جستجوی عبارت وقتی


وقتي به دنیا امدم سیاه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتي جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتي میترسم هم سیاهم وقتي سردمه سیاهم وقتي مریضم باز هم سیاهم وقتي هم که بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتي به دنیا امدی صورتی بودی وقتي بزرگتر شدی سفید شدی وقتي جلو افتاب میری قرمز میشی وقتي میترسی زرد میشی وقتي مریضی سبز میشی وقتي هم که بمیری خا تری میشی وتو به من میگی رنگین پوست ؟ این شعر ک د شعر سال 2005 اثر یک پسر سیاه پوست

خیلی دوست دارم بهش فکر نکنم ولی بیشتر مواقع تو ذهنمه، وقتيکه اسم شعر میاد، اسم قم، وقتي یکی که تپل و سبزس، وقتي یه زوج مومن و چادری میبینم، وقتي اسم میاد،اسم معدن... اسم عشق

وقتي دلم به درد میاد و ی نیست به حرفهایم گوش کند، وقتي تمام غمهای عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم... وقتي تمام عزیزانم با من غریبه می شوند... و ی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس می بینم... بی اختیار از کنار آنهایی که دوسشان دارم.. بی تفاوت می گذرم.....

عشق مثل لحظه رسیدنش میمونه.. مثل وقتي قطارش وارد ایستگاه میشه... مثل وقتي مدتهاااست انتظار کشیدی.. مثل صدای خواااب آلود. مثل چشم ها تو شلوغی و یک نگاه ثابت.. مثل انسجام تصوراتت وقتي یک حا به حقیقت میرسن.. وقتي میدونی راهت رو اشتباه نمیری.. مثل بارون خاطره انگیز ب ، تو شهر ما... مثل خندیدنتون از ته دل .. مثل بی هوا بارون زدن وسط تابستون!. مثل شسته شدن پنجره قدیمیتون وقتي داری تو خوشبختی هات دست و پا میزنی........ مثل احساستون که "شفافه" مثل دست های که فقط برای وجود تو باز میشه.... میدونی؟ چون عشق رو دیدی ! دیدی!.... تجربه اش کردی!.. برای تمام عمرت همین یک بار لمس این حس کافی بوده....

آدم ساده ای شده ام وقتي دلت آرامشی با نفس های عمیق میخواهد باید ساده شد وقتي دلت میهمانی نمیخواهد حضور از روی ناچاری ات بی شک سرطان زاست و بر ع وقتي در ساعت ٦:٣٠ صبح ، دلت پلو میخواهد پلو خوردن قطعن برای سلامتیت مفید است آدم ساده ای شده ام طبق دستورالعمل دلم پیش میروم...

وقتي چادرم می شودسپری برای چشمان گناه آلود وقتي چادرم سایبانی می شود در برابر هوس ها وقتي چادرم می شود تیری در چشمان دشمنان وقتي چادرم می شود خاکی بر سر وقتي چادرم می شود دل گرمی آقایم وقتي چادرم می شود آبروی تو چگونه از من می خواهی از این صدف دست وقتي چادرم می شودسپری برای چشمان گناه آلود وقتي چادرم سایبانی می شود در برابر هوس ها وقتي چادرم می شود تیری در چشمان دشمنان وقتي چادرم می شود خاکی بر سر وقتي چادرم می شود دل گرمی آقایم وقتي چادرم می شود آبروی تو چگونه از من می خواهی از این صدف دست

ادم هایی هستند که وقتي خوشحالند کنارت نیستند چون حسودند وقتي غمگینی در أوغوشت نمیگیرند چون خوشحالند وقتي مشکل دارى به ظاهر همدردند اما در واقع بی خیال تو هستند اما وقتي مشکل دارند با تو خیلی مهربانند این ها بدبخت ترین انسانهاى روى زمین هستند که ارامش ندارند .

ازغصه خالی می شوم ؛ وقتي که می بینم تو را حالی به حالی می شوم؛ وقتي که می بینم تو را من ناخوش احوالم همیشه تا تو می آیی ولی ناگاه عالی می شوم ؛وقتي که می بینم تو را تو این همه زیباییت را از کجا آورده ای؟ هردم سوالی می شوم ؛وقتي که می بینم تو را چشمان تو پر می شود از هرچه غیر من ولی از غیر خالی می شوم؛ وقتي که می بینم تو را از قهوه و از فال بیزارم ولی این بار من خود « قهوه فالی » می شوم؛ وقتي که می بینم تو را گاهی نمیدانم که ی و یا حوا و یا ...! که سیب کالی می شوم ؛ وقتي که می بینم تو را رد می شوی از روی قلبم با هزاران ناز و من « پا خورده قالی » می شوم؛ وقتي که می بینم تو را شب را اسیرش کرده ای در زیر شال آبی ات من هم خیالی می شوم؛ وقتي که می بینم تو را سیدعباس محسن زاده

-وقتي کودکی توسط دانش آموزان دیگر مورد تمس قرار گیرد - وقتي کودکی توسط دانش آموزان دیگر کتک بخورد و قادر به دفاع از خود نباشد. - وقتي کودکی همیشه از مشاجرات فرار می کند و حتی در مواقعی به گریه متوسل می شود. - وقتي کودکی مرتب اشیا، وسایل و پول خود را گم می کند. - وقتي کودک از لحاظ ظاهری (پارگی لباس و یا نامناسب بودن آن) مورد تمس قرار می گیرد. - خج ی بودن و سکوت مکرر در کلاس. - افت تحصیلی، افسردگی و ناراحت بودن.

وقتي ح بده و گوشیتو یه نفر دیگه جواب میده انقدر حالم بد میشه که در واقع نمیدونم چه غلطی باید م! وقتي که نمیدونم ح چطوره الان؟ چه غلطی باید م؟ وقتي که نمیدونم چی شده... حرف هیچ جز خودتو باور ندارم.خودت باید بیای بگی که خوبی. حرفای هیچ و باور ندارم...که میگن خوبه...نگران نباش...فقط یه سرم زده...دروغگوها. اون فقط بخاطر یه سرم گوشیشو نمیده دست دیگران! اونم وقتي میدونه من منتظر و نگرانشم!!!

دلیلِ وجود یه سری آدما رو تو زندگیم هنوز نمیدونم ... آدمایی که وقتي باهاشونم بهترین حال و دارم و وقتي نیستن کلافم ... این قبیل آدما مثه الکل میمونن تا وقتي پیشِشونی حال خوبِ خوبه ! به محضِ جدا شدن ازشون اثرشون میپره انگار .... هیچ نوع تلاشی برای ذخیره شون وجود نداره ! میپَرن ! الکل های دوس داشتنی ❤️

وقتي احتمال یک گل سرخ ، تبدیل به بزرگترین کابوس گلدان شد ، گلدان افتاد و ش ت افتاد ، ش ت وقتي ش ت ، وقتي گلدان خالی ش ت ، به او نظر شد ، خدا تکه ش ته ها را جمع کرد و گفت این گلدان قیمتی را من می م . و گلدان جاودان شد بسم الله الرحمن الرحیم

درزمان های قدیم که روستاییان محصولات خود را به میدان برای فروش می آوردند:یک زن پیرروستایی یک سبد تخم مرغ به میدان آورده بود که بفر.شد.هنوز هیچ نفروخته بود که اسب یک سوار پایش به تخم مرغ ها خورد.درنتیجه تمام تخم مرغ ها ش تند.اسب سوار خیلی ناراحت شد و از روستایی پوزش خواستو حاضر شد پول همه ی آن هارا بپردازد.اسب سوار از روستایی سوال کرد،مادر جان چند تا تخم مرغ داشتی ؟روستایی در جواب گفت:«تعدادشونو نمیدونم اما وقتي آن هارا دوتا دوتا بر میداشتم یکی باقی میموند،وقتي سه تا سه تا بر میداشتم یکی باقی می ماند،وقتي چهار تا چهار تا بر میداشتم یکی باقی میماند،وقتي پنج تا پنج تا بر میداشتم یکی باقی میماند،وقتي شش تاشش تا بر میداشتم یکی باقی میماند ولی وقتي هفت تا هفت تا بر میداشتم هیچی باقی نمیماند.اسب سوار حساب کرد و رفت.کم ترین تعداد تخم مرغی که زن روستایی میتوانست داشته باشد چند تا یود؟ 301 341 421 501 جواب تا روز شنبه ساعت 5 لطفا جواب خود را از طریق نظرات بدهید.

صدای اورا وقتي شنیدم که درخانقاهِ خلوتِ نبضم هوهو می کرد . حرکتش را وقتي حس که در پیچکی سبز ازاین خانه به آن خانه می رفت . شهادت می دهم که اورا دیده ام وکعبه اش را زیارت کرده ام وقتي که مورچه ها گردِ نانِ چسبیده به سنگ طواف می د وگنجشکانِ خیس روی شاخه های باران خورده دل می زدند . بگذارید اورا همان گونه تصّور کنم که خود دیده ام. رضا افضلی

هرگز نگو که دوست داری اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی دهی هرگز درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستی را نگیر وقتي قصد ش تن قلبش را داری... هرگز نگو برای همیشه وقتي می دانی که جدا می شوی... هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داری.... هرگز سلامی نده وقتي می دانی که خداحافظی در پیش است .... هرگز به ی نگو که تنها اوست وقتي در فکرت به دیگری فکر می کنی.... هرگز قلبی را قفل نکن وقتي کلیدش را نداری…. منبع:http://www.3jokes.com

مدتیه دارم فکر میکنم کاش مغز دستگاه دفع و بعد از اون سیفون داشت! والا! خییییلی سبکبال تر زندگی میکردیم! اصن مثل بااااااد میشد پرواز کرد! یا مثلا کاش همون طور که مامان باباهامون وقتي بچگیامون یه چیزی میکردیم تو دهنمون که نباید، بهمون میگفتن تخ کن، تخ کن کثیفه، اینم یادمون میدادن که وقتي یه فکری رفت تو کلمون که نباید، چ طوری تخ کنیم ! یا مثلا کاش همون طور که وقتي یه چی میپره ته گلومون داریم خفه میشیم میزنن پشتمون، میشد وقتي یه چیزی تو کلمونه که داره میکشتمون یکی بیاد مححححکم بزنه پس کله مون از کله مون بپره بیرون خفه مون نکنه! خلاصه که تخ کن بچه جون تخ کن بعدم سیفونو بکش بره خلاص!

وقتي که می رفتی ، وقتي که دانشکده و را ترک می کردی یک اندوه بی پایان تمام وجودم را فرا می گرفت و یک انتظار کشنده آغاز می شد. انتظار دیدار دوباره، انتظار آمدنت ، انتظار، انتظار و انتظار . و این تنها چیزیست که برایم مانده است . یک امید و یک انتظار بی پایان در یک جاده بی انتها وقتي که می رفتی برایم آه می ماند تصویری از آن صورت چون ماه می ماند وقتي که می رفتی زمستان می شد اینجا گرچه بهاران بود می شد اوج سرما وقتي که می رفتی دلم بی تاب می شد شمع وجودم ذره دره آب می شد وقتي که می رفتی دلم پر می شد از غم می ماند برایم غصه و اشک دمام دم وقتي که می رفتی دو باره می شد آغاز یک انتظار تلخ و یک امبد پرواز وقتي که می رفتی تمام شهر می خواند از چشم من غم را و یک حسرت که می ماند وقتي که می رفتی جهان چون یک قفس بود با تو تمام لحظه ها چون یک نفس بود وقتي که می رفتی دلم را برده بودی گلهای امبدم همه پژمرده بودی وقتي که می رفتی قرارم می شد از دست راه خی را چه سان آ توان بست وقتي که می رفتی ز غم اشکم روان بود اندوه هجرانت به قدر آسمان بود وقتي که می رفتی تمام درد می ماند فصل زمستان و هوای سرد می ماند وقتي که می رفتی برایم آه می ماند شب می شد و شبهای من بی ماه می ماند

عشق مامان سلام چند وقتي بود که وقتي میبردیمت پارک و سوار تابت که میکردیم ،دیگه به زور باید از تأب پیأدت میکردیم این شد که وقتي دیدیم علاقه شدیدی به تاب داری تصمیم گرفتیم برات یه تاب ب یم ، یکشنبه ٢٧تیرماه با بابا رفتیم و یه تاب خوشگل کوچولو برات یدیم ،الان دیگه کلی تاب بازی میکنی خونه.... الهی مامان فدات بشه که میگی تاتا....تاتا

ز نــدگی قشنگه وقتي تــو نــــــــــــگاهت نمی از بارون و شادی می شینه وقتي خوشبختی تو خونه می وزه پنجره خواب ستاره می بینه زنــدگی قشنگه وقتي لحظه ها بی صدا به مرز رویا می رسن انگار از یه تنگ کوچک بلور همه ماهی ها به دریا می رسن خوشه های خوشبختی دست تو یک سبد روشنی تو دست منه دوباره داره تو قلب لحظه ها عشق و خوشبختی شکوفه می زنه...

تقسیم بندی انسان ها از دیدگاه شریعتی 1-آنهایی که وقتي هستند، هستند وقتي که نیستند هم نیستند. (حضور عمده آدم ها مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.) 2-آنانی که وقتي هستند، نیستند وقتي که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار، هرگز به چشم نمی آیند، مرده و زنده شان یکی است). 3-آنهایی که وقتي هستند، هستند وقتي که نیستند هم هستند (آدم های معتبر و باشخصیت، انی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را می گذارند انی که همواره در خاطر ما می مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم). 4-آنهایی که وقتي هستند، نیستند وقتي که نیستند، هستند (شگفت انگیز ترین آدم ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دری م اما وقتي که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتي در برابرشان قرار می گیریم، گویی قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.)

وقتي واژه خدا را بر زبان می رانی گویی به چیزی دور و دست نیافتنی اشاره می کنی. و قرنهاست که می گویند « خدا چیزی در آن بالا، در آسمان دور دور است. » اما وقتي می گویی « عشق » به چیزی اشاره می کنی که به قلب بسیار نزدیک است. مبلغان همواره کوشیده اند تا ثابت کنند خدا در دور دست هاست، زیرا اگر خدا در دوردست ها باشد آنان می توانند خود را و واسطه او معرفی کنند. وقتي واژه « خدا» را بکار می بری، گویی از یک شخص سخن می گویی. خدا محدود و معین می شود. اما « عشق » یک شخص نیست. یک کیفیت، یک حضور، یک بوی خوش است. نه بوی خوش یک گل، بلکه بسیار نامحدودتر، بی کران تر و نا متناهی تر. وقتي می گویی « خدا » به تو احساس ناتوانی دست می دهد: « چه کار کنم؟ » اما زمانی که پای عشق در میان است می توانی کاری در مورد آن انجام دهی. طبیعت ذاتی تو عشق ورزیدن است. بنابراین آموزش من دور محور « عشق » می چرخد. من می گویم: 《 عشق همان خداست》 b.m

کانال متون معنوی b.m: وقتي واژه خدا را بر زبان می رانی گویی به چیزی دور و دست نیافتنی اشاره می کنی. و قرنهاست که می گویند « خدا چیزی در آن بالا، در آسمان دور دور است. » اما وقتي می گویی « عشق » به چیزی اشاره می کنی که به قلب بسیار نزدیک است. مبلغان همواره کوشیده اند تا ثابت کنند خدا در دور دست هاست، زیرا اگر خدا در دوردست ها باشد آنان می توانند خود را و واسطه او معرفی کنند. وقتي واژه « خدا» را بکار می بری، گویی از یک شخص سخن می گویی. خدا محدود و معین می شود. اما « عشق » یک شخص نیست. یک کیفیت، یک حضور، یک بوی خوش است. نه بوی خوش یک گل، بلکه بسیار نامحدودتر، بی کران تر و نا متناهی تر. وقتي می گویی « خدا » به تو احساس ناتوانی دست می دهد: « چه کار کنم؟ » اما زمانی که پای عشق در میان است می توانی کاری در مورد آن انجام دهی. طبیعت ذاتی تو عشق ورزیدن است. بنابراین آموزش من دور محور « عشق » می چرخد. من می گویم: 《 عشق همان خداست》

آدم ها وقتي می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ... ولی وقتي می روند با خود نمی برند ! آدم ها می آیند و می روند ولی در دلتنگی هایمان شعرهایمان رویاهای خیس شبانه مان... می مانند ! جا نگذارید ! هر چه را که روزی می آورید را با خودتان ببرید وقتي میروید ب خواب و خاطره ی آدم برنگردید ...

امشب رو درحالی دارم میخوابم که امروز نه صداتو شنیدم و نه چهره ت رو... و چه تقلای بیهوده ای بود ماسهای امشبم وقتي تو میلی نداشتی.... بازهم سرم رو بربالین دوست داشتنت میزارم و اشک حسرت نداشتنت رو میریزم! وقتي ندارمت ... ب دنت هم باید بسازم!

وقتي بچه ت ازت یه چیزی میخواد دوست داری همون لحظه چیزی رو که میخواد براش فراهم کنی...اما وقتي پارمیس از من درخت کریسمس میخواد چیکار کنم آخه

قبلنا وبلاگ داشتم.یه بار یه خصوصی که غصه هامو توش مینوشتم.یه بارم یه وبلاگ که با شوهرجونم توی دوران دوستی ساختیم. الان ١٦روزه مادر شدم.نمیخوام راجب به بچم بنویسم.میخوام حرفای دلمو اینجا بگم.حس میکنم از وقتي بچه دار شدیم شوهرجونم زیاد منو دوس نداره.این اتفاق خیلی غمگینم کرده.اونم برا منی که چندین ساله به محبتای شوهرجونم عادت .روزا که تنهام میشینم به یاد گذشته گریه میکنم.حس میکنم از وقتي نی نیمون دنیا اومده خیلی زباد بهش وابسته شدم.دلم میخواد حداقل یه هفته از صبح تا شب کنارم باشه و بدون حضور هیچ حتی بچم و بدون حضور گوشی لعنتی و تلگرام.هر روز که میگذره دارم سرخورده تر و بداخلاق تر میشم.حس میکنم وقتي به این نیازم پاسخ نمیدم ناخداگاهم داره یه پوسته ضخیم روی شخصیت و احساسم میکشه. خیلی ناراحتم خیلی زیاد دلم نمیخواد وقتي جلوی ی صداش میکنم بهم بگه "ها" دلم نمیخواد وقتي راه میریم اون از من فاصله بگیره.

وقتي دیدمش حس ته دلم خالی شد...دلم میخواست فقط نگاش کنم ...میخواستم چشم تو چشمش بهش بگم عاشقش شدم... چ واسه من تو کل دنیا تک بود ...هیچ چشمی به زیبایی چشماش نبود... حتی الانم وقتي میبینمش دلم اب میشه میخوام بیشتر بیشتر و بیشتر ببینمش و کلی نگاش کنم

می بینی ام وقتي به مویم برف غم باشد روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت وقتي که حرفم محض پیری محترم باشد می گویم از روزی که خوردم حرفهایم را ترجیح میدادم که نانم در قلم باشد روزی که گریان از خیابان آمدی گفتی نفرین به شهری که سگی در هر قدم باشد یادت می آرم گفتی امید بهاری نیست وقتي زمستان و زمستان پشت هم باشد آن روز وقتي سروهای سبز را دیدیم شکرخدا شب رفته باید صبحدم باشد چای از دهان افتاد ول کن شاید آن فرصت روزی برای ک نت مغتنم باشد میخواستم از بوسه بنویسم هراسیدم توی کتابم بیتی از این شعر کم باشد

وقتي که می آمد بهار در دست او بود من عاشقش بودم و جانم مست او بود وقتي که می آمد تمام دشت می خواند قلب من از شادی ز حرکت باز می ماند وقتي که می آمد ز شوق اشکم روان بود زیباتر ینِ لحظه های من همان بود

تهران جان گاهی زیادی دلگیری گاهی تر زیادی دور... زیادی دور از دلخوشی های کوچک من، لبخندها و آغوش های همیشه باز! بااین حال وقتي نیستم، وقتي دورم و بیشتر وقتي دوباره در آغوش خا تری تو فرو میروم ، چیزی از تو در خود حس میکنم شبیه آنچه به آن عشق به وطن میگویند... وطن شلوغ و آشفته و بی سرو سامان من تهران جان پ.ن: در اولین لحظات بازگشت به تهران پلی لیستم به موزیکی از یاسمین لوی میرسد، درست شبیه همین مرثیه سرشارم از عشقِ نخواستنیِ تهران... پ.ن: روزی که مادر تو را زایید قلبی به تو نداد تا با آن عاشق شوی... -تهران بدون قلب! من عاشقت هستم-

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها