بهترین وزیباترین شعرهایی که خوانده ام

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش اصل و نسب داری از تیره ی دودی ، از دودمان باد آب از تو توفان شد ، خاک از تو خا تر از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد ، بوی تو می آید تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد از: قیصرامین پور

اطلاعات

یک روز هرچند دور ! هرچند خیلی دیر! پنجره های بسته اززمان باز می شوند وتوبهار وسیزده اش را باماهیان قرمز دلتنگ از یک تنگ آبی به در خواهی کرد یک روز عطر دامن تو جغرافیای خوشبختی مرا فتح می کند ومن وتو درهیاهوی صیح آرام رستاخیزی از بوسه های یکریز به هم کادو می دهیم یک روز خیلی نزدیک خیلی نزدیک من وتو دردهامان را به هم می رسانیم ! از: موسی روستایی

اطلاعات

  • مطالب مشابه موسی روستایی
  • کلمات کلیدی خیلی ,موسی روستایی ,خیلی نزدیک
از دست های گرم تو ک ن توامان آغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بگذارد. * * * نغمه درنغمه درافکنده ای مادر، ای خورشید! از مهربانی بی دریغ جان ات با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد. * * * رنگ ها در رنگ ها دویده، از رنگین کمان بهاری تو که سرا در این باغ خزان رسیده برافراشته است نقش ها می توانم زد غم نان اگر بگذارد. * * * چشمه ساری در دل و آبشاری در کف، آفت در نگاه و فرشته ای در پیراهن، از انسان که توئی قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد. از:احمد شاملو

اطلاعات

  • مطالب مشابه احمد شاملو
  • کلمات کلیدی توانم ,بگذارد ,*    ,      ,بگذارد       ,احمد شاملو ,      *   
سلام ! ای ماه کج تاب ! تابان، بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام ! گل نرگس ! آیا هرگز کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟ چه فکر شترانه ی ابلهانه ای ! من هیچ ندارم، آقا ! هیچ… جز چند دانه سیگار، همین صفحه و این قلم دشتی افکار ابلهان… تکیه بده ! به شانه هایم تکیه بده و گریه کن ! من نیز این چنین خواهم کرد… از:حسین پناهی

اطلاعات

بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد حتی زلیخا بعد از این خودخواه باشد مرداب خواهد شد در آ سرنوشتِ رودی که در فکرش خیال ماه باشد قدر سکوت بغض هایش حرف دارد مردی که بین خنده هایش آه باشد ای کاش نفرینم کنی آهت بگیرد بعد از تو باید زندگی کوتاه باشد پایان راه "هفت شهر عشق" یعنی زانوی عاشق با سرش همراه باشد بعد از تو باید آنقدر بی بمانم تنها خدا از درد من آگاه باشد وقتی زلیخایی نباشد چاره ای نیست بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد از:علی صفری

اطلاعات

چو من یارم ندیده ام پیاپی بشد انگشت حسرت بر لبم نی اگرصد جان و دل من در برم باد کنم منزل به منزل در رهش طی قسم بر جان جانان کز فراقش حریم گرم دستانم شده دی چو بویش بر مشامم یک دم آید بدان هرگز ننوشم جرعه ای می صدف تر کن که من الماس دارم کجا بینم تورا یا آن زمان کی؟ از:س.ن.ح

اطلاعات

  • مطالب مشابه س.ن.ح
  • کلمات کلیدی
اشتباه می گیری من را با صندلی ، با در ، با دیوار با عطر ملایم ِ زنی که توی تا ی کنارت می نشیند و معلوم نیست تا کدام چهارراه فقط زنی ست که کنارت نشسته! حساب ِ تو از همه ی خیابان ها جداست و از همه ی بیمارستان ها،اداره ها،بانک ها حساب ِ تو چیزی نیست که در کرایه ی یک مسیر کوتاه ، جا شود تو با همه ی عابران ِ پیاده فرق می کنی و با همه ی مردها که سیگار می کشند و از راننده تشکر می کنند این را وقتی کنارت نشسته بودم و برایم از عشق می گفتی ، فهمیدم اما تو نفهمیدی هر زنی که روسری اش قرمز بود من نیستم! از: نیلوفر اعتمادی

اطلاعات

  • مطالب مشابه نیلوفر اعتمادی
  • کلمات کلیدی کنارت ,نيلوفر اعتمادي ,کنارت نشسته
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست این کــــه در اندام من امـــروز با گرفت؟ من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد- رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت از:نجمه زارع

اطلاعات

  • مطالب مشابه نجمه زارع
  • کلمات کلیدی نجمه زارع
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور ن ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش باز کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد از: مهدی حمیدی

اطلاعات

  • مطالب مشابه مهدی حمیدی
  • کلمات کلیدی بمیرد ,آغوش ,حمیدی شیرازی ,مهدی حمیدی ,آغوش دریا ,زیبا بمیرد ,مهدی حمیدی شیرازی
مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ گمشده در وسعت یک عالمه هیچ دل هر آینــه لبریز جـــهان ست پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟ گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ! با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ من ِ محکوم ِ به من ، داد بـــه کــــــــــوه آوردم هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ دم رفتن همه از بغض زمین می گویند از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ "بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین" ما نشستیم و ندیدیم جز این هیچ *** زندگی، یک شبِ بـی شادیِ ی ر کابوس کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ از:محمد حسین بهرامیان

اطلاعات

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی شبی که شام آ بود، به دست دوست خنجر بود میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری چه قصه ی محقری، چه اول و چه آ ی ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه ها هستیم سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود نمی دیدیم و می رفتیم، هزاران سایه با ما بود سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی در آن هنگامه ی تردید، در آن بن بست بی امید در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پ ر بود در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود شب آغاز تنهایی، شب پایان یاور بود از:اردلان سرفراز

اطلاعات

  • مطالب مشابه اردلان سرفراز
  • کلمات کلیدی اردلان سرفراز ,هرگز نپرسیدی  ,نفهمیدی نگفتم گفتنی‌ها ,ندانستم، نگاهم
هنوز هم ما را می کنند نقاشی به روی گلدانها،بر سفال،بر کاشی گمان کنم که بهار است ، توی یک باغیم تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی! و سالهاست که تزیین خانه ها شده ایم بدون هیچ توقع ،بدون پاداشی و سالهاست که تصویر می شود تکرار همان ، همان آسمان، درخت، بهار تو ایستاده ای و تکیه داده ای به درخت نشسته ام من و لبخند می زنم انگار به مردمان پس از ما که قصه ما را شنیده اند و نفهمیده اند،صدها بار به خنده هاشان خندیده ایم ساعتها به خنده های صمیمانه یا حسادت ها نگاه عاشق من با نگاه عاشق تو هنوز هم دارد حرف ها، حکایت ها و چشمهامان ما را رسانده اند به هم فراتر از همه رسم ها و عادت ها! که قرنهاست مسافریم عزیز و با تمام زمانها معاصریم عزیز! که هر زمان، هر جا عطر عشق می آید بدون آنکه بدانیم حاضریم عزیز بدون آنکه بدانند می رسیم به هم! بدون آنکه بخواهیم شاعریم عزیز! گرفته اند مرا از تو! سرنوشتم بود! تویی که دیدارت مژده بهشتم بود نگاه کردی و گفتی : (دلم گرفته!) همین!؟ جواب هر چه برایت غزل نوشتم بود؟! اگر برای تو من را نخواسته ست چرا کتیبه های تو بر روی خشت خشتم بود؟! کتیبه ها، در بهار نقاشی هنوز روی سر من شکوفه می پاشی! و سالهاست که رازی غریب مردم را کشانده سمت دو تا چشم خیس بر کاشی و من... فقط من ازین راز کهنه باخبرم که تو کتیبه شدی تا کنار من باشی! از:نغمه مستشار نظامی

اطلاعات

چه فکر میکنی که بادبان ش ته، زورق به گل نشسته ای است زندگی در این اب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده ، راه بسته ایست زندگی چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد میروی چه ابرتیره ای گرفته تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود تو از هزاره های دور آمدی در این درا ی خون فشان به هرقدم نشان نقش پای توست در این درشت نای دیو لاخ ز هر طرف طنین گامهای ره گشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفای توست به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سربلند زهی که کوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه کن هنوز ان بلند دور آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در ان زلال دم زدن سزد اگر هزار باز بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر میکنی جهان چو ابگینه ش ته ایست که سرو راست هم در او ش ته مینماید چنان نشسته کوه در کمین این غروب تنگ که راه بسته مینمایدت زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی است این درنگ درد و رنج بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش از:هوشنگ ابتهاج

اطلاعات

آخرین جستجو ها