جستجوی عبارت لحظه


بهترین لحظه زندگانیم لحظه ای است که با تو باشم لحظه ای است که صدایت را می شنوم لحظه ای است که حضورت را در کنارم حس می کنم آن لحظه لحظه ایست که زمان برای باز می ایستد لحظه ایست که من تو را میبینم آن لحظه که محبت تو خستگیم را از خاطر میزداید آن لحظه که همه لحظه هایم است چون همیشه بیاد توام

یک لحظه در قلبم نشستی و یک عمر عاشق تو یک لحظه چشمانت را دیدم و تا ابد گرفتار تو.... یک لحظه بعد از آن لحظه آرام نبودم ، بی قرار تو و دیدن روی ماه تو بودم یک لحظه بعد از آن لحظه بی قرار آن بودم که باز هم فردا میبینمت یک لحظه بعد از آن لحظه خواب به چشمانم نیامد از آن لحظه... و این لحظات شیرین ترین روزهای زندگی را برایم آورد هر چه سخت باشد در راه تو ، برای من آسان است رسیدن به تو در این راه و باز با نگاه به تو ، خود عشق را میبینم ، تویی که تنها عشق منی... یک روز ، بعد از آن روزها ،به خودم آمدم و گفتم که بی تو هرگز! یک سال بعد از آن سالهاست دیدم که دیوانه ام ، دیوانه ی تو.... تویی که پاکترینی ، ای عشق مقدسم... جایگاه تو همیشه در قلب من ، تویی همه م.... یک لحظه بعد از داشتن تو ، دلتنگی ها به سراغم آمدند.... تا یک لحظه نبودی ، دلتنگی اینجا بود تا تو رفته بودی..... یک لحظه برای تمام لحظاتی که میگذرد به احترام تو سکوت میکنم تا عشق هم از تو بگوید...

هنگام دیدن تو لحظه رویدن شکوفه است لحظه خنده تو لحظه زندگی دوباره است قشنگم عزیزم تمام دنیا خلاصه می شود در نگاه تو عشقم دیدن تو آرزوی هر لحظه من است بیا با من کمی مهربان باش بیا کمی دلبر این دل خسته ام باش بیا کمی نامهربانی کم کن دل غمدیده من را غمخوار باش

چه کردی با من ، که اینک در حال خودم نیستم ، چه کردی با دلم ،که مثل گذشته ها آرام نیستم لحظه ای نیامده که در فکر تو نباشم ، یا حتی حس کنم تنها باشم.... چه کرده ای با من که چشمهایم هر شب رو به آسمان است ، دلم لحظه به لحظه منتظر با باران است... تو چه کرده ای با من ، امان از آن چشمهای زیبایت... لحظه ای آرامش میخواهم ، آن هم در کنار تو ، اما افسوس که اینک راضی ام حتی به شنیدن صدای تو یک لحظه کافی بود برای اینکه مرا در دام خودت بیندازی ، تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه! یک لحظه کافی بود تا زندگی را به رنگی دیگر ، لحظه هایم را با حالی دیگر و قلبم را به این روز ببینم تو چه کرده ای با من ، امان از آن خنده های شیرینت... یک لحظه کافی بود تا دلم دیوانه شود ، همچو یک پروانه شود ، تا بسوزد و بسوزد و آب شود همچو شمع در دل احساساتم .... حال عجیبی دارم ، حس خوب اما دلگیری دارم ، شبیه دلهره ، ترس ! لحظه ای آرامش ندارم ، من که جز تو ی را ندارم که به این حال انداخته است مرا.... تنها با بودنت ، بودنت ، حس ت ، گرفتن دستهایت ، به آرامش خواهم رسید....

گذرزمان عمر مان درگذراست وسالهامیگذرد ساعت ودقیقه وثانیه ها میگذرد لحظه های تلخ وشیرین همگی درگذرند روز روشن شب تاریک وسیاه میگذرد لحظه ای گر گذرد بازنمی گردد پس هوشیارباش که این لحظه کجامیگذرد . ارزش لحظه ای عمرت زطل شتراست ساعتی بگذرد انبوه طلا میگذرد . گذرعمرفریبنده بودهان !ای دوست دمی عیدین ودمی جشن وعزامیگذرد (سیدمحمد ناصری)

برای لحظه لحظه ثانیه های وصال دیگه دلگرم هیچ چیز نیستم فقط تویی که تنها بهانه زندگیمی دوست دارم هرچی زودتر پرنسس رویاهایم که تویی بیایی بیایی تا با هم به کل جهان سفر کنیم مثل دوتا گردشگر عاشق خانه ی من در قلب تو است و خانه ی تو در قلب من

نه تو می مانی و نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم میگذرد آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها ند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

نه تو می مانی و نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم میگذرد آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها ند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

تمام شد خوندن کتاب من*پیش*از*تو حال خوبی ندارم، یه عالمه بغض دارم و الان که سرکارم نمیتونم اشکی بریزم و این بهم حس خفگی میده لحظه به لحظه ش رو تو ذهنم به تصویر کشیدم..خیلی ملموسسس.. با جزئیات.. زمان از دستم در میرفت و دلم نمیخواست از اون دنیایی که توش هستم خارج بشم.. حتی یککک لحظه.. احساسی که لحظه به لحظه شکل گرفت.. قلبی که ذره ذره عاشق شد.. رنجی که متحمل شد.. دردی که تا آ ین لحظه ی عمر تو دلش حس میکنه و هیچوقت خوب نمیشه.. از دست دادن.. درد از دست دادن.. حسی که بک گراند تمام لحظه های بعدی زندگیت میشه.. این کتاب فوق العاده بود.. با تمام لحظات غم انگیزی که داشت فوق العاده بود.. بخونید حتماً تنها باشید، تو تایمی که مخصوص خودتونِ یه قهوه دم بدید و بشینید یه کنج و برید تو دل کتاب و خدا میدونه که کی در میاید.. و وقتی در میاید چه حس و حالی دارید...

سالی از پرسه به تنهایی گذشت.... قدم های بی هدف، قدم های پر از فکر و خیال ، قدم های پر از تکرار دلم تنگ است، دلتنگ آدم ها، آدم های نزدیک و حتی آدم های دور آدم هایی که هر کدام هنوز با این همه دوری به خیال من نزدیکند و من با آنها هر روز کنج خلوتم قالی خاطره را رج می زنم.. آدم هایی که هر روز با خاطراتشان یک موزیک را پلی میکنم و تنها صدای خاطرات در گوشم می پیچد! دلم تنگ است دلتنگ روزها، ساعت ها، لحظه ها، لحظه های و حتی لحظه های دورتر... لحظه های که در آن خندیدم ، لحظه های که حتی در آن گریستم ، لحظه های که هنوز دلم در آنها مانده، آنها که داغشان انگار به دل جا مانده! این روزها هوای دلم بی حال است و تنها چرخ میزنم در این برهوت بی در و پیکر! می چرخم میخندم ، بعض میکنم ، اشک می ریزم ، و در آ به دیوانگی ام پوزخند می زنم..... دلنوشتهای الی دوست خوبم eli

بی تو چقدر د و خمیرند لحظه ها مثل من فلک زده پیرند لحظه ها مثل من فلک زده مثل من غریب در جای جای هفته اسیرند لحظه ها انگار در نگاه تو تکثیر می شوند انگار بر تو بخش پذیرند لحظه ها حالا منم و گریه بر این درد مشترک از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها «بگذار تا مقابل روی تو بگذریم» پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها

دوستت دارم..... قسم به تمام لحظه های با تو بودن... قسم به تمام لحظه های با تو نفس کشیدن... قسم به تمام لحظه های با تو خندیدن.... قسم به تمام لحظه هایی که برایت اشک ریختم... قسم به وجودت... قسم به وجودم... دوستت دارم... هر جور که باشی،بخندی یا نخندی،دوستم داشته باشی یا نداشته باشی... در یک کلام می گویم که قسم به ماهی که جلوی تو زانو می زند دوستت دارم...

لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! ن اشی به غفلت صورتم را تیغ! های! نپریشی صفای زلفکم را دست! و ابرویم را نریزی، دل! ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است (مهدی اخوان ثالث)

چه کردی با من ، که اینک در حال خودم نیستم ، چه کردی با دلم ،که مثل گذشته ها آرام نیستم لحظه ای نیامده که در فکر تو نباشم ، یا حتی حس کنم تنها باشم.... چه کرده ای با من که چشمهایم هر شب رو به آسمان است ، دلم لحظه به لحظه منتظر با باران است... تو چه کرده ای با من ، امان از آن چشمهای زیبایت... لحظه ای آرامش میخواهم ، آن هم در کنار تو ، اما افسوس که اینک راضی ام حتی به شنیدن صدای تو یک لحظه کافی بود برای اینکه مرا در دام خودت بیندازی ، تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه! یک لحظه کافی بود تا زندگی را به رنگی دیگر ، لحظه هایم را با حالی دیگر و قلبم را به این روز ببینم تو چه کرده ای با من ، امان از آن خنده های شیرینت... یک لحظه کافی بود تا دلم دیوانه شود ، همچو یک پروانه شود ، تا بسوزد و بسوزد و آب شود همچو شمع در دل احساساتم .... حال عجیبی دارم ، حس خوب اما دلگیری دارم ، شبیه دلهره ، ترس ! لحظه ای آرامش ندارم ، من که جز تو ی را ندارم که به این حال انداخته است مرا.... تنها با بودنت ، بودنت ، حس ت ، گرفتن دستهایت ، به آرامش خواهم رسید....

هر صبح ؛ آغازی دیگر است ؛ هر روز ؛ جهانی است که از نو تولد می یابد . امروز ؛ روزی نو است . این دنیای من است که امروز ؛ از نو بنیاد می یابد . سراسر حیاتم را تا این لحظه گذرانده ام ؛ تا چنین روزی فرا رسد ؛ این لحظه ؛ این روز ؛ همچون لحظه های دیگر در طول ابدیت خوب و گرامی است . برآنم که از این روز و لحظه لحظه آن ؛ بهشتی زمینی بیافرینم امروز ؛ روز بخت من است . " دان کاستر " پی نوشت : امروز ؛ نخستین روز ؛ از بقیه عمر شماست !!!!!

هر لحظه بدون تو نفس، مفت گرانست این ح بی حوصلگی شاهد آنست همدم شده ام با در و با سایه ی دیوار این بغض گلوگیر من از فصل خزانست برگرد که در باغ دو چشم تو بچینم آن راز که بر گوشه ی لبهات نهانست در عمر من در به در عاصی مجنون هر سوی بیابان جنون از تو نشانست هرشب من وآغوش تو و خواب سحرگاه آغوش تو آرام ترین جای جهان است هرشب من وتعبیر همان خواب شب پیش یک لحظه بدون تو نفس، مفت گرانست دیوانگی و عشق و جنون و همه با هم گرد آمده در این دل و بر روی زبانست من یاد توام لحظه به لحظه همه عمرم این سوز عیان را چه نیازی به بیانست

دنگ...، دنگ .... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من. لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است. لیک چون باید این دم گذرد، پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است. و اگر می خندم خنده ام بیهوده است. دنگ...، دنگ .... لحظه ها می گذرد. آنچه بگذشت ، نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز. مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سر زمان ماسیده است. تند برمی خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد ، آویزم، آنچه می ماند از این جهد به جای: خنده لحظه پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پیکر او می ماند: نقش انگشتانم. دنگ... فرصتی از کف رفت. قصه ای گشت تمام. لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام، این دوامی که درون رگ من ریخته زهر، وا رهاینده از شه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال. ای می گذرد، ای می آید: می رود نقش پی نقش دگر، رنگ می لغزد بر رنگ. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ...، دنگ .... دنگ... پی نوشت : فوق العاده بود این شعر با وجود اینکهوقت نداشتم اومدم و پست

چه زود میگذرد ، حتی اجازه نمیدهد چشم بر روی هم بگذاریم یک لحظه... عمر را میگویم... قدرش را نمیدانیم ، با درد وغم و غصه لحظه ها را میگذرانیم ... چه سود دارد غصه خوردن، برای عمری که همچنان در حال رفتن است ومنتظر ما نمیماند چه زود گذشت ، بدجور دلتنگ آن روزها هستم ، برای آن آدمها ، برای تمام لحظه ها.... کاش میشد برگردم به همان روزها، با همان احساس .... چشمهایم را بر روی هم گذاشتم و لحظه ای تصور تمام روزهایی را که گذشت و تنها آه کشیدم افسوس غصه هایی که کشیدم را میخورم ، که چرا لبخند کمتر بود در لحظه هایم.... هنوز دیر نشده ، بیا با گذرعمر کاری نداشته باشیم ، تنها بخندیم ، حتی به همین گذر لحظه ها... عمر بی وفاست ، این ما هستیم که به زندگی وفاداریم و با وجود تمام سختی ها ، همچنان با عشق نفس میکشیم...

بعضی حرفها خیلی ساده اند! عباراتی انقدر ساده که اصلا فکرش را هم نمیکنی بتواند یکی از تاثیرگذارترین لحظه ها را ایجاد کند! لحظه ای که تا چند وقت بعد گاه گاه یادت بیاید و لبخند بزنی انهم از آن لبخندها که به قول تو عرضش اندازه ی عرض صورت است! «مرسی که نرفتی! » این را خیلی یکهویی گفتی! با چشمانی که برق میزند و لبهایی که میخندید! و من یک روز است چند لحظه یک بار یادم میاید، درست انگار آن لحظه دوباره رخ میدهد و تو دوباره در ماشین ناگهان رو میکنی به من و با چشمان براق و خنده ای که معلوم است از ته دل است میگویی«مرسی که نرفتی!» چه لحظه ی رویایی و شیرینی بود :)آن هم به همین سادگی :) گاهی لحظه های ساده ، حرفهای ساده ، نگاه های ساده... چقدر میتوانند دلنشین باشند:) «مرسی که نرفتی» ! مرسی که در هر نقطه ای که میشد از راه دیگری بروی که از هم دورمان کند نرفتی! مرسی که در دوراهی ها و چند راهی های زندگی از مسیری که سرنوشتمان را جدا میکرد نرفتی... مرسی... مرسی که نرفتی:)

سلام گل بابایی لحظه لحظه زندگیم پر از عطر دل انگیز رویای داشتن تو نازنین بابایه و هر روز به عشق اینکه اینبار چشم در چشم تو چشمام رو باز کنم صبح از خواب بیدار میشم هر چند که هر شب می دونم این یه رویا بیش نیست ولی به این رویا هم دلخوشم ما م کارم به جایی رسیده که باید بگردم توی سایتهای مختلف و از غریبه ها ع های تو رو تمنا کنم تا بیبنم عسلک بابایی چطور داره بزرگ میشه دخترم عاشقانه دوستت دارم و هر لحظه برای تو زیباترینم آرزوی خوشبختی و سلامتی می کنم دختر ناز بابایی خیلی دلتنگتم خیلی و امیدم به خداست برای دیدن و داشتنت ما م دوستت دارم

چه کردی با من ، که اینک در حال خودم نیستم ، چه کردی با دلم ،که مثل گذشته ها آرام نیستم لحظه ای نیامده که در فکر تو نباشم ، یا حتی حس کنم تنها باشم.... چه کرده ای با من که چشمهایم هر شب رو به آسمان است ، دلم لحظه به لحظه منتظر با باران است... تو چه کرده ای با من ، امان از آن چشمهای زیبایت... لحظه ای آرامش میخواهم ، آن هم در کنار تو ، اما افسوس که اینک راضی ام حتی به شنیدن صدای تو یک لحظه کافی بود برای اینکه مرا در دام خودت بیندازی ، تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه! یک لحظه کافی بود تا زندگی را به رنگی دیگر ، لحظه هایم را با حالی دیگر و قلبم را به این روز ببینم تو چه کرده ای با من ، امان از آن خنده های شیرینت... یک لحظه کافی بود تا دلم دیوانه شود ، همچو یک پروانه شود ، تا بسوزد و بسوزد و آب شود همچو شمع در دل احساساتم .... حال عجیبی دارم ، حس خوب اما دلگیری دارم ، شبیه دلهره ، ترس ! لحظه ای آرامش ندارم ، من که جز تو ی را ندارم که به این حال انداخته است مرا.... تنها با بودنت ، بودنت ، حس ت ، گرفتن دستهایت ، به آرامش خواهم رسید.... منبع :» سایت رسمی قلب بیمار بدون ذکر منبع و نام نویسنده کپی نکنید

یک لحظه در قلبم نشستی و یک عمر عاشق تو یک لحظه چشمانت را دیدم و تا ابد گرفتار تو.... یک لحظه بعد از آن لحظه آرام نبودم ، بی قرار تو و دیدن روی ماه تو بودم یک لحظه بعد از آن لحظه بی قرار آن بودم که باز هم فردا میبینمت یک لحظه بعد از آن لحظه خواب به چشمانم نیامد از آن لحظه... و این لحظات شیرین ترین روزهای زندگی را برایم آورد هر چه سخت باشد در راه تو ، برای من آسان است رسیدن به تو در این راه و باز با نگاه به تو ، خود عشق را میبینم ، تویی که تنها عشق منی... یک روز ، بعد از آن روزها ،به خودم آمدم و گفتم که بی تو هرگز! یک سال بعد از آن سالهاست دیدم که دیوانه ام ، دیوانه ی تو.... تویی که پاکترینی ، ای عشق مقدسم... جایگاه تو همیشه در قلب من ، تویی همه م.... یک لحظه بعد از داشتن تو ، دلتنگی ها به سراغم آمدند.... تا یک لحظه نبودی ، دلتنگی اینجا بود تا تو رفته بودی..... یک لحظه برای تمام لحظاتی که میگذرد به احترام تو سکوت میکنم تا عشق هم از تو بگوید... منبع :» سایت رسمی قلب بیمار بدون ذکر منبع و نام نویسنده کپی نکنید

دارم غربت و با تموم وجودم حس میکنم جوری که حتی یه نفر هم ، حتی یه نفر! هم سمت من نیست... خدا مونده و من تردید داره ریشه ی آرزوهامو خشک میکنه همه ی غم دنیا تو دلمه و هیچی نمیتونم بگم دهنم قفل شده ، کلیدشم دست بغض گلومه با همه ی اینا من تصمیم خودمو گرفتم میرم تو دل این درد با همه ی اینا خدا همون لحظه ای دستت رو میگیره که از همه نا امیدی.. همونجا که دیگه داری میبری لحظه انقطاع ...

به نام خدا یک لحظه هایی هم توی زندگی هست، شبیه بهت لحظه های پیش و پس من . این دقیقه های عجیب و کشدار اکنون. که خوب نیست ولی نمی شود گفت بد است. یک جور عجیبی است، با همه سختی یک حس غریب دلچسبی دارد انگار. مثل غروب های دلگیر پاییز... همین لحظه هایی که فاطمه توی بغل مامان می خندد به من و من یک لحظه مبهوت می شوم که کی آمد؟ که کی اینقدر بزرگ شد؟ کی اینطور جا افتاد توی زندگی ام... و پشت بندش می نشینم سر اصلاح پایان نامه ارشد بعد سه سال... و باز درمی مانم، اینها را کی نوشتم من؟ چقدر زود گذشت... چقدر غریبه شده ام با واژه هایش... چرا هیچی یادم نمی آید... مثل نارنجی دلگیر دلچسب غروب های پاییز.

اندر او فریاد آن فریادخوان، هرگز ندارد سود. می ستاند، می دواند، می تپد اورا به دل، تصویری از رویا ی توفان چه وقتش از شمار لحظه های خود نمی کاهد، بر شمار لحظه های خود، نخواهد لحظه ئی افزود، -- بخشی از شعر برفراز دودها، نیما یوشیج

باید با خودم تمرین کنم،هر لحظه و هر لحظه که بگم و باور داشته باشم که خدا در بطن هر حادثه ی اتفاق افتاده و نیفتاده ای حضور داره. و هوای منو داره بنابراین من فقط باید دعامو م و به هیچی کاری نداشته باشم. و اصلا توی هیچ لحظه ای نباید فکر کنم که وای این لحظه چی میشه، صبح چی میشه،شب چی میشه، چون معنای توکل شاید این باشه، همین که من اصلا به هیچی فکر نکنم. و وقتی دارم دعا میکنم،مطمئن باشم خدا هوامو داره و هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته...

دیگر نکن ز من یادی حرف از تو که به میان اید چشمانم از عشق تو می جوشد تو گمان کن که حال من خوب است نمی خواهم بدانی شب تار هم به حالم گریه می کند و اسمان به شدت اشک می ریزد اینجا اهل محل همه با نشاط از دل خود می گویند و من در حسرت یک خبر از تو هر شب می میرم لحظه ی وداع را به یاد بیار ای یار شب که از شب گذشت از ان همه ناله و درد اسمان در دل من تاریک گشت اشک منو فقط شب دید و شب حسرت به دست اوردنت در همان شب و تاریکیش پنهان گشت صداها ی زیبا در گوش من دگر اثر نمی کند دگر حس نمی کنم بوی گل ، بوی چک چک باران بوی نم خاک را تکرار می کنم زندگی را من با حس و لحظه های شاد تو من به امیدی صبحی تازه به امید راهی نو شب را به سحر تقدیم می کنم هدی غافلی

الهی بمیرم برای لحظه به لحظه ی غم تو الهی بمیرم برای این همه درد و ماتم تو الهی بمیرم برای لحظه های آ تو الهی بمیرم برای ناله های مادر تو الهی بمیرم برای روی زمین کشیدن تو الهی بمیرم برای لحظه ی سر ب تو الهی بمیرم برایپیکر بی پیرهن تو الهی بمیرم برایجای زمین خوردن تو الهی بمیرم برای قافله ی دربه در تو الهی بمیرم برای قاسم و عباس و علی اکبر تو الهی بمیرم برای پیاده ای بین سوارا الهی بمیرم برای غریب بین نیزه دارا

در حقیقت آدمى در یک سکانس از زندگى اش گیر مى کند و بعد دیگر مهم نیست که تا کجا پیش مى رود... تا هر جایى که برود، تا هر جایى باز هم با یک چشم بر هم زدن برمى گردد به همان سکانس، به همان سال، به همان روز، همان ساعت، همان لحظه و پیر شدن انسان از همین لحظه شروع مى شود. درست مثل من گیر کرده ام در همان سکانس و روز به روز و لحظه به لحظه همین سکانس لعنتی دارد جونم را میگیرد دیگر خسته ام میشود این سکانس هرچه زودتر پایان پذیرد تا کی ..... تا کی باید در غم این سکانس ذره ذره آب شوم... خدایا تمامش کن فقط تمامش کن دیگر نمیتوانم دیگر در توانم نیست تمامش کن..... خدایا تمامش کن....

لحظه های آ ✨

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها