جستجوی عبارت چشمانم خیس


اگر روزی سهم من شوی؛ آن روز نمیبوسمت، در آغوش نمیکشمت، اشک شوق نمیریزم. شاید مات و مبهوت باشم و باور نکنم داشتنت را... شاید فکر کنم خوابم و مثل همیشه داشتنت رویاست... آن روز چشمانم را خوب باز میکنم و یک دل سیر نگاهت میکنم؛ چشمانی که شاید سالها بیشتر از هر چشمی تو را دید ولی تو نفهمیدی:/ چشمانی که با ترس رسوایی به تو خیره شدند و هر بار سریع یده شدند؛ چشمانی که هزاران بار برایت اشک ریختند. من به چشمانم یک دل سیر دیدنت را بد ارم... من گنا ارم و در حق چشمانم ظلم ... تو حق مسلم آن ها بودی و من با غرور بیجایم آن ها را از داشتنت محروم . هنوز هم یادت آسمان چشمانم را ابری میکند؛ هنوز هم ساعت ها از ندیدنت، دوریت، دلتنگیت، وجود اویی شاید برای لحظه ای در کنارت غرق اشکند و میبارند؛ هنوز هم به یادت بی خوابند و بعد رفتنت خنده هایشان تصنعی... بیچاره چشمانم:/

بیا و دوباره از چشمانم عاشقی را بخوان....بیا که این نگاه را از خودت یاد گرفتم...میخواهم پیشت امتحان پس بدهم.....بیا وبه چشمانم خیره شد...♡

چشمانم افتاده بودند و دستانم نیز.. انگار نمی خواستند بروند.. و دقیقا قبل رفتن افتادند!.. و حالا که چشم باز .. دلیلش را فهمیدم! @};- خواندمش.. و حالا بروم تمام هیکلم را روی تخت.. مثل آن پتوی در همو برهمی که صبح از ما به جا می ماند! رها کنم!

"خدا" مرد من تو را دوستت دارم فراتر از آسمان وسیع تر از زمین شاید گمان کنی که، دوست داشتم را باید در کرانه های اسمان جستجو کنی یا در عمیق ترین نقطه زمین ولی فقط به چشمانم بنگر قطعا مردمک چشمانم در برابر چشمان همچون خورشیدت کوچک و کوچک میشود به چشمانم بنگر و بفهم که دوستت دارم مرد من ارامشم رویای من تو را دوستت دارم فراتر از آسمان

خوشحالم از انتظاری که برای رسیدن زمستان نکشیدم ... اولین صبح پاییزی که چشمانم به روی اولین برف زمستانی باز شد ... از سپیدی بی منتش ؛از بوی سردش ؛از حس خوبش .... بیرون نرفتم به قصد لمس اش ... و برای اولین سال ،خزیدم زیر پتوی گرمم و چشمانم و بستم به همه خواهش کمرنگی که از میل به راه رفتن و نفس کشیدن یه روز برفی در من ول میزد ... خوبه که هوا سرده ... زمستانه و هر روز میتونم منتظر باران و هزاررنگ پاییزی باشم ....خوبه که چشمانم میبیند و دستانم دراز میشن تا سردی دانه های یخ زده برف و حس کنن ... خوبه ...

بی صدا بی خداحافظ از سرزمین چشمانم کوچ کردی دور شدی و دورتر
اصلا از اول چمدانت را باز نکرده بودی که حالا ببندی چه خیال ساده لوحی دارم اما رفتنت را مانند آمدنت جدی نمی گیرم
اشک چشمانم بدرقه راهت و خی راحت که هیچ خیالی به زیبایی خی در شه ام نمی گنجد
زهره_سجادی

نگو این دیوانه نخورده مست است چه حاجت به مرا در دنیا به تو رسیدن بس است نگو بیهوده است با دیوانه خو گرفتن من هویدا خوانمت چون تورا می خواهمت تو هوری و من ثور من سور زنم تو نغمه ی ناجور نگاهم به تو بیمار است !! قدم هایت را آهسته بردار خطای دید بسیار است وایست پا به نگاهم راه بیایی گرچه می دانم که این راه همی زیاد است چشم بند را به چشمان من نبند این چشم زهره گرفتن نیست چشم به راه است،همین،! گام گام قدم هایت را بردار که شاید وسعت این راه خوی داد قدم هایت را با چشمانم بی تو این چشمانم،چشمان یعقوب است که معجون دردش دیدار معشوق است تو که حال دیدی چشمانم محجوب است پس بیا با من باش خواسته ام محدود است... "وحید ملایی"

دست هایم را بالا میگیرم چشمانم را میدوزم به آسمان آبی این روزها...نگاه دوخته شده ام را از ماه میگیرم و میدوزم به سراسر آسمان...راستش را بخواهی خ خدا را در این آسمان به این زیبایی بیشتر میتوانم لمس کنم.. اشک سمج گوشه چشمانم را میگیرم...نفس عمیقی میکشم و ادامه مطلب

من به رهایش نیاز دارم رهایی تا خلا... تا عالم بی دغدغه... این بار به جای لب هایم چشمانم را بخوان نگاهم را سیراب کن که چشمانم العطش گویان خواهان فاتی از سوی تو اند یا حق دیگر از تمام سراب ها سیراب شده ام این بار با جرعه ای از اسارت کورآب ها رهایم کن همان ها که از دیوار هر سمت سویی رنگ بط می درند و مدعیان حقیقت اند و منی که می دانم حق مطلقا تویی ولاغیر

چشمانم هر شب از تکه های خاطراتت لبریز می شوند گمان می کنم آ یک روز آ ین تکه ها در باران چشمانم حل می شود و همه چیز تمام.. .... باران همه چیز را می شوید خاطراتت صیقل می خورند .. آههههـــ .. خوش خیالم که فکر میکنم یک روز همه چیز تمام می شود باران همه چیز را می شوید الا یادت را.

سلام
تجربیات شما را در محو شدن مویرگهای قرمز سفیدی چشم ها می خواستم بدانم . در چشمانم مویرگهای ریزو درشت قرمز به وجود آمده که روی زیبایی چشمانم اثر گذاشته . چگونه می شود این رگه های قرمز را محو کرد؟

عشق تو برده ز دل آن همه ایمانم را
اشک من برده دگر سوی دو چشمانم را
علت لرزش این دست تو بودی ای عشق
ریشتر موی تو لرزانده دو دستانم را
حال من خوب نکردآن همه کپسول و دوا
مانده چه کند چاره درمانم را
جنگ و نا امنی و بحران جهانی به کنار
بی تو باید چه کنم این همه بحرانم را
بس که از دوری تو گریه پنهان
اشک من برده دگر سوی دو چشمانم را

محمدصادق رزمی

عشق تو برده ز دل آن همه ایمانم را
اشک من برده دگر سوی دو چشمانم را
بین گیسوی تو موجی ست شبیه دریا
موج موهای تو لرزانده دو دستانم را
قرص و آمپول و دوا چاره دردم نکند
مانده چه کند چاره درمانم را
جنگ و نا امنی و بحران جهانی به کنار
بی تو باید چه کنم این همه بحرانم را
بس که از دوری تو گریه پنهان
اشک من برده دگر سوی دو چشمانم را

محمدصادق رزمی

دهانم را باز میکنمبرای بلعیدن جرعه ای هوا بی هوا میچرخم رنگ ها را قاطی میکنم روی دیوار سفید اتاق چنگ میزنم نفسم میگیرد زانو میزنم دستانم دور گلویم حلقه میشود دهانم را بی هدف باز و بسته میکنم چشمانم سیاهی میرود و بعد نفسم برمیگردد سرفه ای میکنم باز هم سرم از حجم بی امان سرفه ها درد میگیرد چشمانم را باز میکنم سرفه میکنم خون میپاشد روی کف سفید اتاق دستانم را محکم میکشم رویش بلکه پاک شود سیاهی چشمانم با سرخی خون قاطی میشود گوشم سووت میکشد و سرم خالی میشود درواز میکشم می لرزم خودم را بغل میکنم نمیفهمم کی خوابم می برد

پشت پنجره... به برف های خسته ی برگشته از سفر که روی زمین دراز کشیده اند و نفسی چاق میکنند نگاه میکنم... و مثل همیشه... پیش چشمانم... همه ی زندگیم می شود یک ِ روی دورِ تند، که انگار بیننده اش از دیدنش ل شده و میخواهد برسد به آ ش... یا نه... می شود یک قطار سریع السیر...بی هیچ ایستی... و من از تمام این زندگی جا می مانم. و ناگاه... پیش چشمانم... درون شیشه ی نگاهم میکند... یک مَن... یک مَنِ خالی از تو... یک مَنِ تلخِ تلخِ تلخ...
پ ن: الیسَ الله بِکافٍ عَبده؟

هنوز امید در چشمانش سو سو میزند لبخند بر لب میگوید: من میگویم درد را از هر طرف بکِشی درد ستحالا تو بنویس: درد را از هر طرف بنویسی درد ست،، میگویم:چه فرق میکند نوشتن یا کشیدن؟؟!! درد ،،درد ست..بیا جایمان را عوض کنیم من درد میکشم و تو از درد بنویسصبور در چشمانم نگاه میکند با بغض میگوید:من طاقتِ کشیدن درد ترا ندارم تو فقط قلم بردار از من بنویس و دردم را به تصویر بکش..قلم برداشته ام چه بنویسم که از قلم چشمانم جز اشک بر صفحه شعر هیچ، نمی چکد.

فرحناز هرندی .صبور

به نام خدا

آرامم. چقدر به این سکوت نیاز داشتم. چقدر خوب است لحظاتی برای خودم باشم، دراز بکشم، دست هایم را از هم باز کنم، چشمانم را ببندم و پای خیالم را.
چه خوب است به هیچ چیز و هیچ فکر نکنم.
آرامش مطلق. انگار که سرم را زیر آب کرده ام. نه چیزی می بینم نه می شنوم. در سکوتم غوطه ورم.
باریکه ای از آفتاب پلکم را قلقلک می دهد. چشمانم را آرام باز می کنم. نور چشمانم را می زند. سرم را بر می گردانم. بازی باد را بر حریر تن ها تماشا می کنم. صدای آواز گنجشک ها می آید که لابد میان انبوه شاخ و برگ درختان جوان این حوالی، جست و خیز می کنند.
زندگی، زنگ تفریح کوتاهی است میان هیاهوی بی پایان دنیا.
اگر آن را دری م، تلخی روزگار کم تر آزارمان می دهد و اگر درنی م، هیچ زندگی نکرده ایم.


http://atolieart.com/upload1/20152/jeste-axe-nozad-03-atolieart-08.jpg

چشم هایم خیلی وقت است خوب نمیبیند.شاید همیشه دنبال یک دلیل فیزیولوژیک برایش میگردم.اما حس میکنم "نور"چشمانم رفته است.شاید به خاطر کارهایم،دیدن هایم،فکر هایم.هر چه هست رفته است.نور چشمانم،لطافتِ زبانم،روان بودنِ ذهنم.همه اش رفته است.لایه به لایه رویش ناپاکی نشسته است.مانعِ دیدنم میشود،نمیگذارد مثل قبل سیال و روان فکر کنم،خوب تر بشنوم.هر چه هست سرشارِ است از نبودن.از دست رفتن.

http://uupload.ir/files/qkwh_%d8%aa%d9%88%d8%b1%d8%a7.jpg تو را به چشمانم هرروز وعده میدهم زودتر بیا..! السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه مسجد مقدس جمکران: jamkaran_ir

(ناز) باز می آیی به مهمانیِ چشمانم بناز باز می خوانی به گوشم نغمه هایی دلنواز باز بازی می کنی با این دلم چون کودکی کَز هوس بر سیبِ سرخی می زَند یکباره گاز میبری دل از من و بی من به دریا میزنی گرچه می دانی که می دارم به آغوشت نیاز روی ماهت را بپوشانی به دستت در قنوت میکنی دایم اقامه پیشِ چشمانم گر چه تکلیفی ندارم در چنین کش واکشی لیک دلبستم که شاید! عشق گردد چاره ساز ای صدایت آشنا همچون تپش در قلبِ من این بدان عاشق چو گُل عمرش نمی باشد، دراز نویسنده :داود اشرفی مهابادی

سلام عزیزم! چقدر طولانی شد نیامدنت. از آن روزی که گفتی: "فلان روز دوباره بر میگردی، شب و روز نمی شناسم، شب ها بی خوابم و روزها بی قرار. نمیدانم چرا برنگشتی؟ شاید دور از من دور و برت خیلی ازدحامه "شلوغه" و برایت خیلی خوش میگذره. شاید تقویم را از دیوار اطاق خود برداشته باشی تا روز برگشتنت را به تو یاد آوری نکند و شاید هم .... هرجایی که هستی الهی خوش باشی. اما اگر روزی برگشتی، با دیدن عینک در چشمانم اصلآ تعجب نکن. من عینک را نه به خاطر مد "استایل" چشم میکنم و نه به خاطر زیبا نشان دادن چهره ام، بلکه درین مدت چشمانم از بس که به در دوخته بوده، نور چشمانم را از دست داده ام. اگر سرم را تراشیده دیدی ناراحت نشو، تعجب هم نکن. میدانم موهای بلندم را خیلی دوست داشتی اما به خاطر در آوردن حرص "ناراحتی" تو سرم را نه تراشیده ام بلکه به خاطر غم و غصه ی دوری تو موهایم را از دست داده ام.

توبه میکنم و قول میدهم دیگر ی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن... توبه میکنم دیگر برای ی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود... چشمانم را می بندم توبه میکنم دیگر دلم برای ی تنگ نشود حتی چند لحظه! قـــــول میدهم نام ی را بر زبان نمی آورم قلبم را دور می اندازم برای همیشه... و به کویر تنهایی ســـــلام می کنم...

http://uupload.ir/files/29z0_%d8%a7%d8%b2.jpg از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد امشب چشمانم را با آب توبه می شویم و کلام قرآن در دهانم می ریزم تا خواب چشمانم را نیازارد ...

اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست یا از این پنجره دلگیر شدی، حرفی نیست عادتم بود که همراه تو پرواز کنم اگر این بار زمین گیر شدی حرفی نیست عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی به گمانم که کمی پیر شدی، حرفی نیست با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی وقت بازی تو خودت شیر شدی حرفی نیست تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود که در این معرکه درگیر شدی، حرفی نیست
زهرا حاصلی

حلول کرده است خانه ی ارب درون چشم هایم تاریکی شب موهای پریشانی دارد آرزوهایم را پنهان می کنم ترس هایم ازتو که در کوه مانده ای رویاهای ناچارم با دست های تو می لرزد از چشمانم می چکی خانه ی ارب می دود تا موهای سرگردان تسخیر می کند من ایستاده ام درون چشمان مادری ام ناگزیر زوزه می کشد دست های ایل بر گلیمی از کوچ ایستاده میان چشمانش پیچیده ام کودکی هراسان در جان مادر بزرگ می شود کاش در کوه بمانی و با هیچ رودخانه ای جاری نشوی حسرت چشمانم برای تو به غارت رفته است. ۹۵/۰۸/۱۰

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها یک عالم گله و خ بی ادعا گم شده بودم میان دیروز و فردا تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم صدایت در گوشم پیچید نگاهت در چشمانم نقش بست نشان دادی به من آنچه بودم آری، با تو رسیدم من به اوج خودم نامم را خو .. گفتی بارانم بارانی شد دل و چشمانم آری بارانی شدم تا ببارم اما ای کاش بدانی تویی آسمانم بی تو نه معنا دارد باران نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان ای که شبیه تر از خود به منی بگو تا آ راه با من هم قدمی

به جهان روبه رویم لبخند می زنم.چشمانم را می بندم و در دنیایم غرق می شوم. جهان گل گلی درونم آنقدر با حس و حال خوب عجین شده است که دلم نمی خواهد لحظه ای چشم باز کنم...که مبادا دگر نباشند.اما مگر با چشم بسته هم می توان زندگی کرد؟! چشمانم را باز می کنم.به درخشش بی پایان ماه چشم می سپارم و به بهانه بودن های شبانه اش،لبخند می زنم. بخار داغ قهوه درون دستانم را به مشام میکشم و یکی از کتاب های کامران را از روی میز بر می دارم.صفحه ای را باز می کنم و دل می سپارم به شعرش: "پاییز مرد میانسالی ست که معشوقش پشت هر بهار ترکش می کند" به اشک سمج گوشه چشمانم دستی می کشم...قهوه را روی میز می گذارم و به تختم پناه می برم.و چه درد هایی که تنها بالشتم آنها را شنوا بوده است... خسته از همه دروغ هایم،خسته از آنهمه لبخند که بوی مرگ می دهند...پوزخندی به جهان دروغین درونم میزنم! کاش می توانستم تمام دنیایم را آتش زنم...! به راستی من چه بودم؟ماه!؟ نه! من ستاره کم نوری بودم که برای درخشش بار ها چشمک زد فارغ از آنکه داشت مرگ خودش را رقم می زد...!

بسم الله الرحمن الرحیم سلام به خوانندگان عزیزم
- شاید حدود 80 سال سن دارد. موهای کوتاه و رنگ پوست سفیدش توجهم را جلب میکند. از پشت میبینمش اما عجیب مرا یاد پدربزرگ می اندازد. خدایت بیامرزد. چه ی گفته تو دیگر نیستی، چه ی گفته آدم ها با مرگ از این دنیا می روند، اگر می روند چرا من تو را باز هم به همین وضوح بین همین آدم های زنده میبینم. چند سال گذشت؟ 18 سال، چقدر دور، چقدر طولانی. هنوز نگاه های معصومانه ات جلوی چشمانم است. دست های مهربانت. خیلی مهربان بودی و دوست داشتنی. تو که رفتی روزگار سخت شد. شاید خوب شد که رفتی. ایمان دارم که مرگ در هر لحظه ای که بیاید، نعمت است. کاش آمرزیده از این دنیا گذر کنیم، کوله بارمان پر باشد و رو سفید باشیم. ای که دستت میرسد کاری ...
- دما منفی 15 درجه است، درخت ها و خیابان ها یخ زده اند. رو به آفتاب راه می روم و چشمانم را تنگ میکنم، گاهی شالم را تا بالای چشمانم بالا میبرم و سعی میکنم با نفسم هایم، صورت یخ زده ام را کمی گرم کنم. شهر سفیدپوش دوست داشتنی تر است.
تا سینوو صد و هشتادم، ایام به کام

تقسیم تشویش های من با زیبایی تو برابری می کرد. این را روز اول در همان نقطه ی کوری که دیگر پیدایش نمی کنم، فهمیدم.جزر تشویش هایم را که گرفتم چیزی جز تو نماند.تو زیبا بودی و هستی آن قدر که هنگامتماشایت چشمانم را می بندم. نکند زیبایی ت من را کور کند؟ نکند من را کور کرده؟چشمانم را باز می کنم. حالا دیگر نیستی، نه در کنارم و نه روبه رویم. دور شده ای، کور شده ای. چشم هایت دیگر کف دست هایم نیست. در قلبم صدای آلبالو های نچیده چشم هایت می آید.چشمانت را می بندی، شب می شود. خوابم نمی گیرد. به چشم هایت خیره می شوم. خودم را گم می کنم. حتی تو را هم کم کرده ام. چشم هایت را باز می کنی، روز می شوم با ص از نفس هایت و بعد آهسته کف چشم هایت جان می دهم.

در ذهن یادآوری همه ی آن روزایی را که تنها پا به مخفی گاهم گذاشته و با هرقدم، قطره اشکی گونه هایم را خیس می کرد.این بار چشمانم اجازه ی بارانی شدن نداشتند. فقط و فقط لبانم به خنده باز می شد.چادر گل دار آبی فیروزه ای را پیدا ن و با خنده ای کش داااار چادری با گل های رنگارنگ سر کرده و با خج ی که در چشمانم موج میزد، نگاهش . حرف های مرد میوه فروش، که در مخفی گاهم بود، موجب خنده ی هردویمان شد. اول با پرسیدن ساعت شروع شد و بعد سوال های دیگر. و چه شیرین بود آرزویی که برای خوشبختی مان کرد. غمی که در چشمان مرد موج میزد، به گلویم چنگ انداخت اما خندیدیم. همه ی آن دقایقی که دفترچه ی کوچکش را ورق می زدم و در دل می خواندم نوشته هایش را، بغض داشتم و چه سخت بود ابر چشمانم را کنار زدن، بی آن که بفهمد. همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت.. زاده انگار مثل همیشه نبود، فالوده بستنی طعم دیگری داشت و با همه ی فالوده بستنی هایی که تا به حال خوردم فرق داشت. حتی قلبم هم مثل همیشه نمی تپید.فقط و فقط تا آمدن قطار بعدی فرصت داشتیم..برای حرف زدن، نگاه هایی سرشار از دوست داشتن...وچه زود تمام شد روزی که مدت ها انتظارش را کشیدیم..

آخرین مطالب