقت نکنید. من اساسا نمی خواستم نامی داشته باشم و حاضر بودم بی نام باشد. هدهد گفت باید فرق کنی با من و من هم مجبور شدم قبول کنم. وگرنه همان حرف زدن جای هدهد راحت تر بود. همه تقصیرها را هم می انداختم گردن هدهد. بله خلاصه سیمرغ متولد شد. باشد که رضایت خدا در این باشد.


والسلام (به سبک هدهد:) )

بچه شیعه - معرفی نرم افزار هدهد، آموزش قرآن برای ک ن معرفی قسمت هایی از نرم افزار هدهد که به هدف آموزش قرآن برای نرک ن طراحی شده است توسط بچه شیعه

http://uupload.ir/files/dbj_%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8%d9%87_%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86%db%8c%d8%af_%da%a9%d9%87.jpg جالبه بدونید که هدهد نر تا جفتش نیاد لب به غذا نمیزنه! و از اون جالبتر وقتی جفتش میمیره به هیچ ماده دیگه ای تا آ عمرش نگاه هم نمیکنه... چقدر شبیه مردای ایرانیه!

قصه را که می دانی؟ قصه مرغان و کوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را، قصه سیمرغ و آینه را؟
قصه نیست؛ حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند.
هزار سال است که من تقدیر را تأ خیر می کنم. اما چه کنم با هدهد، هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند؛ و من همان گنجشک کوچک عذرخواهم که هر روز بهانه ای می آورد، بهانه های کوچک بی مقدار. تنم نازک است و بال هایم نحیف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم. من از گم شدن، من از تشنگی، من از تاریک و دور واهمه دارم.
گفتی قرار است بال هایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت، بار درخت توحید است؟ گفتی بی نیازی...؟ گفتی که فقر...؟
گفتی که آ ش محو است و عدم...؟
آی هدهد! آی هدهد! بایست؛ نه، من
طاقتش را ندارم...
بهار که بیاید، دیگر رفته ام. بهار، بهانه رفتن است. حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است، ماندن شکوهی ندارد؛ آن هم پشت این سنگریزه های طلب.
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم، توی خاک و خاطره، توی گذشته و گِل گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت؛ در خون تپیده و پ ر. سیمرغ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد. هدهد بود که این را به من گفت.
راستی، اگر دیگر نیامدم، یعنی که آتش گرفته ام؛ یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم؛ یعنی خا ترم را هم باد برده است.
می روم اما هر جا که رسیدم، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.
می دانم، این کمترین شرط جوانمردی است.
بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد...

#عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari


با مامان و آقای و هدهد اومدیم پارک، مثلا توت خوری! نیست اصلا! از ی خوراکی یدیم که بخوریم، هر کدوم خوراکی هاشونو برداشتن رفتن یه طرفی! هدهد بستنی شو برداشت رفت که تلفنی با مخاطب خاصش حرف بزنه، مامان هم تخمه برداشت به آقای گفت "بیا راه بریم، حوصله م سر رفته!" فک منظورشون اینه که سه نفری راه بریم که گفتن تو بشین ما برمی گردیم :||| چون دفعه ی قبلی واسم درس عبرت شده بود چیزی نگفتم. اون دفعه داداش و زن داداشم جلو، هدهد و نامزدش پشت سرشون، دو تا داداش های مجردم پشت سرشون، عسل و شوهرش هم به عنوان آ ین جفت داشتن با هم می رفتن. دیدم تکِ تک موندم، هرکی رفته سی خودش. ناخودآگاه گفتم "آقا چرا من تنهاااام؟" که همه برگشتن و قاه قاه خندیدن و گفتن "خوب منظوووور؟" :// وقتی می خواین جفتی راه برین چرا منو با خودتون می برین؟ اصلا قهر قهر تا روز قیامت☹

برنامه بفرمایید خنده برنامه ای سرشار از خنده،شادی و لطیفه- کاری از شبکه هدهد فارسی بفرمایید خنده(۲) بفرمایید خنده , شبکه هدهد , لطیفه , برنامه بفرمایی لینک های : کیفیت 180p | کیفیت 270p | کیفیت 320p |

