جستجوی عبارت مامانه دیگه


----------------------- بچه به باباش میگه : بابایی انسان ها چطور به وجود اومدن ؟ بابایه جواب می ده : میمون تکامل پیدا کرد شد انسان . بچه از مامانش می پرسه . مامانه میگه : آدم و حوا ازدواج د انسان ها به وجود اومدند . بچه از مامانش می پرسسه : پس بابا گفت انسانها از میمیونن ؟ مامانه گفت : راست میگه اون نسل خودشو گفته .

برای بار چندم مامانه تو این دو سال خونه خوب پیدا کرده که باباهه راضی نمیشه جابجا کنه. دراومده میگه مگه من کولیم که هر سال هی خونه عوض کنم؟! حالا هر کی نگرانه یک وقت شرایط خوب نباشه خونه رو عوض کنه، از نظر این باباهه کولی در اومده. ولی اینطوری که هر آن ممکنه تاقچه جلو در رو سر مردم بیشتر اب بشه (چون یک بار همین چند روز پیش این اتفاق افتاده) اصلا کولی نیستیم ما تو این خونه با این شرایط نشسته ایم (!) یا مثلا آشپزخونه ش که دیگه مامانه توش غذا نمی پزه و کاراییش رو از دست داده، خوبه چون اگر ما خونه رو عوض کنیم کولی خطاب میشیمو مردم میگن وای کولی ها رو ببینید هرسال یک بار خونه عوض میکنن (!) بعد مامانه بهش میگه تو صبح میری نصف شب میای. معلوم نیست کجا میری! باباهه کیف میکنه. البته من نتیجه این دو تا هستم. وقتی میخوان تفریح کنن در مورد من با هم پچ پچ می­کنند. مادرم با شوهرش و خودش با دخترش. شایدم سر موضوع دارن صحبت میکنن و به نظرشون این یک مورد خصوصی بین اون هاست. ولی من عمومی ام تو این خونه. اصلا طوری عمومی ام که تو جامعه هم عمومی شده ام. من تو این خونه غریبه ام. مامانه به راحتی بهم میگه . انقدر گفته بیت کوینام رو یده این که این بار که از سهم شیرینی های خونه فقط 4 تا بهم رسیده در حالی که هربار کیک درست کرده ام تقسیم کرده ام تقریبا تصمیم رو گرفته ام که بهش پولشو برنگردونم. بله، من بدم. بله من م. اگر قراره که این طوری عملا انقدر تو این خونه تحقیر بشمو خطاب بشم چه اشکالی داره که من هم مثل خودشون باهاشون بد باشم.

برای این که نرخ دلار یه کم یادمون بره... * مورچهه می ره تو فیله، فیله بهش می گه تو من رفتی چی کار کنی؟ مورچهه می گه اومدم چس فیل بخورم. * دوتا پسر داشتن باهم حرف می زدن یهو یکیشون از اون یکی می پرسه “بابات دُ داره؟” می گه نه “یه ” داره. * دختره با مامانش می ره ، مامانه یهو می ه، دختره می گه اووو اوووو به بابا می گم! اووو اووو به بابا می گم! مامانه هم می گه اگه قول بدی به بابا نگی برات یه پیرهن خوشگل می م. دختره قبول می کنه، مامانه پیرهنو می ه، دختره می پوشه می ره مهمونی همه می گن چه خوشگله و آ سر جلوی همه اعلام می کنه که "این پیرهنو که می بینید حاصل ننمه". * جنگ بین میوه ها در می گیره. خیاره کشته می شه، پرتغاله داد می زنه به گوجه می گه "حاجی سیدتو کشتن". * گوجهه از خیابون رد می شده ماشین می ره روش رب می شه. * یه چینیه و پرتغالیه داشتن می دویدن یهو می خورن بهم، چینیه می شکنه، پرتغالیه نصف می شه. بله، اینارو برای خودمون صدها هزار بار می گفتیم و احساس باحالی مفرط می کردیم از این جوکای خنک. #الکی_بخندیم.

برای این که نرخ دلار یه کم یادمون بره... * مورچهه می ره تو فیله، فیله بهش می گه تو من رفتی چی کار کنی؟ مورچهه می گه اومدم چس فیل بخورم. * دوتا پسر داشتن باهم حرف می زدن یهو یکیشون از اون یکی می پرسه “بابات دُ داره؟” می گه نه “یه ” داره. * دختره با مامانش می ره ، مامانه یهو می ه، دختره می گه اووو اوووو به بابا می گم! اووو اووو به بابا می گم! مامانه هم می گه اگه قول بدی به بابا نگی برات یه پیرهن خوشگل می م. دختره قبول می کنه، مامانه پیرهنو می ه، دختره می پوشه می ره مهمونی همه می گن چه خوشگله و آ سر جلوی همه اعلام می کنه که "این پیرهنو که می بینید تنمه حاصل ننمه". * جنگ بین میوه ها در می گیره. خیاره کشته می شه، پرتقاله داد می زنه به گوجه می گه "حاجی سیدتو کشتن". * گوجهه از خیابون رد می شده ماشین می ره روش رب می شه. * یه چینیه و پرتغالیه داشتن می دویدن یهو می خورن بهم، چینیه می شکنه، پرتغالیه نصف می شه. بله، اینارو برای خودمون صدها هزار بار می گفتیم و احساس باحالی مفرط می کردیم از این جوکای خنک. #الکی_بخندیم.

یه مادر و دختر ۷ ۸ ساله که از مدرسه اومده بود ، وارد شدن. مادرش خیلی جدی بود و یدونه از این کتاب های حوزه و اینجور چیزام دستش بود. سنش هم زیاد بود. بچه هم از این مو قارچی عینکی با نمک ها بود.بعد از این دفتر رنگی ها آوردن ، دختره گفت برام میگیری ؟ مامانه با بی توجهی مطلق بدون اینکه حتا نیم نگاهی ه گفت وقت ندارم الان. دختره هم فوری صورتش رو چسبوند سمت شیشه در مترو و دو تا دستش رو گذاشت کنار صورتش ، یه طوری که عین چشم بند های اسب ها ، فقط روبه روش رو ببینه.بعد دوباره یکی اومد که باطری میفروخت. دختره مانتو مامانش رو کشید گفت برای باطری میگیری ؟ مامانه هم شروع کرد جیغ و داد که بذار کتابمو بخونم دیگه اَه و اینا. و دوباره دختره برگشت سمت شیشه در مترو و همون کار رو تکرار کرد.

اصولا این مدلی ه که یجوری بهت محبت میکنه که تو حس کنی اون اصن خودش نیاز داشته این کارو انجام بده ...یجوری که تو حس نکنی این کارو بخاطر تو انجام داده ...یجوری که فقط وقتی مدلشو بدونی میتونی بفهمی ، بخاطر تو انجام داده .. احتمالا برای اینکه طرف مقابلش حس فشار و حس دین نکنه ...یا خج نکشه یا روش بشه بپذیره ... اینا رو خودش پیش خودش فکر میکنه در حالیکه منی که میدونم مدلش اینه بیشتر وبیشتر حس خوب میگیرم ازش ... یجوری که منم تقریبا مث خودش بهش ابراز میکنم محبتم رو ... . . +جریان همون داستانه س که میگه اونی که سر سفره زودترازهمه میگه سیرشدم و دیگه نمیخورم مامانه س ...که بچه هاش باخیال راحت غذا بخورن وسیر شن ... :):) بابای من نقش همون مامانه رو داره

دیروز خانوادگی رفته بودیم برای خودم تبلت ب م... ... ...... حالا خانوادگی رو ول کن.. یه پسر بچه هم داخل مغازه بود می خواست تبلت بگیره... به مامیش (البته به قول خودش)می گفت مامی اینچش زیاد باشه مامانه میگفت زیاد هم نمی خواد باشه تو دستات جا نمی شه! .. بعد پسربچه با جدیت تمام می گفت نه اینچش زیاد باشه بیشتر می شه بازی کرد شارژش کم تر می ره! بعد مامانه هم براش ید!!بعد به بابام میگم خواهشا فورجی باشه میگه آناناس!! من.. بابام.. مامیش.. پسربچه..

گاهی فکر میکنیم برا چیزهامون باید حصاری حداقل 8 متری بزنیم تا دستشون بهشون نرسه. این بار مامانه رفته سیاه دونه ها رو که کلی سرشون ذوق داشتیمو غذای گنجشک ها بودن حداقل، کنده! حالا آب اومده باباهه رفته اون یکی در رو باز کرده و بدون توجه به ی که زنگ این یکی در رو زده داره جارو میزنه، آخی... یعنی خونه هم باشه در رو باز نمیکنه. آب هم یکی به در میزنه باباهه در حالی که بی توجه هست یک کلمه این بار میگه اومدم و به جارو زدنش ادامه میده (تحت تربیت جامعه است؟!)خلاصه دوباره آب زنگ زد و مامانه رفت چادر پوشید. این بار مامانه از تو خیابون از اون در با چادر خودش رو رسوند به این در. وقتی مرد تو خونه هست، اولویت این هست که اون به ارتباط با بیرون پاسخ بده. خونه ما این قانون رو این طوری تعریف کرده. ولی باباهه هنوز داره جارو میزنه و اصلا براش مهم نبود که آب چطوری اومد تو خونه و چطوری بالا ه رفت.

دیروز خانوادگی رفته بودیم برای خودم تبلت ب م... ... ...... حالا خانوادگی رو ول کن.. یه پسر بچه هم داخل مغازه بود می خواست تبلت بگیره... به مامیش (البته به قول خودش)می گفت مامی اینچش زیاد باشه مامانه میگفت زیاد هم نمی خواد باشه تو دستات جا نمی شه! .. بعد پسربچه با جدیت تمام می گفت نه اینچش زیاد باشه بیشتر می شه بازی کرد شارژش کم تر می ره! بعد مامانه هم براش ید!!بعد به بابام میگم خواهشا فورجی باشه میگه آناناس!! من.. بابام.. مامیش.. پسربچه.. منبع: http://sheytooonak7980. /

فقط صداهارو براتون میگم. مامان داره داد میزنه خفه شو. داره بهش میده. تا چند ثانیه قبل و همین الان دوباره بچه شون داره حنجره شو میکنه. قشنگ دارن لج بازی میکنن. و احتمالا با این همه داد و بیداد و ناسزا و خشم ی ضرباتی هم زده شه. احساس میکنم بچه هه ... نمیدونم مامانه خیلی عصبانیه. مامانه خیلی داد میزنه. چند وقت پیش باباهه هم خیلی عصبانی بود. بچه همسایه گناه داره بچه همسایه خیلی گریه میکنه بچه همسایه خیلی کوچکه در حدی ک نمیتونه بزاره بره! بچه همسایه رو دعا کنیم. دعا کنیم مامانش اروم بشه. "بیشتر" دوستش داشته باشه. دعا کنیم کمتر گریه کنه. بچه همسایه... زنده بمون:)

گفتیم که معلمای با حال ما،
هم مدرک و درجه شون بهترین و بالاترینه...
هم نگاشون که می کنی انگار خوشبختی جلوته...

قبول داری محبت مامان به بچه خیلی مثال زدنیه؟
آخه بچه، از وجود خود مامانه...

نمی دونم می فهمی منظورم رو یا نه!

بچه اصلا از جنس مامانه، یه تیکه از وجودشه انگار...
اون که مریض می شه، مامانم انگار مریضه...
وقتی که خوشحاله، مامانشم خوشحاله...

ما هم از جنس معلمامون هستیم!
ما هم از وجود اوناییم، از خودشونیم...

یعنی ما که اذیت می شیم، اونا اذیت می شن...
ما که کیف می کنیم، اونا هم کیف می کنن...

شما فکر کن یه مامان بخواد به بچه اش چیز یاد بده،
مگه یکی دو بار میگه؟ چقد دلسوزی می کنه؟
چقد سعی می کنه کمکش کنه...

تازه این محبت در مقابل محبت چیزی نیست...
واقعا صفره در برابر #بی_نهایت ...

اصلا بیا نگیم معلم، بگیم #مهربان_من

#خوشبختی


1 چندوقت پیش پیتزا رفتم پیتزا بگیرم(2/3ماه پیش) خونه بود..گفتم برا تو مینی بگیرم یا کامل گفت هرچی دوست داری:| کامل گرفتم تا تهشو خوردن همگی! داداشم پی درحال بلعیدن:من احساس عذاب وجدان دارم!کاش نمیخوردم تقصیر توإ :| من: تو چرا سس نمیزنی؟ :سس برام خوب نیست:|سنی ازم گذشته مثل شما جوون نیستم یعنی پیتزا به این بزرگی با پنیر و کالباس خوبه عدل سسش یده؟:|

2 داشتم از میومدم یه پسر بچه با مامانش حرف میزد بایه لحن منطقیی گفت:خب مامان گفت نباید کلاس بری پس من دیگه کلاس نمیرم! مامانه:الان تو کلاس زبان میری زبان میخونی به نفس نفس میوفتی؟؟؟ پسره:به من چه ه گفت کلاس نرو مامانه:ارسلان رو اعصاب من نرو(تیکه کلام من!)
3 یه مدت زیادیه که بعد تنش روحی و...به یه ارامش ذهنی شدید نیاز دارم:) مثلا بطلبیم بیام مشهدت تو صحن بارون بزنه.. اخ اگه بارون بزنه..


1 چندوقت پیش پیتزا رفتم پیتزا بگیرم(2/3ماه پیش) خونه بود..گفتم برا تو مینی بگیرم یا کامل گفت هرچی دوست داری:| کامل گرفتم تا تهشو خوردن همگی! داداشم پی درحال بلعیدن:من احساس عذاب وجدان دارم!کاش نمیخوردم تقصیر توإ :| من: تو چرا سس نمیزنی؟ :سس برام خوب نیست:|سنی ازم گذشته مثل شما جوون نیستم یعنی پیتزا به این بزرگی با پنیر و کالباس خوبه عدل سسش یده؟:|

2 داشتم از میومدم یه پسر بچه با مامانش حرف میزد بایه لحن منطقیی گفت:خبمامان گفت نباید کلاس بری پس من دیگه کلاس نمیرم! مامانه:الان تو کلاس زبان میری زبان میخونی به نفس نفس میوفتی؟؟؟ پسره:به من چه ه گفت کلاس نزو مامانه:ارسلان رو اعصاب من نرو(تیکه کلام من!)
3 یه مدت زیادیه که بعد تنش روحی و...به یه ارامش ذهنی شدید نیاز دارم:) مثلا بطلبیم بیام مشهدت تو صحن بارون بزنه.. اخ اگه بارون بزنه..

دلم گرفته ای دوست... هوای گریه با من... اگه پس این غم لعنتی، امیدی بود, تحمل این روزا خیلی راحت تر می شد... چقدر سگ جونم که زنده م هنوز... + فکر می کنم الان حالم بدتره یا روزای همین موقع سال ۹۰؟ شش سال گذشته... گذر عمره... هعی... اون موقع حالم بدتر بود شاید.... اما چرا الان آنقدر داغون ترم؟ چون اون روزا رو پشت سر گذاشتم؟ فکر می کنم می بینم از چه سیاهی های وحشتناکی بیرون اومدم... چقدر همه خواستن ارجاعم بدن... الان رفتم خاطرات اون موقع و خوندم و یادم اومد.... همه اون روزا گذشت و زنده موندم و حال خودمو خوب ... خدا کمک کرد... اما الان دیگه نمی کشم.... دیگه عمیقا نمی کشم.... دیگه پاهام نای راه رفتن هم نداره.... دیگه هیچی برام مهم نیست و هیچی خوشحالم نمی کنه.... دیگه هیچی.... دیگه بسه.... کاش الان چشمامو می بستم و قلبم از تپش باز می ایستاد... بسه خدا... بسه... یه فنجون نیستی لطفا.... خسته م.... خدا... عمیقا خسته م.... این ماسامو مث ماسای کربلا رفتن امسالم ندیده نگیر :) درسته انقد لیاقت ندارم که قاطی اون ۲۰ میلیون آدم منم برم... ولی لااقل این ماسمو ندیده نگیر... :) + حتی چهارشنبه به پشت بوم موسسه هم فکر کرده بودم که پنجشنبه که رفتیم اونجا.... نگاهش کنم فقط.... رفتم و دیدم که حصار داره.... دیدم که نمیشه... دیدم که من ِ لعنتی.... هنوز زنده م.... + دردم خودم نیست، درد رنجوندن مامانه.... درد مامان بودن ِ مامانه....درد تلاش برای راضی نگه داشتن هممونه...

ی ی هفته بود هی ب مامانه میگفتم بیا این پشت موهای منو کوتاه کن میریزه تو گردنم عصبیم میکنه.. گف من نمیتونم مث دفعه قبل میگی ابشون کردی برو بده بابات..رفتم ب بابائه میگم میگه برو بده مامانت اب میشن ... گفتم مامان گف شما کوتاه کن..گف مث بچه آدم پاشو برو آرایشگاه :// ما رفتیم آریشگاه همچین مشتی کوتاهشون کردیم اومدم خونه مامانه میگه دیگه آرایشگاه رفتنت چی بود همینجا ماشینشون میکردی دیگه... من :/// بابائه ام بنده خدا فقط ی ده دقیقه زل زده بود ب موهام و هیچی نگف ولی مطمئنن پشیمون از پیشنهادش.. خلاصه اینکه از اون روز هی از این و اون کامنت منفی دریافت ولی لحظه ای پشیمون نشدم...والا اونم تو این گرما...البته بودن ی تعداد اندکی ک گفتن اععع چقد خوب شده..ولی اندک..خیلی اندک...

من هنوزم درک نمیکنم چرا ملت اینقد ب کوتاهی مو دخترا گیر میدن.. بابا موهای خودمه دوس دارم اینجوری باشن...حتی آریشگر ک داره از این راه نون در میاره ام درست مو رو کوتاه نمیکنن ک ن بابا تو دختری بذار موهات بلند شه ... این اولین آرایشگاهی بود ک رفتم و موهامو اونجوری میخواستم کوتاه کرد بدون اینکه بگه حیفه تو دختری و فلان و بهمان.. با شعور باشیم..



حنا بزرگ تر شده است. نوشته ها را تقریباً میخواند. شنیده ها را بیشتر درک میکند. معنای عزاداری را می پرسد و چشمهای سرخ مامانه برایش بی معنا نیست. پارسال شعر میخواند بی آنکه بفهمد، امسال نرم نرمک درک کرده ما داریم و به ما ظلم شده است و ما منتظر نواده ی خلفش هستیم. امسال مشکی نپوشید ولی دلیل سیاه پوش بودنمان را پرسید و تهش، وقتی که عزاداری های تلویزیون و نوحه های مامانه و آهنگ های عثمان بیگ و دسته ی تاسوعا و قربانی را حس عارضه ی کرد، نشست و یک نقاشی کشید .اسمش را گذاشت " با بچه اش بازی میکند". حنا مومن به مهربانی است و چه ی شک دارد که این بهترین نوع ایمان است؟ برای درک جنگ و ظلم سالها وقت هست، شاید حتی قرنها و شاید حتی در عصر حنا ، انتظار آن قدرها هم با منتَظَر گره نخورده باشد...

پی نوشت: حنا در شام غریبان رو به سقاخانه ای که برایش ساخته ام آرزو میکند.

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

گاهی فکر میکنیم برا چیزهامون باید حصاری حداقل 8 متری بزنیم تا دستشون بهشون نرسه. این بار مامانه رفته سیاه دونه ها رو که کلی سرشون ذوق داشتیمو غذای گنجشک ها بودن حداقل، کنده! حالا آب اومده باباهه رفته اون یکی در رو باز کرده و بدون توجه به ی که زنگ این یکی در رو زده داره جارو میزنه، آخی... یعنی خونه هم باشه در رو باز نمیکنه. آب هم یکی به در میزنه باباهه در حالی که بی توجه هست یک کلمه این بار میگه اومدم و به جارو زدنش ادامه میده (تحت تربیت جامعه است؟!)خلاصه دوباره آب زنگ زد و مامانه رفت چادر پوشید. این بار مامانه از تو خیابون از اون در با چادر خودش رو رسوند به این در. وقتی مرد تو خونه هست، اولویت این هست که اون به ارتباط با بیرون پاسخ بده. خونه ما این قانون رو این طوری تعریف کرده. ولی باباهه هنوز داره جارو میزنه و اصلا براش مهم نبود که آب چطوری اومد تو خونه و چطوری بالا ه رفت.
پ.ن: حاج آقا ش چسبیده به زمین: من خونه نیستم. پریشب هم همینطور بود. این باباهه وقتی بخواد بشنوه ظریف ترین صداها رو هم میشنوه. بعد حالا یک مردی پشت در بود و کلی مذاکره کردیم که مردی هست و باید به ترتیبی در باز بشه. طرف در میزد و 4 متر اون طرف تر می ایستاد. جدیدا خونه ما اینطوری شده؛ در میزنن بعد 4 متر اونطرف تر می ایستن. خلاصه به هر ترتیبی در رو باز کردیم. طرف مرده گفت به حاج آقا بگین شیشه ماشینش باز مونده، بره ببنده. هه، حاج آقا.

گاهی فکر میکنیم برا چیزهامون باید حصاری حداقل 8 متری بزنیم تا دستشون بهشون نرسه. این بار مامانه رفته سیاه دونه ها رو که کلی سرشون ذوق داشتیمو غذای گنجشک ها بودن حداقل، کنده! حالا آب اومده باباهه رفته اون یکی در رو باز کرده و بدون توجه به ی که زنگ این یکی در رو زده داره جارو میزنه، آخی... یعنی خونه هم باشه در رو باز نمیکنه. آب هم یکی به در میزنه باباهه در حالی که بی توجه هست یک کلمه این بار میگه اومدم و به جارو زدنش ادامه میده (تحت تربیت جامعه است؟! البته میدونید که تخصص بابای اوا خواهر من جارو زدنه!)خلاصه دوباره آب زنگ زد و مامانه رفت چادر پوشید. این بار مامانه از تو خیابون از اون در با چادر خودش رو رسوند به این در. وقتی مرد تو خونه هست، اولویت این هست که اون به ارتباط با بیرون پاسخ بده. خونه ما این قانون رو این طوری تعریف کرده. ولی باباهه هنوز داره جارو میزنه و اصلا براش مهم نبود که آب چطوری اومد تو خونه و چطوری بالا ه رفت.
پ.ن: حاج آقا ش چسبیده به زمین: من خونه نیستم. پریشب هم همینطور بود. این باباهه وقتی بخواد بشنوه ظریف ترین صداها رو هم میشنوه. بعد حالا یک مردی پشت در بود و کلی مذاکره کردیم که مردی هست و باید به ترتیبی در باز بشه. طرف در میزد و 4 متر اون طرف تر می ایستاد. جدیدا خونه ما اینطوری شده؛ در میزنن بعد 4 متر اونطرف تر می ایستن. خلاصه به هر ترتیبی در رو باز کردیم. طرف مرده گفت به حاج آقا بگین شیشه ماشینش باز مونده، بره ببنده. هه، حاج آقا.

مانی برام گفت که از روز اول خوشش اومده و دلبستگیش بیشتر شده! من حالا بدم اومد بعد خوشم اومد و عاشقشم شده بودم. ت گوش دادم از زندگیش گفت که مامانه مجبور کرده و اسه عروسی چون دوس داشته عاشق بشه منتها مامانه دختر مومنه میخواسته واسش. خلاصه فامیلی هم بوده و می هر سازی میزده همه قبول می . مهریه ۱۴ تا را هم قبول ! عروسی نگرفتن و هزار ادای مانی را. بابای مانی مخالف بود از اول منتها مامانه سلیطه بازی و جرواجر راه انداخته و کوتاه اومدن همه. مانی با خودش گفته انقد بی محلی میکنه که دختره خودش بگه نه. هیچ جا نره باهاش و سرد بازی. بدبخت دختره دلم سوخت و گفتم مرد باش و بهش بگو. اخه من اینو تجربه به خدا آدم بیشتر عذاب می شه. گفت از پس مادرم بر نمیاد.خیلی حرف زدیم و من خیلی اروم شدم، دلم براش تنگیده بود زیادی. مانی گفتش منم اومدم همینو بگم که تصمیم واسه طلاق حتمی و اجراش میکنم ولی خیلی سخته برام آخه با کل فامیل در میافتم. دوس دارم با تو هم باشم. کنارم باشی. بعد گفت کاش می شد تو باشی اونهم باشه. هم مامانم راضیه و هم من با عشقم باشم. دست و پام لرزید و دلم ریخت. منم از خدامه منتها همین مونده بود دوس دختر مرد زندار بشم. گفتم هر وقت اجرا کردی تصمیمتو اونوقتی با هم میتونیم باشیم. گفت ببینیم همو. گفتم اگه خونه بهنوش دیدیم که دیدیم. بیرون شرمنده. دیگه کلی حرف زدیم منتها ته دلم ذوق که اونم از من خوشش اومده. از فرداش بود که خونه بهنوش پاتوق شد واسمون و به هم نزدیکتر شدیم منتها حرفی از طلاق نبود. حتا مسافرت و اینها دسته جمعی میرفتیم با بقیه دوستا. جون گرفته بودم کنارش منتها همین بود نه بیشتر و کم کم داستان جدی شد و دعوا اعصاب خوردی داشت منم از بهنوش میشنیدم که مانی از خونه رفته و دو واحد کوچولو داشت که یکیش یه دفتر کوچولو بود و میخواسش بازسازی کنه و یکیش کنه و دفتر بزرگ بزنه و رفته تو اون خالیه مونده. کم میومد خونه بهنوش و جنگ داشتن با مادرش. بابای دختره بهش برخورده بود و دیگه اونم لج کرده بود و دیگه طلاقشون نزدیک بود منتها مامانه مانی طردش کرد و بلا ه مانی پیروز شد و طلاقشون جاری شد. خانوادگی رفته بودیم ما ی و بابام میگفت بیا اینجا درس بخون. یه هفته بعدش اومدیم و از بهنوش شنیدم . دلم برا دختر سوخت خیلی بده آدمو نخوان.

عاغا ینی چی آخه!
ینی چی واقعا بچه هاتون رو از آمپول و میترسونین.
عاغا ینی چی چنین آسیب روحی ای ب بچه وارد میکنین! این پدر مادرهای بی عرضه ای ک یاد ندارن بچه شون رو کنترل کنن و تنها سلاحشون میشه آمپول ! آخه یاد نداری بچه تو جمع کنی بیخود میکنی از سلاح دیگه ای مایه میذاری و و باز هم نمیتونی بچه رو کنترل کنی.. طرف اومده برا ویزیت بچه 2 ساله ش... مامانش ک خودشو انداخته رو صندلی با اون هیکل بعد بچه بیچاره با اون پاهای کوچولو جلوش و ه هی ت میخوره. بعد مامانه میزنه پشت دست بچه ک ت نخور وگرنه میگم آمپولت بزنه...
وای ک چقد دلم میخواس اون لحظه یه چشم غره برم ب مامانه و بهش بگم خودت شات آپ پلیز... اون طفلی کوچولو ب تو چکار داره.
باز اون یکی بچه ش از در اومد تو رف رو ترازو ترازو رو تر د باز برگشته میگه میگم آمپول بزنت ها...
ای آمپول و درد ، ای و زهر مار، ای بشین و مرض...
بچه بیچاره ک ب هیچی کاری نداشت زد زیر گریه. جلو نمیومد ک معاینه ش کنم از ترس آمپول. آخه مادر نمونه چرا چنین آسیب روحی ب بچه وارد میکنی. میدونی اون ترسی ک از آمپول و در بچه ایجاد شه چ آثار م بی در بچه داره! ضمن این ک داری بی عرضگی خودت در آرامش بچه رو میرسونی ک یاد نداره یه بچه رو آروم کنی. واقعا ک تو رو بخدا بچه ها رو از ترس آمپول یه گوشه ننشونین و آروم کنین. بذارین بچه ها بچگیشون رو ن

پاییز فقط اینش خوبه که مامان انار دون میکنه ، میاره میخوریم . تو پاییز میشه عشق مامانو که از لای انگشتاش چکه کرده روی انارا خورد .

قبل از هر مهمونی مامانم میپرسه چی میخوای بپوشی؟ میگم نمیدونم، حالا یه چیزی میپوشم دیگه....میگه خب بگو دیگه...میگم (مثلا) اون پیرهن مشکیه...میگه کدوم؟ ( خیلیم مطمعن میپرسه که من فکر میکنم الان تا بگم میگه اهان فهمیدم)و من کلی براش توضیح میدم همون که برام آورده، اینجوریه اونجوریه، بالاش فلانه، پایینش بیساره...ا ش میگه من که نفهمیدم کدومو میگی، حالا یه چیزی میپوشی دیگه!!!بعد ازش میپرسم خواهری چی میپوشه؟ میگه نمیدونم یه چیزی میپوشه دیگه!!هر دفعه عین این مکالمه بین من و مامانم رد و بدل میشه و هر بار میخوام خودمو پرَپر کنم.
پ.ن: فرنوش جانم شنبه باهات تماس میگیرم.

قبل از هر مهمونی مامانم میپرسه چی میخوای بپوشی؟ میگم نمیدونم، حالا یه چیزی میپوشم دیگه....میگه خب بگو دیگه...میگم (مثلا) اون پیرهن مشکیه...میگه کدوم؟ ( خیلیم مطمعن میپرسه که من فکر میکنم الان تا بگم میگه اهان فهمیدم)و من کلی براش توضیح میدم همون که برام آورده، اینجوریه اونجوریه، بالاش فلانه، پایینش بیساره...ا ش میگه من که نفهمیدم کدومو میگی، حالا یه چیزی میپوشی دیگه!!!بعد ازش میپرسم خواهری چی میپوشه؟ میگه نمیدونم. اونم یه چیزی میپوشه دیگه!!هر دفعه عین این مکالمه بین من و مامانم رد و بدل میشه و هر بار میخوام خودمو پَ ر کنم.
پ.ن: فرنوش جانم شنبه باهات تماس میگیرم.

یک بازی هم هست از خونه ما شروع میشه و دیده ام که در جامعه هم همین بازی در حال اجراست. این بازی معمولا در خونه ما از نقش پدر شروع میشه. باباهه میره میوه می ه. همه میدونن که میوه چیز خوبیه. اما موقع دادنش به مامانه میگه این رو همین طوری ندی بخورن ها. بعد مامانه میره میوه رو سمیش میکنه و مرباش میکنه. مربا هنوز یک خوبی هایی داره. باباهه میره این بار پول بیشتری ج میکنه تا مربا رو غلیظ تر ن؛ میره کلی شکر می ه. حالا دیگه انقدر این مربا سمی شده که ماها نمیخوریمش. این بازی و این اتفاق در سطح جامعه هم میفته. مثلا اداره مالیات با خودش میگه ما باید جلو فرارهای مالیاتی رو بگیریم. بعد میره دست میذاره روی فقط همین ماها. از 120 هزار تومنی که به ناحق داره ازمون میگیره اصلا نمیگذره، حتی اگر مثلا من هر روز برم اداره مالیات و اعتراض کنم. اینطوری جلو فرارهای مالیاتی رو میگیرن...از خونه شروع میشه. کوچکترین بچه خانواده از همه بیشتر بی عد ی رو یاد میگیره. بیرون جامعه هم میره همینه. به این میگن فرآیند اجتماعی شدن. یک دو نفر هم که این بازی رو یاد نگرفته اند عیبی نداره کوزت هایی باشن که حالا بهشون بگن تناردیه.

یکی از بلاگرا نوشته که تازه ازدواج کرده و مامانش هر روز میره خونه شون ، به خاطر همینم کلافه شده! فکری که به ذهن من رسید اینه که روزی دو سه بار مامانشو دعوت کنه تا مامانه خسته بشه!! دیدم این به زندگی خودمم appendable هست! هوووووراااااااا

دهنم پر از آفتو تب خال شده. فعلا که بیشتر میشن و کمتر نمیشن. دندونام به سرعت روز به روز بیشتر اب میشن. آبی که میکنم تو دهنم هم سرده و هم آلوده.از وقتی کنتور آبمون ترکید، روز به روز اوضاع دهنم بدتر شده. دندان پزشکی نمیرم چون پول ندارم. بررسی یک دندان پزشک خوب تهران هست که کارشو بدون عصب کشی انجام میده و احتمالا خوبه. در عوض بابام یک بار رفت به دستور مامانه نوار بهداشتی ید.باباهه راه انداخته یا میذارین چاه های این خونه رو هم درست کنم یا لوله کشی اینجا رو عوض نمیکنم.سالهای ساله ظالمانه تو خونه های مردم نشسته ایم.هر بار هم نهایتش یک پول بیشتری میده خونه هاشونو تعمیر میکنه
پ.ن: از بدی های این تن لش کم گفتم. اخیرا لگن آورده پهن کرده وسط اتاقو اَخو تُفش رو میندازه تو لگن. بعد که رفت باید مامانه لگن رو ببره خالی کنه. یعنی هنوز هیچ چی نشده مامانه باید از حالا یاد بگیره باباهه رو هم بشوره. چون لابد قراره صدسال دیگه زمین گیر بشه و از حالا باید تمرین داده بشه.پ.ن. 2: خونه ما پر از غذاست، ولی از نوع ش. کیسه کیسه ماکارونی داریم. کلی رب هست. تُن ماهی رو معمولا می ه. حالا که گوشت نمی ه وظیفه اش اینه که به اندازه کافی گردو ب ه. میوه مثل همیشه کم می ه. 5 ماهه که کاهو تو خونه نیومده. و اصلا سهوی در کار نیست. همه کارهاش عمدیه.پ.ن. 3: خواهر من باید وقتی این کارهاشو میبینه با خودش اون خاطره اش رو مرور کنه که زده تو گوشش و گفته گفته زنها ناقص عقلن و از شون خون میاد. حالا یک همچین مردی که یک همچین حرفی زده، اگر کنتور خونه ای که داده دست پسرش میترکید، برای اون مریم سادات بیشعور هم همین طوری رفتار میکرد؟! بیشتر از یک ماه کنتور ترکیده باشه و این طوری ادا در بیاره؟! یا نه، میرفت اولین کاری که میکرد لوله های خونه ش رو درست میکرد.

مد شده ب بچه هاشون کلمه ی لطفا یادمیدن, ولی رو هیچ قسمت تربیتی دیگش کارنمیکنن.


امروز مامانه گفت بازی بسه بریم خونه,بچه ش گفت مامان خفه شو لطفا


ما را در پیام رسان سروش همراهی کنید: sapp.ir/ooshgoolestan

سه ماه پیش بود.. همکارم گوشیشو آورد بهم گفت نظرتو راجع به این ع بگو یه خانم حدودا" 38 ساله با یه پسر بچه 9 ماهه توو بغلش... روو صندلی جلوی ماشین نشسته بودن و مامانه سلفی گرفته بود... خوشحال خوشحال بچه شیرینی بود با یه اسباب بازی توو دستش... گفتم خدا براش حفظش کنه ..چه نازه گفت توو راه برگشت از شیرازن... بچه رو از بهزیستی شیراز گرفتن یه لحظه موندم... آخه خیلی شبیه خانمه بود ..خیلی ظاهرا" این خانم و شوهرش 15 ساله بچه دار نمیشدن..به هر دری زدن.. از دوا درمون گرفته تا نذر و نیاز نشد .. نشد دیگه درخواست دادن برای فرزند خواندگی از شیراز براشون دعوت اومد حالام مراحل قانونی تموم شده بود و داشتن برمیگشتن شمال همه فامیل اینجا منتظر تالار رزرو کرده بودن و تدارک یه جشن مفصل خانمه نفسش برای این پسر بچه میرفت ... میگفت تمام تنم از ذوق میلرزه نگاش میکنم ... امروز صبح همکارم اومد توو اتاق + یادته سه ماه پیش ع یه مادر و بچه رو نشونت دادم ... اون بچه ه - آره ... چه خوشگلم بود ... چه خبر ازشون + مامانه الان فهمیده یک ماهه بارداره .. من .... # موندم توو حکمت کار خدا 15 ساااال صبر و انتظار... نشد ..نخواستی حالا.... # هنوز هنگم ... درک نمیکنم # الان این اتفاق هدیه است از طرف خدا یا آزمایش این زن و شوهر؟ خانمه که گفته آریا نفس منه ... فرزند ارشد منه ... و نفسم هم می مونه خدا کنه تا آ همینطور باشه ...

سه ماه پیش بود.. همکارم گوشیشو آورد بهم گفت نظرتو راجع به این ع بگو یه خانم حدودا" 38 ساله به یا پسر بچه 9 ماهه توو بغلش... روو صندلی جلوی ماشین نشسته بودن و مامانه سلفی گرفته بود... خوشحال خوشحال بچه شیرینی بود با یه اسباب بازی توو دستش... گفتم خدا براش حفظش کنه ..چه نازه گفت توو راه برگشت از شیرازن... بچه رو از بهزیستی شیراز گرفتن یه لحظه موندم... آخه خیلی شبیه خانمه بود ..خیلی ظاهرا" این خانم و شوهرش 15 ساله بچه دار نمیشدن..به هر دری زدن.. از دوا درمون گرفته تا نذر و نیاز نشد .. نشد دیگه درخواست دادن برای فرزند خواندگی از شیراز براشون دعوت اومد حالام مراحل قانونی تموم شده بود و داشتن برمیگشتن شمال همه فامیل اینجا منتظر تالار رزرو کرده بودن و تدارک یه جشن مفصل خانمه نفسش برای این پسر بچه میرفت ... میگفت تمام تنم از ذوق میلرزه نگاش میکنم ... امروز صبح همکارم اومد توو اتاق + یادته سه ماه پیش ع یه مادر و بچه رو نشونت دادم ... اون بچه ه - آره ... چه خوشگلم بود ... چه خبر ازشون + مامانه الان فهمیده یک ماهه بارداره .. من .... # موندم توو حکمت کار خدا 15 ساااال صبر و انتظار... نشد ..نخواستی حالا.... # هنوز هنگم ... درک نمیکنم # الان این اتفاق هدیه است از طرف خدا یا آزمایش این زن و شوهر؟ خانمه که گفته آریا نفس منه ... فرزند ارشد منه ... و نفسم هم می مونه خدا کنه تا آ همینطور باشه ...

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها