نوشته هام

دوس ندارم بعضی چیزارو بنویسم اما میترسم یادم بره بعدها از خوندنش حالم خوب میشه بازم پول کم اوردی و با اینکه کارت منم چیزی نداشت اما صدتومن رو کشیدی و من الان با حدود شش هزارتومن تا ا ماه باید سر کنم . اما عب نداره کمک به تو برام زندگیه ظهر دومین روز از مردادماه اومدم پیشت که بریم دنبال خونه . وقتی رسیدیم بنگاه مورد نظر که از قبل باهاش هماهنگ شده بود ، بنگاهدار گفت که مستاجر بالایی خونه نیست و نمیتونیم که داخل خونه رو ببینیم . فقط موقعیتش رو نشون داد و ماهم اومدیم موقعیت رو و ظاهرش رو دیدیم. منم چندباز زنگ خونه رو زدم اما ی نبود . خونه شیکی بود . بعد از اون با غرغرای من رفتیم بستنی و شیرکاکائو یدیم . تو میخواستی بری یه خونه دیگم ببینی اما من غر زدم و بخاطر گرما نیومدم و نذاشتم توام بری . و ماشین گرفتیم و رفتیم خونه ما . طبق معمول تو محوطه سبز جلوی اپارتمانمون زیر سایه یه درخت کوتاه نشستیم که شاخ و برگاش تو چشم و دهنمون بود و با دست پس میزدیمشون اما دست بردار نبودن. یواش یواش بستنیمونو خوردیم. من لیوانی و تو حصیری . مثه همیشه من اذیتت می . و تو از دستم ناراحت بودی که چرا شب قبلش بخاطر اینکه سر گوشیت دعوا کرده بودیم و تو گوشیتو خاموش کرده بودی ، من گریه . که بازم من بحث رو عوض و ازت پرسیدم چرا پسرا ازدواج میکنن؟ و تو گفتی هر یه ملاکی داره . گفتم هدف تو چیه؟ گفتی عشق گفتم عشق یعنی چی؟ گفتی هر یه جور معناش میکنه . منکه میدونم میخوای به چی برسی اما ببین مریم گفتی من فقط میخوام یه چیزی بگم دیگه سوال نکن عشق واسه من یعنی تا وقتی تورو دارم همه چی دارم دیگه ادامه نده وای مرد من نمیدونی شنیدن این جمله ...

اطلاعات

میدونم عشقم پسر تعصبی و با غیرتیه اما همینکه عضو فعال بسیجه و سر و کارش با اسلحه و شوکر هست منو اذیت میکنه . حس میکنم واسه اینده اصلا امنیت ندارم . امنیت روحی و روانی. بخاطر خبطی که کرده بود شش ماه تعلیقی خورده و این بهترین فرصته که منصرفش کنم و باهاش حرف بزنم که استعفا بده . من تحمل اعصاب خوردی و ناراحتی و استرس رو ندارم دیگه دلم ارامش مطلق میخواد از رفتن منصرفش خدایا کمکم کن از اینجا هم انصراف بده از امروز سیاستم رو بکار میگیرم

اطلاعات

  • مطالب مشابه نجات
  • کلمات کلیدی
چند روزی میشه که دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه این حس و حال ، درست وقتی اتفاق میوفته که دست از همه چی میکشی . مثل من ، که از همه چی دست کشیدم و دستای تورو گرفتم . دستای مردی که مثل کوه پشتم و شونه به شونه کنارمه . ی که همیشه بوی گرون ترین عطر دنیارو میده ، بوی اعتماد ... ی که قلبش مقدس ترین و پاک ترین و آغوشش امن ترین جای دنیاس . تو ، کنار خودت نیستی که بدونی حضورت چه آرامشی داره تمام دنیارو در عرض چند ثانیه بهم میدن ، همون چند ثانیه ای که تو میخندی همیشه فکر می فقط خدا بخشنده و مهربونه ، تو بعد از خدا ، خدای من شدی . میدونستی؟ ممکنه تو زندگیم بعضی از فرصتهامو از دست داده باشم اما این روزها کنار تو ، فرصت زندگی رو بدست اوردم ، خیلی شیرینه ، خیلی بعضی وقتا فکر میکنم همش خوابه ، همون وقتایی که دلم از جونم گفتنت میریزه و از عاشقونه ترین لحظه هامون جدا میشیم و میگیم بسه ! انقدر محو خوبیات شدم که یادم رفت از خودم بگم... من چند جمله بیشتر نیستم خنده های از ته دل ، آرزوهای کوچیک ، دل حساس ، خواستن و خواستن و خواستن تو . من فقط با تو همه چیز رو باور میکنم ، زندگی ، عشق ، خدا و تپش قلبمو . مرد من ، کامرانم تو ، همیشه حال خوب من بمون .

اطلاعات

بالا ه آهن غمگین منو کنار پنجره کشوندن و بغضم ش ت . نشستم رو تخت بی صدا گریه . فقط برای خودم بازم ش ت... وای برای دلم دخترخالم روبروم بود . عینکشو زد که مطمئن شه که واقعا بغضم ش ته. اونم دلش برا دلم سوخت . با بغض گفت بخدا درست میشه ... بغضش خیلی خورده شده بود . دلم چی میکشی با این همه ظلم خوابم نمیبره . نفسم میگیره . با صلوات شمار سرگرمم شاید کمتر حالم بدتر شه و فکرم هزارجا نره

اطلاعات

  • مطالب مشابه بالا ه
  • کلمات کلیدی
بعد از اون جریان و اون شب بد نمیدونم چرا ته دل آروم بود عشقم گفت دختره رو گرفتن . چند روز تو بازداشگاه بوده و اعتراف کرده ی تحریکش کرده بوده ابروریزی کنه . چون قبلا عشقم اون طرفو گرفته بوده و حالا میخواسته تلافی کنه . من همه چیزو فراموش . عشقه عشقم برام مهم تر از همه چیزه ... در ضمن بعد از چند روز بخاطر تماس مکرر پدر دختره ، عشقم رضایت داد ازادش کنن . فقط بخاطر پدر مادرش . چند روز پیش صبح زود رفتیم پارک ... معمولا آب بازی رو شروع کردیم . تو یکی از آلاچیقا .... من پایین الاچیق بودم و عشقم تو آلاچیق بود . اومدم اب بریزم روش و اونم اومد از بین محوطه الاچیق بپره که سرش محکم خورد به لبه چوبی آلاچیق . انقدر ترسیدم به گریه افتادم . دستش رو سرش بود و نشسته بود کف الاچیق . با اینکه درد داشت اما منو دلداری میداد . گردن و سرش خیلی درد میکرد . همش میخواست یه کاری کنه من گریه نکنم . بهش گفتم بریم ع بگیر آخه خون نیومده بود و ترسیده بودم . اما قبول نکرد . ازش پرسیدم سرگیجه و ضعف و ح تهوع نداری؟ گفت نه . بعد ده دقیقه میگفت حالم خوبه و تا دوساعت بعدش تو پارک نشستیم . ساعت دوازده گفت بریم خونه کار دارم . منم میدونستم درد داره هنوز . قبول و منو رسوند مجتمع و خودش رفت خونه . ساعت دو زنگ زد که چشمام سیاهی میره دارم میرم اما گریه نکن چیزی نیست . ولی من زدم زیر گریه دست خودم نبود . اصرار که برگشتی زنگ بزن. با داداشش رفتن . یکی دوساعت بعدش زنگ زدم گفت ع رادیوگرافی گرفتیم و گفته یکم جمجمه ات ترک خورده . باز گریه . این دفعه بیشتر از قبل گریه . خودمو مقصر میدونستم . ازش خواستم بره حتما سی تی اسکن . فردا ظهر اومدیم تو پارک با عشقم و عرو ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه عشقم و حوادث
  • کلمات کلیدی عشقم ,دکتر ,پارک ,حتما ,بوده ,اسکن ,خداروشکر خداروشکر ,گریه کردم ,اصرار کردم ,ساعت دوازده ,دوساعت بعدش
دو سه روز پیش اسم علی رو زدم تو دیوار که خیر پیدا شه و کمکش کنه و خدا خیرشون بده چند نفر پیدا شدن و یکیشون زنگ زد حمیرا و قرار گذاشته باهاشون که بهشون کمک کنه . فردا با عشقم قرار داریم بریم آزمایش خون . استرس دارم . استرسش خیلی زیاده . هم دلم آرومه هم میترسم . بیشتر میترسم . مامان تو اتاقمه و داره با *گ* حرف میزنه. خدا یا خودت کم کن . دلمو نشکن خدایا خیلی دوسش دارم

اطلاعات

بیست و هفت . چهار . هزار و سیصد و نود و پنج روز سرنوشت ساز من و عشقم بود . عزیزدلم روبه روی خونشون منتظرم بود . ساعت ده صبح . با سه دقیقه تاخییر بهش رسیدم . مثه همیشه از تاخییرم عاشقانه گله کرد و با اون لحن مهربون و لبخند همیشگیش گفت قرارمون ساعت ده ببین حالا سه دقیقه تاخییر داشتی . و منم خندیدم و گفتم انتظار عشقه دیگه . رفتیم ازمایشگاه بعد از چند بار صحبت با مسول ازمایشگاه و اطمینان پیدا کرد و تاکید بر اینکه این ازمایش مشخص میکنه خونمون به هم میخوره یا نه و صرفا واسه کم خونی و تالاسمی نیست ، رفتیم خون دادیم . شد هجده هزارتومن که عشقم حساب کرد . قرار شد یکی دو ساعت بعد جوابشو بدن . تو این فاصله رفتیم از پاساژ شهرکمون واسه عشقم کفش و زی وش و یدیم . بعد اومدیم عابر بانک و از حساب من پنجاه هزارتومن پول کشید و با اصرار من عابر بانکمو بهش دادم . این روزا دستش خیلی خالیه که من شدید درکش میکنم . اومدیم به طرف پارکی که کنار آزمایشگاه بود . از مارکت رو به روی پارک لواشک و ابمعدنی و شیرکاکائو گرفتیم و نشستیم تو چمنا زیر یه درخت . عشقم استرس داشت اما ته دلم آروم بود . سعی ارومش کنم و براش اهنگ گذاشتم اما اون استرس داشت و همش میپرسید اگه جواب منفی باشه و خونمون بهم نخوره چکار کنیم؟ من با شوخی جواب میدادم اما اون میگفت جدی باش . استرسش به منم سرایت کرد . دلشوره داشتم . چندتا ع سلفی گرفتیم و من به ازمایشگاه زنگ زدم که جوابش امادس یا نه . که جوابش اماده بود رفتیم ازمایشگاه . خیلی استرس داشتم . عزیزم کنارم نشسته بود اما حواسش نبود . ازش ابمعدنی رو گرفتم .یه پرانول خوردم که اروم شم . حدود ده دقیقه گذشت که پرستار ج ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه ازمایش خون
  • کلمات کلیدی واسه ,رفتیم ,گفتم ,جواب ,گرفتیم ,دکتر ,مشکلی نیست ,استرس داشت ,رفتیم ازمایشگاه ,دقیقه تاخییر
دوس ندارم بعضی چیزارو بنویسم اما میترسم یادم بره بعدها از خوندنش حالم خوب میشه بازم پول کم اوردی و با اینکه کارت منم چیزی نداشت اما صدتومن رو کشیدی و من الان با حدود شش هزارتومن تا ا ماه باید سر کنم . اما عب نداره کمک به تو برام زندگیه ظهر دومین روز از مردادماه اومدم پیشت که بریم دنبال خونه . وقتی رسیدیم بنگاه مورد نظر که از قبل باهاش هماهنگ شده بود ، بنگاهدار گفت که مستاجر بالایی خونه نیست و نمیتونیم که داخل خونه رو ببینیم . فقط موقعیتش رو نشون داد و ماهم اومدیم موقعیت رو و ظاهرش رو دیدیم. منم چندباز زنگ خونه رو زدم اما ی نبود . خونه شیکی بود . بعد از اون با غرغرای من رفتیم بستنی و شیرکاکائو یدیم . تو میخواستی بری یه خونه دیگم ببینی اما من غر زدم و بخاطر گرما نیومدم و نذاشتم توام بری . و ماشین گرفتیم و رفتیم خونه ما . طبق معمول تو محوطه سبز جلوی اپارتمانمون زیر سایه یه درخت کوتاه نشستیم که شاخ و برگاش تو چشم و دهنمون بود و با دست پس میزدیمشون اما دست بردار نبودن. یواش یواش بستنیمونو خوردیم. من لیوانی و تو حصیری . مثه همیشه من اذیتت می . و تو از دستم ناراحت بودی که چرا شب قبلش بخاطر اینکه سر گوشیت دعوا کرده بودیم و تو گوشیتو خاموش کرده بودی ، من گریه . که بازم من بحث رو عوض و ازت پرسیدم چرا پسرا ازدواج میکنن؟ و تو گفتی هر یه ملاکی داره . گفتم هدف تو چیه؟ گفتی عشق گفتم عشق یعنی چی؟ گفتی هر یه جور معناش میکنه . منکه میدونم میخوای به چی برسی اما ببین مریم گفتی من فقط میخوام یه چیزی بگم دیگه سوال نکن عشق واسه من یعنی تا وقتی تورو دارم همه چی دارم دیگه ادامه نده وای مرد من نمیدونی شنیدن این جمله ...

اطلاعات

میدونم عشقم پسر تعصبی و با غیرتیه اما همینکه عضو فعال بسیجه و سر و کارش با اسلحه و شوکر هست منو اذیت میکنه . حس میکنم واسه اینده اصلا امنیت ندارم . امنیت روحی و روانی. بخاطر خبطی که کرده بود شش ماه تعلیقی خورده و این بهترین فرصته که منصرفش کنم و باهاش حرف بزنم که استعفا بده . من تحمل اعصاب خوردی و ناراحتی و استرس رو ندارم دیگه دلم ارامش مطلق میخواد از رفتن منصرفش خدایا کمکم کن از اینجا هم انصراف بده از امروز سیاستم رو بکار میگیرم

اطلاعات

  • مطالب مشابه نجات
  • کلمات کلیدی
بعد از یه مقدمه چینی مختصر یه بحث کوچولو سر گرفت گفتم نمیخوام بری سراوان انقدر حرف بی نتیجه زدیم چند دقیقه کنار هم نشستیم و پاهامونو دراز کردیم و اهنگ گوش کردیم ... بعدش چند دقیقه کنار دریاچه وایسادیم و اومدیم خونه با تا ی رفت خونشون منم اومدم بالا تو اپارتمان داشتم کفشمو در میوردم که اس مس اومد : دلم شکندی نه به خاطر این که گفتی نرو فقط به خاطر این که گفتی اسمت رو نیارم دلمو شکندی منم بهش گفتم : دلت ش ت که بعدا تاوان دلسوزی بیجامو ندم تویی که همه دلخوشیم شدی من هرکاری که تو دنیا تاوان همشو دادم تو تاوان هیچکدوم از حماقتای من نیستی که راحت از دستت بدم نمیذارم دیگرون همه چیمو ازم بگیرن

اطلاعات

  • مطالب مشابه شب اول
  • کلمات کلیدی تاوان ,دقیقه کنار
چند روزی میشه که دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه این حس و حال ، درست وقتی اتفاق میوفته که دست از همه چی میکشی . مثل من ، که از همه چی دست کشیدم و دستای تورو گرفتم . دستای مردی که مثل کوه پشتم و شونه به شونه کنارمه . ی که همیشه بوی گرون ترین عطر دنیارو میده ، بوی اعتماد ... ی که قلبش مقدس ترین و پاک ترین و آغوشش امن ترین جای دنیاس . تو ، کنار خودت نیستی که بدونی حضورت چه آرامشی داره تمام دنیارو در عرض چند ثانیه بهم میدن ، همون چند ثانیه ای که تو میخندی همیشه فکر می فقط خدا بخشنده و مهربونه ، تو بعد از خدا ، خدای من شدی . میدونستی؟ ممکنه تو زندگیم بعضی از فرصتهامو از دست داده باشم اما این روزها کنار تو ، فرصت زندگی رو بدست اوردم ، خیلی شیرینه ، خیلی بعضی وقتا فکر میکنم همش خوابه ، همون وقتایی که دلم از جونم گفتنت میریزه و از عاشقونه ترین لحظه هامون جدا میشیم و میگیم بسه ! انقدر محو خوبیات شدم که یادم رفت از خودم بگم... من چند جمله بیشتر نیستم خنده های از ته دل ، آرزوهای کوچیک ، دل حساس ، خواستن و خواستن و خواستن تو . من فقط با تو همه چیز رو باور میکنم ، زندگی ، عشق ، خدا و تپش قلبمو . مرد من ، کامرانم تو ، همیشه حال خوب من بمون .

اطلاعات

امروز با دختر رفتیم واسه اگهی املاکی ، فرم استخدام پر کنیم و کفش دختر و مادربزرگ رو بدیم یه افغانی سر خیابون درستش کنه . وقتی تو املاکی بودم عشقم زنگ زد . گفت سر شهرک داره میاد . بعد از صحبتای روزمره خ ظی کردیم . وقتی به کب که همیشه با عشقم مشتریش بودیم رسیدیم با دخترخالم . تصمیم گرفتیم یه چیزی بخوریم . زنگ زدم عشقمم بیاد اخه گفته بود ناهار نخورده و از هشت صبح تا اونموقع که ساعت هشت بود چیزی نخورده ... اونم بعد بیست دقیقه اومد نشسته بودیم که یهو یه خانوم با سر و وضع نادرست مثل ها اومد زد رو میز و اسم عشقمو اورد و گفت : این خیلی لاشیه . من فقط میخواستم اون خانوم رو اروم کنم . میگفتم باشه اروم باش . یواش . اما اون زن داد میزد و حرفش رو تکرار میکرد . هم اسم شناسنامه و هم اسم مستعار عشقمو گفت . اومد طرف ما و گفت کدمتون باهاشین؟ گفتم من گفت نترسید با شما کاری ندارم . اما این با من بوده و منو برده تو بیابون عشق و حالشو کرده حالا میخواد شمارو گول بزنه . هر دوتاشون هم اون زنه و هم عشقم گوشی بدست زنگ زدن پلیس . قبل از اینکه پلیس بیاد اون زنه فرار کرد با ماشینش و دوتا فوش زشت داد و گفت به حسابت میرسم غذای ما اماده بود . مغازه دار نمیدونست چکارش کنه . گفت میخورید ؟ گفتیم نه میبریم . گفت میبرید ؟ وقتی دیدیم ابا از اسیاب افتاده گفتیم نه میخوریم . و باز برامون گذاشت تو ظرف . نمیدونستم دارم چکار میکنم . نمیدونستم حالم چجوریه . نمیدونستم باید چکار کنن . یه کباب خوردم ... عشقمم یه لقمه خورد که پلیس اومد . اون رفت با پلیسا حرف بزنه . ما بعد چند دقیقه کبابارو جمع و صبر ن که اونم بیاد و با دخترخالم رفتیم طرف خونه . وقتی میر ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه هفتم شهریور نود و پنج
  • کلمات کلیدی نمیدونستم ,چکار ,پلیس ,گفتم ,بیاد ,دقیقه ,نمیشناختمش گفتم
بالا ه آهن غمگین منو کنار پنجره کشوندن و بغضم ش ت . نشستم رو تخت بی صدا گریه . فقط برای خودم بازم ش ت... وای برای دلم دخترخالم روبروم بود . عینکشو زد که مطمئن شه که واقعا بغضم ش ته. اونم دلش برا دلم سوخت . با بغض گفت بخدا درست میشه ... بغضش خیلی خورده شده بود . دلم چی میکشی با این همه ظلم خوابم نمیبره . نفسم میگیره . با صلوات شمار سرگرمم شاید کمتر حالم بدتر شه و فکرم هزارجا نره

اطلاعات

  • مطالب مشابه بالا ه
  • کلمات کلیدی
بعد از اون جریان و اون شب بد نمیدونم چرا ته دل آروم بود عشقم گفت دختره رو گرفتن . چند روز تو بازداشگاه بوده و اعتراف کرده ی تحریکش کرده بوده ابروریزی کنه . چون قبلا عشقم اون طرفو گرفته بوده و حالا میخواسته تلافی کنه . من همه چیزو فراموش . عشقه عشقم برام مهم تر از همه چیزه ... در ضمن بعد از چند روز بخاطر تماس مکرر پدر دختره ، عشقم رضایت داد ازادش کنن . فقط بخاطر پدر مادرش . چند روز پیش صبح زود رفتیم پارک ... معمولا آب بازی رو شروع کردیم . تو یکی از آلاچیقا .... من پایین الاچیق بودم و عشقم تو آلاچیق بود . اومدم اب بریزم روش و اونم اومد از بین محوطه الاچیق بپره که سرش محکم خورد به لبه چوبی آلاچیق . انقدر ترسیدم به گریه افتادم . دستش رو سرش بود و نشسته بود کف الاچیق . با اینکه درد داشت اما منو دلداری میداد . گردن و سرش خیلی درد میکرد . همش میخواست یه کاری کنه من گریه نکنم . بهش گفتم بریم ع بگیر آخه خون نیومده بود و ترسیده بودم . اما قبول نکرد . ازش پرسیدم سرگیجه و ضعف و ح تهوع نداری؟ گفت نه . بعد ده دقیقه میگفت حالم خوبه و تا دوساعت بعدش تو پارک نشستیم . ساعت دوازده گفت بریم خونه کار دارم . منم میدونستم درد داره هنوز . قبول و منو رسوند مجتمع و خودش رفت خونه . ساعت دو زنگ زد که چشمام سیاهی میره دارم میرم اما گریه نکن چیزی نیست . ولی من زدم زیر گریه دست خودم نبود . اصرار که برگشتی زنگ بزن. با داداشش رفتن . یکی دوساعت بعدش زنگ زدم گفت ع رادیوگرافی گرفتیم و گفته یکم جمجمه ات ترک خورده . باز گریه . این دفعه بیشتر از قبل گریه . خودمو مقصر میدونستم . ازش خواستم بره حتما سی تی اسکن . فردا ظهر اومدیم تو پارک با عشقم و عرو ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه عشقم و حوادث
  • کلمات کلیدی عشقم ,دکتر ,پارک ,حتما ,بوده ,اسکن ,خداروشکر خداروشکر ,گریه کردم ,اصرار کردم ,ساعت دوازده ,دوساعت بعدش

آخرین جستجو ها