جستجوی عبارت فندکم کو


زمستان و پاییز زمان مناسبی برای ترک سیگار نیست.جدا از اینکه ذات سیگار در فصل سرد بیشتر میچسبد، تمام آن چیز ها و اعمالی که سیگار پس و پیش آن ها کشیدنی است، در این فصل ها بیشتر سیگار میطلبد.از لذت ها یا هرچه که اسمش هست بگذرم، سیگار دردها را تسکین میدهد.هجوم افکار را آرام میکند و پس از هر پک ، شه ای شاید نو را در ذهن پر و بال میدهد.حال "این مسکنه عمر کوتاه کن" در هوای سرد به اعماق وجودت سفر میکند ، رنج و غم و افکار اشفته ات را در بوی توتون خود میپیچد و در نوار هایی باریک به سردی زمین باز پس میدهد.هرچه سردتر ، نوار هایی نمودارتر.از این ها هم که بگذرم ، میتوانی سیگار را در جیب داخل کت یا کاپشنت بگذاری و از ازدیاد جیب ها ، حیران و لرزان ،جیب به جیب با ذکر گونه "فندکم کو فندکم کو "به دنبال فندک باشی و ا سر هم در ا ین جیب محتمل پیدایش کنی.این هم جنبه جالب قضیه میتواند باشد. حتی این سوز وحشی ، سیگار به دستان متفکر و خودنما که سیگار را جز اجزا زینتی و افتخارآمیز خود میدانند، به سوراخ های گرم و نرمشان میکشاند.چه خوب که نیست می شوند و ادمی را از سیگاری بودن شرمنده خود نمی کنند.نه که سیگار خوب است و شخصیت دارد نه، اما بی حرمت هم نیست.تحمل این ها از ملامت گران خیرخواه دانای کل که با رمز "سیگار نکش " از جبهه های خود بر ادم هجوم می آورند بسیار سخت تر است ،اما دسته کمی از آن هایی که لفظ "سیگاری " را نژادپرستانه طور به کار میبرند هم ندارند. این دو دسته هم از سرما و سرما زده بیزارند و با نبودشان کام تلخ سیگار را تلخ تر نمی کنند. راستی حرف از سیگار شد، فندکم کو ؟

خنده ات را از من بگیر ، ولی فندکم را نـــــه ...

دیروز از مسافرت برگشتیمهمیشه از این تعجب می کنمکه چرا کمتر ی صبح زود مسافرت میکنوقتی 5 صبح راه افتادیم هوا عالی بودحتی کمی خنکهنوز کامل روشن نشده بودو من فندکم توی دستم بوداین فندکم جدید با طرح اژدهابراس کل یو ش خوشم می اد مخصوصا وقتیکه کمی روشنش می کنم بدنه اش گرم می مونهتوی دستم می گیرم که انگشتام گرم بشهتوی تاریکی هی روشنش می و به حر خیره میشدمهنوزم قضاوت خیلی زود ادما فقط از روی ظاهربرام خیلی عجیبهدرکشون نمی کنم
چند تا ماشین رفته بودیم و خب اونا بچه کوچیک داشتنیک سالهو من باز بین تناقض های خودم گیر هم بنظرم خیلی شیرین هستنو هم از بچه ها خوشم نمی ادمخصوصا وقتی یکم بزرگتر میشن
وسطای کتاب دوم هستمتوی مسافرت هم سعی می شبا کتاب بخونمدو هفته دیگه بازم مسافرتیم با یه گروه دیگههمونجاویلا رو که پس بدن دیگه جا نداریم به فکر مسافرتبه استان های دیگه هستم
2 تا گونه گیاهی جدید دارمنیلوفر وختمیتازه با خوندن یه مقاله فهمیدم چطوری می تونم کاری م که بذر های قدیمی هم جوانه زنی خوبی داشته باشناین 2 تا که عالی بودن از 30 تا بذر 26 تاجوانه داشت
امروز کلی کار دارم بجاش نشستم دارم وبلاگ می نویسماهان میخواستم یه اهنگ معرفی کنمقشنگههر دوتاش
https://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/poobon-roo-abra-(ft-mili-mo)

http://www.gratomic.com/poobon-cheshmat/

جای غر زدن نیست، معمولا هم عادت ندارم جایی که می شه به کتف گاف الافسرین دایورت کرد براش ناله کنم، اما امروز ازون روزای کی بود که با یه زیلویِ باید پا می زدم دلم رو به کوچه ی همیشه بن بست علی چپ! لابد به صرف چای دارچین، که وسط ترق و توروقِ ور رفتن به فندکم، مست کنم لا به لای های هایِ گریه ها. یاد دلق کهن جانان بیفتم و ویارونه ی فال حافظ کنم...حالا هی از مهشید مفلوک قصه تمنا، هی از جانان قصه که ”دخترخوب” زدم به دل دشت و هامون بذار برگردم، رو تخم چشام! دست ا مجبورش کنم از حفظ بیتی بخونه و مست ترم کنه. «حافظ ز خوبرویان بختت جز اینقدر نیست، گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان» + به وقت اول فروردین سال هشتاد و هفت/ با کمی سانسور و ملاحظه

از صبح عین یه موبد از آتش پاسداری . یه دونه کبریت بیشتر نداشتم. و فندکم هم خالیه. تا الان با شمع و اجاق گاز، نوبتی نگهش داشته بود. که بالا ه دیگه خاموش شد... ... فردا کلاس دارم و اونقدر این چند روز قلم زدم که الان دیگه انگشتام قفل شده! کتفمم! همه عمر شب امتحانی بوده ام. ... این روزها هر وقت جوجه رو میبینم، سه تا کلمه بیشتر ازش نمیشنوم... - !... (به فتح عین و میم) - بگل!... (بغل) - بالا! ... کلا در ارتفاع مثبت صد سانتی متر زندگی میکنه!... گاهی عصبانی میشه از اینکه چرا نمیذارمش رو یخچال بزرگه و به اون کوتاهه بسنده میکنم!... هربار سعی میکنم براش توضیح بدم که قدم به بالای اون یکی نمیرسه! ولی نمیفهمه. ... ماه رمضون رسیدا... هوم...

عشق چیز پیچیده ای نیست همینکه میدانم از دود متنفری اما برایم پیپ می ی یا تا دستم به پاکت میرود فندکم را آتش میکنی عشق همین است که دلم میگیرد از رنگی شدن ناخن هایت اما خودم برایت لاک میزنم عشق همین است که بخاطرت سیگار نمیکشم دیگر عشق همین است که بخاطرم لاک نمیزنی دیگر عشق یعنی چشمهایت را ببندی کف دستت بوسه بگذارم گونه هایت گل بیاندازد #مرتضی_قرائی

دیروز از مسافرت برگشتیمهمیشه از این تعجب می کنمکه چرا کمتر ی صبح زود مسافرت میکنوقتی 5 صبح راه افتادیم هوا عالی بودحتی کمی خنکهنوز کامل روشن نشده بودو من فندکم توی دستم بوداین فندکم جدید با طرح اژدهابراس کل یو ش خوشم می اد مخصوصا وقتیکه کمی روشنش می کنم بدنه اش گرم می مونهتوی دستم می گیرم که انگشتام گرم بشهتوی تاریکی هی روشنش می و به حر خیره میشدمهنوزم قضاوت خیلی زود ادما فقط از روی ظاهربرام خیلی عجیبهدرکشون نمی کنم
چند تا ماشین رفته بودیم و خب اونا بچه کوچیک داشتنیک سالهو من باز بین تناقض های خودم گیر هم بنظرم خیلی شیرین هستنو هم از بچه ها خوشم نمی ادمخصوصا وقتی یکم بزرگتر میشن
وسطای کتاب دوم هستمتوی مسافرت هم سعی می شبا کتاب بخونمدو هفته دیگه بازم مسافرتیم با یه گروه دیگههمونجاویلا رو که پس بدن دیگه جا نداریم به فکر مسافرتبه استان های دیگه هستم
2 تا گونه گیاهی جدید دارمنیلوفر وختمیتازه با خوندن یه مقاله فهمیدم چطوری می تونم کاری م که بذر های قدیمی هم جوانه زنی خوبی داشته باشناین 2 تا که عالی بودن از 30 تا بذر 26 تاجوانه داشت
امروز کلی کار دارم بجاش نشستم دارم وبلاگ می نویسماهان میخواستم یه اهنگ معرفی کنمقشنگههر دوتاش
http://uupload.ir/view/c7wy_poobon-roo-abra-(ft-mili-mo).mp3

https://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/poobon-roo-abra-(ft-mili-mo)

http://www.gratomic.com/poobon-cheshmat/

متن اهنگ رو ابرادوباره میشینم دستاتو میگیرمنمیپرسم میمونی نه میدونم میگی نهمیگی شاید دیگه همو نبینیماونقدر راحت نگو اصاً چیزه کمی نیستدوباره میشینم دستاتو میگیرمنمیپرسم میمونی نه میدونم میگی نهمیگی شاید دیگه همو نبینیماونقدر راحت نگو اصاً چیزه کمی نیستمیدویدیم باهم رو ابرا رو ابرانمیذاشتیم هیچ وقت همو تنهامیدویدیم باهم رو ابرا رو ابرانمیذاشتیم هیچ وقت همو تنهاخودت گفتی به من همیشه میمونمپس چرا رفتی هنوزم نمیدونمتو چطور اونقدر زود منو از یاد میبریمیدویدیم باهم رو ابرا رو ابرانمیذاشتیم هیچ وقت همو تنها

پیرمرد های وراج ، خسته ام د .. حرف های سیاست تمام نمی شود ، حرف های اقتصاد پایان ندارد ، سیگار ، و باز سیگار بعدی ، و باز بعدی و باز ... دود سیگار ها خفه ام کرده .. . سرم را محکم می گیرم ، خسته شده ام ، از هم نشینی با پیرمرد های پارک محله ، آن ها هم از چهره ی غم زده ی من ... چه آرام ، در این گوشه ی تنهایی ، در انتظار مرگ نشسته ام ،.. فندکم را در می آورم . چگوارا تلخ ترین نگاهش را به من می اندازد . ی چه می دانست ، یک دیوانه پشت دود سیگار های پارک مخفی شده .. در نگاهِ تاریکش ، دلخوش است ، به این گوشه ی تنهایی اش .. به فراموش شدنش در دست های مرگ .. به گوشی خاموش ی که دوستش داشت ، .. به کتاب ناتمام فلسفه اش .. شاید شبی ، دیگر نفسی از او بر نیامد ، شاید دیگر نتوانست آشفتگی اش را پنهان کند ، شاید شبی ، تمام تیمارستان تنش ، دست به شورش زد .. ی به شانه ام زد ، پیرمرد های وراج ، خنده ی دختر ها ، و یک سلول انفرادی در اعماق جهنم .. .


دلت بگیرد و جلوی آینه بایستی و زخم هایت را مدام بو بکشی دلت بگیرد و به جادّه بزنی و جادّه هم لج کند و دلتنگی ات را کِش بدهد دلت بگیرد و تمام چراغ ها قرمز شوند و تمام تابلوها همه علامت ایست دلت بگیرد و تنت نباشد و به حسرت یک بوسه در خودت مدام بمیری دلت بگیرد و نباشی و هر ثانیه درون هر قطره ی اشکت دست و پا بزنی و غرق هم نشوی دلت بگیرد و هیچ تو را نفهمد و باز دوباره دلت بگیرد این روزها من آنقدر تنهایم که صدای فندکم مدام به تنهایی ام طعنه ای میزند و این منم که فقط طی میکنم ثانیه های بی تو بودنت را این روزها من آنقدر تنهایم که مرگ انگشت وسطش را نشان زندگی ام می دهد و با کنایه و یک لبخندی ملیح ، از روزهایی که فقط زنده بوده ام و زندگی نکرده ام عبور میکند این روزها من واقعا تنهام.
| علیرضا بهجتی |

بی محابا، با نهایت سرعت، جاده ها رو به وحشیانه ترین شکل ممکن می درم؛ صدای موتور عجیب دیواره های ماشین رو به لرزه در میاره و دستام با نهایت ترس، دست از روی فرمون سرنوشت برنمی داره؛ جاده ها خالصانه ماس می کنن و مردم بهت زده به فر نامعلوم دور شدنم رو به مس ه ترین شکل ممکن نظاره می کنن؛ اما این منم که زل زده به یه نقطه، پامو تا آ ین حد توانم روی پدال گاز فشار میدم و فکر ترمز رو به هیچ عنوان توی مخیلم جا نمی دم!

می خوام دستامو از روی فرمون بردارم، می خوام چشمام رو با آرامش تمام ببندم و فرمون لعنتی رو به دست کثیف سرنوشت بدم، می خوام چشمام رو ببندم و گوش به موزیک گوش اشی بدم که وجودم رو تا سر حد مرگ آروم می کنه! آره، این منم که چشمام رو می بندم و واژه ها رو وارونه می بلعم، این منم که یه گوشه می شینم و نابودی زندگیم رو نظاره می کنم، این منم که از درون می سوزم و سیگارم رو با آتیش فندکم روشن می کنم؛ بزار مردم بهت زده شن، اصلا بزار که بشن؛ برای اونا چه فرقی می کنه چه ی پشت فرمونه وقتی توی تمام رو مه های شهر، بزرگ با تیتر درشت می نویسند: "یک فورد موستانگ ۴۲۹ مشکی رنگ، شهر را به لرزه درآورد!"

بی مهابا، با نهایت سرعت، جاده ها رو به وحشیانه ترین شکل ممکن می درم؛ صدای موتور عجیب دیواره های ماشین رو به لرزه در میاره و دستام با نهایت ترس، دست از روی فرمون سرنوشت برنمی داره؛ جاده ها خالصانه ماس می کنن و مردم بهت زده به فر نامعلوم دور شدنم رو به مس ه ترین شکل ممکن نظاره می کنن؛ اما این منم که زل زده به یه نقطه، پامو تا آ ین حد توانم روی پدال گاز فشار میدم و فکر ترمز رو به هیچ عنوان توی مخیلم جا نمی دم!

می خوام دستامو از روی فرمون بردارم، می خوام چشمام رو با آرامش تمام ببندم و فرمون لعنتی رو به دست کثیف سرنوشت بدم، می خوام چشمام رو ببندم و گوش به موزیک گوش اشی بدم که وجودم رو تا سر حد مرگ آروم می کنه! آره، این منم که چشمام رو می بندم و واژه ها رو وارونه می بلعم، این منم که یه گوشه می شینم و نابودی زندگیم رو نظاره می کنم، این منم که از درون می سوزم و سیگارم رو با آتیش فندکم روشن می کنم؛ بزار مردم بهت زده شن، اصلا بزار که بشن؛ برای اونا چه فرقی می کنه چه ی پشت فرمونه وقتی توی تمام رو مه های شهر، بزرگ با تیتر درشت می نویسند: "یک فورد موستانگ ۴۲۹ مشکی رنگ، شهر را به لرزه درآورد!"

وقتی برق رفت توی پذیرایی شام میخوردیم هنوز کمی نور از بیرون سو سو میکرد قاشقش را توی بشقابش رها کرد و با دهان نیمه پر گفت:نریختی? سرم را پایین انداختم و ارام گفتم نه فردا میریزم. بلند شد و رفت مانتویش را پوشید و طوری که من بشنوم گفت فردا فردا فردا بعد توی درگاهی در پذیرایی ایستاد خشم را توی نگاهش حس می دستم را روی فرش کشیدم تا سیگار و فندکم را پیدا کنم .صدای تک فندک با روشن شدن شعله ان تقریبا همزمان شد از پشت نور بی رمق فندک چهره اش را که دیدم دلم هری ریخت .توی نگاهش خشم نبود ،پشیمانی بود .و انگار رد اشک توی صورتش جا انداخته بود.اتش فندک را خاموش امد سمت سفره و به شانه ارش زد _پاشو مامان پاشو عزیز دلم لباسات و بپوش بریم پکی به سیگار زدم و صدایم را با حجم دود بیرون دادم و گفتم :چه خبره ? زود نیست? کو تا ساعت 12? از توی اتاق خواب صدایش می امد ،طوری میگفت که من نشنوم ، دوباره پرسیدم اینبار توی راهرو بود و با ص که کمی بغض هم چاشنی اش بود گفت امشب خاستگاری برادر مهتابه گفت زودتر برم بتونه بره یکم به خودش برسه جلوی پاهایم زانو زد و مشغول جمع بشقاب ها شد دستش را گرفتم و گفتم نمیخواد ،خودم جمعش میکنم

شانزدهم آذر: بهترین چیزی که می توان در زندگی آموخت اینست که: از کاری که دوست نداری پرهیز کن و دست به کاری بزن که از صمیم قلب دوست داری. من دوباره با بخش فراموش شده خود روبرو می شوم. بخشی از وجودم اکنون از اجبار مصرف نیکوتین رهایی یافته. هر روز به خاطر رهایی از این اعتیاد قدرتمند که زندگی من و اطرافیان را به خطر انداخته بود قدردانی می کنم. دیگر مجبور نیستم دائم نگران تعداد سیگارهای باقیمانده در پاکت سیگارم باشم. دیگر نگران آن نیستم که چگونه برای کشیدن سیگار کی از خانه خارج شوم و بعد از مصرف به طرق گوناگون سعی در از بین بردن بوی تعفن نیکوتین از دهان و لباسم باشم. اکنون در کمال به هر جا می روم و نگران این نیستم که آیا نیکوتین مصرفی ام را به همراه آورده ام یا نه. دیگر نگران مقدار نیکوتین مصرفی ام تا آ شب و نگران پس گرفتن فندکم که به دوست هم مصرفی داده ام نیستم. روزهای نگرانی و نومیدی به پایان رسیده. نگرانی از اینکه کجا می توان به راحتی مصرف کرد. دیگر بوی زیر سیگاری نمی دهم. از احساس سوزش ریه ناشی از زیاده روی در مصرف نیکوتین رها شده ام. من حق انتخاب دارم تا احساس خوبی از خود داشته باشم. من آزاد شده ام. برای امروز رهایی و خود را جشن می گیرم.

جک پاچید تو دیوار. نه من نه دیو فکرشم نمی کردیم. ولی امیلی واقعا زدش. باورمون نمیشد این همون دختره نحیف و ریزیه که سه سال بود هروقت جک از راه می رسید سرخ میشد. خیال می کردیم نهایت دو تا و یه کمی اشک پایان ماجراست. بعدشم کنار هم یه سیگار می کشیم. تا جک بخواد خودش رو از روی زمین جمع و جور کنه امیلی به دیو گفت سیگار داری؟ دیو با ترس سیگار رو بهش داد و وقتی گذاشتش روی لبای کوچیک و سرخش من بی اختیار فهمیدم باید با فندکم روشنش کنم. تو اون لحظه حتی نیاز نداشت که بهم دستور بده برای این کار! بعدم راهش رو کشید و رفت کنار بارانداز وایساد تا سیگارش تموم بشه. چند تا ملوان از دور براش دست ت دادن و هورا کشیدن. سیگار کشیدن تو بارانداز برای یه خانوم کار معمولی نبود. پسر بیچاره رو بلند کردیم و تا بالای پل همراهش رفتیم. جک باید تاوان می داد. هر سه مون به عنوان بهترین دوستاش روی این موضوع توافق داشتیم. البته دلایل امیلی با ما فرق داشت! نمیشد بذاریم فردا با اون دختره پولدار سوار بزرگترین کشتی تفریحی جهان بشه و بره و ککش هم نگزه. باید می فهمید که وقتی یه دختر دوستت داره تنها راهی که برات می مونه اینه که دوستش داشته باشی! سوار تا ی که شد از اون بالا به امیلی زل زدم. صحنه عجیبی بود. انگار با دود سیگار داشت تمام سلولهاش رو از حاطرات جک خالی می کرد. فکر نکنم هیچ مردی با یه سیگار بتونه چنین کاری رو ه. به خصوص جک. تا ی که راه افتاد دیو زد به پهلوم و گفت خب؟ گفتم چند تا آبجو بگیر بریم پیش امیلی.

اون مثه همیشه بدون گله از کم حرفی من، مجددا شروع میکنه به تعریف و تا موقعی که جای نشستن پیدا کنیم، داستان جشن تولد دوستش رو برام با آب و تاب تعریف میکنه... وسط حرفاش هم یه گریزی به خاطره جشن تولد پنج سالگیش میزنه که با مادرش کنار دریا براش جشن گرفتیم و کیک خوردیم ... یه جای دنج پیدا میکنیم و مستقر میشیم. من پا میشم میرم نزدیک پرتگاه جایی که شهر زیر پاهامونه می ایستم، از جیبم بسته سیگار کنت رو درمیارم و یه نخ میذاریم رو لبم. فندکم رو که روشن میکنم یکی از پشت سر فوتش میکنه و میگه : عاء ... عاااااء ... بابایی که قولش یادش بره رو چکار میکنن؟! منم با لبخند میگم: از همینجا پرتش میکنن پایین! بعد اون ریز ریز میخنده و میره که توپ والیبالو بیاره، منم در حالی که سیگار از رو لبم پایین میفته میگم : امشب "بهش" احتیاج داشتم ! مشغول والیبال میشیم. دخترم تنها علاقش این ورزشه، و تو تیم شون بازی میکنه. وسط بازی، یکی از ضربه هاش میخوره تو صورتم و عینکم پرت میشه اون طرف تر و شیشش جدا میشه. منم واسه یه لحظه صورتم رو میگیرم و میشینم رو زمین.. اون هراسون میاد سمتم. بابا چی شد؟؟؟ بابا؟؟!!! بابا... چیزیت که نشده عزیزم؟؟ یکم بی توجهی میکنم تا بیشتر ازم دلجویی کنه اما یکهو از لابلای انگشتام میبینم که چشماش خیس شده و چیزی نمیتونه بگه، اون موقعس که دستامو از رو صورتم برمیدارمو محکم بغلش میکنم و میگم: چقد ضربه هات محکم شده پدرسوخته! بعدش هم میگیرمش رو دستم و میبرمش جلوی پرتگاه. چنتا ماچش میکنم و میگم اگه نگی دختر خل و چل و دیوونهء کی هستی پرتت میکنم پایین. اونم بغضشو قورت میده و با شیرین زبونی میگه: خل و دیوونهء یه آقای خوشتیپ... که البته عینکش الان زیر پای مردم له میشه و دیگه اجازه رانندگی تا خونشو نداره ! ... ادامه دارد

بابام با چکش به جای میخ زده به دستم از درد دو متر رفتم آسمون اومدم پایین تازه می پرسه خورد به دستت؟ پ ن پ یاد گل خداداد عزیزی به استرالیا افتادم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم عجب گلی بود ِ . ب تو خیابون داشتم می رفتم و با فندکم بازی می پلیس 110 رد شده افسره می گه : اون چیه؟ فندکه؟ پ نه پ مشعل المپیکه دارم می برم لندن!! گفت پ نه پ و زهرمار سوار شو بریم می گم یعنی بریم کلانتری؟ می گه : پ نه پ ما اسکورت مشعلیم تا لندن همراهیت می کنیم ! . . از یارو میپرسن : تو از زنت میترسی؟
میگه:چرا باید بترسم؟
لباسارو شستم
اتومو
غذامو پختم
ظرفامو شستم
شیشه ها رو تمیز
زیر بچه رو هم عوض
اونی که کاراش مونده باید بترسه !

داستانک های محمدرضا کلهر در ستون داستانک صفحه ی فرهنگ استانهای رو مه همشهری دیماه 94 خورشیدی راحت الوجود تشنه ام؛ خیلی تشنه داستانک عنکبوت نام خود من صید قزل آلا در پالنگان با براتیگان داستانک غنچه گلی که هنوز نشکفته جایی که خوب می شناختم گوشهای قطبی و مگر مهیب یک راننده مرگ آفرین و چند داستانک دیگر عنکبوت درِ خانهِ باغ را باز . فندکم را روشن . بخار نفسم را در روشنای خُردش می دیدم. کیفم را زمین روی حصیرِ سرد نهادم. خوشبختانه چراغ روشنایی گردسوز نفت داشت. روشنش . به پشته هیمه نگاه . چند تکه چوب در سُمپا (بخاری) چپاندم. چندبار فندک زدم تا هیزم خُردی شعله گرفت. رفتم از انبار، سطل ف ی و بیل را آوردم. چند بیل برف در سطل تپاندم. آوردم، گذاشتمش روی سُمپا. از کیفم سیب زمینی ها را بیرون آوردم و گذاشتمشان کنار سطل روی سُمپا. از قمقمه ام آب تقریباً یخ زده ای توی بروشکا (لیوان ف ی روسی) ریختم. آن را هم گذاشتم کنار سیب زمینی ها. چهار پایه چوبی را آوردم کنار سُمپا که داشت گرم می شد، نهادم. چند تکه هیزم باز در سُمپا چپاندم و یک تکه چوب از آتش بیرون کشیدم، سرش شعله داشت، با آن سیگارم را روشن . نشستم روی چها ایه و به آتش که از چند سوراخ در کوچک سُمپا معلوم بود، نگاه . صدای آب شدن برف در سطل و صدای سوختن هیزم ها خوشایند بود. سیگارم را که تا ته کشیدم، درِ سُمپا را باز و ش را انداختم توی آتش. باز هیزم اضافه و با تکه ای چوب، برف را که کامل ذوب نشده بود، به هم زدم. سیب زمینی ها را دانه دانه زیر و رو . سطلِ برف آب را بلند و زدم بیرون. رفتم طرفِ جاده. سمت پیچِ چکشی و برف آب را پاشیدم بر آسف جاده که راهداری صبح برف روبی اش کرده بود. چاییدم تا آمدم خانهِ باغ. درست وقتی که سیب زمینی ها را خورده بودم و داشتم چایی ام را می نوشیدم صدایش آمد. حتماً خورده بود به سنگ. فوراً رفتم ببینم چه بخت برگشته ای به دامم افتاده. از گند شانسیِ من آنجا ماشین ان پاسگاه واژگون شده بود. مانده بودم در این راهِ فرعی چه می کنند؟

میخوام برگردم به روال قبل دیگه خسته شدم... تا همینجاشم بسته دیگه ... نتونستم یعنی اونی که میخوام نشد... هههههههههه دوباره شروع شد یه شروع دیگه.... البته دارم در مورد شروع مجدد فکر میکنم تو یه سری مسائل دو دل هستم دارم فکرامو میکنم و تصمیم گیری میکنم... امیدوارم اونجوری که دلم میخواد بشه تا چند روز دیگه به یه جمع بندی میرسم و طبق اون شروع میکنم... هر چی میخواد بشه بشه دیگه مهم نیس... فقط خودم برای خودم مهممممممم.... چون دیگه واسه ی مهم نیستم چن وقتی میزون نبودم و حالم خوب نبود( هنوزم ادامه داره...) ی نیومد بگه ت به چند من؟؟؟ اینجا بود که فهمیدم واسه همه دیگه تموم شدم ی دیگه نیست.... خودم خودمو بغل و آروووم دلم برای خودم سوخت... اشکال نداره این نیز بگذرد روزای سختیه ولی دلم گواهی میده روزای خوب تو راهن شاید خیلی دور باشن ولی بالا ه این سختی ها وتلخی یه روزی برام شیرین میشه.... دارم نوحه گوش میکنم حالم جالب نیست بازم نقاب زدم تا ی چیزی نفهمه دارم تو خودم دست وپا میزنم خودم میکوبم در و دیوار شاید اینجوری ارووم بگیرم اما ظاهرا میگم میخندم اما داغووووووووووووووووووووونم... میخوام دوباره شروع کنم منتظرم این دو هفته هم تموم شه دلم واسه سیگارو فندکم تنگ شده... موزیکهای دیوونه کننده ی متالیکا رو میخوام برم امشب پیدا کنم از آرشیو قدیمی ای که دارم چن ساله گوش ندادم واقعا دیوونه کنندس آدم عادی رو تو یه فاز بدی میبره واااااااااااااااااااااااااااای زمانی که پشت فرمون باشی و گوش کنی 100%کنترلت رو از دست میدی برم پیدا کنم بریزم تو فلش موقعش رسیده متالیکا+سیگار+هیجان سرعت چه حالی کنیم از این به بعد اگه پیدا ن امشب میرم همه شونو میکنم اینم خودش یه تغییره حتما نباید مثبت باشه گاهی تغییرات منفی هم نیازه اگه متال باز باشین میفهمین چی میگم... شاید گانز هم گذاشتم هر چند دیگه به سن من نمیخوره ولی یه زمانی عاشقش بودم موهای بلند و ریش گانز یادش بخیر.....

بیشترین ارتباطی که با جنس مخالف داشتم برمیگرده به هشت ماه قبل ... وقتی که توی کافه نشسته بودم و قلم و کاغذ یه طرف میز بود و قهوه ترک نصفه و سیگار و فندکم یه گوشه دیگه ... از این شخصیتا که حس تو خودشونن و از بیست و چهار ساعت ، هشت ساعت میخوابن و باقی به تفکر میگذره ... تازه از کلاسای نمایشنامه نویسی فارغ حصیل شده بودم و یه نمایشنامه هم نوشته بودم که اندازه قطر کمر حسین رضازاده روش خاک نشسته بود ... خودم که روم نمی شد برم جلو با یه دختر حرف بزنم ... مثل مرگ بود واسم ... با ایده "اونی که من و بخواد خودش میاد سراغم" برگ های تقویم جوانی رو یکی پس از دیگری به دست باد میدادم ... تا این که اومد ... پنج شنبه بود ... بارون میزد و کافه حس شلوغ بود ... از نفس نفس زدناش معلوم بود که یه مسیری و دویده تا خودش و به یه س ناه برسونه ... حالا من تو همین فاصله تو رویاهام با اون سه بار ش ت عشقی خوردم و دفعه چهارم همه چی بخیر و خوشی تموم شده و بچه اولمون تو راهه ... زل زده بودم بهش و مثل چی داشتم موشکافانه نگاهش میکرد که وای ... برگشت سمتم ... حالا من هول اومدم خودم و مشغول کنم به نوشتن که مثلا حواسم بهش نیست .. . اومدم کاغذ و بردارم دستم خورد به فنجون قهوه ، اومدم اون و بگیرم گوشه لباسم گیر کرد به گوشه میز ، خواستم دستم و بذارم رو میز تعادلم و حفظ کنم که دست گذاشتم توی زیرسیگاری ... سیگار دستم و سوزوند و پ هوا خوردم به چراغی که از سقف آویزون بود ... سی ثانیه طول نکشید ... بدبختی دقیقا همینقدر به آدم نزدیکه ... به این فکر می یا باید واسه همیشه از این کافه برم ... یا باید واسه همیشه از این شهر برم ... آروم آروم سرم و آوردم بالا که دیدم آخیش ... همه حواسشون به کار خودشونه ... برگشتم سمتش که ، لعنت بهت ... با یه لبخند ریزی نگام میکنه و اومد سمتم ... حالا این نزدیک میشه ضربان من میره بالا ... صد و شصت .. صد و فتاد ... رسید لعنتی ... دویست و هشتاد ... دستش و گذاشت رو صندلی و دهن که باز کرد گوشت تنم آب شد ... نصف شدم ... دهنم خشک شد ... چشام رفت اصلا ... میتونم ادعا کنم از مرگ برگشتم ... خدایا بالا ه نیمه گمشده منم پیدا شد ... به خودم اومدم دیدم هی میگه : آقا ، ببخشید ، آقا ... زبان گشودم گفتم : بفرمایید؟ ... منتظر بودم از عشق سیراب شم که گفت : میتونم این صندلی و بردارم؟ ... تعدادمون زیاده ، یه صندلی کمه ... با سر و دست و پا و تمامی اعضای بدن که قدرت انتقال اطلاعات و دارن بهش فهموندم که آره میتونی صندلی لعنتی و برداری و بری ... صندلی و برد ولی من به چشم خود دیدم که جانم میرود
پی نوشت : نشود فاش ی آنچه میان ست :| پی نوشت دوم : نه از کافه رفتم نه از شهر :| پی نوشت سوم : از همون کافه پست میکنم :|

یک شب را می توانستم با خیال راحت از این که نکند یک وقتی در نیمه های شب یک زن درخانه حیاطمان را بزند و چه می دانم به بهانه های مختلف بخواهد اعصاب مرا مختل کند، سرکنم. توی خانه که بودم تا صبح صدای زوزه سگهای مست را می شنیدم و خواب تارموهای سیاهی را می دیدم که عین مار، نه، عین قلاده های سیاه یک سگ دور گردنم پیچ می خوردند و نزدیک بود خفه شوم که از خواب می پ . بدنم خیس عرق سرد شده بود. گفتم لااقل توی بازداشتگاه دیگر یک شب را آرام خواهم خو د. اما کورخوانده بودم. آنجاهم به جز من مردهای دیگری بودند که جرمشان یک جورهایی با زن مربوط می شد. یکی زنش را کتک زده بود یکی بود که رفته بود یک زن دیگر هم مخفیانه گرفته بود. واقعا عحب آدمهایی پیدا می شوند. اینجور مردها آبروی هرچه مرد است را می برند. شب هم بود که برای متاهلها شب حساسی به حساب می آمد. خودمانیم برای من هم شب بدجوری وسوسه انگیز بود. هی به خودم می گفتم که الان متاهلها چه کار دارند می کنند؟ تمام شب را تا صبح توی رختخواب غلت می زدم و رختخواب را بغل می و خوابهای نه می دیدم و خود یی می . هرچه بیشتر سعی می از شرش خلاص شوم بیشتر دچارش می شدم. توی بازداشتگاه آن یکی از آن دو مرد که دوتا زن داشت قضیه زندگیم را سوال کرد. گفتم که من هم تا به حال چندین زن گرفته و طلاق داده ام. یکی از یکی ترو فری ر. اصلا آدم ابل بشر را همین زن ازبهشت انداخت بیرون. باور نمی کنید؟ بروید کتاب بخوانید باورتان می شود. ازهیچکدامشان خیر ندیده ام. اما مردکه قبول نمی کرد. می گفت کیف زن به همین بودن و فریبکاربودنش است. می گفت ی که مزه زن زیردندانش باشد از زن جماعت سیر نمی شود. باید راهش را بلد باشی. زنها قلق دارند جانم. این حرفها را می گفت و لبهایش را خیس می کرد و می خندید. معلوم بود که چه کیفی می کرد. راستش کمی باورم شده بود. دهانم آب افتاده بود. مخصوصا وقتی خاطرات عشق بازی بازن دومش را که یک دختر زیبای ارمنی بود برایم تعریف می کرد. اینها را که می گفت نمی دانم چرا یاد زوزهای مستانه می افتادم. ع ش هم توی کیفش بود نشانم داد. یک دختر چشم آبی با موهای بور. داشت به کلی نظرم برمی گشت که بروم یک زن ارمنی بگیرم شاید...اما زودی به خودم هی زدم و از خیالات آمدم بیرون. آن شب به صبح نرسید که زنش آمد رضایت داد آزاد شد. طرف با نیشخند برگشت بهم گفت :
- دیدی گفتم زن جماعت شب رو بی خیال نمی شه جونم؟ دیدی گفتم؟
شاکیش زن مسلمان بود که رضایت داده بود. اما می دانستم که او انقدر زرنگ هست که بعد از اولی دمی هم به خمره زن ارمنی اش بزند. دهانم آب افتاده بود. داشتم کم کم از نوشتن رمان ضد زن منصرف می شدم که بازهم یک هی به خودم زدم و ازخیالات آمدم بیرون . بعداز آن که هردوی آنها آزاد شدند رفتند مگر می توانستم ادامه رمانم را بنویسم؟ بازهم خیالات نه آمده بود به سراغم. ازجناب سروان که افسرنگهبان بود درخواست رفتن به تو را . وقتی که کارم تمام شد و آمدم آب بگیرم کاسه تو را بشویم دیدم یک تارموی سیاه بلند مثل همان تارموهای قبلی آنجابه به کاسه سفید تو چسبیده است. گرفتم از نوکش و از کاسه تو جدا ووجبش . درست سه وجب و هفت انگشت! باید می سوزاندمش وگرنه خشمم و م فروکش نمی کرد. اول شستمش بعد با دستمال با ظرافت واحتیاط تمام که نشود خشکش . فندکم را ازم گرفته بودند. توی بازداشتگاه قدغن بود. آرام پیچیدم دور انگشت اشاره ام و آوردمش توی بازداشتگاه. اما برای سوزاندش آتش نداشتم. انگار مو را دورگردنم پیچیده بودم نه دورانگشت سبابه ام که ازگلو درد و نفس تنگه داشتم خفه می شدم. هرچه هم ماس افسرنگهبان که فندکم را بهم بدهد هیچ فایده ای نداشت. این موداشت دیوانه ام می کرد. انگارنیرویی ماورای طبیعی داشت که م را هزاربرابر کرده بود. هرچه بیشتر سعی می از شرش خلاص شوم بیشتر گرفتارش می شدم. توی همین گیرودار بودم که جناب سروان خبرداد که شاکی ام رضایت داده که شب ای آزاد بشوم. ظاهرا دلش برایم سوخته بود از طرفی چون فردا که دادسرا تعطیل بود و من همینجور بلاتکلیف باید می ماندم تا شنبه صبح. با این حال من مطمئن بودم که آن زن صفت بازهم نقشه ای برایم دارد و می خواهد یکجورهایی سرراهم سبز شود و آزارم بدهد. کتابم را که حس به اندازه وزن یک زن چاق وچله ودندان گیر سنگین شده است زدم زیر بغلم و بیرون که آمدم حس هوای شب تابستان بدجوری خنک و وسوسه انگیز شده است. ازدور صدای زوزه سگها می آمد. هیچ توی خیابان نبود. یک راننده آژانس توی ماشینش چرت می زد. تارموی نه هنوز دور انگشتم بود. بازش و فندک را روشن گرفتم زیرش. صدای خنده های نه ای که خیلی شبیه صدای سگهای ماده مست بود از دورواطراف به گوشم می رسید. از تارمو بوی زن می آمد. تمام تنم داغ شده بود. عرق کرده بودم. ازیک جایی از همین ها بوی خوش نه ببخشید بوی کثیف زن می آمد. قلبم به گروپ گروپ افتاده بود. دور خودم چرخیدم خواستم فرار کنم اما نمی دانستم از کدام طرف . کتاب رمان توی دستم به اندازه وزن یک زن تپل مپل سفید و دندان گیر سنگین شده بود. گذاشتمش روی شانه ا م. بو نزدیکتر شد. کتاب را بو کشیدم. بوی زن می داد. صدای قهقه شخصیتهای زن رمانم توی گوشم می پیچید و ولم نمی کرد. کتاب را باز . از لای هر صفحه صدای قهقهه های ی زن می آمد. لای تمام صفحاتش یک تارمو بود و بوی وسوسه انیگز زن می داد. تکیه دادم به دیوار و کنا یاده رو واررفتم. از روبرو ازلای پنجره نیمه بازی صدای ناله های وسوسه انیگز یک زن می آمد. شب بود و لابد وقت عشق بازی. خوب که گوش دیدم نه صدای زن نیست. صدای ناله های ماده سگی بود که سگهای مست نر دنبالش گذاشته بودند. ازتاریکی ته کوچه که درآمدند دیدمشان. توی تمام زندگیم هیچوقت نتوانسته بودم فرق بین ناله های مستانه یک زن را از ناله های سگهای ولگرد تشخیص بدهم. بدنم لرزگرفته بود. تب کرده بودم. خوب که نگاه دیدم دو تا از سگها قفل کرده اند. سه چهارتا سگ نردیگرهم با دمهای برافراشته دوروبرش موس موس می د. سگ نربه دنبال سگ ماده کشیده می شد و بدجوری ناله می کرد. کتابم را باز و مثل سگهای نر که زیردم سگ ماده را موس می کشیدند موس کشیدم. حس ناخنهای دستم بلند می شود و چانه ام ازصورتم می زند بیرون. چیزی شبیه دم از پشت آزارم می داد. باد وزید و کتاب از دستم افتاد. لحظه ای بعد کتابم توی خیابان ورق ورق شده بود و از هر ورقش صدای قهقه ناک زنی توی فضای ناک شب می پیچید. یکی از سگهای نر پایش را داده بود بالا و داشت روی آنها می ید. باد خنک شب موهای بلندی را نمی دانم از کجا می آورد و مثل قلاده دور گردنم می پیچید. خواستم فریادی بزنم ص شبیه زوزه یگ ازگلویم بیرون آمد. ص شبیه زوزه سگ نری که با یک سگ ماده قفل کرده باشدد. دلم می خواست دنبال بوی ماده سگ بدوم...

کتاب نزار قبانی یده ام و با شوق شعر خوب نشسته ام تا بخوانم. قدیم تر ها که غاده سمان می خواندم آنچنان غرق می شدم که هر رهگذری را می خواستیم شریک لذتم کنم. چند جلد چند جلد از نمایشگاه می یدم و هر سال به قصد هدیه دادن. اما کتاب را که دست گرفتم، دو خط که خواندم دلم به هم خورد. باز برگشتم دستم گرفتم گفتم شاید ترجمه بد است اگر به عربی بخوانم... اما نه باز مثل چیزی زشت چیزی کثیف مثل یک تکه زباله بد بو دورش انداختم. پرتش به گوشه ای و تا مدتی حالم خوش نبود، چندشم می شد. گو که موش فاضلاب دست گرفته بودم و حالا نکشته رهایش کرده بودم برود، آنهم در خانه در نشیمن روی مبل و درگیر وجدان برای نکشتن موجودی زنده، پشیمانم که چرا اینجا رهایش کرده ام. اما نتوانستم، نمی توانم تا اینجاست و من اینجایم هی ترس از این دارم مبادا توی دست و پایم باز پیدا شود، همین الان حلقم توی دهانم می آید از این فکر و می دوم تا عق بزنم جایی. از فکر بودنش در این اتاق دل و روده مشوش می شود و دهنم مزه تلخی می آید. بلند شدم برش داشتم صفحه به صفحه ریز ریزش و ریختمش توی سطل . چند ساعت طول کشید حدود ۲ ساعت و خورده ای اما با حوصله نشستم و تا جای ممکن با حرص ریزش و ریختمش در کیسه زباله. باز دلم راضی نشد بلند شدم چند پیاز و گوجه پوست کندم و پوسته هایش را ریختم روی کاغذ ها تا شکل کاغذ نوی تازه شده نداشته باشند و شکل کاغذ باطله های کثیف دور انداختنی به نظر برسند. بعد آمدم نشستم روی همین مبل و سالادم را خوردم. قاشق اول را که به دهان بردم دوباره دلم آمد به هم بخورد، بلند شدم رفتم همه کاغذ ها را با کیسه اش برداشتم سوار ماشین شدم رفتم کارگاه با نگهبان چشم در چشم شدم و بی آنکه چیزی بگویم. مثل ی که پی دعوا جایی آمده باشد تند تند رفتم تا پشت کان و از کنار موتورخانه کمی گازوییل برداشتم ریختم روی پلاستیک و توی پلاستیک و همه اطرافش بعد فندکم را در آوردم تکه ای کاغذ را آتش زدم و پرت توی پلاستیک و ایستادم تا بسوزد ایستادم کیسه را با تکه چوبی خوب به هم زدم تا همه آن با کاغذ های ریز ریز شده خا تر شود، اما باز دلم راضی نشد، خا تر ها را جمع و بردم و زمین را کندم و همه را با دست بی حفاظ با دست خالی آنطور که بتوانم لمسش کنم، زیر خاک. و خوب رویش را پوشاندن و بعد هم روی خاک را به هم زدم تا اثری از آثارش نماند و باز راضی نشدم و روی خاک شروع به بالا و پایین پ . تا متوجه شدم نگهبان کنار کان ایستاده با چشم هایش چهار تا شده دارد نگاهم میکند. تازه به خودم آمدم و حال گریه بهم دست داد و بغض و هیچ به نگهبان نگفتم همینطور که آمده بودم برگشتم و سوار ماشین شدم توی راه تمام طول راهی که به خانه نمی رفت به ناکجایی نامعلوم، گریه و گریه و گریه و گریه و نتوانستم هیچ جلوی گریه کرددم را بگیرم تا به س که افتاده قد ده سال گریه و هنوز هم دارم بعد دو روز هی از این مسیر به آن مسیر طفره رفتن گریه می کنم و توی خواب پشت فرمان گریه و توی پمپ بنزین گریه و کنار ماشین کناری پشت چراغ که می خواست دلداری بدهد و هی دست تکان می داد گریه و حین طفره رفتن هایم گریه و تا به راه آمدن و به مقصد رسیدن گریه . از اول هم می دانستم یک روز برمی گردم به این بیغوله به این دشت این کوه تو سری خورده کوتاه که نه تپه است و نه کوه است. حالا که به گذشته نگاه می کنم نه آن گذشته که به آینده الان نگاه می کرد همین روز را می دید. می دید که برمی گردم تا... خاک را کندم و قوطی را برداشتم و نگاهش و باز راضی نشدم می دانستم که نمی شویم باز کندم و آنچه می خواستیم را یافتم و برداشتم و برگشتم پشت کوه که به کوه دیگریست و دره مانند و نه آنسو که رو به کویر است باز راضی نشدم از همانجا کوه را دور زدم و برگشتم سمت بیابان و توی لوله تپانچه قدیمی کمی از سیانور توی لوله تپانچه قدیمی ریختم و بعد با همان روغن چکان را از قوطی در آوردم و شروع با همان و روغن تپانچه را روغن کاری و بعد از این دیگر زیاد فرصتی نداشتم و برگشتم سمت خیابان ایستادم و به ماشین ها زل زدم و حالا گرگ و میش غروب بود به سرنشینان یکی یکی ماشینها زل زدم تا یکی را پیدا و صاف توی چشمش نگاه و دستم را روی ماشه گذاشتم و بعد برگشتم و نشستم و شغالی را دیدم که نور ماشین افتاده بود رویش و داشت کنار جاده تند تند می دوید دستم را برگرداندم تا آنجا که گلوله داشتم به طرفش شلیک و بعد رفتم دیدم زخمی شده لود، چاقو نداشتم تیر هایش تبانچه هم تمام شده بود. خودم را راضی که چاره ای ندارم یک تکه از سنگ هایش کنده شده کوه که لبه تیزی داشت برداشتم و سرش را روی تکه سنگی فشار دادم و لبه تیز را به همه قدرتم روی گردنش کوبیدم. با اینکه جثه کوچکی داشت....

کمرنگ شدن آدم ها را می شود هر جایی دید یا بی حوصله شدن ها را. اینجا برایم مثل سابق دوباره جان گرفته، هر چند دیگر رونق سابق را نداشته باشد، اما تنها مامنی است که دلم در آن آرام می گیرد . دنیا با تمام تلخی ها و یاس ها و امیدها رو به جلو می رود با سرعت تمام. دو روز مهمانی دادم و پخت و پز و دسرهایی با ترکیبات هماهنگ و نا هماهنگ درست و ترکیب خوبی از آب درآمد. حوصله ی سالاد درست نداشتم! سبزی خوردن را آوردم دوباره روی سفره! راضی ام از این حرکت. سالاد یعنی دوبرابر شدن بشقاب ها، شستن یک عالمه از انواع سبزی و صیفی و دوباره چکه های آب روی سرامیک کف آشپزخانه! که البته این آ ی مهم نیست! بعد هم درست سسی که دوست داری طعم سس های دیگر را ندهد! مثل سس پستو که خیلی دوست داشتم از آنور آب برای خودم بیاورم و به دلیل اضافه بار میسر نشد. البته یکی دیگر از دلایلی که دوست داشتم بیاورمش این بود که پاستا را می ریزی تو آب جوش و ده دقیقه بعد آبکش و بعد هم توی ظرف! بعدش کافی است که شیشه ی پستو را باز کنی و یک قاشق در آن بگذاری و بگذاریشان سرمیز! شام آماده میشد ! داشتم از سالاد می گفتم، یک ظرف رنگانگ معده پر کن خوشمزه البته در کنار سس خوشمزه! اما به نظرم سبزی خوردن هم با عطرنعنا و ریحان و ترخون و رنگ های تربچه نقلی و پیازچه های ترد توان مقابله با سالاد را در ابعاد برابر داراست ! مهمانی دادن را خیلی دوست دارم! چرا که قبل از مهمانی  تمام زوایای پیدا و پنهان خانه را بررسی می کنم تا مرتب باشد. بعد هی توی ذهنم لیست می نویسم و خط می زنم و اضافه می کنم و پاک می کنم. خانه دائم در حال درخشیدن است و اجاق گاز مسیر آمد و شد عطرها و بوهای خوشایند و رنگ های دلپذیر می شود. تمام نورهای خانه روشن می شود و همه ی اجزای خانه منتظر رسیدن انرژی های خوبند . چند ساعت قبل از آمدن مهمان ها، عودهندی ملایمی روشن می کنم، نزدیک آمدنشان، تمام پنجره ها را باز می کنم تا باد تمام عطرها و بوها را ببرد و خانه بماند و بوی گرم خودش! میوه های برق انداخته شده را در ظرف میوه می چینم و می گذارم روی میز، کنارش ظرف تخمه و هله هوله و هرآنچه در خانه باشد و کنارش ظرف شیرینی را می گذارم و رویش یک دستمال سفره می اندازم و تا به صدا در آمدن زنگ در خانه برش نمی دارم ! چای دم می کنم و فنجان ها را روی میز آشپزخانه توی سینی می گذارم! قندان ها پر است و ظرف شکلات هم روی میز کوچک هال برق برق می زند پوست زرورقی اش ! موهایم را مرتب می کنم و می بندم تا توی چیزی نرود! پیشبندم را آویزان می کنم سرجایش، عطر می زنم به لباسی که بوی غذا نمی دهد و دراز می کشم روی کاناپه! کتابم را دستم می گیرم و چرت می زنم تا آمدن میهمان هایم! همه چیز آماده است تا به نوبت به روی میزها بیایند و بروند . زنگ در به صدا می آید، در را می زنم؛ تا رسیدن مهمان هایم چهار طبقه فرصت دارم . فندکم را برمی دارم و چندتا شمع اینجا و آنجا روشن می کنم تا انرژی های مثبت مضاعف شوند و ح شاعرانه ی خانه چند برابر! همه چیز سرجایش است. فقط کاش چند شاخه گل تازه هم در گلدان داشتم . در وروردی را باز می کنم و با لبخندی پت و پهن و چشمانی درخشان منتظر می مانم !     normal 0 false false false en-us x-none ar-sa /* style definitions */ table.msonormaltable {mso-style-name:"table normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

پشت پنجره اتاق زیر شیروانی کنار چراغ نفتی کوچکی که رویش یک کتری آب آرام آرام میجوشد ایستاده ام و کوچه خاکی روبروی خانه را که حالا با قطرات باران خیس شده تماشا می کنم. در دور دست چاله های آب از برخورد قطرات باران متلاطم و در گهگاه قطره ای باران به شیشه پنجره آهنی می خورد و شکل نیزه ای به خود میگیرد که میخواهد شیشه را بشکافد و از آن عبور کند. سیگاری که به لب دارم را هرازگاهی از دهان دور میکنم و به سمت میز چوبی قهوه ای رنگی که سمت چپ پنجره قرار دارد برده و خا تر سیگار را در زیرسیگاری بلوری روی میز می تکانم. همزمان پک عمیقی که به سیگار زده بودم را به آرامی از ریه ها خارج کرده و به پنجره فوت می کنم.آسمان ابری است و نور کمی از پنجره به اتاق میتابد. برمیگردم و دستم را از لابلای لباسهایی که کنار درب بسته اتاق، روی جالباسی، آویزان کرده ام دراز میکنم و کلید برق اتاق را میزنم. با این نور هم اتاق روشنتر میشود هم گرمتر.روز بسیار عجیبی است. باورن ی. آنقدر که شبیه به خواب است. شاید هم واقعا خواب است. به حال پنجره فکر میکنم که از یک سمت باید سرمای پاییز و برخورد نیزه وار قطرات باران را تحمل کند و از طرف دیگر دود سیگاری گرم. حتما خواب هستم چون هیچ شیشه ای نمیتواند در برابر این سرد و گرم شدن مقاومت کند و باید بشکند.نهمین ته سیگار را هم خاموش میکنم. محتوای زیرسیگاری را در سطل زباله ای که سمت چپ میز در گوشه اتاق، بین دیوار و میز قرار گرفته خالی می کنم و دوباره زیرسیگاری را روی میز کنار گلدان گل روی میز می گذارم. صندلی پشت میز را بیرون می کشم و می نشینم. با ضربه ای که به صفحه کلید می زنم صفحه اخبار روشن می شود.امروز در جراید یک مسابقه کشتی دیدم که در آن یکه بیشتر فن میخورد برنده می شد. مربی ها از گوشه تشک کشی گیران را راهنمایی می د که چطور در خاک حریف بروند و پشت سر هم فیتیله پیچ شوند. این اولین اتفاقی بود که موجب شد خیال کنم خواب هستم. مورد دوم ع ی از یک پیرمرد تایلندی که تازه مسلمان شده بود و چیزی شبیه به حوله ای کوچک برسرش کرده بود. بسیار خوشحال بودم ازینکه فرقه ای در جنوب شرق آسیا بین زن و مرد تفاوت قائل نشده و حجاب برای مردان هم اجباری است. ع را دوباره پیدا میکنم و به آن خیره می شوم. سرم را به سمت چپ میچرخانم و به تابلوی روی دیوار خیره می شوم. تابلوی کریم خان زند، الرعایا، با چند من ریش! دوباره به ع نگاه می کنم. شاید هم پیرزن است.هوس میکنم روی تخت خواب پشت سرم بیوفتم. برمیخیزم و روی ملحفه قرمز رنگ تخت دراز می کشم. دستهایم را پشت سرم و پاهایم را روی بالش می گذارم و به تابلوی الرعایا که حالا روبرویم است نگاه می کنم. شیب شیروانی طوری است که تابلو روی بلندترین دیوار اتاق نصب شده است و به خوبی نظر هر ی را به خودش جلب میکند. با خودم می گویم چطور در زمانه ای که عد خانه ای نبوده یک نفر بوده؟ این یا یک لقب پوچ است یا اینکه بخشی از یک خواب عمیق چندصد ساله است.به راست میچرخم و دست چپم را دراز میکنم تا کشوی پایینی میز را باز کنم و از آنجا سیگار و فندکم را بردارم. همینطور که دراز کشیده ام سیگارم را آتش میزنم و دود غلیظ پک اول را به آرامی در فضای اتاق منتشر میکنم. به تابلویی که از چهره لطفعلی خان دیده بودم فکر میکنم. بدون ریش و با گوشواره هایی که چهره اش را بیش از حد نه می کند. شدیدا با آن تصویری که دو سبیل از بناگوش دررفته دارد متفاوت بود. شاید این نقاشی هم به دستور قاجار اینطور کشیده باشند.از زیر و لابلای درب اتاق که پشت سرم روبروی پنجره قرار دارد سوز سردی به سرم میخورد. تنم لرز میگیرد و با لرزش کوچک دستم خا تر سیگار روز پیراهنم میریزد. بین چارخونه های سفید و سرمه ای درست در یک خانه سفید افتاده و لکه سیاه زیرش از همین حالا پیداست. تلاشم را میکنم طوری بلند شوم که خا تر تکان نخورد و مثل همیشه ناموفق هستم. خا تر غلطی میخورد و به خانه کناری که سورمه ای رنگ است میافتد. این هم از عجایب دیگر است که خا تر سیگار روی قسمت سفید لک سیاه و در قسمت تیره لک سفید می اندازد! بی حوصله از پیراهنم روی زمین پرتش میکنم. حالا روی موکت کرم رنگ اتاق پخش شده و لابلای پرزهای موکت سفت چسبیده است. مابقی سیگار را که زهرمارم شده در زیرسیگاری خاموش میکنم. از کشوی بالایی میز یک برگ کاغذ بر میدارم که خا تر را روی آن منتقل کنم. خیلی آهسته خا تر را برمیدارم و در زیرسیگاری میریزم. هنوز لکه کوچکی روی موکت پیداست. از کمدی که پشتش به دیوار کوتاهتر اتاق، روبروی تابلوی الرعایا است و لباسهایم را در کشوهایش میگذارم، یک لنگه جوراب پشمی بیرون می آورم که با آن جای لکه را تمیز کنم. همینکه خم میشوم متوجه رنگ سفید جوراب میشوم. یادم است که یک جوراب خا تری رنگ هم داشتم. دوباره به سمت کمد لباسها می روم. رومیزی کوچکی که به شکل لوزی روی کمد انداخته ام را بالا میزنم تا از کشوی بالایی کمد جوراب خا تری را بیرون بیاورم. درحالیکه دنبال جوراب خا تری میگشتم یک لحظه چشمم به آینه رومیزی که روی کمد لباسها بود افتاد. چیزی که بیشتر جلب توجه میکرد گوشواره هایم بود. به ندرت خودم را در آینه برانداز میکنم. انقدر دیر به دیر که گاهی برای خودم ناآشنا به نظر میرسم. تاجاییکه خاطرم هست آ ین بار صورتم ریش داشت. اما اکنون اثری از ریش دیده نمیشود. طوریکه انگار هیچوقت هیچ مویی بر صورتم نروییده باشد.بالا ه جوراب را پیدا و آنقدر روی لکه خا تر میکشم که کاملا محو می شود. در همین لحظه صدای زنگ پیامرسان بلند میشود. جوراب را لبه تخت می اندازم. خبر جدیدی شده است. پشت نمایشگر روی صندلی می نشینم و خبر را باز میکنم. رئیس ت قبلی که زمانی طرفداران بیشماری داشت، نامه ای به رئیس ت فعلی نوشته است. روی آدرس سایت کلیک میکنم. حالا باید صبر کنم تا این سایت باز شود. از جایم بلند میشوم و یک سیگار دیگر آتش میزنم که زمان زودتر بگذرد.دوباره پشت پنجره می آیم. درب کتری را باز میکنم. هنوز آب دارد. با اینحال گل را از گلدانش بر میدارم و آب داخل گلدان را داخل کتری میریزم. لوله کتری را طوری تنظیم میکنم که بخارش به وسط اتاق بیاید. چشمم به دیواره چوبی سمت راست میز می افتد که از وقتی چراغ نفتی را کنارش گذاشته ام سیاه شده است.پک عمیقی به سیگارم میزنم و دودش را به شیشه پنجره فوت می کنم. دوباره به شک می افتم که خوابم یا بیدار؟ رقابت در کشتی بر سر باخت، پیرمرد تایلندی باحجاب و ی بی عد خانه به نظرم می آید. سرم را به سمت نمایشگر برمیگردانم. دیگر شکی برایم نمی ماند که خواب می بینم. خنده دار است. ت فعلی سایت ت سابق را مسدود کرده است. ت قبل با آن همه حمایتی که از جانب بزرگان و مردم میشد امکان ندارد مسدود شود.خیالم راحت میشود که خواب هستم. کوچه را تماشا میکنم. باران شدت گرفته است. سوز بیرون از لای پنجره تو می آید. با خیال راحت پک عمیقی به سیگار میزنم و دودش را محکم به شیشه فوت می کنم. جلوی چشمانم شیشه ترک برمیدارد.

همین که پای لعنتی اش را داخل واگن لعنتی تر گذاشت فهمیدم که آبمان توی یک جوی نخواهد رفت. آنچنان جلوی در واگن مترو؛ ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی وجی پله برقی دار مناسب هم باشد؛ خواست خودش را کنار من جا کند که شستم، یا یکی دیگر از انگشتانم، خبردار شد که اتفاقی در راه است، وای خدا! در معبد مقدس من! خدا خودش میداند که من چقدر روی این مکعب برقی زیر زمینی وسواس و تعصب دارم. معلوم بود که در آینده ای نزدیک یا دور کلاهمان توی هم می رود. کت دست من بود و میخواندمش. جوری دورخیز کرده بود و برای پرش از بیرون مترو گرم می کرد انگار مسابقات المپیکی است که جایزه بردش مدال طلا و جایره باختش سقوط به دوزخ سُفلا است؛ ولی نمیدانست رقیب قدرش، راهب مترویی برای خودش در همین واگن ها و پله ها و راهروها هر هفته و هر روز المپیک و دوزخ را با هم به س ه می گیرد. در واگن که باز شد؛ و من همینطور سرم توی کتاب بود مثلا؛ با سرعت معمولم به سمت پله برقی راه افتادم ، سرعتش را که دیدم، البته من که سرم توی کتاب بود، همینطور به سرعتم اضافه ، او نه تنها معبد مترویی مرا در هم ریخته بود که بلکه نیت داشت در اجرای مراسم آیینی من هم خلل وارد کند، نفر اول که رسیدم روی پله برقی، به سمت ناکجا آباد، یک جایی آن بالای پله برقی بین سقف و تابلوها، لبخندی فاتحانه زدم. مست از پیروزی بودم؛ و باید شاهد باشید که نگارنده ی مست آنچنان اخمی بر صورت داشت که اگر عابری از سمت مقابل نگاهش میکرد،یا بیایید ادای راوی بودن در نیاوریم، نگاهم میکرد، یکی از سه حدس اولش در مورد وضع من، بازگشت از نبردی تلخ فرجام بود و دو حدس دیگرش مرگ عزیزان و خواندن زورکی کت از مصطفی مستور؛ که ناگهان دشمن بی اخلاق از روی پله های برقی دو تا یکی گذشت و از کنارم عبور کرد. او، آن پلید چموش بد طالع، پیروزی ام را در هم ش ت و قاعده ی بازی را اب کرد؛ و خدا باید شاهد باشد که اگر روزی باز ی قاعده ی بازی خودساخته ی مرا که میدانم میداند و بازی اش کرده است اب کند، من هم جدی جدی ابش میکنم، فقط ای کاش همین خ که الان داریم اینهمه شاهدش میگیریم و ازش تقاضای دادرسی و ویدئوچک داریم در آن تاریخ فرضی خودش این قیدهای مس ه ی اجتماعی را از هم بگسلاند که من راحت ابش کنم؛ او پس از لوث فتح الفتوحم از میدان دید من، و میدان توجهم، و اگر میدانهای دیگری داشتم از آن میدانها هم، خارج شد. بعد من؛ که طبیعتا رنگی قهوه ای بر سر تا پای دستاوردهای مترویی ام زده شده بود سلانه سلانه و همانطور که کتاب میخواندم به سمت بیرون حرکت می ، آن آ های فکرم حواسم پیش یک نخ سیگاری بود که در ته پاکت حضور دارد؛ و خب کشیدن سیگار هم رسوم خلل ناپذیر خودش را دارد که باید به موقعش فراهمش کرد؛ رسیدم به مغازه ی مترو، از همین مارکت هایی که خیلی غمگین صرفاً در یک گوشه ی خالی حضور دارند؛ این جا را استثنائاً مسابقه ای نداشتم چون حقیقتا ید م از این مغازه یکی از بزرگترین خیانتهای آیینی من به مناسک سیگار کشیدن بود، و به خاطر این گناه نابخشودنی ممنون از تو مسافرِ رقیب پلید! از پسرک پرسیدم که "دلستر تلخ داری؟" و او جواب داد "یکی دارم، شاید برده باشن!" خندیدم؛ و چقدر ذوق داشتم که دارم یکی از شوخی های کلامی جذابم را رو می کنم؛ و گفتم "اگر داشتی، چرا میگی داری؟"؛ و سرمستانه خنده ام را ادامه دادم؛ پسر هم خندید؛ که باعث شد در جا بشود محبوب ترین انسان روز برای من، مرهم زخمهای یام نیافته ی مسابقات المپیک درون متروییِ ویران شده، از معراج برگشته ی نوجوان من، و البته همین جا باید بدانید که نگارنده هرگونه علاقه با ریشه های فرویدی به پسران نوجوان را شدیدا تکذیب می کند؛ گفت که "نمیدونم! نگاه کنید شاید باشه" البته قبل از دستور واضح و بدیهی اش؛ که اگر بهترین آدم روز برای من نبود حتما به رویش می آوردم؛ من شخصا عملیات کنکاش را آغاز کرده و با موفقیت به پایان رسانده بودم. بطری را سمتش گرفتم و گفتم "پیچی نیست، بازش کن لطفا" و بعد کتابم را؛ با وسواسی خاص، جوری که نه عطف خم شود نه لبه ها نه کاغذ ها و نه هیچ جایی تا بخورد؛ روی پیشخوان گذاشتم، حساب ، دلستر را گرفتم و از مغازه خارج شدم، چند قدم که رفتم یادم افتاد که کتابم را همانجوری در آن ح مقدس روی پیشخوان جا گذاشته ام، اصولا بر خلاف روزگاران دور که هیچ چیز را هیچوقت فراموش نمی ، مدت مدیدی است که همیشه همه چیز یادم می رود؛ یک بار حتی بعد از رسیدن به محل کار فهمیدم که خودم را در خانه جا گذاشته ام، کور شَوم اگر دروغ بگویم! برگشتم کتابم را برداشتم و رفتم سمت وجی، روی پله برقی وجی سیگار را روی لبم گذاشتم و همزمان جوری موضع گرفته بودم که نکند ی از پشت سرم بیاید و دو تا یکی پله ها را رد کند، نه دیگر! این بار سد محکمی به نام من وجود داشت! اینجا باید به عنوان راوی اضافه کنم که میدانم خیلی سخت است تحمل اینهمه جزییات و جملات معترضه و از اتمسفری که در حال حاضر اطرفم حس میکنم واضح است که این جزییات صدای اعتراض شما را هم در آورده است، اما باید بدانید که به هر حال من راوی هستم و خب شما داستان من را میخوانید، یعنی اینقدری تحمل کرده اید که تا اینجا رسیده اید و حالا میخوانید که راوی داستان در مورد جزییات بی نهایتی که به کار میبرد به شما توضیح میدهد، همین یعنی اگر تا اینجا را خوانده اید پس با این جزییات هم کنار آمده اید و من وظیفه ی اخلاقی خودم میدانم به شما بشارت یا خبر یا هشدار و یا زنها بدهم که تا آ داستان همین بساط را داریم، یا شما تا اینجا را نخوانده اید که اصلا من دلیلی نمیبینم بخواهم به شما توضیح بدهم، چون منطق حضور نداشتن شما در این سطور خودش در واقع نقض غرضی است بر وم توضیح. در واقع علاوه بر این موضوع که خواستم با توضیح دادن در مورد جزییات، باز هم جزییات ذهنم را روی کاغذ بیاورم، هدف دومم از این توضیحات ایجاد فضای مثلا دمُکراتیک، خاکی و متواضعانه؛ و خدا می داند کاملا دروغین و نمایشی؛ بود و بس! رفتم گوشه ی بیرونِ ایستگاه مترو؛ چه ترکیب غریبی، گوشه ی بیرون (یکی دیگر از همان جزییاتی که دوستش دارید!)؛ سیگارم را با فندکم؛ که نام مشخصی دارد و نامش را بنا به ملاحظاتی که در این مقال نمیگنجد نمیتوانم بگویم؛ روشن . گفتم در این مقال نمیگنجد! ببینید حتی جزییاتی هم هست که من معتقدم در این مقال نمیگنجد و زحمتش را از سر شما کم میکنم، حتی اگر به بهانه ی مقالی دو کلمه ای که نمی گنجد، دو سطر کامل از مقال دیگری صحبت کنم و بگنجد! سیگارم را که با دلستر مزه مزه می ؛ یعنی نه که سیگار را مزه مزه کنم، سیگار را میکشیدم و دلستر را مزه مزه می ؛ جوانک دیگری آن ها وظیفه ی خوردن بادام زمینی بسته بندی شده را به اساطیری ترین شکل ممکن؛ همان شکل غیر قابل باوری که در آن پسرهای مو فرفری ته ریش قشنگ تبلیغاتِ همین محصول آن را میخورند؛ می خورد. حس مسابقه ی دیگری آغاز شده بنابراین تلاش خودم را برای اول ترک گوشه ی بیرون مترو شروع ، البته پسرک هم خوردن آن چهار عدد بادام زمینی را زیادی طول و تفصیل می داد اما آ های کار بودم که حس این جوان با سبکی مانند "هایله گیبر سیلاسی"؛ و اگر ایشان را نمیشناسید دونده ی افسانه ای ماراتُن؛ آ های مسابقه را آنچنان جدی میگیرد که نفر اول هر لحظه بیشتر پی می بَرَد "اجسام از آنچه که در آینه می بیند به او نزدیکترند". آمدم سیگارم را خاموش کنم و بروم که ناگاه از جایش بلند شد، آماده می شدم برای دومین ش ت پیاپی خودم؛ البته اولی را بُردم اما رقیبم قاعده را رعایت نکرد؛ مویه کنم که دیدم جوانک تازه سیگاری گیراند و رفت گوشه ی بیرون تر از گوشه ی بیرون من و مشغولش شُد. من هم؛ صدایش را در نیاورید، خیلی متقلبانه؛ بُرد خودم را اعلام کرده و به سمت خانه راه افتادم. همین جا از همه ی خوانندگانم تشکری مبسوط دارم که تا اینجا من را همراهی کرده اند، راستش را بگویم اگر راوی ای به این حد متکبر داستانی را برای من تعریف کند، قطعا پای داستانش نخواهم ماند، شاید دلیل اینکه شما مانده اید و من نمی مانم همین باشد که شما چنین تکبری ندارید و منِ راویِ دانای مطلق چرا! و چون من خودم یک پا راویِ دانای مطلق هستم حضور یک عدد راویِ دانای مطلقِ دیگر را بر نمیتابم. به هر حال اینجا و قبل از تمام داستان لازم است از شما؛ که خدا میداند چقدر دوستتان دارم؛ تشکر کنم. و حالا چون تشکر را یک پاراگراف جدا کرده ام؛ و به این دلیل اصلی تر که پاراگراف قبلی خیلی خیلی غول بود؛ برای ادامه ی ماجرا باید به پاراگراف بعدی برویم. این هم از پاراگراف بعدی! در مسیر خانه یک مسابقه ای را با خودم شروع ؛ چون مهم اص مسابقه است نه داشتن رقیبی برای مسابقه دادن؛ که باید کتاب را به صفحه ی مقدس 145 برسانم، حالا اینکه چرا صفحه ی 145 مقدس شده تنها دلیلش این است که من راوی هستم، تکبر و تبختری مثال زدنی هم دارم، چیزی که در سرتاسر این روایت بوی تعفنش را همه تان احساس کرده اید، و بنابراین مِیلی نیم نارسیستی نیم سادمازوخیستی به جلوه گری ادبی و نمایاندن قدرتم هم دارم، و به همه ی این دلایل تصمیم گرفتم با فتوایی متقن و غیرقابل برگشت صفحه ی 145 را تقدیس کنم. سر کوچه مان بودم که به این صفحه رسیدم؛ می دانید خواندن کتاب در پیاده رو خیلی سخت است چون باید حواستان را به همه جا بگذارید، بنابراین مجبور شدم هر جمله را چندین و چندبار بخوانم؛ پس از تمام شدن یتِ رسیدن به ظهور 145 قُدسی، کتاب را با اطواری مثال زدنی، همانطور که از یک راوی متکبر و متفرعن بر می آید، بستم، آن را در دستانم نگاه داشتم و همچون چنگیز مغول بر دروازه های نیشابور؛ بلاتشبیه البته؛ روبروی در ایستادم؛ جزییاتی روشن و غیرضروری که بسیار پر طمطراق ادایش ؛ کلید را انداختم؛ یکی از آ ین بدیهیاتی که می توانم به صورت جزئی رویش مانور بدهم؛ در را باز ؛ باز هم یکی دیگر از آ ین ها؛ و وارد خانه شدم؛ و اینکه وارد خانه شدم آ ین مسئله ی جزیی ای بود که به آن پرداختم. اما حالا که فکر میکنم بر اساس آن طرح داستانی به درد نخوری که در ته ذهنم داشتم قرار بود داستان را با "وارد خانه شدم" تمام کنم، که این پایان را فدای علاقه وافرم به جزییات بحث . و حالا که کار به اینجا رسید در همین لحظه ابتدا به عنوان راوی از شما بابت این مسئله عذر میخواهم؛ معذرت! دوم آنکه همین جا با شما خداحافظی می کنم؛ خدانگهدار! و سوم اینکه برای چند ثانیه هم که شده؛ حتی در حد همین چند ثانیه ی آ ؛ حضور خودنمایانه و زننده ام در سرتاسر متن را تمام میکنم و مانند یک راوی کلاسیک آرام و متین، روایتم را با کوتاه ترین پاراگراف این داستان؛ در حد نیم خط؛ به پایان می رسانم. روبروی درایستادم، کلید را انداختم، در ف ی را باز و وارد خانه شدم. پایان پ.ن: برای "بادی" نویسنده ی با قریحه، طناز، وراج، پرحرف و دوست داشتنی و ترسوی خانواده ی " گِلَس" که شوق نوشتن را دوباره در سرم انداخت.

آخرین مطالب