داشتم داستان هدهد و سلیمان رو برای بچه ها تعریف می .کلیت داستان اینه: "سلیمان نبی پادشاهی بود که زبان پرندگان رو میدونست و همه درخدمتش بودند. بالای سرش همه دوشادوش هم پرواز می و به نوعی سایه بان ایجاد می د تا نور خورشید اذیتش نکنه.یه روز نور خورشید میفته رو صورتش میفهمه هدهد نیست. میگه بهتره دلیل خوبی برای غیبتش داشته باشه وگرنه من میدونم و اون... هدهد میاد و از بلقیس و تختش خبر میده و اینکه تو اون سرزمین ی خداپرست نیست. سلیمان نامه میده به هدهد که برسونه به سرزمین ملکه. ملکه شروع میکنه به شور و م و میگه خونریزی و جنگ عاقبت خوشی نداره ملکه تصمیم میگیره هدیه بفرسته اگه قبول کنه که یعنی پادشاست اگه قبول نکنه یعنی چشم نداره به اموال دنیا و ه. سلیمان هدیه ها رو رد میکنه و تصمیم میگیره حمله کنه به اون سرزمین تا خداپرستشون کنه! بلقیس تصمیم میگیره بره پیشش. قبل از اومدنش سلیمان دستور میده تختشو زودتر از خودش بیارن. ملکه معجزه تخت و قصر شیشه ای رو که میبینه, خداپرست میشه و در بعضی روایات,بلقیس و سلیمان باهم ازدواج میکنن." چند نکته موقع تعریف داستان و سوالات بچه ها ذهنمو به خودش جلب کرد: ادامه مطلب

شبا حدودا هشت میرسم خونه. تا شام بخوریم میشه نه، نه و نیم. قراره برای آمادگی، هرچند شب یک بار پیاده بریم تا پارک و برگردیم، با همون کفش هایی که قراره بپوشیم تا بهشون عادت کنیم.
کفش ورزشیمو از جاکفشی درمیارم. سال اول یا دوم برای تربیت بدنی یده بودم!!! یه بندانگشت خاک روش و توش نشسته! تمیزش می کنم. راه میفتیم :) من، هدهد، داداش کوچیکه (ح)
همین ب بسم الله میگن یه خوراکی ب یم! طبق معمول باید من ب م! چون هدهد که با خودش پول برنمیداره، داداش کوچیکه هم داداش کوچیکه است دیگه! تو کیفم پنج تومن پول هست فقط. چهار تا چی پف می م و میریم. من تو مسیر یکیشو میخورم. راجع به حجاب حرف میزنیم، راجع به پول، کار، درس. بیشتر من حرف میزنم.
قرار بود ح دوچرخه بیاره، بریم پارک بانوان سوار شیم. باز گفتن "نه! الان بانوانش بسته است!" رفتیم دیدم واقعا بسته است. چرا؟
روبروی پارک دو تا آبمیوه فروشی هست که محیط خوبی داره. ما اکثر اوقات که از اونجا رد میشیم میریم شیرموز می خوریم. من گاهی معجون هم می خورم. ب هدهد گفت "بریم، میخوام معجون رو امتحان کنم!" گشتیم ته جیبامون به اندازه ی دو تا شیرموز بستنی و یه معجون پیدا کردیم! هدهد معجون کوچیک گرفت، نصفه خورد. من و ح شیرموزبستنی بزرگ خوردیم
برگشتنی دیگه مچ پام درد گرفته بود! وسط راه نشستم تو خیابون و گفتم "من پشیمون شدم، نمیام، سخته!" الکی مثلا ها! وگرنه من یه هرکول منفی پنجاهَم :)

سیمرغ یا سی مرغ سی پرنده در آرزوی دیدار با سیمرغ و عظمت و جلال آن راهی بس دشوار را تا کوه قاف در پیش می گیرند آنها در خیال آنکه با طی مراحل سخت سیمرغ بزرگ را در می یابند این راه و دشواریهای بسیار زیاد را با رنج و مشقت فراوان طی می کنند اما با رسیدن به کوه قاف در می یابند که سیمرغی وجود ندارد و در این مرحله است که سی مرغ را می یابند که مرحله های دشوار راه را طی کرده اند وبه این سی مرغ ایمان می آورند. مقصود این داستان طی مرحله های دشوار شناخت توسط آدمی و رسیدن به مرحله ی کمال می باشد. همانطور که عطار بزرگ و مولانای عزیز این داستان را در اشعار آورده اند ملا پریشان نیز به زبان لکی به این ماجرا اشاره نموده است (۱) سی نوع پله وه ر راهی بین بیخود په ی دید سیمرغ هادی شان هدهد سی نوع پرنده واله وشیدا به راه افتادندبه امید دیدار با سیمرغ و با راهنمایی هدهد (۲) باینگان دی سیمرخی نوی دیده واز سی مرخشان دی پرندگان چون بدان جا رسیدند سیمرغ را ندیدند اما چون چشم گشودند سی مرغ را دیدند (۳) بِرای دینی من هشدار وه دلخواه هدهد جبرئیل ،مرخان خلق الله ای برادر هم کیش من با تمام وجود به هوش باش که هدهد همان جبرئیل و مرغان بندگان خدایند(گروهی که به مقام خود پی بردند به رهایی رسیدند و گروهی که از درک مقام خود در ماندنددر قید و بند گرفتار شدند) (۴) نفس ویت بناس پره ی مرتبه من عرفه نفسه فقد عرفه ربه پس مقام ومنزلت نفس خودرا برای بدست آوردن مرتبه معنوی شناسایی کن چون هر که خود را بشناسد خدا را شناخته است (۵) سمعت فی لیل اشاره مردان وه لفظ فصیح قال یا فلان ژه قول رسول خدا رخ متاب وات ، ما للتراب ورب الارباب از سخن خدا رخ بر متاب که فرمود چیست برای خاک و خداوند بزرگ (۶) بگذر ژه ای قیده بابوت هاوه به ن کوره ی کار نداشت مژه ی ویش مه که ن پدر راکه در گرو نداری از این قید و بند رها شو. ن نایی بیکار بود و از بیکاری مژه های خویش را بر می کند

برای اولین بار در کل تاریخ بشریت، چهار شب قبل بنده فوتبال بازی ! با داداش ها و و هدهد رفتیم پارک، نصف شب. هوا سرررد، پارک خااالی :) در اصل توپ والیبال برده بودیم نه فوتبال. یهویی آقایون ویرشون گرفت با توپ والیبال، فوتبال بازی کنن! اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که "کفشم زیر پاهای برادر جانان اب میشه!" دومیشم این بود که "من که بلد نیستم!" تا اون موقع حتی یه بار هم به فوتبال بازی فکر نکرده بودم :) بعد از اینکه من و هدهد موافقت کردیم با فوتبال، گفتم "حالا به کجا باید گل بزنم؟ دروازه کوووو اصلا" کاملا عادی، ریل و طبیعی؛ انگار بنده خانم گل سال هستم :) یک دفعه جمع ترکید از خنده! گفت "به کجا گل بزنممممم؟!؟!؟!" و باز همه قاه قاه قاه! فی الواقع منو مس ه نمودند ولی انصافا چه ورزش سختیه! یه ربع از بازی نگذشته بود که به نفس نفس افتادم و رو چمن دراز شدم! چجوری نود + چند دقیقه میدوئن اینا؟ برای دومین بار هم امروز بازی . البته امروز کفش ورزشی پوشیدم و دیرتر از دفعه ی قبل نقش زمین شدم :) تعدادمون هم بیشتر بود و تقریبا تیم شدیم. (کلا ده نفر) چه فوتبالی شد! تماشاااایی :) یه ور عسل با بچه تو بغل تو دروازه، یه ور هدهد تو دروازه ی یک متری دراز کشیده بود، منم که در جریان هستین خانم گل سال! هشت دی
+ تا پیدا اسم جدید، جای اسمم خالی می مونه. اگه دیدین یکی بدون اسم براتون نظر گذاشته بدونین منم :)

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها