همه چیز درباره عروسی پری و مسوت

١شنبه با مسود شدید دعوا جوری که دلم نمیخواست حتی نگاهش کنم جالبه وقتی رفت بیرون اون حق بجانب شد!!خلاصه باهم قهر بودیم حس قبلو بهش نداشتم هنوزم یسری اعتمادا ازبین رفته ولی بهتر از دوروز قبلم...دیروز نیومد خونمون چون سرکاره تهران بود...امروز آشتی احساس مقصر اونم نبوده فقط این دوران عقده لعنتیه...خلاصه امشبم رفت دوباره سرکار و همدیگرو ندیدیم امیدوارم فردا برسه بیاد سریال هشتو نیم دقه رو ببینه ولی خداروشکر سرش شلوغه ان شالله همیشه سرش شلوغ باشه....امروز که یاد شب یلدا افتادم یذره ناراحت شدم چقد برنامه داشتم که امسال اولین ساله که خونمم و ماماینا برام یل میارن:( عیبی نداره هرچی خیره پیش میاد حتما روزای بهتری منتظرمن....پ.ن١:بالا ه گوشیمو آپدیت و ios10 رو نصب فوق العادس .....پ.ن٢:بازی sims2 رو ریختم رو لپ تاپ و روزی ٤ ساعت فقط درحال بازی بااونم...البته ناراحتیه قهر و دوری هم این مسایلو کنارش برام میاره که خودمو سرگرم موضوعات چرتو پرت کنم...پ.ن٣:قراره پنچ شنبه با جارو بریم خونه پسر آقا مسوت ایششش چقدم خوشم میاد ولی میخوام خودمو نون بدم نه یه دختره آرومه بی اعتماد بنفس...البته امیدوارم برف بیاد نریم:d

اطلاعات

از وقتی اون کتابو خوندم خیلی متاثر شدم خیلی آروم شدمرکمتر استرس میگیرم از ذهنم دیگه عروسیه آذرماه رفته بود ولی مسود ب داشت میگفت هنوز امید داره هیچی نگفتم...نه گفتم چرا..نه گفتم منم امید دارم ولی تو دلم قیلی ویلی رفت...میدونم هرچی خدا بخواد همون میشه منم راضیم به رضاش فقط دوشبه اصلا پیش مسود اینارو نمیگم"حالا چیکار کنیم....خسته شدم...ینی کی میشه بریم خونمون....."فقط از وجودش لذت بردم تو طول روز هم کمتر بهش فک میکنم مرضوع مهمی نیس سپردمش به خدا....امروز روزه بودیم خیلی مزه داد تصمیم گرفتم ازاین به بعد تحت هر شرایطی پنچ شنبه هارو روزه بگیرم....امروز یلدوک(فسقل ٣ سالو ١١ ماهه!!) خونمون بود ولی زود رفت قراره بریم خونه ننه اینا....به مسوت آقا زنگ زدم کجایی میگه هنوز راه نیفتاده!!!خداوندا من از دست این مرد چه کنم....البته تصمیم گرفتم دیگه عصبانی نشم و نمیشم خی ون راحت خلاصه الان ما منتظر جن ن برسن فک کنم ساعت ده بریم خونه ننینا...چندروز بود پوستم ماه شده بود از اول هفته دوباره جوش زدم همشم از عصبانیته...الان تا من پاشم لباسامو آماده کنمو خودم حاضر شم فک کنم تا مسود بیاد بشه!! پ.ن:تصمیم گرفتم بی کرم پودر بااین جوشها وارد مهمونی بشم!!من خودمو دوس دارم و هر یم که بخواد بخاطر جوشهام منو قضاوت کنه از چشم افتاده پس همینگونه با اعتماد بنفس میریم چون من خودمو خیلی دوس دارم و خودمو بخشیدم بخاطر تموم عصبانیتا پ.ن٢:کتاب پیشگوییهای نوستراداموس رو شروع فعلا صد صفحه شو خوندم و خیلی اطلاعات خوبی از گذشته کشورای اروپایی بهم داده

اطلاعات

  • مطالب مشابه پریه متحول!!!
  • کلمات کلیدی خودمو ,گرفتم ,تصميم ,بريم ,مسود ,تصميم گرفتم ,بريم خونه
ب مسود نه و نیم رسید باهاش دعوا ن با آرامش رفتیم زود شام خوردیم تازه مسود کلی تشکر کرد که منتظرش موندم باهم رفتیم....امروز با سمیرا و سمانه قرار بود بریم کافه...خلاصه من از ب از گشنگی داشتم میمردم ساعت ٣ اینا رفتیم کافه سفارشات ٤ دختر را دقت نمایید:"٢سالاد سزار خوشمزه و لذیذ...٢ تا پاستای پنه آلفردو که خوشمزه بود ولی خامه اش دلمونو زد...یدونه سیب زمینی پنیری که پراز پنیر بود عالی بوود...١پیتزا مخصوص کافه دست نخورده موند!!.....٤ تا کوکی شکلاتی که آ از همه خوردیم بشوره قبلیارو اونم بدتر کرد کلی شکلات داشت که موند واقعاحیففففف" در حال ترکیدن اومدیم با مسود آقا رفتیم یه دور زدیم....انگار اگه عروسیمون آذر نشه قراره بهتر بشه(فعلا چیزی نمیگم تا جور بشه) خلاصه کلی ذوق و غرق در رویا و فکرو خیال بودمممم اومدیم خونه مامانو پرستو دعواشون شد سر جریان ...جو خونمون داغونه اعصابم خورده باهم دعواشون شد...تا چند روز هممون همینجوری ناراحتو دپسرده ایم...خدایا خودت همه چیو خوب کن.... ای امروزمو نخوندم در نهایت شرمندگی :(

اطلاعات

امروز بعداز ١٣ ماه با کلی استرس و خونوادگی رفتیم آتلیع برای گرفتن ع ای عقدمون!!!از اردیبهشت ماه که پای قرارداد دیدم ٢٠٪‏ سود روی قرارداد میاد خیلی از شبهام با استرسش گذشت که ب تصمیم گرفتم برم بگیرم دیگه و به این ترسم غلبه کنم...خدود ٢٠ تا عمس انتخاب بااینکه قراردادمون ١٠ تا ع بود و حناب جی جی فرمودن بفکر پولش نباش بگیر..خلاصه مه ع امون عالی شدن عالییی بعضیاشون هنرین خیلی دوسشون دارمممم و ع ای عقدمون کلن برامون نزدیکه ٤٥٠ دراومد!!!ولی عیبی نداره بقول آبجیم همین ع امونه که برامون موند....از طرفی شکو دودلیم بیشتر شد برای انتخاب آتلیه ای که قبلا مد نظرم بود و دلم آتلیه با ژستای real و هنری خواست! ببینیم خدا چی میخواد دبم میگه فردا خبر خوبی قراره بشنومممم راستی کتاب طهور آتلانتیس تموم شد...به تموم افرادیکه کنجکاو به این عجایبن توصیه میکنم بخونن و کتاب شفای زندگی استارت خورد.

اطلاعات

٢رور پیش جناب برادرشوهر(بیل(اسم رمزی!)) زنگ زدن که پری بیا سه نفری منو مسود و خودشون(جاریم نیس ینی)باهم صحبت کنیم کدورتهارو از بین ببریم منم گفتم من کدورتی ندارمو به مسود میگم خبر بده...به مسود زنگ زدم با یه ح یکه قبلا درجرین بوده گفت چیشده و اینا منم گفتم من نمیام وقتی جارو نیس خودت برو اونم دعوا که چرا نمیای اینو حرفا....کارآگاه بازیه من شروع شد و من دیدم صب رفت بیرون گفتم حتما این رفته خونه اینا معذرت خواهی و اینحرفا...خلاصه انقد اونروز دعوا کردیم گریه که حد نداشت انقد از انتخابم پشیمون بودم که نگو...دیروز بهم زنگ زد منم با بی میلی جواب دادمو شب اوند منتکشی همش باهام حرف میزدو میخندید آشتی کردیم گفت.."قبلش بیل به من زنگ زد شمارو تورو گرفت که میخوان معذرت خواهی کنن و نشستن با جارو حرف زدن و به این نتیجه رسیدن خودشون مقصرن"منم گفتم باشه بیان خونه .... خلاصه تا امروز که به بابام گفتم(بابای من جزو آدمایی حساب میشه که خیلی آدم شناسه و هرچی راحبه بقیه میگه درست ازآب درمیان)بابام گفت"زن اون الکی نمیاد معذرت خواهی اون میخواد میونه شمارو بهم بزنه یا یه جریانی داره"منم کلن قاطی اومدن جناب بیل و مسود...بیا گفت ببخشید معذرت میخوام از اتفاقایی که افتاده و بی احترامیا منم گفتم این رابطه ٤ نفرس چرا جارو نیومده...اونم هی تفره رفت منم گذشته رو کشیدم وسط آ ش گفت بله من باایشون هماهنگم که اومدم ینی اونم به غلط افتاده..کلیم از اشتباهاشون و بی حرمتیاشون گفتم راحت شدم فقط این وسط مسود بدجور منو سوزوند .. دید بیل ناراحته شروع کرد ازاون دفاع که کاریکه برادرمن کرده خیلی ارزش داره و گذشته باید فراموش بشه تمو ...

اطلاعات

مسود صب بهم زنگ زد گفت ببخشید ب خیلی فک دیدم تو تنها آرامش منی من بدون تو هیچم اشتباه اونجوری گفتم تو همه منی...منم ب خیلی دلم براش تنگ شده بود گفتم باشه بخشیدمو این حرفا..امروز یلدوک (٤سالشه)کنارم بود باهم نقاشی کردیم کارتون دیدیم تا آجیلی اومدو نگهش داشت...وقتی میخواستم بخوابونمش مثل یه فرشته خو د قربونش بشم خداااا...بعد مسود اوند راجبه کارش حرف زدو شامو خوردیم رفتیم خونه خالینا عاخه پسر داره میره کربلا،...خدایا بخودت میسپارمش همبازیه دوران کودکیمه بااینکه الان جفتمون از هم کلی فاصله گرفتیم...واقعا هم نمیدونم چرا انقد ازهم دوریم از وقتی من ازدواج رابطمون سلام علیک شده احساس میکنم خودش ازم دوری کرد بخاطر مسود بوده حتما...خلاصه از خونه خالینا برگشتیم مسود با نت کار داشت شب موند پیشم یساعته داریم باهم حرف میزنیم از اتفاقای دیروز..حدسم درست ازآب دراومد خانوم جاری خبر نداشته شوهرش اینجا بوده فقط اونطرف متقاعد شده به ادامه رابطه...بیل جان معذرت خواهیش از طرف خودش بوده بازم برام قابل احترامه مخصوصا وقتی مسود گفت ازاونکاره که دم عقدمون بود پولش دی ماه میرسه بیشتر بخشیدمش چون حداقل میگم اون همه زحمتو دوری پولش میرسه...بیل سرش به سنگ خورده که اونکارایی که درحقت نامردی عیچ کدوم پولش برام نموند...منم گفتم عاهان بالام جان همون موقع که باد خورد پشتت پشت برادرتو با نامردی خالی کردی همین میشه...ولی به مسودم گفتم این رابطه دوباره بهم میخوره چون جارو سر اون رفتارای گذشتش هست و فقط توقع داره از دیگران بدون نگاه به رفتار خودش...نمیدونم دیگه مسودم الان گفت خودمم حدس میزنم ولی دیگه بهتراز اینک ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه شبه آرومممم
  • کلمات کلیدی مسود ,گفتم ,كردم ,ديگه ,پولش ,وقتي ,دعواي جديد ,خونه خالينا ,ديشب خيلي
٢٠ روز گذشته ما فقط دوتومن پول داریم و البته تی وی رو هم مسود ید...خیلی اتفاقا افتاد باهم دوتایی رفتیم شمال...بهترین سفر زندگیم بود...ننه اینا اومدن خونمون چندروز موندن عاشق اون حسای خوبم موقع که بیدار میشدم صدای بابابزرگ تو خونه میپیچید ننه چ پف میکرد عاشقشونم...بابابزرگ همش میگفت عروسیتون آذره من میدونم....نمیدونم خودمم فقط میدونم هرچی خدا بخواد همون میشه دیگه ده روز که وقت داریم آذر بشه اگر نشه صبر میکنم تا اسفند ماه اگر بازم نشه اردیبهشت ماه...من خیلی دعا خیلی برنامه ریختم دام میگه آذره شب یلدا خونه خودمونیم عروس مسودم میشم...تصمیم گرفتم با دوست آجیلی بریم کنار دریا یروزم اونجا ع داشته باشم یروزم فرمالیته اینجا با عکاسم یروزم که عروسی!!!ینی سه روز عروس میشم هورااااا...طراحی سایتو شروع سایت مسود تموم شد حدودن پنچ روزه تمومش الان میرم سراغ سایت خودمممم ... اگر ی از اطرافتون سایت خواست خواهش ومیکنم منو معرفی کنین حالا سایت بزنم لینکشو اینجا میزارم....دست بابا ٤ تومن اومده که سه و نیمش برای جهازه قراره پنچ شنبه بریم شوش چینی ١٢ نفره ب م یه دست آرکوپال ب م قاشق چنگال دم دستی کتری قوری کیک خوریمو ب م انگار تمومی ندارن باید بعدن با مامان بریم ملافه مو ب یم پتو مسافرتی و یه ذره خورده ریز اینا ب یم..انقد به این مسایل فک میکنم انگار آ ش دیوونه میشم خدا بخیر بگذرونه باع ام برمیگردم

اطلاعات

  • مطالب مشابه نمیدونم دقیقا!!!!
  • کلمات کلیدی سايت ,بخرم ,يروزم ,بريم ,ميشم ,كردم
پارسال محرم بود درگیره زنک بازیه جاریو برادرشوهر بودیم...تموم برنامه هامون رویاهامون درگیر شده بود چون اول راه بودیم...شب عاشورا بود..شام غریبان...با مسود رفتیم یجا شمع روشن کنیم جفتمون پراز حس مثبت بودیم..باهم نذر کردیم امسال اگر خونه خودمون بودیم به بچه های کار و نیازمندا غذا عدس پلو بدیم...صفره صفر بودیم اما به لطف خدا شفاعت حسین خونه رو یدیم درسته داخلش نیستیم اما خوب یه سقفی داریم...دیروز با مامان رفتیم ید برای ١٤ تا ظرف یکیار مصرف و سهم ماماینا و ننه اینا و به خالینا... انقد با برکت بود خالینا یه مقدار گوشت اضافه و مامان برنج داد کلن شد ٥٣ تومن..بیشتره کاراشو خودم اما موقع کشیدن مامان گفت برای کوچیکه ام برمیداری؟گفتم نه خوشم نمیاد ازشون...خلاصه گذشت احساس یه بشقاب برنج نیس گفتم برای اون برداشتی؟گفت نه با ح جبهه و عصبانی...خوب من بدم میاد ازش وقتی اون برای من ارزش قایل نیس چرا من باشم؟؟خلاصه مامان ناراحت شد منم ناراحت شدم با مسود خواستیم بریم ١٤ تارو پخش کنیم از مامان معذرت خواهی ولی خوب...خلاصه تو خیابون رفتیم آدمای نشون شده از طرف حسینو پیدا کردیم بهشون دادیم...چقد حس خوبیه کمک از خدا خواستم فقط خدا هیچ مردیو شرمنده خونواده اش نکنه زمان زودتر ظهور کنه این دنیای مادی ازبین بره..جامعه ای که طبقاتش انقد باهم فاصله داره...بگذریمممم داشتم به مسود میگفتم اون حس خوبه که پارسال داشتیم همون حسو نسبت به آذر داریم...امیدوارم بشه..بهش که فک میکنم باورم نمیشه تا کمتر از ٣ ماه دیگه خونه خودمونیم...خدایا اگه صلاحه جورش کنه ما روزیمونو همیشه از خودت خواستیم واسطه هارو بفرست سمتون..دوست داری ...

اطلاعات

امروز بعداز مدتها خیلی ناراحت بودم همش میگفتم عاخه مسود چجوری میخواد پنجاه تومنو دربیاره خیلی خسته بودم خیلی به مسودحرف زدم خیلی خوردش اصلا آروم نمیشدم:(((( تااینکه میخواست بره دلم پرکشید براش همیشه همینجوریم دیوونه میشم بعد صدبرابر عاشق...دلم میخواست عروسی تموم شه دلم میخواست زندگیم شرو شه تنها پول جمع م باشه یه میلیون قسط دلم میخواست کنار شوهرم عشقم زندگی کنم خوشبخت بشیم خلاصه الان سرحالم حالا بگید چرا؟چون مسود امروز بی ماشین اومد خونمون بابا گفت خوب اگه سختته نرو:)من و مسود تو ان لحظه :d مسود که داشت غش میکرد اون لحظه هی میگفت برم نرم منتظر بود یکی بگه نرو آ مامانم گفت نرو اومد خونمون الان پیشمه ولی من رو تخت اون رو زمین :/ خوشحالم سحری باهم میخورم دوباره پیش بسوی انرژی مثبت ک خدا خیلی بزرگه پول عروسیمون کامل جور میشه....تا ٢٩ نزدیک ٥٠٠ پول میخوایم برای بسط که هنوز جور نشده :| مرد من جورش میکنه راستی راستی فردا میخوایم بریم قاشق و چنگالدم دستیمو ب م هوووووراااااا

اطلاعات

  • مطالب مشابه افسردگی یهویی
  • کلمات کلیدی ميخواست ,مسود ,اومد خونمون
سلاااام خونمونو دیروز بالا ه تحویل گرفتیمممممم خونه خوشگلمووون فقط نزدیکه ٨/٥ به بابا بد اریم عیبی نداره خدا میرسونش انروز با مامانو و بابابزرگو آجیلی رفتیم دیدیمممم خیلی جا کم دارم خدا کمکم کنه فقط خیلی قضایا پیش اومد ولی راضیم به رضای خداا کتاب لیلی و مجنونو خوندم عالی بووود الانم کتاب عشق و سلطنت راجبه کوروشه میخونم فوق العادس خداروشکر بازم برگشتم به آغوش گرم کتاب

اطلاعات

بعید میدونم عروسیم قبل محرم بشه..عروسیه پسرعمو و پسر و دختر مسود شهریوره ولی عروسیه من....دلم خیلی گرفته مخصوصا از وقتی که خونمونو گرفتیم همش دوس دارم برم داخلش زندگی کنم با مسودم با عشق قشنگم... دیروز روز دختر بود مسود پریشب با یه گل و بستنی سنتی اومد سو رایزم کرد ماماینا دیروز برامون مایو یدن شب ساعت ١١ رفتیم قم...خیلی خوب و عالی بود احساس میکنم بخشیده شدم...خدا منو بخشید که اولین سفر زیارتیمون بالا ه جور شد...مثل سرخوشا با غرغرهای همیشگیع بابا ساعت ٢ رسیدیم تا سه و نیم حرم بودیم بعد رفتیم کباب خوردیم!!!کلن ما ازاینجور خونوادهاش هستیم:) با پرستو رابطم خیلی بهتراز قبل شده ینی خیلی انگار تازه همدیگهه رو پیدا کردیم خداروشکر البته من بیشتر اذیتش تو این همه سال خدا منو ببخشه....امشب رفتیم خونه ننینا خونه گرمشون با بچه ها بازی کردیم چقد خندیدیم خدایا سایه شون همیشه بالاسرمون باشه دوسشون دارم...تا قسطمون ٢ روز مونده که فقط نزدیکه ٧٠٠ تومنش جور شده نزدیکه ٤٠٠ مونده!!!خدایا روزیه عروسیمونو برسون روزیه قسطای خونمونو برسون خدایا خیلی خسته ام خودت بهتر میدونی....

اطلاعات

  • مطالب مشابه عروسیمون:(
  • کلمات کلیدی خدايا ,رفتيم
دلم خیلی میخواد برم خونمون روز تاسوعا نذری بپزم عدس پلو خیلی کم درحد اینکه چندتا دونه بدم به بچه های کار دلم نیخواد سال دیگه ماه رمضون تو خونه خودم تا صب با مسوت قرآن بخونم باهم غذا بپزیم همشونو میخواد دلم زندگی میخواد خدایا به روزیه مسود برکت میدی؟خدایا ازت ممنونم منو به همه آرزوهام میرسونی خدایا دوست دارم امروز دست مسود سوخته بود یه لایه پوستش خداروشکر خوب میشه فقط من کلی قدرشو دونستم خدایا شکرت بخاطر همه چی شکر اگه انکان داره برامون دعا منید تو این ثانیه های معجزه گر

اطلاعات

  • مطالب مشابه دلنوشته
  • کلمات کلیدی خدايا ,ميخواد
امروز بعداز مدتها خیلی ناراحت بودم همش میگفتم عاخه مسود چجوری میخواد پنجاه تومنو دربیاره خیلی خسته بودم خیلی به مسودحرف زدم خیلی خوردش اصلا آروم نمیشدم:(((( تااینکه میخواست بره دلم پرکشید براش همیشه همینجوریم دیوونه میشم بعد صدبرابر عاشق...دلم میخواست عروسی تموم شه دلم میخواست زندگیم شرو شه تنها پول جمع م باشه یه میلیون قسط دلم میخواست کنار شوهرم عشقم زندگی کنم خوشبخت بشیم خلاصه الان سرحالم حالا بگید چرا؟چون مسود امروز بی ماشین اومد خونمون بابا گفت خوب اگه سختته نرو:)من و مسود تو ان لحظه :d مسود که داشت غش میکرد اون لحظه هی میگفت برم نرم منتظر بود یکی بگه نرو آ مامانم گفت نرو اومد خونمون الان پیشمه ولی من رو تخت اون رو زمین :/ خوشحالم سحری باهم میخورم دوباره پیش بسوی انرژی مثبت ک خدا خیلی بزرگه پول عروسیمون کامل جور میشه....تا ٢٩ نزدیک ٥٠٠ پول میخوایم برای بسط که هنوز جور نشده :| مرد من جورش میکنه راستی راستی فردا میخوایم بریم قاشق و چنگالدم دستیمو ب م هوووووراااااا

اطلاعات

  • مطالب مشابه افسردگی یهویی
  • کلمات کلیدی ميخواست ,مسود ,اومد خونمون
هووورااا امروز سند خونمون اومد بالا ه خونه مال خودمون شددددد امروز صاحب خونه اس زد که معامله دیگه انجام دادیم صحبت کردیم تا اول مرداد پولو بدیم فقطم بخاطر ما چون ما ١٣/٥ کم داشتیم دیگه مطمینم وقتی خدا زمانشو درس کرد پولشم درس میکنه مطمینمممم وووی خدایا دوست دارممممم خدایا شکرت انقد هوای مسودو داری خدایا منو مسود امید داریم که ازاون بالا ٦٠ تومن پول بندازی پایین خدای مهربونم ممنونم که صدامو میشنوی دوست دارمممممم

اطلاعات

دوشبه اصلا نخو دم و دیروز ساعت 12 تا 7 شب خو دم واقعا شبو روزم عوض شده!!!!!! دوشبه به صورت بسیار جوگیرانهههه بنده دارم طراحی وب سایت میخونم و بسیار راضیممم و علاقه دارم کلی ایده به سرم زذه که فقط میخوام نمونه کارام آماده بشه و سایتم راه اندازی بشه و بتونم پروژه های مختلف بگیرم خدایا ینی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ دوشبه با مسود شبا یک ساعت میریم پیاده روی ینی تا جلوی در خونمون میریم بهش سر میزنیم و برمیگردیم مثل ندید بدیدهااا زندگیمو دوس دارمو خیلی خوشبختم تصمیم گرفتم از این به بعد کلیت زندگیمو ببینمو اون جزییات منفی از بین بره!!! خدایا شکرت که کنار خونوادمی پ.ن:برای اولین باره دارم با لپ تاپ پست میزارم خیلی خوبه راحت تایپ میکنمو پرچونگی!!! از این به بعد پست ها طولانی میشوند پ.ن2:بنده هنوز درگیرم که خونمو چجوری بچینم و یک درگیری دیگر اضافه شد میز کارمو کجا بزارم (زیادی نسبت به کار طراح سایتم خوش بینم میدونم

اطلاعات

سلاااام خونمونو دیروز بالا ه تحویل گرفتیمممممم خونه خوشگلمووون فقط نزدیکه ٨/٥ به بابا بد اریم عیبی نداره خدا میرسونش انروز با مامانو و بابابزرگو آجیلی رفتیم دیدیمممم خیلی جا کم دارم خدا کمکم کنه فقط خیلی قضایا پیش اومد ولی راضیم به رضای خداا کتاب لیلی و مجنونو خوندم عالی بووود الانم کتاب عشق و سلطنت راجبه کوروشه میخونم فوق العادس خداروشکر بازم برگشتم به آغوش گرم کتاب

اطلاعات

بعید میدونم عروسیم قبل محرم بشه..عروسیه پسرعمو و پسر و دختر مسود شهریوره ولی عروسیه من....دلم خیلی گرفته مخصوصا از وقتی که خونمونو گرفتیم همش دوس دارم برم داخلش زندگی کنم با مسودم با عشق قشنگم... دیروز روز دختر بود مسود پریشب با یه گل و بستنی سنتی اومد سو رایزم کرد ماماینا دیروز برامون مایو یدن شب ساعت ١١ رفتیم قم...خیلی خوب و عالی بود احساس میکنم بخشیده شدم...خدا منو بخشید که اولین سفر زیارتیمون بالا ه جور شد...مثل سرخوشا با غرغرهای همیشگیع بابا ساعت ٢ رسیدیم تا سه و نیم حرم بودیم بعد رفتیم کباب خوردیم!!!کلن ما ازاینجور خونوادهاش هستیم:) با پرستو رابطم خیلی بهتراز قبل شده ینی خیلی انگار تازه همدیگهه رو پیدا کردیم خداروشکر البته من بیشتر اذیتش تو این همه سال خدا منو ببخشه....امشب رفتیم خونه ننینا خونه گرمشون با بچه ها بازی کردیم چقد خندیدیم خدایا سایه شون همیشه بالاسرمون باشه دوسشون دارم...تا قسطمون ٢ روز مونده که فقط نزدیکه ٧٠٠ تومنش جور شده نزدیکه ٤٠٠ مونده!!!خدایا روزیه عروسیمونو برسون روزیه قسطای خونمونو برسون خدایا خیلی خسته ام خودت بهتر میدونی....

اطلاعات

  • مطالب مشابه عروسیمون:(
  • کلمات کلیدی خدايا ,رفتيم
تصمیم گرفتم ناراحتیامو اینجا بنویسم قبلا تو نوعروس مینوشتم ولی الان میترسم راجبم قضاوت کنن یا ی منو بشناسه امشب ازاون شباییه که دلم میخواد بمیرم دلم میخواد واقعا بمیرم بعداز عقدمون تقریبا این دومین باریه که این حس اومده سراغم قبل از عقد خیلی میومد سراغم ولی بعد عقد عوض شده بود یبار روز تولدم وقتی دیدم مسود فقط برام گل یده با نصف پوله یه انگشتر که حتی خودشم نرفته برام انتخاب کنه!!!بقدری واراحت بودم که بااون همه زحمت سو رایز و کیک آبجیم انگار تو ع ام بغض داشتم اصلا نمیتونستم به مسود نگاه کنم.اونم دسته خودش نبود فقط پول نداشت با وجود قسطامون یبارم امروز که برای عید قربان به مسود گفتم هیچی نمیخوام که پولامون جمع بشه گفت مامانمینا انگار یچیزی برات یدن منم خوشحال بودم بالا ه اونا فهمیدن عروس دارن امروز فهمیدم باز پتو دارن میارن!!!مسودمم قرار بود برای عروسیه آ هفته کیفو کفش مجلسی برام ب ه گفتم همون ٢٥٠ رو بزار تو پاکت بهم بده خلاصه بی خیال بودم نسبت به این مسایل که رفتم اینستا یدختره رو فالو که همزمان با ما عقد کرده دیدم نامزدش براش کیک یده با به انگشتر که من خیلی طرحشو از قدیم دوس داشتم با ازاین گل جعبه ایا.دلم گرفت خیلی گرفت.دلم گرفت ازاینکه همیشه حسرت داشته های دیگرانو داشتم جشن عقدم دوران عقدم مجردیم همیشه همیشه.دلم میخواد خودمو بکشم یاد دستم افتاد که هیچ وقت نمیتونم لباس ی بپوشم پیش دیگران

اطلاعات

فراموش تو پست قبل بنویسم کتاب عشق و سلطنت از همدانی رو تموم فوق العاده بود کتاب تاریخی راجبه کوروش کبیر الان کتاب عروس ایرانو میخونم که راجبه جهانگیره مغول که عاشق بانوی ایرانی میشه که یه بیوه اس و دختر داره و این بانو ملکه اش میشه!! طراحی سایتمو خیلی وفته شرو ولی خورد به عروسیو مهمونیا یه ذره عقب افتاد سایت p op og hy .gigf a.com نمونه کاره منه اولین نمونه کارم که بنظرم عالی شد احتمالا فردا باز شرو کنم اگه وقت کنمم!!! سایتمو با فاصله گذاشتم مثل اینکه باهاش مشکول داره!!

اطلاعات

  • مطالب مشابه کتااااب
  • کلمات کلیدی كتاب ,كردم

آخرین جستجو ها