جستجوی عبارت وقتی گاهی


گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی "*بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود*" . . . ممنونم از داداش امیدم:(

گاهی دلت اونقدر میگیره که حس میکنی داره انتقام یه دنیا بغض و حسرت رو ازت میگیره... گاهی ح اونقدر ابه که به دست هیچ متخصص فنی درست نمیشه... گاهی دلت میخواد سیگاری بودی یا قلیونی یا هرچیزی که بتونی باهاش ح رو آروم کنی... هرچیزی نه هر ی!! وقتی ی که باید باشه، نیست دلت میخواد پناه ببری به چیزی که نباید باشه و هست... گاهی یه گاهی های تو زندگیت پا میذاره که همه ی گاه و بی گاه های زندگیت رو ... اونوقت دیگه گاهی نیست... همیشگی میشه... حالم بده... همین...

تهران جان گاهی زیادی دلگیری گاهی تر زیادی دور... زیادی دور از دلخوشی های کوچک من، لبخندها و آغوش های همیشه باز! بااین حال وقتی نیستم، وقتی دورم و بیشتر وقتی دوباره در آغوش خا تری تو فرو میروم ، چیزی از تو در خود حس میکنم شبیه آنچه به آن عشق به وطن میگویند... وطن شلوغ و آشفته و بی سرو سامان من تهران جان پ.ن: در اولین لحظات بازگشت به تهران پلی لیستم به موزیکی از یاسمین لوی میرسد، درست شبیه همین مرثیه سرشارم از عشقِ نخواستنیِ تهران... پ.ن: روزی که مادر تو را زایید قلبی به تو نداد تا با آن عاشق شوی... -تهران بدون قلب! من عاشقت هستم-

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود وقتی که در زلال غزل های چشم تو من شاعر سکوت پر از راز میشوم وقتی نمیرسد به تو دستم دوباره هم ما بین دست و دلم جنگ میشود ای دل بیا و شبیه خودت بمان گاهی دلت به دست خودت رنگ میشود این آینه نه چو تصویر ما بود پژواک گریه مگر بغض میشود!! از آن زمان که به من همرهی نشد پیچ و خمت به جاده چه هموار میشود

آدم وقتی با نام و هویت واقعی اش می نویسد و در یت محض آدرس وبلاگش را به یکی دو تا آشنا هم می دهد این می شود که گاهی مجبور است دروغ بگوید، گاهی ادای خوشحال ها را دربیاورد و گاهی هیچ چیز نگوید... و در نهایت بیاید هویتش را با گیوتین سر ببرد، تا به جای خون، حرف های نا گفته اش جاری شود...

مهربانم گاهی حال آدمی عوض می شود وقتی کمی بی خیال تعلقات انسان معابانه می شوی مهربانم گاهی می شود بی خیال بدی ها شد گاهی می شود آنطور که دلمان می خواهد زندگی کنیم زندگی شخصی متعلق به ما هست پس باید آنگونه که می خواهیم بسازیمش مهربانم وقتی امیدوارتر از همیشه می دانم زیبا ترین عشق را در وجودم هنوز حفظ کرده ام پس شادمانتر خواهم بود مهربانم من معتقدم هر انسانی حق ندارد به طرز فکر و فرهنگ و تعلقات شخصی دیگران جسارتی کند اما هیچ اجباری هم ندارد مطابق افکار دیگران باشد و این نظریه در مورد آدم های نا مربوط به هم می باشد ولی آدم هایی که یک ریسمان نسبتی بینشان هست باید به نظرات و اعتقادات هم احترام بگذارند مهربانم شادی این عید را تقدیم می کنم به تمام لحظه های خوبمان در گذشته و آینده به امیدی که خدای مهربانی ها صدای زبان قلبهایمان را بشنود اگر صلاحش هست مهربانم با عشق تو بی خیال بدی ها شده ام نمی دانم خوب است یا بد اما هر چه هست حال خوبیست و دوستش دارم

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی عقاب تیز پر دشتهای استغنا اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی صدای ء عاشقانه فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی بگیر دست مرا آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک محبّت است که زنجیر می شود گاهی

گاهی گمان نمی کنی ... "گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود" شاعر:قیصر امین پور

آدم ها" می آیند گاهی در زندگی ات می مانند گاهی در خاطره ات، آن ها که در زندگی ات می مانند همسفر می شوند آن ها که در خاطرت می مانند کوله پشتیِ تمامِ تجربیاتت برای سفر گاهی "تلخ"... گاهی "شیرین" گاهی با یادشان "لبخند" می زنی گاهی یادشان لبخند از "صورتت" برمی دارد اما تو... لبخند بزن به تلخ ترین خاطره هایت حتی... آدمها می آیند و این آمدن باید رخ بدهد تا تو بدانی: "آمدن" را همه بلدند این "ماندن" است که هنر می خواهد..

ازغصه خالی می شوم ؛ وقتی که می بینم تو را حالی به حالی می شوم؛ وقتی که می بینم تو را من ناخوش احوالم همیشه تا تو می آیی ولی ناگاه عالی می شوم ؛وقتی که می بینم تو را تو این همه زیباییت را از کجا آورده ای؟ هردم سوالی می شوم ؛وقتی که می بینم تو را چشمان تو پر می شود از هرچه غیر من ولی از غیر خالی می شوم؛ وقتی که می بینم تو را از قهوه و از فال بیزارم ولی این بار من خود « قهوه فالی » می شوم؛ وقتی که می بینم تو را گاهی نمیدانم که ی و یا حوا و یا ...! که سیب کالی می شوم ؛ وقتی که می بینم تو را رد می شوی از روی قلبم با هزاران ناز و من « پا خورده قالی » می شوم؛ وقتی که می بینم تو را شب را اسیرش کرده ای در زیر شال آبی ات من هم خیالی می شوم؛ وقتی که می بینم تو را سیدعباس محسن زاده

پیشرفت تو جامعه ای که تصمیم نداره درسهای بزرگی بهت بده واقعا کار بزرگیه و تا وقتی به خودت توجه درستی نشون ندی شاید اینو متوجه نشی و شاید فرصتی به تو داده نشه و فرصت را خودت باید بسازی و شاید زمان زیادی طلب کنه اما غایت پیشرفت مگه چیزی غیر از اینه اونوقت میشه که فرد به جامعه درس مبده بنظرم این جامعه خیلی نیازمنده درسهای بزرگه گاهی تاریخ گذشته کمکی نمیکنه باید بفکر قدمهای آینده بود

مهربانم گاهی وقتها خدا هم نمی گذارد دلتنگ شوی مهربانم وقتی از ته دل فراق ی آزارت می دهد متوجه شدی گاهی خدا آدمهای شبیهش را در کنارت قرار می دهد ؟ مهربانم اویی که تنها گل مریم زندگیم بود و خودش تباه کرد هر چه خوبی که در وجودم به ثمر رسانده بود حالا خدا در سکوت هایم صدای ناله های دلتنگیم را شنیده انگار گل مریم زندگیم در تمام اوی امروزی خلاصه شده هر چه می گوید و هر چه می کند یادم می آید دیگر دلتنگ نیستم دیگر بی تاب نیستم خدایا تو چقدر خوبی تو چقدر بخشنده ای حالا دیگر حتی اگر اوی امروزی هم برود نفسی تازه در وجودم جریان دارد تا مدتها می فهممش و صبور خواهم بود نمی دانستم روزی دلتنگش می شوم و این دلتنگی چقدر آزار دهنده می شود روزی برای ماندنش توسل می خواندم و امروز برای دلتنگ نشدنم لحظه های توسل را به یاد می آورم خدایا هرگز نگذار بنده ای دلتنگ انی شود که مغرورانه و از روی جهل فراق را سهم دیگران می کنند اما تمام این دوران فقط از پیغامگیر دلم متشکرم چون صدای تو را فراموش نکرد مبادا دلتنگی بیشتر از این آزارم بدهد هنوز هنوز وقتی دلتنگ می شوم می روم سراغ پیغام گیر دلم گاهی صدای تو را ثانیه ای صد بار می شنوم چقدر خوب است که حتی بدترین و بدتینت ترین آدمها نمی توانند صدایشان را از روی پیغامگیر دل ی حذف کنند خدایا عاشقتم بی منت بی تردید

مهربانم گاهی نمی شود آنطور که دلمان می خواهد اوضاع را بسازیم مهربانم وقتی خوب به آدم های رهگذر سرزمینم می نگرم نمی دانم شبیه کدام می توانم باشم نمی دانم بعضی رفتار ها چرا برای بعضی ها خوب و خوشایند و برای بعضی ها زشت و بی ارزش است وقتی به مهربانو های رنگی اطرافت می نگرم با خودم می شم و می پرسم مهربانی که نگاهش را با چنین رنگهایی پر کرده پس بی خیال سادگی ها خواهد شد وقتی می نگرم مهربانویی با تمام بی قیدی هایش به خواسته ی قلبیش می رسد گاهی در برابر خواسته های قلبیم شرمنده می شوم می دانی چرا ؟ چون عقیده دارم ما در برابر خواسته های پاک قلبیمان یک مسئولیتی داریم که اگر تلاش نکنیم برای بر آورده شدنش همیشه این دِین بر تمام وجودمان سنگینی خواهد کرد مهربانم وقتی با تمام بی خیالی ها می خواهم از بدی های ذهن دور باشم انگار افکار متحیر کننده ذهنم را محاصره می کنند و هیچ راهی برای فرار از بدی ها نمی گذارند دقت کرده ای وقتی درست نمی خواهی به رفتار های جاهلانه ی ی فکر کنی آنقدر انرژی منفی وجودش سهمگین است که تو را تحت تاثیر قرار می دهد گاهی انقدر از رفتار های گلبرگ های زندگیم خسته می شوم که به هر ریسمانی برای دور شدن از جهلشان چنگ می زنم اما دوباره عشق تو در برابرم می ایستد و می گوید صبور باش لطفا خواهش می کنم مهربانم شاید روزی به تمام این احساس ها ی گذشته بخندم اما هرگز جای زخم های روحم یام نخواهد یافت مهربانم گذشته ی من هر چه بود خوب یا بد حتی اگر یک لحظه هم بخواهم فراموشش کنم آدم های روزگارم دوباره به صحنه ی ذهنم برشان می گردانند امیدوارم روزی بتوانم در کنار خوشبختیم به تمام صبوری هایم به تمام طاقت هایم لبخند بزنم و با صدای بلند بگویم ارزشش را داشت مهربانم هر جای این جاده ی عشق که ایستادی هرگز فراموش نکن چه ی یا انی به خاطر تو از خود گذشتند و وجودشان را از مهربانی های تو پر د مهربانم در همین نقطه ی جاده ی عشق که ایستادم توکلم هنوز به خدای مهربانی هاست چرا که هرگز نگذاشت لحظه ای به عشق بی نظیری که در وجودم هست شک کنم خدایا عاشقتم بی منت بی تردید

برای آدم ها، چه آنها که برایت عزیزترند و چه آنها که فقط دوستند ... خاطره های خوب بساز ... آن قدر برایشان خوب باش ؛ که اگر یک روز همه چیز را گذاشتی و رفتی ... در کنج قلبشان جایی برای تو باشد تا هر از گاهی بگویند : " ای کاش بود ... " هر از گاهی دست دراز کنند و بخواهند که باشی ... هر از گاهی دلتنگ بودنت شوند ... می دانم سخت است ...اما تو خوب باش ... حتی برای آن که با تو بد کرد ... روزی میفهمد ، همان ساده بودنت کم نبود ..

عشق : / بانگ / عزم رهایی / پرواز از قفس !. عشق: / بال و پر / نه هم آغو شی در بستر . تا هنگا می که " هجر " را " وصل " / و " سراب " را " آب " می بینی / هنوز در راهی. آونگى بین آسمان و زمین . گاهی " پرت " به اوج /. گاهی " سقوطی " در ا عماق چاهی . فرزین عدنانی

خیلی دوست دارم بهش فکر نکنم ولی بیشتر مواقع تو ذهنمه، وقتیکه اسم شعر میاد، اسم قم، وقتی یکی که تپل و سبزس، وقتی یه زوج مومن و چادری میبینم، وقتی اسم میاد،اسم معدن... اسم عشق

تا هنگامی که هجر را وصل و سراب را آب می بینی هنوز در راهی . آونگی بین آسمان و زمین. - گاهی " پرت " به اوج، گاهی " سقوطی " به ا عماق چاهی - فرزین عدنانی

قلبت را آرام کن.. یک وقتهایی بنشین و خلوت کن با تمام سکوت هایت… نگاه کن به اطرافت… به خوشبختى هایت… به انی که میدانی دوستت دارند… به وجود آدم هایی که برایت اهمیت دارند… و به خ که تنهایت نخواهد گذاشت… گاهی یک جای دنج انتخاب کن… گاهی یک جای شلوغ… آرامش را در هر دو پیدا کن… هم درکنار شلوغی آدم ها… هم درکنار پنجره ای چوبی و تنها… دلمشغولی ها را گاهی ساده تر حس کن… باران را بی چتر بشناس… خوشحالی را فریاد بزن… و بدان که تو..." بهترینى"

یک وقتهایی باید خودت را به بی خیالی بزنی! بی خیال تمام ادمهایی که دوستت ندارند! بی خیال تمام کارهایی که میخواستی بشود ولی نشد! بی خیال تمام رکب هایی که خوردی! بی خیال هر که امروز وارد زندگیت شد و فردا رفت! بی خیال تلاش های بی نتیجه ات! دوست داشتن های بی ثمرت! وقتی ی دوستت ندارد، اصرار نکن! وقتی ی برایت وقت ندارد، خودت را به زور در برنامه هایش جا نده! وقتی ی نمیخواهد تو را ببیند، پاپیچش نشو! زندگی همین است! شاید تو برای همه وقت بگذاری ولی قرار نیست همه دوستت داشته باشند و برایت وقت داشته باشند! شاید بهانه هایشان برای فرار تو را قانع نکند ولی گاهی فقط گاهی باید لبخند بزنی و رد شوی!

به نام خالق مهربانی من یک مشاورم ، گاهی باید مثل کارل راجرز باشم،مهربان، عاشق انسانها برای آنها و دردهایشان گریه کنم آنها را در آغوش بگیرم،و به هیچ چیز فکر نکنم... و گاهی چون فردریک پر ،جسور ،مطمئن و با ایمان از گفته هایم کوتاه نیایم تا بتوانم مراجعانم را از فرو رفتن نجات دهم... گاهی آدلر درس بدهم و برایم،عنوان و پرستیژ مهم نباشد... و گاهی چون فروید ،با آنها زندگی کنم،درد بکشم،محکوم شوم و قضاوت شوم و فقط یک چیز برایم مهم باشد: کمک به انسان... گاهی باید عمرم را کنم و دنیا را بگردم و حتی در دنیای درون خویش تا مرز افسردگی برای خودشناسی پیش روم و دنیای تاریک درون خود را کشف کنم،برای روشنی بخشی به انسانها چون یونگ... و گاهی اعتراف کنم به ش ت هایم چون یالوم.. مثل واتسون کارگری کنم،بی پولی و فقر بکشم آرزوهایم را در صندوقچه ایی زندانی کنم تا روزی بتوانم آزادشان کنم... و گاهی مثل اسکینر مس ه عام و خاص شوم،تا روزی حرف هایم شنیده شود... ولی هیچ گاه ،هیچ گاه و هیچ گاه پشیمان نشوم... چون "من یک مشاورم" بسیاری به من امید بسته اند و این مسئولیت و افتخاری بی نظیر است. نهم اردیبهشت ماه، روز روانشناس و مشاور را به روانشناسا و مشاوران تبریک عرض مینماییم.

خیلی زود گذشت با دفتر مشق زندگی اولین مشق مدرسه ام نوشتن نام و نام خانوادگی ام بود چون قبلا تمرین کرده بودم جلوی پارک فعلی کوچکخان نشستم و دو صفحه نام خودم را نوشتم راحت شدم به امید یک نمره 20 از معلم عزیزم بقیه روز بازی و سرگرمی چه کیفی داره وقتی مشق شب اسم آدم باشه وبه کلاس بالاتر که رسیدیم فرار از مشق شب آنقدر عشق بازی داشتم که نوشتن یک صفحه درس از روی کتاب یعنی جان کندن انگار آ زمان شده و ریشه بازی در کوچه دارد خشک می شود بسرعت بنویس و بیندازو برو فوتبال که شاخش بود ولی مگر بازی روزگار تمام می شود نه ، نه ، نه هروز یک بازی گاهی با احساسات گاهی با عمر گاهی با آبرو وگاهی با حق و حقوق میگویند در وقت انتخابات بعضی از ک داهای محترم مجلس چند دفتر صدبرگ مشق نوشتند نام و نام خانوادگی مردم مثل روزگار کودکی من اسم مشتاقان کار همه جوانهایی که امیدوراند دفاتری که برای نمره گرفتن از مردم تهیه شده بود شاید اکنون در گوشه ای اطاق دارد خاک می خورد شاید هم بقول سعدی دفاتر با آب زمزم شسته تا متبرک شود ولی چشمای منتظر در انتظارند. بنام مردم احترام بگذاریم

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان ی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بش ت می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آ خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود گاهی ی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود

"بعضی آدمها دنیارو زیبامیکنند"؛ آدمایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم. وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی! میگن بیداربودم !! یا میگن خوب شدزنگ زدی.. وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین غذا میخوره راهشون روکج میکنن که اون نپره اگه یخ ام بزنن،دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون. ادم هایی که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات می شینن! همینها هستند که دنیارا جای بهتری میکنند؛ مثل آن راننده تا ی ای که حتی اگردر ماشینش را محکم ببندی بلند میگوید: روزخوبی داشته باشی.. آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم درچشمشان میشوی، روبرنمیگردانند لبخند میزنند وهنوز نگاه میکنند. دوستهایی که بدون مناسبت کادو می ندومیگویند این شال پشت ویترین انگارمال توبود. یا گاهی دفتر یادداشتی، کت .. " انیکه غم هیچ راتاب نمیاورند و تو رابه خاطرخودت میخواهند و خلاصه در یک کلام ،بامعرفتن. ای کاش میشد این ادم هارو قاب کرد و به در ودیوار شهر زد...

آدم ساده ای شده ام وقتی دلت آرامشی با نفس های عمیق میخواهد باید ساده شد وقتی دلت میهمانی نمیخواهد حضور از روی ناچاری ات بی شک سرطان زاست و بر ع وقتی در ساعت ٦:٣٠ صبح ، دلت پلو میخواهد پلو خوردن قطعن برای سلامتیت مفید است آدم ساده ای شده ام طبق دستورالعمل دلم پیش میروم...

شپش ها توی سرش وول میخوردند و اون درک درستی از شپش و رشک نداشت، نمیدونست چی هستن و چی میشن. هرچی براش توضیح دادیم که فلان و فلان خودش رو زد به اون راه و دست برد سمت گوشش . میخواست اینجوری بهمون بفهمونه سمعکش رو نذاشته گوشش و نمیشنوه و یا شاید نمیخواد بشنوه ... باهاش حرف زدم و راضیش به کوتاه مو ، وقتی موهاشو کوتاه می گوله گوله اشک میریخت . انگار تو کل دنیا یه دلبستگی داشت و اون موهاش بودن ، موهاش رو خیلی دوست داشت. از رسیدگی و شونه زدن و ویو کشیدنهای هر روزه اش مشخص بود . حالا دل کنده بود، شپش ها مجبورش د دل ه . بعد نشست تا براش رشک ها رو جدا کنیم .کمرش درد میکرد و زیر دست ما وول میخورد ، فاطی قاطی کرد و داد زد و اون هم قاطی تر بلند شد رفت . بعد یه مدت رفتم دنبالش وگفتم بیا کارت دارم قبول نکرد میدونست چه خبره اما دوباره که گفتم بیا پیشم من تنهام اومد و دوباره شروع کردیم عملیات رو . وقتی کار تموم شد اشک تو چ جمع شده بود و میگفت ببخشید خستتون ... ******* این شرح امروز دختریه که گاهی وقتا به سن و سال و رفتارش شک میکنم ، دختری که گاهی لوس و بی اعتماد به نفس میدونمش و رفتاراش رو قبول ندارم، اما موقع نوشتن سعی ازش دفاع کنم و خوب جلوه بدمش... میشد نوع دیگری هم دید و نوشت!! **** قضاوت ن بعد از دل کندن ، سخت ترین کار عالمه!! **** گربه کوچه پشتی خونمون ب تا صبح مرنو میکشید . امروز وقتی با همسایه حرف میزدم متوجه شدم بچه اش افتاده تو چاه وسط کوچه... دلم براش سوخت... مادرها،حتی اگه گربه باشند هم داغ بچه براشون بد دردیه!!

ادم هایی هستند که وقتی خوشحالند کنارت نیستند چون حسودند وقتی غمگینی در أوغوشت نمیگیرند چون خوشحالند وقتی مشکل دارى به ظاهر همدردند اما در واقع بی خیال تو هستند اما وقتی مشکل دارند با تو خیلی مهربانند این ها بدبخت ترین انسانهاى روى زمین هستند که ارامش ندارند .

دانه کوچک بود و ی او را نمی دید . سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود . دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه . گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها میگذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت . و گاهی فریاد میزد و می گفت :من هستم ،من اینجا هستم ، تماشایم کنید. اما هیچ جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا ه هایی که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می د ، ی به او توجه نمی کرد . دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه این رسمش نیست . من هم بهچشم هیچ نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر کمی بزرگتر مرا می افریدی . گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر میکنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشه که تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی . دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند . سال های بعد دانه کوجک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و میدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد .

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما.. سکوت می کنی.. گاهی دلت می خواهد زانوانت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و فقط نگاه کنی.. گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود گاهی شاید دلگیری از خودت گاهی دلت بهانه هایی می گیرد گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما.. سکوت می کنی.. گاهی دلت می خواهد زانوانت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و فقط نگاه کنی.. گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود گاهی شاید دلگیری از خودت شاید.. شاید..

دلیلِ وجود یه سری آدما رو تو زندگیم هنوز نمیدونم ... آدمایی که وقتی باهاشونم بهترین حال و دارم و وقتی نیستن کلافم ... این قبیل آدما مثه الکل میمونن تا وقتی پیشِشونی حال خوبِ خوبه ! به محضِ جدا شدن ازشون اثرشون میپره انگار .... هیچ نوع تلاشی برای ذخیره شون وجود نداره ! میپَرن ! الکل های دوس داشتنی ❤️

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی گاهی اگر در چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حکایت کرده باشی گاهی اگر زیر درختان مدینه بعد از زیارت استراحت کرده باشی گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا آینده یی را غرق حیرت کرده باشی در سالهای سال دوری و صبوری چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند گاهی ی را ت کرده باشی یا در لباس ناشناسی در شب قدر از خود حدیثی را روایت کرده باشی یا در میان کوچه های تنگ و خسته نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی پس بوده ای و هستی و میآیی از راه تا حق دل ها را رعایت کرده باشی پس مردمک های نگاه ما عقیم اند تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی اللهم عجل لولیک الفرج

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها