جستجوی عبارت هنوز بچه ام


راستش را بخواهی، من!!! هنوز با تو، تئاتر میرم... هنوز باتو میبینم... هنوز با تو به کافه ها سر میزنم... هنوز باتو قهوه میخورم... هنوز با تو کتاب میخوانم... ... آری!!! من.... هنوز... دستان تو رو در دست میگیرم.. هنوز تو را در آغوش میکشم... هنوز تو را میبوسم... هنوز باتو عاشقی میکنم... و هنوز با تو زندگی میکنم... ... آه !!! که لعنت به من ....که هنوز اینهمه خودخواهم!!!!!.

ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز ش تند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز ترا گم ن خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز

رفته ام لیک دلم پیش تو جا مانده هنوز من کجا مانده ام و دل به کجا مانده هنوز بُعد این فاصله ها درد مرا می فهمد خاطراتم همگی یاد ترا مانده هنوز اگر از دست قَدر من برهانم دل خویش پیش رویم خطر دام قضا مانده هنوز در دیاری که پُر از همهمه ی تنهایی است بعد تو کار دل من به خدا مانده هنوز باد پیچید اثرت رفت زمان بی تو گذشت راه هموار شد و پیچ به جا مانده هنوز گفتنی ها همه اش مال شما بود که من خوب قانع نشدم چون و چرا مانده هنوز بر «وصال» تو مرا فرصت اگر یار شود می توان گفت که سهمم ز دعا مانده هنوز

هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات کنم و می ترسم که به خانه اش قدم بگذارم .... هنوز خود را آماده ی پذیرش مطلق او نمی بینم و هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست مادی وجود دارد... هنوز زیبارویان دلم را تکان می دهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم می لرزد... هنوز دست از حیات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه نکرده ام .... هنوز مهر زندگی در عروقم می دود و هنوز از همه چیز به کلی ناامید نشده ام ... هنوز قلب و روح خود را ی ره وقف خدا نکرده ام .... پی نوشت: برام دعا کنید...

هنوز هم میتوان شروع کرد, هیچ وقت دیر نیست.
هنوز هم میتوان به قله های افتخار و سربلندی رسید.
هنوز هم میتوان زندگی را از نو ساخت, تحولی دوباره .
هنوز هم میتوان با تمام وجود فریاد زد: «من بهترینم».
هنوز هم میتوان هر لحظه از زندگی را تبدیل به خاطره ای خوش کرد.
هنوز هم میتوان به سوی خدا بازگشت , برای او هرگز دیر نیست.
هنوز هم میتوان از چیزهایی که داریم لذت ببریم.
هنوز هم میتوان اراده ی خواستن کرد, چون دنیا آماده ی درخواست های ماست.
هنوز هم میتوان دیگران را در خوبی ها سهیم کرد.
هنوز هم میتوان به قله های موفقیت را فتح کرد.

هنوز... قلم دردست ودل پیشِ نگاراست هنوز مجنونِ تو دیوانه تبار است هنوز آن یار که دلدادۀ دیدارِ تو بود دلداده تر و دیده خمار است هنوز عهدی که بِبَستی و گُسَستی از هم بیمارِ تو بر قول و قرار است هنوز شاید نپسندی و نگیری خبری امّا سرِ بی یار به دار است هنوز آن طالبِ وصلت که طلب کرد تو را اندر طلبِ تو به کنار است هنوز
عشق تو که عالم به سرم ریخت عیان از سر نرود دامنه دار است هنوز شاعر: ابوالفضل صدری

هنوز بوسه من مثل قفل بر دهنش هنوز انگشتم اسم رمز پیرهنش هنوز خواهش بی آبروی چشمانش هنوز نحوه ی دستوریِ صدا زدنش هنوز دامن چین چینِ سورمه ای پایش هنوز آبیِ دلخواه من لباس تنش هنوز گیره ی گلدار، پشت موهایش هنوز رد شدنش بوی عطر نسترنش نبود هیچ کدامش نبود و من بودم که احمقانه نشستم به پای آمدنش | مهدی فرجی |

بر فراز کوه ها آدمی هست هنوز ادب و علم در گذری هست هنوز غم مخور دلبری هست هنوز پایین این دودها منزلتی هست هنوز

هنوز بوسه من مثل قفل بر دهنش هنوز انگشتم اسم رمز پیرهنش هنوز خواهش بی آبروی چشمانش هنوز نحوه ی دستوریِ صدا زدنش هنوز دامن چین چینِ سورمه ای پایش هنوز آبیِ دلخواه من لباس تنش هنوز گیره ی گلدار، پشت موهایش هنوز رد شدنش بوی عطر نسترنش * نبود هیچ کدامش نبود و من بودم که احمقانه نشستم به پای آمدنش مهدی فرجی

"دایم الخمر تو ام الکلِ چشمت نپریدست هنوز" شاد و مستم که ی حکمِ دلم را نبریدست هنوز تیر صیاد فراوان...همه جا دانه و دام است ولی مرغ خوش خوان دلم رفته به بام و نرمیدست هنوز هفت "ملیارد" "نفر" گرگ طمع دارد و من بی تابم بره ی عشق مرا شکر ی هم ندریدست هنوز بس که مردم همه افعی همه کبرا همه زنگی شده اند نیش یک نا و پستی به تنم هم نرسیدست هنوز شعر من هم همه اش طعنه و نیش است که می دانم او بی خیال از من و،این حال دلم را نشنیدست هنوز سرگشته

هنوز نادم نه ای ز دور خود ای آسمان هنوز دشمن به گریه آمد و تو سرگردان هنوز شرمت نشد فرات ! که لب تشنه جان حسین بسپرد در کنار تو و تو روان هنوز غلتان به خون برادر با جان برابرم دردا که زنده ام من نامهربان هنوز ای شاه تشنه لب که برید از قفا سرت ؟صدا کاید صدای العطش اش برسنان هنوز ای ساربان عنان شتر بازکش دمی در خواب رفته اصغر شیرین زبان هنوز

مطالب دوره اندوه و غم (تیرماه) هنوز در خاطرم هستی حتی به اندازه یک یاد هنوز در م هستی حتی به اندازه یک قنوت هنوز در اشعارم هستی حتی به اندازه یک بیت هنوز در چشمانم هستی حتی به اندازه یک اشک هنوز در احساسم هستی حتی به اندازه یک شوق هنوز در دفترم هستی حتی به اندازه یک درد دل هنوز در خاطراتم هستی حتی به اندازه یک روز برفی هنوز ..............................................................

بیا که مانده ی به جامِ باده هنوز
بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز ببین که بی تو چه بر ما گذشته ...، می بینی ؟!
پُریم از غم و از بغضِ بی اراده هنوز اگرچه بالِ پ پریده از کفِ ما و مانده ایم در آغازْ راهِ جاده هنوز ولی امید به دیوانِ ما نمی میرد خوشیم، خوش به همین تِ نداده هنوز چه روزها که گذشت و غمِ تو کهنه نشد فلک به عشق و وفا مثلِ من نزاده هنوز ! زمان زمانه ی نامردمی ست، اما ما نگفته ایم به جز شعرِ صاف و ساده هنوز ‫جویا معروفی‬


گرمای آفتاب بی جان زیاد شده یا دل تنگی، تن تنگی، خودم؟ پنجرۀ اتاقم را بعد از مدت ها باز . سرمای ملس ریخت روی تخت.
هنوز کلاغ های دور صدای پاییز می دهند، هنوز آقای علیزاده می گوید درس 99 و برایم می زندش بلکه یاد بگیرم، هنوز داستان کوتاهه جلوم باز مانده. هنوز دنیا را گند گرفته. هنوز ندیده امت.

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز سیم گون شد موی و غفلت هم چنان بر جای ماند صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

شوق دیدار تو را دارم که بیدارم هنوز
ماه من! هرشب تو را زیرنظر دارم هنوز

زهره وبهرام وکیوان، شاهدم هستند که
خوشه ی پروین سر راه تو می کارم هنوز

حلقه ی دور زحل را پیشکش خواهم نمود
تا به گوش تو بخواند، عاشق ویارم هنوز

گاه، پشت ابرهای تیره ، پنهان می شوی
کاش می دیدی که مثل ابر، می بارم هنوز

کج خیالان ، بین ما دیوار کج افراشتند
تا ثریا رفته اما ، روی دیوارم هنوز

زخمی ام از نیش خنجرهای بدخواه وحسود
مثل تو، من نیز از این قوم، بیزارم هنوز

تا سحر چیزی نمانده،نازنینم خوش بتاب
من به مهتاب دل انگیزت، گرفتارم هنوز

می کشانی با خودت مارا، به هر جا می روی
روزها دلتنگ وشب،مشتاق دیدارم هنوز..

سهیل سوزنی

امروز فهمیدم ... همین امروز ! که هـــــنوز من همونم ! فکر می این چند سال باید خیلی عوض شده باشم ! ولی ... نه ! من هنوز همون دختر احساساتی ام ! که گاهی اونقدر لبریز می شم که بی دلیل اشک میریزم ! من هنوز با شعر عاشقی می کنم من هنوز با موسیقی مست میشم من هنوز از خوشی های کوچیک ذوق می کنم من هنوز تو اوجِ ناامیدی ها با دیدن یه نوشته با شنیدن یه حرف گرمِ گرم می شم ...

من هنوز در خدا نمرده ام
و برای رهایی از زندگی تهی از خدا
تلاش نکرده ام
من هنوز عاشقِ تاریکیِ توام
هنوز تنفسِ مه آلودت گرمم می کند
هنوز در خود زنده ام
و درخدا نزیسته ام
هنوز درخششِ چشمهای تو
خورشید را به زیر می کشد
هنوز تبسمِ لب هایت
طوفانی است که خانه ابم می کند
هنوز در خدا نمرده ام
در خدا نزیسته ام
و در خویش زنده ام
و مانده ام زندگی در خش الیِ من
بدون هیچ رویشی از شعر
بدون هیچ معنایی
به چه می ماند؟

"راضیه خدابنده"
(رازیل( کانال شاعر:
@raziel_kh


اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره میشوی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر بارانی که بر سقف اتاقت میبارد به تو شهد آرامش میچشاند ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر با پیام غیرمنتظره ای خوشحال و شگفت زده می شوی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر به طلوع و غروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پردرد میشوی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر زیبایی رنگهای گل کوچکی را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر آرامش بعد از طوفان دریا را دیده باشی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر با سختی ها روبرو میشوی و میجنگی بدان که هنوز امیدواری ! اگر لبخند کودکی ، قلبت را شاد میکند ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر با نگاهی به گذشته لبخند بزنی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر لذت پرواز پروانه را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر خوبیهای دیگران را میبینی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر به فکر آرامش هستی ، بدان که هنوز امیدواری ! اگر به بهار فکر می کنی ، بدان که هنوز امیدواری ! و بالا ه اگر کلمه امید هنوز مفهوم خود را نزد تو از دست نداده و به آن می شی پس بدان: هنوز امیدواری و وجودت پر از زیبایی است و هرجا که بروی با خود نور و برکت میبری

از غم عشق در این خانه نهانیم هنوز
جمله دیروز و به فردا نگرانیم هنوز

گر چه از خویش ب و تهی باده شدیم
عاشق عشق جهان بین جهانیم هنوز

با بهار آمد و با برف شد آن باد صبا
ما اسیرسفر باد خزانیم هنوز

کاش می آمد و می دید پریشانی دل
آنکه پنداشت همه بی خبرانیم هنوز

ای دل از خلوت ما راه به بیراه مزن
کاندرین خلوت شه زبانیم هنوز

درد ما را به کجا می برد این قافله عمر
ما در این گرگ سرا نای شبانیم هنوز شعر از: فریدون فرخزاد
آه از فقر دل خویش چه گویم به رفیق
در زمانی که پر از تاب و توانیم هنوز

عشق گنجی ست که هر نتواند دیدن
دیده ایم و زپی اش پای فشانیم هنوز

نوامبر 1987 ـ ، کالیفرنیا

من یدار نگاه خسته ات هستم هنوز با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز  شمع گرم لحظه هایم خاطرات سبز توست نازنین لیلای من ! پروانه ات هستم هنوز ای چراغ روشن شبهای تار زندگی من صدای غربت کاشانه ات هستم هنوز دستهایت بستر بی انتهای سادگی است خوب میدانی چرا دلداده ات هستم هنوز با قدمهای صبورت عشق را اندازه کن من وفادار تو و پیمانه ات هستم هنوز بارها گفتم مرا با عشق محرم کن دمی آشنای خنده ی رندانه ات هستم هنوز ... در کلاس زندگی با من مدارا کرده ای من گدای طاقت جانانه ات هستم هنوز کاش آن روز ج نیاید هرگز من اسیر ماتم انه ات هستم هنوز ... ?

امروز فهمیدم ... همین امروز ! که هـــــنوز من همونم ! فکر می این چند سال باید خیلی عوض شده باشم ! ولی ... نه ! من هنوز همون دختر احساساتی ام ! که گاهی اونقدر لبریز می شم که بی دلیل اشک میریزم ! من هنوز با شعر عاشقی می کنم من هنوز با موسیقی مست میشم من هنوز از خوشی های کوچیک ذوق می کنم من هنوز تو اوجِ ناامیدی ها با دیدن یه نوشته با شنیدن یه حرف گرمِ گرم می شم ...

سالها میگذرد ولی هنوز تصویری از تو نبودنت را چنان تازه میکند که حتی باران تند بهاری هم به پای سیل راهی از چشمانم نمیرسد راستی هنوز دلبرانه میخندی! هنوز گرمی و دلربا! و من هنوز مات نگاهت اگر اشک مجالم بدهد راستی چقدر حرف نگفته دارم با تو اگر این بغض مجالم بدهد راستی هنوز عشقم را بخاطر داری؟! هنوز میگریزی از آن! و من هنوز به جان دوست میدارمت اگر اجل مجالم بدهد راستی بعضی از این روزا هوایت عجیب در این شهر میپیچد راستی ...

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم
ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم ...
چقدر عاشق این جمله های کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم
منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط
اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم

بدون تو همه ی لحظه ها به این فکرند
که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم

مرتضی کردی

کجاست جای تــــو در جمله ی زمـــان؟ کــــــه هنـوز... که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟ و با چـــه قید بگویــــم کـــــه «دوستت دارم»؟ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟ سؤال می کنـــــم از تـــــو: هنــــوز منتظری؟ تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز چقدر دلخـــــورم از این جهــــان بــــی موعود از این زمین که بیایی... از آسمان که هنوز... جهان سه نقطه ی پوچـــی ست خالـــی از نامت پر از «همیشه همین طور»، از «همان که هنوز» ولـــی تــــو «حتمـــاً»ی و اتفاق می افتـــــی ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان! که هنوز... در آستان جهـــان ایستاده چون خـــورشید همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز... ش ته ساعت و تقــــــویــــم شده به جست وجوی ی آن سوی زمان، که هنوز... سعید میرزایی

ما بدان قامت و بالا نگرانیم هنوز در غمت ، خون ِ دل از دیده روانیم هنوز
جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز به امید ِ تو شبِ خویش به پایان آریم آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز ای دریغا که پس از آن همه جان بازی ها بر سر کوی تو بی نام و نشانیم هنوز دیگران وادی عشق تو به پایان بردند ما به یاد تو در این دشت روانیم هنوز آرمیدند همه در حرم ِ حرمت و ما ن کوی ابات و مغانیم هنوز نو بهار آمد و بگذشت ولیکن ، من و دل همچنان در َتف آسیبِ خزانیم هنوز بس شگفت است که با این همه تابش چو نخست ، در پس ی پندار ِ نهانیم هنوز ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز اوستاد ِهمه فن بوده و هستیم ادیب با همان نام ، همان شوکت و شأنیم هنوز. -----------------------ادیب نیشابوری

چرا من هنوز نسبت به این آدم احساس دارم؟
چرا هنوز وقتی میبینمش
میخوام بهش نزدیک بشم و عطرشو نفس بکشم؟
چرا هنوز
هیچی
نه
بزار بگم
چرا هنوز دوسش دارم؟
خسته شدم
چرا امروز جلوم سبز شد
چرا خستم
چرا


ای یار دور دست که دل می بری هنوز چون آتش نهفته به خا تری هنوز هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان در چشمم از تمامی خوبان، سری هنوز

پاییز بمان ، کجا می روی؟ من هنوز دلتنگم هنوز دستهایش را نگرفته ام پاییز بمان … قول داده بود تا تو نرفته ای برگردد قول داده بود زردی برگها را زیر پایمان حس کنیم پاییز بمان، وقت رفتن نیست من هنوز نگفته ام دوستش دارم! پاییز بمان، زمستان که بیاید و گرمیِ دستانش نباشد سرما امانم نمی دهد پاییز بمان، هنوز نیامده است هنوز جایش خالیست، هنوز منتظرم پاییز بمان، می ترسم تا ابد در زمستان دفن شوم …

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند شیرمردی چو علی هست هنوز گر نیست کنون در برمان خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز

آخرین مطالب