زنده ماندن در صفرِ کلوین

به خودت می گی تمومه، می گی دیگه بش فک نمی کنم. شروع می کنی به زندگی بدونِ اون، کاراتو می کنی، دانشگا می ری، کتاب می خونی، مهمونی می ری، عکاسی می کنی، اتو تماشا می کنی، کارای روزمره اتو انجام می دی امّا یهو، وقتی که یه بشقاب و یه اسکاجِ کفی تو دستته به خودت می آی و می بینی که چند لحظه پیش تو رویاهات داشتی باهاش حرف می زدی و می بینی که بازم باختی. پ.ن: دو سالِ پیش نوشتمش امّا الآن خیلی بیشتر شارحِ کارنت موده.

اطلاعات

زندگی ام سخت تر شده. ولی یه چیزایی دارم الآن. یه دل بستگیایی. تو. اون سه روزِ معجزه. نرگس. صوفی. سجاد روزایی که اوکی بود :)). حکیمه. جاهای جدیدی که یاد گرفتم. شعرا، موزیکا، ا. این که می تونم پیوندِ ابروامو بی دغدغه بردارم و ریش سیبیل نداشته باشم حتّی :)) و خب موازیِ همه اینا بدیام هستن. تاریکیا. ترسا. آینده. مریضیام. ترسام. چالشای مامان بابا. بزرگ شدن. جامعه. مردم. ترسام. بی پولی وَ. وَ. وَ. امّا خب، نسبت به گذشته فک می کنم یه چیزی دارم. یه چیزی گرفتم از این دنیای مادر ٔ نکبت. یه چیزای کوچولوی خوبِ خوش رنگی کفِ دستمن که ازشون صدای ضعیفِ خنده می آد. یا برا یک صدمِ ثانیه یکمی بوی ملایم ترشده ای از تو رو منتشر می کنن. یا یه شعری می خونن. همهٔ اینا تو دلِ تاریکیِ مطلقی که دورمه. که دستش رو شونمه و داره با یه خندهٔ ترسناک از گوشهٔ چشم نگام می کنه. با ناامیدی که سرشو گذاشته رو پاهام، دراز کشیده و گریه می کنه. با ترسام که با هیکلای ناموزون و سیاه و پشمالو وحشت زده دور و برم جیغ می کشن و دیوانه وار می دون و یه وقتایی جنون سرتاپای یکی از گنده هاشونو می گیره و اونم می آد تو صورتم دهنشو باز می کنه با یه بوی شدید دقیقه ها داد می زنه. من خوب نیستم. من ترسیده ام. من خیلی ترسیده ام. من حالم خوب نیست. من احساسِ ضعف می کنم. پاهام توان ندارن. دستام خیلی می لرزن. سرم سنگین شده واسه گردنم انگار الآن کنده می شه می افته رو زمین. پلک که می زنم تو سرم جرقه می زنه. سردمه. ترسیده ام. ناراحتم. خالی ام. تنهام. تو این لحظه می خوام فقط نباشم. تو این لحظه فقط چشای تورو دارم، یه چیزی از مامان که با همهٔ ناراحتیام ازش نمی دونم اسمش چیه، حر ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه schizophrenic - kwoon
  • کلمات کلیدی خیلی ,ترسیده‌ام ,می‌کنه ,چیزی ,ترسام ,اینا ,خیلی کوچیک

آخرین جستجو ها