جستجوی عبارت پاییز سختی روزهای اخیر یادداشت عبور


به نام خدا مدتی هستش که کمتر نوشتم. هر روز که می خوام یک یادداشت بنویسم ، بدلیل گرفتاری های روزمره به تاخیر می افته. چون معمولا هر ماه حداقل یک یادداشت منتشر می کنم ، امروز تصمیم گرفتم که هر جوری هست ، در مورد اتفاقات یک و دو ماه اخیرم بنویسم و توی این دفترچه یادداشت آنلاینم ذخیره کنم. - در مجموع ، توی دو ماه اخیر ، روزهای پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتم. حدود سه یا چهار بار با دخترم صحبت . به نظر می رسه که توی درس دیکته و کلا توی مشق های مدرسه ، همکاری خوبی نداره. البته من دلیلش رو به سختی های زیادی مرتبط می دونم که طی سال های اخیر متحمل شد. بچه ها ، به مراتب بیشتر از ما آسیب پذیرند و البته بیان هم نمی کنن ، اما توی دل کوچکشون غصه می خورن. با هم صحبت کردیم ، قول داد که بیشتر تلاش کنه و من هم قول دادم که جایزه خوبی براش بگیرم. اینجا باید از مادر دلسوزش تشکر کنم که از هیچ فداکاری در این زمینه دریغ نداره. امیدوارم که به حق این شب عزیز اربعین حسینی (ع) اجر و جزای خیر دریافت کند. آمین - چند بار دیگر ، بعد از جلساتی که داشتم ، از کوچه قدیمی محل سابق زندگی ، عبور . دو باری هم از بازار شهرستانی و از خیابان مجاورش عبور . انگار دارم توی دل تاریخ قدم می زنم. همه این ها ، درس هستش. همه چیز زندگی می گذره و روزی به پایان می رسه. - توی مدت اخیر ، سختی های زیادی رو متحمل شدم. روزهای سختی و پرفشاری رو می گذرونم. همه این ها باعث شده که ضعیف و آسیب پذیر بشم. هفته گذشته ، مریض شدم و سه روزی طول کشید تا بهبود پیدا کنم. - دو ماه از پاییز گذشت. اصلا نفهمیدم که چقدر زود گذشت. پاییز رو خیلی دوست دارم. هر وقت بتونم و فرصتی باشه ، قدم میزنم و از فرصت پاییز برای مرور زندگیم و راهی که باید طی کنم و آنچه که بر من گذشته ، استفاده می کنم و فکر می کنم. پاییز ، نزدیکترین فصل به روحیه من هستش.

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد.

چگونه از سختى هاى زندگى عبور کنیم ؟ عبور از فشارهاى زندگى مى تواند عبور از میان آتش باشد ، اشعیا مى گوید اگر به خدا إیمان داشته باشیم ، مى توانیم از میان آتش عبور کنیم و سوخته نشویم . ( خدا ) قول این را نداده که حرارت را احساس نکنیم ، اما قول داده که نخواهیم سوخت . با إیمان و با عیسى به راه رفتن ادامه بده ، تو به سلامت عبور خواهى کرد ، آمین هللویاه اشعیا 43 : 1 - 7

پاییز با غروبی در گذرِ عبور است یلداٌ زمستان مسافرِ طلوع است بارانیٌ گِرِفتَست ، حالٌ هوایِ پاییز برفیستٌ پٌر از یخ فصلِ پَسِ هر پاییز آرِزویَم بَرایَت بودهِ تا همیشه تا باشی عاری از غم همیشهٌِ همیشه می نویسم برایت ای همیشه بهاری ، زمستانت پٌر از برف ، تا که رِسَد بهاری نویسنده : همیشه فرهاد

‎ناراحت و عصبانى اومدم پشت در خونه مون ... یادداشت دیدم ... با چسب زخم چسبیده شده بود به در خونه مون !! ‎دوستام بودن !! برام یادداشت گذاشته بودن که ما اومدیم ببینیمت ولى نبودى ، شماره هاشونو نوشته بودن که تماس بگیر ، دلمون برات تنگ شده . ‎یک لحظه لبخند زدم . + دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور ...

آدم هاى دیار من پاییز را دوست دارند پاییز زمستانى است که تب کرده تابستانى است که لرزه کرده بغضى است که رسوب کرده در شب و لرزه پاییز را مى پرستم پاییز عروس تمام فصل هاى زندگیست یادم باشد پاییز که رسید له نکنم برگ هایى که روزى هزاران بار نفس ارزانى ام مى د...

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد.

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد..

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد.

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد.

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد. مهدی عظیمی - جام جم آنلاین

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد.

پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد. منبع :http://yademehr. /cat-17.aspx

پ اییز بوی مدرسه می دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش نخورده اند.پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی کلاس هایی رنگ شده، نیمکت هایی تازه و تخته سیاهی که اول سال حس سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می دهد، بوی آدم های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی اشان باشی. آدم هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست نیافتنی می شوند. پاییز بوی مدرسه می دهد؛ هم برای ک ن و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آ تابستان را روی نیمکت های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد، چه فرقی می کند که این مدرسه در خاطرات سال های سال پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می دهد، حتی اگر معلم های دوران ابت ات حالا زیر وارها خاک ه باشند و همبازی های شاداب دوران کودکی ات هر کدام گوشه ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می دهد و همین مهم است، این روز اول مهر ک ن قد و نیم قد را می بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می دهد حتی اگر مدرسه ات پشت زمان ها جا مانده باشد.

رها تا جایی پیش رفته اند که متخصصان حتی نسبت به امن بودن اثر انگشت برای ورود به سیستم ها هم تردید دارند. دانشمندان را اری جدید ارائه کرده اند که در آن به جای «رمز عبور» می توان با «فکر عبور»…

پاییز که بر زبانت جاری میشود دل مخاطب ضعف میرود برای حال هوایش و بدون آن که حرفی زده باشی او زیر باران های پاییزی خیس خواهد شد و غم غریبی بر دلش خواهد نشست! و برگ های ریخته بر زمین زیر پایش د خواهد شد جوری که تو میتوانی صدای خش خش برگها را به وضوح بشنوی، شایدنام پاییز را که بیاورم او دیگر هیچ چیز نشنود جزء صدای نم نم باران آری پاییز خود انبوهی است از واژه ها و من همیشه میترسیدم به او بر بخورد که توصیفش میکنیم که آن چه را که باید با گوشت و پوست و احساس خود حس کنیم گفتنی نخواهد بود! اصلاً رسمش نیست که تو بگویی و دیگران بشنوند پاییز را باید نفس کشید پاییز را باید لمس کرد! پاییز را باید..... نویسنده :آتنا اژدری نام دبیر : خانم اسدی شهر تهران مدرسه حضرت زینب(س)

می خواهم بیایم، فقط بگویم: همین که تو را دارم، دارا ترینم. روزهای سختی بر من عبور کرد تا من از خودم عبور کنم تا بشکنم فصل های زرد با مدد تو رنگ امید می گیرد و قرارهایی که دیگر به فاصله نمی انجامد و دیگر نمی خواهم سهمی در دلش تن تو داشته باشم مولای من! از این پس آبادم کن سبز سبز ... «دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد» سعدی رحمت الله

پاییز است. آدم باید ى را داشته باشد که در این عاشقانه فصل، دستش را در جیبِ کـُتَش بُگذارد و قَدَمهاشان صِدا دَهَد روىِ بَرگهاىِ پاییز. باید باد، موها را بِبَرد تا بوىِ موها، بِپیچَد به روىِ یار. باید آدَمى دَستَش را به پاییز دَهد تا عاشِق بِمانَد. پاییز است. تَنهایى، جان میکاهَد ُ پاییز زَخمِ دِلَت را چَنگ میزَنَد.

باید کنار خاطره ها ایستاد باید کنار خاطره ثاقب را در گوش ساعات و سال در گوش سالها و سفرها خواند باید تمام سفرها را با نام خاطره آغازید ای خوب روزگار شی در دل هوای با تو بودن در سر هوای تو را دیدن بعد از تو، روزهای من ستوه و تنهایی است بعد از تو پنجره غمگین است بعد از تو ، خآطره ها و سراب دیدارت بعد از تو سال من قرنی بعد از تو ساعتم سالیست بعد از تو خاطره های تو خواهد ماند بعد از تو.... بی تو.... هر آوازی آواز یاد تو و ....درد پاییز است بعد از تو فصل پاییز است بعد از تو ...فصل پاییز است ...

زمین در گردش مداری خود به دور خورشید با انحراف محوری 23.5 درجه ای پیمایش فصلها را برای مردمان دو نیم کره به تماشا می آورد اما از دید ناظر زمینی در طول سال خورشید در میان صور فلکی تغییر موقعیت داده و در زمانی که خورشید از دید ما از صفحه استوای زمین عبور کرده و به جهت جنوب آسمان میرود آغاز اعتدالین و لحظه شروع پاییز است که این حرکت تا اول انقلاب زمستانی ادامه دارد به عبارت دیگر پاییز نتیجه ظاهری برخورد دو مدار گردش خورشید به دور زمین و دایره عظیمه استوای سماوی در محل عقدتین میباشد آغاز فصل پاییز 1395 روز پنجشنبه اول مهر ساعت 17:51 دقیقه خواهد بود پاییزتان دل انگیز و مبارک ان شاءالله تبارک مسعود اشجع

زمین در گردش مداری خود به دور خورشید با انحراف محوری 23.5 درجه ای پیمایش فصلها را برای مردمان دو نیم کره به تماشا می آورد اما از دید ناظر زمینی در طول سال خورشید در میان صور فلکی تغییر موقعیت داده و در زمانی که خورشید از دید ما از صفحه استوای زمین عبور کرده و به جهت جنوب آسمان میرود آغاز اعتدالین و لحظه شروع پاییز است که این حرکت تا اول انقلاب زمستانی ادامه دارد به عبارت دیگر پاییز نتیجه ظاهری برخورد دو مدار گردش خورشید به دور زمین و دایره عظیمه استوای سماوی در محل عقدتین میباشد آغاز فصل پاییز 1395 روز پنجشنبه اول مهر ساعت 17:51 دقیقه خواهد بود پاییزتان دل انگیز و مبارک ان شاءالله تبارک مسعود اشجع

پاییز و عشق ... بهار و فصل عاشقی! پاییز بهاریست که عاشق شده...! سلام به پاییز؛ پادشاه فصل ها فصل عشق و مدرسه فصل انار و مالو باران و شعر و چای... عبور از خیابان های نارنجی... مالو و پرتغال و نارنج و عطر نارنج و سکوت ... عادله 28 آبان 1395

حالا من از تو عبور می کنم بی آنکه به سمتی که تو ایستاده ای نگاه کنم حالا من از تو عبور کرده ام بی آنکه به پشت ِ سرم که تو ایستاده ای نگاه کنم حالا وقتیکه از تو عبور کرده ام و از کّنج باغ به سمت دیوارهای شمشاد پیچیده ام تو را نه در دوسوی بغلم می بینم و نه در پشتِ سرم ! این گونه است که : تو دیگر نیستی و من از تو هیچ شکلی ندارم فقط تصویری که از تو در ذهنم مانده است ! حالا من از اقتدار [ دیدن ] فرو می افتم و از معنای دوگانه ی " دیدن " جدا می شوم یعنی که : نه من تو را می بینم و نه تو مرا می بینی این گونه است که : من از نظارتِ دو سویه ی " دیدن " و دیده شدن " خو را رها می کنم . حالا من از تسلطِ چشم و از کارکردِ منفعلانه ی دوسویه اش که : " نگاه " باشد بری شده ام . حالا تو برای من نیستی و حالا من از برای تو فارغم ! حالا که از تو عبور کرده ام از تو گذشته ام و فاصله ای که افتاده است ما را به دوردست یاد می برد به آنچه بود به آنچه بوده است به آنچه که حالافقط از طریق تصور ِ تصویر ممکن است به آنچه که زندگی های کرده شده را در مجاز می آورد و فرض های تجربه های محال را دروباره بازخوانی می کند حالا گذشته ، گذشته تر می شود و عبور من از تو تو و مرا به فاصله ی بیشتری می برد حالا : کاملاَ ازهم جدائیم . حالا من از تو عبور کرده ام از تو گذشته ام بی آنکه دیده شوی و آن قدر دور از تو ام که دیده نمی شوم حتی اگر بخواهی ببینی ام . حالا دوباره پاییز است تو را نمی دانم اما هنوز هم با آنکه از تو عبور کرده ام انگار همین امکانِ پیش رو [ پاییز ] و همین آرامش به سکوت برنده ی پرطمأنینه ی لالمانی اش است که : جایی برای تو در خیال من باز می کند تا خلاء صدایت را حس کنم که اگر بودی لابد می گفتی : " سیب های امسال هم که نرسیده کپک زده اند " و من شاید دوباره می گفتم : [ ویوالدی ] و تو می دید ی که یکریز برگ ِ فرو مرده بر زمین ِ چمن پوش به پاییز رفته ی از پیش چگونه باران است . حالا من از تو عبور کرده ام گذشته ، گذشته تر می شود و عبور من از تو تو و مرا به فاصله ی بیشتری از هم برده است . حالا به نوبت هرسال دوباره پاییز است و تو می گویی " سیب های امسال هم که مثل هر سال نرسیده کپک زده اند و یا ماَمن امن تغذیه گاه کرم هایند " حالا به نوبت هرسال دوباره پاییز است و تو نیستی تا خش خش برگ از قدم هایت به گوشم برسد حالا تو فقط از فاصله ای دور به من نزدیک هستی از آن فاصله که : وقتی بر برگ های فرومرده ی بر زمین چمن پوش ِ به پاییز رفته ی از پیش قدم می زدی ، می گفتی : " سیب های امسال هم که مثل هرسال نرسیده کپک زده اند " ومن در تو کامل می شوم حالا که تو نیستی و می گویم : " و یا ماَمن امن ِ تغذیه گاه کرم هایند " خودم را تکمیل می کنم با تو حالا که پاییز است .

حالا من از تو عبور می کنم بی آنکه به سمتی که تو ایستاده ای نگاه کنم حالا من از تو عبور کرده ام بی آنکه به پشت ِ سرم که تو ایستاده ای نگاه کنم حالا وقتیکه از تو عبور کرده ام و از کّنج باغ به سمت دیوارهای شمشاد پیچیده ام تو را نه در دوسوی بغلم می بینم و نه در پشتِ سرم ! این گونه است که : تو دیگر نیستی و من از تو هیچ شکلی ندارم فقط تصویری که از تو در ذهنم مانده است ! حالا من از اقتدار [ دیدن ] فرو می افتم و از معنای دوگانه ی " دیدن " جدا می شوم یعنی که : نه من تو را می بینم و نه تو مرا می بینی این گونه است که : من از نظارتِ دو سویه ی " دیدن " و دیده شدن " خود را رها می کنم . حالا من از تسلطِ چشم و از کارکردِ منفعلانه ی دوسویه اش که : " نگاه " باشد بری شده ام . حالا تو برای من نیستی و حالا من از برای تو فارغم ! حالا که از تو عبور کرده ام از تو گذشته ام و فاصله ای که افتاده است ما را به دوردست یاد می برد به آنچه بود به آنچه بوده است به آنچه که حالافقط از طریق تصور ِ تصویر ممکن است به آنچه که زندگی های کرده شده را در مجاز می آورد و فرض های تجربه های محال را دروباره بازخوانی می کند حالا گذشته ، گذشته تر می شود و عبور من از تو تو و مرا به فاصله ی بیشتری می برد حالا : کاملاَ ازهم جدائیم . حالا من از تو عبور کرده ام از تو گذشته ام بی آنکه دیده شوی و آن قدر دور از تو ام که دیده نمی شوم حتی اگر بخواهی ببینی ام . حالا دوباره پاییز است تو را نمی دانم اما هنوز هم با آنکه از تو عبور کرده ام انگار همین امکانِ پیش رو [ پاییز ] و همین آرامش به سکوت برنده ی پرطمأنینه ی لالمانی اش است که : جایی برای تو در خیال من باز می کند تا خلاء صدایت را حس کنم که اگر بودی لابد می گفتی : " سیب های امسال هم که نرسیده کپک زده اند " و من شاید دوباره می گفتم : [ ویوالدی ] و تو می دید ی که یکریز برگ ِ فرو مرده بر زمین ِ چمن پوش به پاییز رفته ی از پیش چگونه باران است . حالا من از تو عبور کرده ام گذشته ، گذشته تر می شود و عبور من از تو تو و مرا به فاصله ی بیشتری از هم برده است . حالا به نوبت هرسال دوباره پاییز است و تو می گویی " سیب های امسال هم که مثل هر سال نرسیده کپک زده اند و یا ماَمن امن تغذیه گاه کرم هایند " حالا به نوبت هرسال دوباره پاییز است و تو نیستی تا خش خش برگ از قدم هایت به گوشم برسد حالا تو فقط از فاصله ای دور به من نزدیک هستی از آن فاصله که : وقتی بر برگ های فرومرده ی بر زمین چمن پوش ِ به پاییز رفته ی از پیش قدم می زدی ، می گفتی : " سیب های امسال هم که مثل هرسال نرسیده کپک زده اند " ومن در تو کامل می شوم حالا که تو نیستی و می گویم : " و یا ماَمن امن ِ تغذیه گاه کرم هایند " خودم را تکمیل می کنم با تو حالا که پاییز است .

حالا من از تو عبور می کنم بی آنکه به سمتی که تو ایستاده ای نگاه کنم حالا من از تو عبور کرده ام بی آنکه به پشت ِ سرم که تو ایستاده ای نگاه کنم حالا وقتیکه از تو عبور کرده ام و از کّنج باغ به سمت دیوارهای شمشاد پیچیده ام تو را نه در دوسوی بغلم می بینم و نه در پشتِ سرم ! این گونه است که : تو دیگر نیستی و من از تو هیچ شکلی ندارم فقط تصویری که از تو در ذهنم مانده است ! حالا من از اقتدار [ دیدن ] فرو می افتم و از معنای دوگانه ی " دیدن " جدا می شوم یعنی که : نه من تو را می بینم و نه تو مرا می بینی این گونه است که : من از نظارتِ دو سویه ی " دیدن " و دیده شدن " خود را رها می کنم . حالا من از تسلطِ چشم و از کارکردِ منفعلانه ی دوسویه اش که : " نگاه " باشد بری شده ام . حالا تو برای من نیستی و حالا من از برای تو فارغم ! حالا که از تو عبور کرده ام از تو گذشته ام و فاصله ای که افتاده است ما را به دوردست یاد می برد به آنچه بود به آنچه بوده است به آنچه که حالافقط از طریق تصور ِ تصویر ممکن است به آنچه که زندگی های کرده شده را در مجاز می آورد و فرض های تجربه های محال را دروباره بازخوانی می کند حالا گذشته ، گذشته تر می شود و عبور من از تو تو و مرا به فاصله ی بیشتری می برد حالا : کاملاَ ازهم جدائیم . حالا من از تو عبور کرده ام از تو گذشته ام بی آنکه دیده شوی و آن قدر دور از تو ام که دیده نمی شوم حتی اگر بخواهی ببینی ام . حالا دوباره پاییز است تو را نمی دانم اما هنوز هم با آنکه از تو عبور کرده ام انگار همین امکانِ پیش رو [ پاییز ] و همین آرامش به سکوت برنده ی پرطمأنینه ی لالمانی اش است که : جایی برای تو در خیال من باز می کند تا خلاء صدایت را حس کنم که اگر بودی لابد می گفتی : " سیب های امسال هم که نرسیده کپک زده اند " و من شاید دوباره می گفتم : [ ویوالدی ] و تو می دید ی که یکریز برگ ِ فرو مرده بر زمین ِ چمن پوش به پاییز رفته ی از پیش چگونه باران است . حالا من از تو عبور کرده ام گذشته ، گذشته تر می شود و عبور من از تو تو و مرا به فاصله ی بیشتری از هم برده است . حالا به نوبت هرسال دوباره پاییز است و تو می گویی " سیب های امسال هم که مثل هر سال نرسیده کپک زده اند و یا ماَمن امن تغذیه گاه کرم هایند " حالا به نوبت هرسال دوباره پاییز است و تو نیستی تا خش خش برگ از قدم هایت به گوشم برسد حالا تو فقط از فاصله ای دور به من نزدیک هستی از آن فاصله که : وقتی بر برگ های فرومرده ی بر زمین چمن پوش ِ به پاییز رفته ی از پیش قدم می زدی ، می گفتی : " سیب های امسال هم که مثل هرسال نرسیده کپک زده اند " ومن در تو کامل می شوم حالا که تو نیستی و می گویم : " و یا ماَمن امن ِ تغذیه گاه کرم هایند " خودم را تکمیل می کنم با تو حالا که پاییز است .

گاهی سختی ها و پیچ و تاب زندگی اونقدر خسته ت میکنه که میمونی ادامه بدی یا بایستی ... گاهی با اتفاقات پیش بینی نشده ای روبرو میشی که حس کیش مات شدن بهت دست میده... اما توکل به خدا که می کنی خیلی آروم میگیری... .... حوالی خواب های من بوی برگ های قرمز و نارنجی درخت گل ما تکثیر می شود طعم خنکای پاییز و بلند و شعرهای ناتمامی که برای تو به انتها می رسد... اما ... حال درخت بید ما چیز دیگری ست... انگار در وزش گاه به گاهی نزدیک پاییز عاشق تر می شود !

وین رونی کاپیتان منچستر یونایتد سرانجام از رکورد گ نی سر ب چارلتون عبور کرد و تبدیل به بهترین گ ن تاریخ این باشگاه شد.

پاییز امد تا فصلی نو را شروع کند مدتی است که حتی بوی هواهم تغییر کرده وعطر پاییز به مشام می رسدمیتوانیم حس کنیم که هواهم تغییر کرده ولی انگارطبیعت هم می داندکه چه موقع هنگام تغییر ونو شدن است وبه مایاد می دهدکه از تغییر نترسیم به فصل مرکبات وانار رسیدیم فصلی که دانه های زرد و سرخ انار را درکنار هم دارد ونقاش ماهر طبیعت چقدر زیبا رنگ هارا کنارهم میچیند وتازه هر اناری را که می چشیم وحتی هردانه آن طعم متفاوتی دارد .وچند روزی بیشتر به آمدن مهر نمی گزرد واز کودک نوجوان وجوان درحال رفتن به مدرسه و هستند وهیچ چیز نمی تواند انسان را مانند یک ساندویچ ویک صبحانه خوب مناسب مدسه و و یایک عصرانه مناسب پاییز درکنار یک چایی یا یک نوشیدنی گرم درعصر انسان را شاد کند وشاید بیشتر قشر جوان کمتر وقت خواندن وب یاشبکه های اجتماعی کنند این شعر تقدیم به همه شماپاییز حال و هوایی دیگر شدن پاییز فصل ارباب رنگها پاییز ریزش برگ های خسته فصل دنیای حال و هوای دوباره حس بودن را حس زیبایی خبقت را رنگین کمان برگ درختان با رنگدانه ی زردش پاییز طبیعت را فصل خوش آب و هوای رنگ را حس قشنگ عاشقانه های مردم پاییز خزان،دلهای لرزان فصل درختانی با برگهای زیبا ریختن از شاخسار ها فصل پاییز خدا-

از من عبور کن از این روح سرگردان مأیوس که از رنج خویش تار می بافد از این منجلاب عطرآلود که از سرفه های خون آلودِ وهم منقبض است از من عبور کن از این وهم توخالی بی پندار که از صدایِ اشیده ی خود هذیان می سراید از این دریایِ بی موج که در خود فرورفته است از این آتشدانِ سردِ فراموش شده بر لبِ ایوانِ خاطره عبور کن عبور کن و خود را به جایی برسان که من نباشم و پنجره ای رو به افق گشوده باشد 24/3/94

رمزهای عبور پرکاربرد در سال 2015 رمز عبور ، پرکاربردترین رمز عبور وقتی صحبت از امنیت اطلاعات به میان می اید بدون شک قرار دادن رمز عبور مناسب اهمیت بسیاری در حفظ فایلها و اطلاعت به شمار می رود. در این میان برخی از رمزهای عبور در میان کاربران تکراری بوده و اغلب از آنها استفاده می کنند.

ادامه مطلب

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها