دختر باران

سکانس اول: مکان:خونه ی مادربزرگ مهمون سنی داشتیم.ساعت دوازده شب بود و اونا خواب بودن.من و یه نمایش پیدا کرده بودیم که روش یه نوحه گذاشته بودن از مرحوم سید ذاکر که اون زمان خیلی مد بود.نمیدونم ازش چیزی شنیدین یا نه ولی از اون دسته نوحه هایی بود که الان که اگاه ترم اصلا از این سبک خوشم نمیاد. بگذریم.داشتیم نگاهش میکردیم و حتی صدا هم کم بود.اون قسمتی بود که در رو به پهلوی حضرت فاطمه کوبیدن و حضرت علی رو داشتن دست بسته از خونشون میبردن بیرون.مداح داشت به معاویه بد و بیراه میگفت که بابا اتفاقی وارد پذیرایی شد.اخم کرد و بهمون گفت حرمت نگه دارین و این نمایش رو بذارین برای بعد رفتن مهمون ها.خاموشش کنین. خاموشش کردیم و این شد درس اول:احترام به خواهران و برادران سنی(هرچند در هر صورتی احترام به معاویه و عایشه بر ما واجب برای عدم تفرقه بینمون) سکانس دوم: مکان:چت روم یه رفیق ی پیدا کرده بودم و حس سوال پیچش می که از دینشون بگه برام.و سعی می هیچکجا هیچ توهین یا حرفی مبنی بر برتری توی صحبت هام نباشه که احترامش رو نگه داشته باشم به حرمت چیزهایی که راجب دینش بهم یاد میداد. درس دوم:باز هم احترام سکانس سوم: مکان:اداره ی بابا دوست روسیش یه سری شکلات براش اورده بود از روسیه و هیچکدومش الکل نداشت برع شکلات هایی که خودش میخورد درس سوم:احترام اون ها به ما و عقایدمون سکانس چهارم: مکان خیابون اصلی محله ی ما دسته ی عزاداری حسین رد میشد از توی خیابون و روس ها همه مشکی پوشیده گاها در جمعمون حضور پیدا می .خبری از خنده و رفتار هایی مبنی بر شاد بودنشون وجود نداشت.کاملا با احترام تمام. حتی روزی که جشن کریسمسی که هر ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه احترام چیز قشنگیست
  • کلمات کلیدی احترام ,سکانس ,مکان ,عقاید ,دوست ,بوده ,زندگی شخصی ,قبول ندارم ,عقاید دیگران ,دوست عزیزی ,پیدا کرده
امروز ید های م رو تکمیل و تنها چیزی که مونده چند تا کلاسور که خب دنبال یه چیز خیلی خوشگل بودم که نیافتم و عطاش رو به لقاش بخشیدم بس که گرم بود هوا.خلاصه که همه چیز اماده اس برای یه دوره ی عجیبی که بابا تاکید میکنه بهترین دوران هر ادمیه و خب دوستان تاکید میکنن اش دهن سوزی نیست اما خب چون من تحت هر شرایطی بلدم خوش گذرونی کنم فکر کنم یه چیزی میونه ی این دوتا افکار باشه. خیلی هم منتظر یه مدینه فاضله نیستم. حالا اینا به کنار من استرس دارم:/ استرس چی!؟ بعله عرض میکنم استرس سوتی:/ ینی اونایی که توی وب با من صمیمی تر هستن میدونن من خدای سوتی ام.جدای اون من همیشه تو در و دیوارم:دی ینی محاله بتونم یه مسیر مستقیم رو همونجور مستقیم برم:/ خلاصه که اقایان و خانم های گرامی اگر هنوزم هستین و وب منو دنبال میکنین بیاین از سوتی های تون بگین من یکم اداپته بشم جریان چطوریاس:دی هستین!؟ینی هنوزم دنبالم میکنین!؟با وجود اینکه خیلی تنبل شدم!؟

اطلاعات

  • مطالب مشابه
  • کلمات کلیدی سوتی ,استرس ,خیلی
جواب ابراهیم صهبا به یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنینازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنیبر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غمباشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنیگر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خودبا قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنیگر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خودبا قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنیمن طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته اممن گر قفس بش ته ام ، تا خود گرفتارم کنیمن عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده امیار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنیما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربانرحم آ ای آرام جان ، بر این دل زارم کنیگر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهیکامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی جواب به ابراهیم صهباگفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنمیعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شومخو مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

اطلاعات

  • مطالب مشابه جو ه های شعر قبل
  • کلمات کلیدی کنیگر ,یارت ,مهرت خوشدلم ,کنیگر رانیم ,بیمارم کنیگر ,سیمین بهبهانی ,بیمارم کنیگر رانیم
ب با ال حرف میزدم.راجب چپ ماشینمون و اینکه چقدر تجربه وحشتناکی بود.بهش گفتم تا چشمام میره روی هم تا بخوابم اون صحنه ی ماشین میاد تو ذهنم و از خواب میپرم. بهم گفت بنویسش تا اروم بشی اما خب پشت گوش انداختم و کل بم با کابوس و نخو دن گذشت. نمیدونم باید راجب چه چیز این ماجرا بنویسم. اینکه ماشین یهویی رفت ملق بزنه ولی خدا رحم کرد برگشت سر جاش و سر خورد از شیب پایین یا اون لحظه که همه ی هم و غممون توی اون بلبشو محافظت از لیدا بود تا به جایی نخوره. از ضبظ ماشینی بگم که از شدت ضربه پرید بیرون و خورد تو دست مامانم و احتمالا باعث ش تنش شده یا ماشینی که له شد و کل کفش ریخت وسط خیابون و جاده خاکی که توش منحرف شدیم. دقیقا نمیدونم از چی بنویسم.اون ماجرا کل یک دقیقه هم نشد اما قدر ده ساعت حرف برای گفتن داره. هیچ جیغ نزد.هیچ نترسید.فقط لیدا رو محکم گرفتیم و بابا سعی کرد ماشینو جمع کنه که کمترین اسیب به ماها وارد بشه. وقتی پیاده شدم تازه ترسیدم.همه داشتیم همدیگه رو چک میکردیم که سالم باشیم.راستش انقدر حالم بد بود میخواستم دراز بکشم همون وسط تا یکم اروم بگیرم اما خب و بابا با شوخی هاشون سر حالمون اوردن. کل ترس بابا ماها بودیم.اصلا براش مهم نبود ماشینش له شده. خدا رو شکر که سالمیم. هر که میدید باورش نمیشد سالم اومده باشیم بیرون.بس که بد بود. این وسط یه ماشین اونطرف تر ایستاده بود. وقتی این ماجرا رو دید رفته بود برامون رانی و اب معدنی یده بود و اومد کلی کمک کرد تا جرثقیل بیاد ماشین رو ببره.دستشون درد نکنه تو اون گرما واقعا خیلی لطف در حقمون. خدا رحم کرد. تو کل ماجرا حسش .از همونجایی که ماشین تا نصفه رفت بالا بر ...

اطلاعات

ب با بابا نشسته بودیم والیبال ایران و المان میدیدیم.یه جای بود که توپ با ضربه المان ها رفت اون سمت نرده ها و اینا یکی از بازیکنا همچین دنبالش پرید و از نرده پرش کرد که برسه به توپ با تعجب به بابا گفتم: -بابا در این حد!؟ گفت: -پس چی!؟ گفتم: -من بودم میدیدم رفت اون سمت توپ دیگه جهش نمیزدم میدونستم به دستم نمیرسه. بابا سری به نشونه تاسف ت داد که دوباره ادامه دادم: -بابا این خصلتم از الان نیستا خیلی جاها بوده.مثلا است کلاس شنا وقتی بردنمون تو عمق زیاد من وقتی نفس کم میاوردم و میخواستم غرق بشم دست و پا نمیزدم صبر می تا غرق بشم. بابا با چشمای گشاد شده برگشت سمتم منم بی توجه ادامه دادم: -یا تو بدمینتون میدونستم توپ از دستم خارجه نمیرسم بهش اصلا براش حرکت نمی . یکم فکر کرد و گفت: -خصلت خوبی نیست انقدر راجبش حرف نزن.تغییرش بده.تلاش تو هر شرایطی حتی وقتی میدونی قراره ببازی که من میدونم ی که تلاش کنه نمیبازه نیازه. شونه بالا انداختم و توی فکر فرو رفتم. واقعا چرا این خصلت رو دارم؟شاید ایراد کارم همینه.زود باختن... از یه جایی به بعد دیگه خودمو باور نداشتم. شاید از شروع دبیرستان:) نمیدونم اصلا میشه این خصلت رو تغییر داد یا بازم میخوام تنبل بازی در بیارم.اما میدونم این حال الانم دقیقا چوب خصلت زشتمه:)

اطلاعات

نمیدونم این چه سرّیه که سر هر بازی نشستم نتیجه رو درست حدس زدم:/ به جز بازی ایران و اسپانیا که اولشم گفتم یک هیچ به نفع اسپانیا اما وقتی بازی خوبمون رو دیدم گفتم صفر صفر که خب ابش . امشبم داشتیم با بابام بازی المان و سوئد رو میدیدیم منم اولش نگاه نمی که همش داشتم حرص بابامو در میاوردم که اذیتش کنم.هی سوال میپرسیدم.هی واسه مامانم تند تند حرف میزدم اونم با جیغ و هیجان.ا کارم با همین صدای وسکی زدم تو فاز اهنگ اونم دیه ا شم کویر گوگوش میخوندم.قشنگ اشکش در اومده بود.المان با تساوی نزدیک بود حذف بشه منم رو مخش.ینی خودم جاش بودم میکوبیدم تو دهن خودمخیلی دوستم داشت که تحملم کرد.دیه ا ش حواسم رو دادم پی بازی گفتم دارین حذف میشین!؟گفت احتمالا اره یه بازی دیگه هنوز هست با کره.گفتم بابا الان یه گل میزنین.گفت دقیقه ا ه.یهویی خطا شد و با زدن خطا رفت تو گل. جاتون خالی بعد مدت ها عین بچگی هام بغلم کرده بود دور خونه تاب میخورد بهم میگه بیا ببریم معرفیت کنم به عنوان هشت پای امسال:/ مدیونین فک کنین دوستم نداره هاااا از محبت پدرانه اشه

اطلاعات

مامان بعد سال ها شب کار بود. طبق معمول پای پلی استیشن و بابا هم خو ده بود.ساعت استیل قدیمی اتاقم نشون از دیر شدن بیش از حد میداد. داشتم تختم رو مرتب می برای خواب که اومد.با ناز همراه بغض صدام زد.برگشتم سمتش: -نخو دی هنوز لیدا اروم با دستاش چشماشو مالید و بغض الود گفت: -میشه پیشت بخوابم!؟ اخم و به کارم ادامه دادم: -نه اصلا.تخت من یک نفره اس اصلا جا نمیشیم. دستم رو کشید و وادارم کرد بهش نگاه کنم.چشمای خوشگلش رو مظلوم کرد و گفت: -اخه میدونی...دلم برای مامان تنگ شده.وقتی میبینمت یاد مامان میوفتم.لطفا بذار بیام تو بغلت بخوابم. هیچی دیگه.نگم براتون که شدم گفتم بپر بالا.همچین تا خود صبح تو بغلم خو د که فک کنم همچین خو رو تجربه نکرده بود تا الان:دی درسته که ب وقتی پیشم خواب بود بی دغدغه ترین خواب عمرم رو تجربه اما این درسته یه الف بچه منو با این کاراش کنه!؟:دی پ.ن:خب خدایا یکم از این سیاستش رو به من میدادی قول میدادم فقط در جهت منافع ی ازش استفاده کنم:دی پ.ن٢:همچنان در حال فکرم که جام جهانی چشمانت چی بنویسم:دی دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره:دی پ.ن٣:تولد عید شما مبارک:دی

اطلاعات

try to forget you, but without you i feel nothing.don't leave me here, by myself.i can't breathe.i run to you,call out your name,i see you there, father away farther away evanescence +بشنوید

اطلاعات

  • مطالب مشابه farther away
  • کلمات کلیدی away ,farther away
انگار همین دیروز بود...وقتی نشسته بودم روی مبل و تو ازم میخواستی که برات توضیح بدم چی اذیتم میکنه.داد میزدی... ماس میکردی...خواهش میکردی که حرف بزنم...برات بگم شاید بتونی ارومم کنی اما من با چشم های سرد و بی روح خیره بهت توی فشار بودم.فشار نگه داشتن چهره ام به همین نحو و نش تن بغضی که لحظه به لحظه داشت بزرگ تر و خفه کننده تر میشد.اون روز حرفی نزدم...سری ت دادی و با عصبانیت از خونه بیرون زدی.چند دقیقه بعدش پروفایلت شد یه نوشته راجب اینکه یه وقتایی ادما حس میکنن با نگفتن حرفاشون به دوستانشون اونا رو از ناراحتی نجات میدن ولی نمیدونن که فقط این حس رو میدن که هنوز به دوستشون اعتماد ندارن. خواستم برات توضیح بدم بهت اعتماد دارم ولی بازم هر حرفی گفتنی نیست اما تو گوش نکردی.دوستیمون پاشیده شد.گفتی تو به من اعتماد نداری و منم اینطوری نمیتونم ادامه بدم.با لبخندم بدرقه ات .اینطوری برای خودت بهتر بود.حالا اما،احساس دلتنگی روز به روز شدیدتر میشه اما دیگه دیره برای داشتنت:) کاش میفهمیدی که بعضی دردا هیچوقت خوب نمیشن حتی با حرف زدن:)

اطلاعات

  • مطالب مشابه کاش...
  • کلمات کلیدی برات ,برات توضیح
بی حوصله خونه رو متر می و گاهی یه اه سو کم میزدم تنگش تا یکی دلش برام بسوزه اما کو توجه!؟ کم کم متوجه شدم باید خودم دست به کار بشم. کم کم از فکر پلید توی ذهنم شونه های خمیده ام صاف شد و یه لبخند مکارانه روی لبم نقش بست. ساعت روی دیوار اتاق٩/٥شب رو نشون میداد. اروم رفتم سمت اتاق .طبق عادت بی مهابا در رو باز و جیغ کشون صداش زدم: -امییییییییر ده متر پرید توی هوا و من ریسه رفتم از خنده. عصبانی و بی حوصله با یه طناب توی دستش مستاصل وسط اتاقش ایستاده بود.زیر لب غرید: -سکته ام دادی خب...بله!؟ به عادت همیشگیم برای وقتایی که میخواستم خودم رو لوس کنم دستام رو پشت سرم توی هم گره یکم بدنم رو ت ت دادم.صدام رو نازک و لحنم رو کشیدم: - جوووووونممممم دست به صاف وایساد: -کارتو بگو روی نوک انگشتام ایستادم تا هم قدش بشم اما زهی خیال باطل.گفتم: -منو میبری پاررررک!؟ خیلی فیسانه نگاهم کرد: -خب خودت برو دیگه مثل هرشب گارد بدنم رو عوض و براق شدم توی صورتش: -میخوام با تو برم امشب...تنهایی کیف نمیده که یکم فکر کرد و گفت: باید طناب امشبم رو بزنم برای مسابقات اماده بشم.نمیتونم. -خب تو بیا اونجا طناب بزن من یکم تاب سواری کنم.تو رو خدا تو رو خداااااا... سرش رو ت داد و گفت حاضر شو...چیکارت کنم...به بچه که نه نمیگن عصبانی شدم.اومدم بپرم روی سرش یه دل سیر بزنمش که از زیر دستم در رفت و گفت: -یالا من حاضرم لباس بپوش زود بیا چشم غره ای بهش رفتم و زیر لب کشش لباسام رو دو دقیقه ای پوشیدم و ژاکتم رو روی لباسم تنم ...شالم رو دور گردنم انداختم و کلاه ژاکتم رو روی موهام کشیدم. کفشای ال استارمم سریع پوشیدم و سریع پ توی حیاط. با دیدنم جلو جلو راه اف ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه این داستان: افتخار میدهد
  • کلمات کلیدی امیر ,خونه ,گفتم ,طناب ,میکردم ,دستش ,برای خودم ,بریم خونه ,همینجوری داشتم ,سریع دویدم ,نازک کردم
شنیدین میگن دخترا وقتی گریه میکنن خوشگلتر میشن!؟واقعا نمیدونم این جمله رو اولین بار چه ی گفته و به دنبالش چند نفر پشت سر هم بدون فکر این جمله رو بازگو اما میدونم که هیچ دختری بعد از چهارساعت گریه ی پیاپی در حالی که چشماش ریز ریز شده و یه دنیا پف کرده و مردمک چشمش توی یه دریای خون شناوره و وقتی که بینی اش قدر بینی بالوتلی ورم کرده و کبودی های روش ناشی از پاک بیش از حدش با دستمال و جفت واشر های شل شده اش و لب هایی که کبود شده و بزرگتر از حد معمول نشون میده چه جذ ت خاصی داره که مد نظر باشه اما میدونم که با این جمله اصلا اصلا نمیتونین فکر یه دختر رو از موضوع مهمی که داره براش گریه میکنه به سمت خوشگلی سوق بدین.اون لحظه خود شما هم از دیدن اون قیافه خوف میکنین چه برسه به بقیه. دارم فکر میکنم برای امشب که مهمون داریم ایا این شاخصه هایی که گفتم از بین میره یا قراره توی اتاق خودمو حبس کنم.جدای این مسئله و انگیزه کافی رو برای تموم نوشته ای که خیلی وقت بود نصفه بدون ویرایش مونده بود رو پیدا ...باشد که اعصابم رو اروم ه. همچنین امروز کشف من وقتی گریه میکنم ذائقه چشاییم از بین میره.امروز بعد از اینکه حس نشستم و برای مامانم گریه و اونم با حوصله گوش کرد به حرفام یه قهوه دم تا بلکه تلخیش مثل همیشه تلخی زندگیم رو از بین ببره و سردردمم خوب کنه اما اصلا نتونستم طعمش رو احساس کنم. خودم معتقدم ادم فقط با مامانش اروم میشه.امروز بعد از چندین ماه توی خودم ریختن کاملا منفجر شدم و متلاشی شده روی مبل حس اشک ریختم و هزیون گفتم.مامانمم با صبر و حوصله به تک تک حرفام گوش داد و حس با حرفاش ارومم کرد.حالا!؟حس که نه اما ...

اطلاعات

ب تقریبا ساعت های ده شب انقدر هوا دلبری کرد انقدر دلبری کرد که با عجله لباسم رو پوشیدم و کیف به دوش از خونه زدم بیرون.همین که از در خونه اومدم بیرون حس چقدر سبکم هااااا!بازم اهمیت ندادم و تا در حیاط هم رفتم.حالا کوچه ی همیشه خلوت ما ب حس شلوغ بود...منم برع همیشه که سرم رو مینداختم پایین و بی سلام اهسته محل رو ترک می دیروز با سر برافراشته یه سه چهارنفری رو با سل مشعوف ...خلاصه چشمتون روز بد نبینه همینجوری داشتم فک می چرا انقدر حس من چقدر خوشبختم همه چی ارومه دارم که یهویی دیدم ای داد بیداد بدون مانتو و شال اومدم بیرون:/ همینقدر افتضاح با یه تی صورتی که روش ع دوتا کاپ قهوه وسط یه قلب بزرگ داره...دیدم چقدر همه داشتن با تعجب میدیدن هااااا.خلاصه که ابهتم تو در و همسایه ریخت:( فقط سعی میکنم خودمو با این حرفا اروم کنم که ایرادی نداره خدا رو شکر با تی سکی هات نرفتی که کلا بی شرف بشی:/ با خودزنی اومدم خونه تصمیم گرفتم قید رفتن رو بزنم دیدم هوا خیلی خفن تر از این حرفاس دیگه مانتو و شالمم پوشیدم و وقتی جلوی اینه خودم رو چک رفتم. چه طرز حواسه خب!؟مسئولین چرا به این کنکور کوفتی رسیدگی نمیکنین!؟ما دیگه داریم کاملا از کنترل خودمونم خارج میشیم:/

اطلاعات

یکی از عواملین پیشرفت من در زندگی یکی از دوستانم به نام ال هست.از اونجایی که بنده بسیار امروز و فردا میکنم در انجام تصمیم هایم ال همیشه با فهمیدنشون بنده رو مجبور میکنه بدون فوت وقت انجامش بدم...یکی از این تصمیم ها کلاس زبان بود که سال دوم دبیرستان تصمیمش رو گرفتم و ال با اعمال ضرب و زور بنده رو با خود کشان کشان به موسسه برد و رفتیم برای تعیین سطح.خلاصه که خاطرات خیلی بس بسیار شیرینی از اون دوران شش ماهه زبانم دارم. یادم میاد مون اقایی بود که بسیار قشنگ درس میداد و خیلی خوش برخورد بود و سر کلاسش حس به ماها خوش میگذشت.از قضا یه روز که سر کلاسش بودیم و بحث خواننده ها بسیار گرم بود و مدام با ذوق از همه امون میپرسید خواننده مورد علاقه اتون کیه یهویی خودش گفت: -میدونین چیه!؟من عاشق لیدی گاگام همه با چشمای گشاد نگاهش کردیم که ینی اخه چراااا!؟ گویا فهمید که یهویی جفت دستاش رو با ذوق به هم کوبید و گفت: -وای همه چیزش معرکه اس...صداش...اهنگاش...ریتمش...مفهمومش...چهره اش...هیکلش...لباساش خیلی متعجب دست بلند و گفتم: -ببخشید یه سوال بپرسم!؟ لبخندی زد و گفت اره حتما بپرس. به نشونه تفکر دستی به چونه ام کشیدم و گفتم: - مگه لیدی گاگا اصلا لباسم میپوشه!؟ کلاس غرق خنده شد و متفکرانه گویا بانو لیدی دقیقا رو به روشون ایستاده تفکری و گفتن: -نه راست میگی نمیپوشه و بعد سر به گریبان فرو برده و تدریسشون رو ادامه دادند^^ واقعا نمیفهمم...خب اگه دوستش دارین بگین دوستش دارین هر دوست داشتنی که دلیل نمیخواد که.

اطلاعات

  • مطالب مشابه بانو لیدی
  • کلمات کلیدی لیدی ,خیلی ,بنده ,دوستش دارین ,بانو لیدی
راستش رو بخواین یه یک هفته ای بود به شدت بی حس و حال بودم...مدام حس می یه چیزی رو گم ...یه فقدانی حس می ...نبود یه چیزی داشت بدجور ازارم میداد که نمیدونستم چیه...کلافه دور خودم میچرخیدم و میچرخیدم و هیچی به هیچی. امروز ولی خیلی اتفاقی وقتی داشتم از سر بی حوصلگی با در ک نت های نارنجی اشپزخونه ور میرفتم چشمم به پاکت ماکارونی افتاد که نصفه یه گوشه ای نشسته بود و دلبری میکرد.با دیدنش چنان ذوق زده شدم که تندی یه قابلمه کوچیک که مخصوص خودمه رو گذاشتم رو گاز و ماکارونی رو ریختم توش تا بپزه.از اونور با شوق فراوون پیازا و سیرها و گوجه ها رو روی تخته تق تق تق ریز و از ص که بر اثر حرکت سریع چاقو رو تخته به وجود اومده بود حس عشق ...کم چیزی که نبود که...تقریبا چند وقتی بود که خودم مستقل اشپزی نکرده بودم...خلاصه که سس پاستامم درست و ریختم روش و با پنیر موتزارلای فراوون گذاشتمش توی فر...وقتی که پخت با بوی عطرش چنان مست شدم که فهمیدم چیزی که گم کرده بودم همین بود...همین لذت اشپزی رو...همین با عشق غذا درست . خلاصه که حس سرحال و شاداب شدم.با خودم فکر چطور یه سری از ادم ها از خوشی ها و هدف هاشون دل میبرن؟؟چطور با حسرت و این حس گم شدگی کنار میان و به زندگیشون ادامه میدن؟؟ متوجه شدم من ادمی نیستم که قید علایقم رو بزنم...منوجه شدم ادما با هدفاشون خوشن و زنده هستن...حالا میفهمم زندگی چطوری راه درست زندگی رو نشون میده

اطلاعات

  • مطالب مشابه اه گم شده
  • کلمات کلیدی چیزی ,همین ,درست
راستش رو بخواین داشتم توی وب قبلیم چرخی میزدم که با دیدن این نوشته ام دلم خواست اینجا هم به اشتراکش بذارم. شروع ایده با ال عزیز بود که میتونین اینجا بخونین بعد از اون اندروی عزیز با همین ایده نوشت و بعدترش هم من دلم خواست به شکل چالش گونه ادامه اش بدم.دوست داشتین شما هم میتونین ادامه اش بدین:) ادامه مطلب

اطلاعات

هر فقط می تواند با خود در هماهنگی کامل باشد، نه با دوست یا همسر خود، زیرا تفاوت های فردی و مزاجی هرچند اندک باشند، همواره به ناهماهنگی منجر می شوند. آرامش عمیق و حقیقی دل و راحت تمام عیار روح، که بعد از نعمت سلامت، بالاترین نعمت روی زمین است، فقط در تنهایی قابل دسترسی است و اگر آدمی خود، بزرگ و پرمایه باشد، لذت بخش ترین وضعیت ممکن را بر کره ی کوچک خاکی با این دو می تواند داشته باشد. (#آرتور_شوپنهاور / #در_باب_حکمت_زندگی)

اطلاعات

معا ی بودن گرایشی خطرناک و حتی تباه کننده است. زیرا ما را با انی در ارتباط قرار می دهد که بیشترشان از نظر اخلاقی فرومایه و از لحاظ ذهنی کند و منحط اند. تقریباً همه ی رنجهای ما از ارتباط با دیگران نشأت می گیرند. (#آرتور_شوپنهاور / #در_باب_حکمت_زندگی)

اطلاعات

  • مطالب مشابه معا ی
  • کلمات کلیدی
میری توی پذیرایی...مامانت و مادربزرگت نشستن و طبق معمول دارن با هم صحبت میکنن.مامانت انگاری میخواد تمام تایمی که شهرشون نبوده رو جبران کنه و تمام اخبار رو بفهمه...با خنده میشینی رو به روشون روی زمین...عادت همیشگی که وقتی میبینی ی نشسته روی مبل میشینی رو به روش روی زمین...به خنده چند تا تیکه میندازی که غیبت نکنین و خج بکشین و و و یکم میخندن باز شروع میکنن.اینبار تو هم گوش میدی...حتی یک نفر از افرادی که اسم میبرن هم نمیشناسی...حوصله ات سر میره...زبونت توی دهنت میچرخه: -لااقل راجب ی حرف بزنین منم بشناسمش مامان یکم میره توی فکر و یهویی رو به مادر بزرگ میگه: -راستی از فلانی چه خبر!؟پسراش چیکار میکنن!؟ میخ میشی...پلکات میپره...تمام محتویات معده ات توی هم میپیچه...یخ زدن بدنت رو حس میکنی...عرق سرد روی تیغه کمرت میلغزه و ازارت میده... صداشون رو اما میشنوی... این حس شنوایی لعنتی هنوز کار میکنه -اره خوبه پسر اولیش که الان سی سالشه هنوز بهش زن ندادن نه کار درستی نه زندگی خوبی نه هیچی...اونم یهویی بد بیاری اورد معلوم نشد چی شد یهویی زندگیش به هم ریخت تمام عضلاتت رو منقبض میکنی تا ی متوجه لرزشت نشه... توی دلت نفرین میکنی به دهنت که بیخودی باز شده. یه شوخی تا کجا کشید... حس میکنی نفس کشیدن یادت رفته...سعی میکنی جلب توجه نکنی...اما کمبود تنفس نتیجه اش میشه یه نفس عمیق ماس گونه همراه با یه جیغ ریز اما تیز... عین ادمی که یهویی میرسه به ا یژن و میخواد همش رو ببلعه چشمات داغ میشه... همه اینا ری از ثانیه اس اما برات یه عمر میگذره توجه مامان و مامان بزرگ بهت جلب شده...لبخند وا رفته ای میشونی روی لبت و با صدای لرزون میگی: -و ...

اطلاعات

میدانم عاقبت روزی اتش درونم شعله باز خواهد کشید و تمامم را خواهد سوزاند تا شاید به رسم نیاکانم اندکی پاک کند این الودگی را دختر باران

اطلاعات

  • مطالب مشابه شعله ور
  • کلمات کلیدی
راستش دقیقا نمیدونم کی گمت ...شاید دقیقا همون وقتی که توی اون کوچه قدیمی بعد از ده سال قدم زدم...همون شب بارونی که پاهام سست شد و وسط کوچه روی دوتا زانوهام خوردم زمین...دقیقا همون شبی که اشکام روون شد و ذهنم پر از خاطره ی کثیف...همون شبی که ام فک کرد اشکم به خاطر زانوهای زخمی ام هست و من میدونستم که اون زخم رو اصلا حس هم ن ...بارون میومد و همه ی شهر سیاهپوش عزای یه مرد پاک بودن...توی ماشین هدفون به گوش خیره شده بودم به مردمی که بعضی خالصانه و بعضی با ریا و دروغ داشتن عزاداری می ...شاید اون روز استارت نابود شدنت بود...همون شبی که تا خود صبح با زبونم زخمیت ...با ها و ناسزاها و هق هق های خفه شده تو بالشت...همون وقتی که یهویی سکوت ...تو خونه...تو مدرسه...سر کلاس بدمینتون...همون وقتی که دلت میخواست بخندی اما با تو دهنی محکمم خفه ات می ...همون روزایی که وقتی مامان پیشنهاد بیرون رفتن و مهمونی میداد و تو از خوشحالی جیغ میکشیدی اما من با داد هام بهت میفهموندم که فقط خفه شی و بمیری...همون وقتایی که لایق بدبختی میدونستمت...کم کم خنده یادت رفت...جست و خیز و بپر بپر و قهقه هات تموم شد دیگه کوچولوی خوشگل و مهربون من نبودی که باهات خوش میگذروندم...دیگه نبودی قهر کرده بودی و من داغون تر از هر وقتی سکوت کثیفم رو ادامه میدادم...صبا توی سرویس و مریم و فاطمه توی مدرسه مدام گیر میدادن بهم...برنامه های متعددی که میریختن و منی که همه رو به هم میزدم و نمیرفتم...و تویی که روز به روز گوشه گیر تر می شدی...یادته!؟وقتی مریم گیر داده بود که مرگم چیه وقتی جیغ زدم تنهام بذار و خواستم برم...وقتی که مچ دستم رو گرفت و استین مانتوم بالا رفت و ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه دختر کوچولوی من
  • کلمات کلیدی کوچولوی ,اروم ,دختر ,اتاق ,حالا ,صدای ,دختر کوچولوی ,هیچی نیست ,همون وقتی ,کوچولوی منی،منی ,دقیقا همون ,دختر کوچولوی منی،منی
در خونه رو با دست کلید پر از کلیدم باز میکنم.عروسک بزرگی که بهش اویزونه میخنده اما برع همیشه با دیدنش جواب خنده اش رو نمیدم.تاریکی خونه بهم دهن کجی میکنه.سکوتش به صورتم سیلی میزنه.گوش هام سوت میکشن از این همه سکوت عذاب اور خونه که طبق معمول داد میزنه تو تنهایی.پا کشون راهرو ال مانند خونه رو میگذرونم.حس میکنم ا یژن برای نفس کشیدن کمه...موقع تنفس نفس هام صداداره اما هرچی بیشتر تلاش میکنم ریه ام رو پر از هوا کنم کمتر موفق میشم.انتهای راهرو به در اتاقم میرسم.وارد میشم.شالم رو که دور گردنمه با عصبانیت چنگ میزنم و از روی گردنم کنارش میزنم.ا یژن کمه...خیلی کم...سرم نبض میزنه...شال رو روی تخت پرت میکنم.تم قرمز اتاقم مثل همیشه شادی اور نیست فقط خشمم رو زیاد میکنه.دکمه های مانتوم رو با خشونت باز میکنم...حین باز دکمه ها با دست دیگه ام کش موهام رو با عصبانیت میکشم.موهای کمی تا قسمتی بُلَند شده ام روی صورتم پخش میشه و عصبی ترم میکنه.سرم همچنان نبض میزنه.مانتوم رو کنار شالم روی تختم میندازم.هوای خونه به شدت گرمه و کلافه ترم میکنه.از اتاق خارج میشم و به طرف میرم.کلافه با دوش می ایستم و اب داغ رو باز میکنم.گرمای بدنم شدید تر میشه و نفس کشیدن سخت تر. رو بخار میگیره.پوست بدنم از شدت داغی گزگز میکنه.حس خفگی مانع بیشتر موندنم زیر اب داغ میشه پس اب رو میبندم و به طور ناگهانی اب یخ رو باز میکنم.نفسم قطع میشه.چند ثانیه ای نفس کشیدن یادم میره و به دنبالش نفس عمیقی تمام ا یژن رو وارد ریه ام میکنه.یاد است میوفتم.وقتایی که میرفتیم سونا به دنبالش شیرجه ای توی حوضچه اب یخ.چقدر مامان جیغ میزد که سکته میکنی با این کا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه قلبت را بگذار و برو
  • کلمات کلیدی میکنم ,میکنه ,اتاقم ,خونه ,کلافه ,حمام ,صورتم سیلی

آخرین جستجو ها