کمی غزل ، لطفاً

عشقت شبیــه آرزوهای محـــال استفصل نگاهـم مثل پاییز شمـــال استباید امیــــدی داشت ، باید زندگی کردتنها امیـــــدم زندگی با این خیال استبعد از تو در دنیـــــا به دنبال چه باشم؟تنها یقین مرگ است و باقی احتمال استراه گریزی نیست، لبخندت مرا کشتخون دلم با بوســـــه اول حلال استلب بر لبم بگـــــذار دفتـر را ببنـدملبهای شیرینت جواب هر سوال استامشب در آغوشـــــم بکش با هم بمیریممردن در آغوش تو هم نوعی وصال استبا رفتنت تقــــویم روی میــز هم مردبعد از شما پاییز تنها فصل سال است!

اطلاعات

همه را غیرتو ای کاش رها می کاش یک بار فقط کار بجا می پیش من بودی و من بودم و تو! می بایستحق لب های تو را خوب ادا می در من انگار ی میل به آغوشت داشتعقل می گفت حرام است و حیا می باید از جاده ی زیبای تنت می رفتمراه را کاش که از چاه سوا می عطرت افتاد به جانم! تو نمی دانی کهدر خیالم چه گذشته ست و چه ها می دست من بود به خونخواهی عشقت بی شکعقل را یک تنه از ریشه جدا می کاش پیچک شده بودم به تو می پیچیدمجایش اما همه ی عمر صفا می هرچه با و گفتم تو فقط خندیدیداشتم سفره ی دل پیش تو وا می

اطلاعات

گربه در تنگنا اگر شود مجبور بدرد هر حریف ظاهرا پر زور با وشی به چشم او تازد تا که دیگر نبیند هرگز نور حاصل از حمله های پی در پی زخمهای عمیق و بس ناجور کشور من ، بود همان گربه لیک ارام و مهربان و صبور طالب جنگ نباشد او ،اما شیر باشد به نزد خصم شرور.- مهدی کشاورزی پور

اطلاعات

  • مطالب مشابه تنگنا
  • کلمات کلیدی
تار گیسوی تو در مشت گره خورده ی بادخبر از خانه ی ویران شده در مه می دادمن همان نامه ی نفرین شده بودم که مرابارها خط زد و تا کرد ولی نفرستادداس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبریآه یک مزرعه در پشت سرت راه افتادهر چه فریاد زدم، کوه جوابم می کردغار در کوه چه باشد؟ دهنی بی فریادداشتم خواب شفایی ابدی می دیدمکه تو از راه رسیدی مرض مادرزادبغض من گریه شد و راه تماشا را بستاز تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد…- احسان افشاری

اطلاعات

فصل آ چون هوا گردید سرد برف ان آسمان را در نورد سنگ زیبایی بدید اندر زمین چهره اش پوشیده اندر زیر گرد نرم چون بر روی او دستش کشید نداند این عمل با او چه کرد خنده ای زد آن گل بالا نشین گفت جانا از چه هستی روی زرد سنگ از این گفته ،گویی آب شد از دلش ناگه بر امد اه سرد گفت احساسم بخواهد عشق تو لیک منطق هست با او در نبرد چشم من باشد به راهت سالها حاصلش اما فقط افسوس و درد. - مهدی کشاورزی پور

اطلاعات

مثل کوهیم و از این فاصله هامان چه غم استلذت عشق نرسیدن به هم استما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقدیریمعاشقى ما شرح عدم در عدم استمثل یک تابلوى نیمه ى نفرین شده اىدست هر که به سوى تو بیاید قلم استعشق را پس زدى اى دوست ولى پیش خداهر که از عشق مبّرا بشود ، متهم استمى روى دور نرو قبل پشیمان شدنتفکر برگشتن خود باش و زمانى که کم استقبل رفتن بنشین خاطره اى زنده کنیم بنشین چاى بریزم ، بنشین تازه دم است- سید تقی سیدی

اطلاعات

دستی بلند و گفتم: «سفر به خیر!»خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیرمن چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدمیاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیریاد تو، ای که خیسی چشمان من نشدآ به عزم راسخ تو کارگر، به خیریادت نمی رود ز خیالم؛ مگر به مرگذکرت نمی رود به زبانم؛ مگر به خیربی خو ارمغان دل رفته ی من استهرگز نمی شود شب عاشق، سحر، به خیرتسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدمدستی بلند و گفتم:«سفر به خیر!» - سجاد رشیدی پور

اطلاعات

  • مطالب مشابه سفر به خیر
  • کلمات کلیدی گفتم «سفر ,بلند کردم
من از عهد آدم تو را دوست دارماز آغاز عالم تو را دوست دارمچه شب ها من و آسمان تا دم صبحسرودیم نم نم ، تو را دوست دارمنه خطی ، نه خالی! نه خواب و خیالیمن ای حس مبهم ، تو را دوست دارمسلامی صمیمی تر از غم ندیدمبه اندازه ی غم ، تو را دوست دارمبیا تا صدا از دل سنگ خیزدبگوییم با هم : تو را دوست دارمجهان یک دهان شد هم آواز با ماتو را دوست دارم ، تو را دوست دارم- قیصر امین پور

اطلاعات

پلنگ سرکش و مغرور کوه دالاهو چرا نمی رمد از پیشت این رم آهو نه پای دره و دشت و نه شوق قله و کوه پلنگ خسته ی غمگین ، چه رفته با تو بگو ؟ مگر نه پنجه کشیدی به روی صورت ماه مگر نه خیز گرفتی به گُرده ی آهو پس آن غرور پلنگانه ی گذشته ات کجاست ؟ کجاست شور و شر آن دل مخاطره جو ؟ چه شد غریو بلندت میان دشت ،چه شد ؟ کو آن شراره ی خشمت به وقت معرکه ، کو ؟ قبول نیست پدر ، ص ه ها نمی لرزند از ارتعاش صدایت ز گرمگاه گلو دوباره نعره برآور ز تنگ ی خویش دوباره لرزه در افکن به کوه دالاهو - بهروز یاسمی

اطلاعات

این روزها هر آینه تحقیر می شویمقربانی تهاجم و تزویر می شویمفواره ی رها شده مصداق ماستپامی شویم و دوباره زمینگیر می شویمقد راست میکنیم برای صعود و بازاز ارتفاع خویش سرازیر می شویمما قله های مرتفع فتح ناپذیربا سادگی به دست تو تسخیر می شویمای عشق ! ای کرامت گسترده ی مادر پهنه ی زلال تو تطهیر می شویمگرچه به جرم نام تو تعزیر می کنندگرچه به نام جرم تو تکفیر می شویماما بی آفتاب حصور خجسته اتمصداق بیت مختصر زیر می شویمیا در هجوم حادثه بر باد می رویمیا روبروی آینه ها پیر می شویم- بهروز یاسمی

اطلاعات

  • مطالب مشابه ای عشق
  • کلمات کلیدی
تو ای چشم ها محو زیبائیت بهارست و فصل شکوفائیت مگر میشود کند با سادگیدل از چشم های تماشائیتدرآیینه ی اشک شفاف من چه زیباست طرز خودآرائیتخیال سرودن چگونه نشستدر احساس رنگین رویائیتز دل بستگانت ی پی نبردبه اسرار عشق معمائیت من و این تن سرد دل مرده ام تو و آن دم گرم عیسائیتنگاه خسته کی می رسدبه ژرفای چشمان دریائیت ی جز تو ما را تحمل نکردبنازم به صبر و شکیبائیت- بهروز یاسمی

اطلاعات

آن شب که مرا سرزده مهمان شده بودیآمیزه ای از شبنم و طوفان شده بودیچون جلوه ی جادویی مهتاب پس از ابردر هاله ای از نور نمایان شده بودیچشمم ز تماشای رُخت سیر نمی شد صد مرتبه زیباتر از انسان شده بودیدر فصل عطشکامی محضی که مرا بودمصداق صمیمانه ی باران شده بودمن مثل شب ز له ویران شده بودمتو ، مثل دل آینه حیران شده بودیای ج مجهول معمایی مشکلکر معجزِ عشق ، آنهمه آسان شده بودیافسانه ترین خاطره ی زندگیم بود آن شب که مرا سرزده مهمان شده بودی - بهروز یاسمی

اطلاعات

  • مطالب مشابه مهمان
  • کلمات کلیدی مهمان ,سرزده مهمان
در روزهایى کهتا پیام نفرستى، پیام نمى فرستندامّا همه مدّعى اند " ما که هستیم ! "تو یک نفر یادت باشددر هیچ کوچه و خیابانى نه عمر خیرات مى کنند،نه احساساگر عمر و احساسم را با پیام براى تو مى فرستممزاحم نیستمفقط مى خواهم بگویممن به تو تعلّق دارم و تو به من تا امروز فقط خدا مى دانستمى خواهى تو هم از امشب بدانى ...؟

اطلاعات

  • مطالب مشابه پیام
  • کلمات کلیدی پیام
نیمه شب سر در گم و سر بر گریبانی چرا؟عاشق دیوانه بازی های بارانی چرا؟دل به دل گر راه دارد اینهمه انکار چیست؟دوستت دارم نمی دانم نمی دانی چرا؟چهارده قرن است ماه کاملی در شعر ها لحظه ی توصیفت از این دیده پنهانی چرا؟شک به ایمانت نیاوردم ولی بی چون و چند تو شبیه مردمان نامسلمانی چرا؟چشم بر چشمان تو انداختم هربار تو...حاصل آبادی یکباره ویرانی چرا؟دامن از پس کوچه ی تردید بیرون می کشی گریقین داری به رفتن دلپریشانی چرا؟گر یقین داری به تکفیر دلم هر روز و شب کنج این زندان غم ناخوانده مهمانی چرا؟می روی ، آرام جانم می رود با تو و تو سنگ دل از چشم هایم روی گردانی چرا؟سیب لبنانت به دامان غزل افتاده است وسوسه انگیز من اینقدر ی چرا؟- سید مهدی نژادهاشمی

اطلاعات

  • مطالب مشابه ی چرا ؟
  • کلمات کلیدی
وقتی نباشی ،...از نگاهم درد می بارد با غصه هایم اشک های سرد می باردوقتی نباشی ،برخودم هم اعتمادی نیستاز آستینم ، "خنجر ی نامرد" می بارداز بس که غمگینی ، چو "شهر آشوب چشمانت "این مرد ِ خسته بی برو برگرد ، می بارداین روزها هم پای باران نبودت باز ابری که در چشمان من گل کرد!... می بارداین روز ها باران من ! دیگر نمی خندیوقتی نخندی ،از نگاهم درد می بارد - نقدی لنگرودی

اطلاعات

دیگر چه فرقی می کند در خوان یک یا خوان هفتاز عشق می ترسید و گفت از عشق می ترسی و رفتسوزاندن است تا سوختن پایانشان اما یکی ستنفتی بر آتش ریختن ، یا آتشی روی نفت- افشین یداللهی

اطلاعات

دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟!و صبح می شوند ، شب ها بدون مناین نبض زندگی بی وقفه می زندفرقی نمی کند با من یا ، بدون مندیروز اگرچه سخت ، امروز هم گذشتطوری نمی شود ، فردا بدون منگاهی گرفته ام... اینجا بدون تو...تو چه؟ چگونه ای؟ آنجا بدون من؟!...

اطلاعات

چشمان تو یک شا ار بی ­نظیر است زیباترین نقاشی قرن اخیر است وقتی هلال ماه نو روی لب توست حتی مونالیزا دل­ش پیش تو گیر است آنقدر آرامی که کم کم باورم شد صلح تمام فرق­ ها امکان پذیر است توجیه عابران را مطمئن باش هر سر راه تو باشد سر به زیر است وقتی دلم تنگ است و میل کوچ دارم آغوش تو یک سرزمین گرمسیر است من دوستت... اما جهانم ناگهان مُرد گاهی برای گفتن یک واژه دیر است

اطلاعات

نبینم در تو این تردید ماندهز پاییزی دلت نومید ماندهمبادا پر بگیری! نه , پرستو!زمستانی فقط تا عید ماندهتو و این کوچ هر س , پرستو!من و عشقی به دنب , پرستو!پ با تو تا بی رنگی عشقدلم را بسته بر ب , پرستو !نه اینکه دست عقلم را نخوانیو یا از عشق من چیزی ندانیپرستویی و می کوچی ولی منتو را آهو کشیدم تا بمانی !- محسن زارعی

اطلاعات

  • مطالب مشابه پرستو
  • کلمات کلیدی پرستو
مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرمچند ساعت شده از زندگی ام بی خبرماین همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطاربال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من!بین این قافیه ها گم شده و در به درمتا نشستم غزلی تازه سرودم که مگراین همه فاصله کوتاه شود در نظرمبسته بسته "کدوئین" خوردم و عاقل نشدم!پدر عشق بسوزد... که در آمد پدرم!بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!کفر مطلق شده ام، دایره ای بی وترممن خدای غزل ناب نگاهت شده ام از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم- امید صباغ نو

اطلاعات

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کندزان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدمغافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کندنور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهدبا مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کندسوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مراوز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کندبستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهییغما کند شه را دور از بد شم کند- رهی معیری

اطلاعات

دچار شک و یقینم من ِ خیالاتیتو هم مسیر منی و به فکر غمهاتیگره گشایی فالم نمی شود وقتیگرفته دور تو را مردم افاتیتو می روی و دلم دل نمی کند از توو زندگانی ِ من می شود قرو قاطیچهار فصل تنم را به باد خواهد دادخزان مانده به پای حوادث آتیهنوز راه دراز است و عمر من کوتاهشدم شبیه کم آورده های اسقاطیهنوز وسوسه ی چیدن تو را دارمتو سیب سرخی و من مثل آدم خاطیبچرخ سمت من ِ تا همیشه تبعیدیدلت گرفت از این پس بیا ملاقاتیمنی که بی تو همیشه دچار پاییزمتو کوچ می کنی از من هنوز ایلاتی ...دچار شک و یقینم من ِ خیالاتیتو هم مسیر منی و به فکر غمهاتیگره گشایی فالم نمی شود وقتیگرفته دور تو را مردم افاتیتو می روی و دلم دل نمی کند از توو زندگانی ِ من می شود قرو قاطیچهار فصل تنم را به باد خواهد دادخزان مانده به پای حوادث آتیهنوز راه دراز است و عمر من کوتاهشدم شبیه کم آورده های اسقاطیهنوز وسوسه ی چیدن تو را دارمتو سیب سرخی و من مثل آدم خاطیبچرخ سمت من ِ تا همیشه تبعیدیدلت گرفت از این پس بیا ملاقاتیمنی که بی تو همیشه دچار پاییزمتو کوچ می کنی از من هنوز ایلاتی ...!دلم گرفته برایت چرا نمی فهمی ...!؟تویی که با نفست مایه ی مباهاتی- سید مهدی نژادهاشمی

اطلاعات

  • مطالب مشابه قروقاطی
  • کلمات کلیدی دچار ,تبعیدیدلت گرفت ,همیشه تبعیدیدلت ,همیشه دچار ,دچار پاییزمتو ,هنوز ایلاتی ,خواهد دادخزان مانده
من که همچون شیر جنگل را چپاول میکنمچشم آهو را که میبینم، تعلل میکنمهر چه باداباد امشب باتو اهلی میشومبا تو یک نوع دگر امشب تقابل میکنمساعتی پیش از تو توی کافه پشت پنجرهمینشینم پاپیون را بر یقه شل میکنمتا تو پیدایت شود لیوان روی میز رادست در جیب کتم برده پر از گل میکنمطبع من با و کافی شاپ و قهوه جور نیستبی بنان، بی چای، بی قلیان تحمل میکنمسنتی هستم، تضادی هم نمیبینم اگر-با تو باشم تازه احساس تعادل میکنمعطر دلخواه دوسیب گونه هایت میرسددر دل قلیانی ام ناگاه قل قل میکنمدست و پایم گم،زبانم بند، آهو میرمد...باز هم در کشتن آهو تعلل میکنم..- محمد حمزه پور

اطلاعات

  • مطالب مشابه تقابل
  • کلمات کلیدی
مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگیمثل دریایی چه آرام و چه توفانی قشنگیروسری را طرح لبنانی ببندی یا نبندیزلف بر صورت بیفشانی، نیفشانی قشنگیخنده های زیر لب، یا آن نگاه زیر چشمیشاید اصلا با همین حرکات پنهانی قشنگیتا که نزدیکت می آیم در همان حال مشوشـ که میان رفتن و ماندن پریشانی ـ قشنگیاین پلنگ بی قرارت را به کرنش می کشانیماه مغرورم! خودت هم خوب می دانی قشنگیمی نشینی دامن گلدار را می گسترانیمثل نقش شمسه روی فرش کرمانی قشنگینه، ... فرشته نیستی، می سوزد آدم از نگاهتآری آتش ای با اینکه ی، قشنگیسرنوشت ما نمی دانم چه خواهد شد؟ ولی تومثل حس ناتمام بیت پایانی قشنگی- قاسم صرافان

اطلاعات

  • مطالب مشابه قشنگ
  • کلمات کلیدی
دست هایت دو جوجه گنجشک اند , بازوانت دو شاخه ی بی جان !ساق تو ساقه ی سفیدی که سر زده از سیاهی گلدانمیوه های رسیده ای داری , پشت پیراهن پر از رنگتمثل لیموی تازه ی « شیراز» روی یک تخته قالی « کرمان» !فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می شمای نگاه همیشه شکاکت , ائتلاف فرشته با !فال می گیرم و نمی گیرم , پاسخی در خور سوال اماچشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست یک فنجانبا همین دستهای یخ بسته , می کشم ابروی کمانت راتا بسوی دلم بیندازی , تیری از تیرهای تابستان !در تمام خطوط روی تو , چشم را می دوانم هر بارخال تو خط سیر چشمم را می رساند به نقطه ی پایان !- غلامرضا طریقی

اطلاعات

اول روضه می رسد از راهقد بلند است و ها کوتاهآه از آنشب که چشم من افتاد به تکه ای از ماهبچه ی هیأتم من و حساسبه دو چشم تو و به رنگ سیاهمویت از زیر روسری پیداستدخترِه ... ، لا اله الا الله!به «ولا الضالین» دلم خوش بودبا دو نخ موی تو شدم گمراهچشمهایم زبان نمی فهمنددین ندارد که مرد خاطرخواهچای دارم می آورم آنورخواهران عزیز! یا الله!سینی چای داشت می لرزیدمی رسیدم کنار تو ... ناگاه ـپا شدی و نسیم چادر توبرد با خود دل مرا چون کاهوای وقتی که شد زلیخایمبا یکی از برادران همراهیوسفی در خیال خود بودمناگهان سرنگون شدم در چاه«زاغکی قالب پنیری دید»و چه راحت گرفت از او روباهمی گریزد و می رود آهومی کشم من فقط برایش آهآی دنیا ! همیشه مایتبر نخیل است و دست ما کوتاه- قاسم صرافان

اطلاعات

  • مطالب مشابه روضه
  • کلمات کلیدی
عاشق شدن بهانه ی افسونگری گذاشتدر کارعشق دعوی پیغمبری گذاشتوقتی که خسته شد دلش از من عقب نشست خیره سربه سر دیگری گذاشتشعر مرا به نام رفیقش تمام ه قرن پیش نام تو را انوری گذاشت !می خواستم به سمت تو نزدیک تر شوممن را شبیه ریل قطار آنوری گذاشت !اصلن خدا دلش به همین چیزها خوش استاز روی عمد خشت مرا سر سری گذاشتمن را کشیده ای به جهنم ولی چه سودنام نگاه هیزتو را دلبرب گذاشت دستم نمی رسد به تو آسوده هیچ وقتوقتی خدا بهای تو را کافری گذاشت- سید مهدی نژادهاشمی

اطلاعات

  • مطالب مشابه کافری
  • کلمات کلیدی گذاشت
می گویم ، اما درد دل سربسته تر بهتربغض گلوی مردها نش ته تر بهتروقتی که چای چشم ِ پر رنگِ تو دم باشدمردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتردر مکتب چشمت گرفتم کاردانی راابروی تو هر قدر ناپیوسته تر بهترسخت است فتح کشوری که متحد باشدموهای تو آشفته و صد دسته تر بهتراز دور می آیی و شعرم بند می آیدموی تو وا باشد، دهانم بسته تر... بهتر- حسین زحمتکش

اطلاعات

ما مانده ایم و حسرت دیدار آ ینباید چکار کرد بدون تو بعد از این ؟حالا کنار خاطره هاگریه می کنممانند ابرها به سر شانۀ زمیناین خاطرات داغ مرا تازه می کنندشک کرده ام به پاکی ات ای عشق ، با یقین !گاهی سراغ خلوت شعر مرا بگیردرهم ش تن دل یک مرد را ببینبیرون نیا ز خانه ، سر کوچه گرگ هابا چشم های هرزه نشستند در کمینتاوان اعتماد مرا خوب داده است !ماری که پروریده ام او را در آستینچیزی به غیر شعلۀ آتش نمانده استاز ارتباط تابشِ خورشید و ذرّه بین !یک عمر گریه و یک عمر انتظارعاشق شدن نتیجه اش این است ... این ... این- اشکان صمصام

اطلاعات

  • مطالب مشابه حسرت
  • کلمات کلیدی
هر چیزی از دنیا بخواهم ، یک نفر دارد!من هر چه می گویم بده او بیشتر دارد! این بار بد جوری دچار شک و تردیدماین قصه از اول نبرد خیر و شر داردشخصیتی امروزی و اهل مبالات استکه رو به رویش آدمی عصر حجر دارددلشوره و وسواس و دلتنگی برای منحسی که یک مادر به نوعی با پسر دارد!یک جور احساس غریب و گنگ و مغشوش استکه نسبتی با درد های مستمر داردگفته : نرو! آنجا هوا بد جور احساسی ستکاشان برای شعر های تو ضرر داردقطعا به جای عشق... یک جلاد خونریز استشاید به جای پنجه ، ده تایی تبر دارد!مادر به من می گفت : دیوانه مواظب باشاین شعر بازی ها برای توخطر دارد!اما اگر می شد ، نمی شد، یا نمی آمد؟!این بار هم این قصه اما و اگر دارد!هی ماس و اشک ، هی- شعری بخوانم؟- نه!اصلا تخصص توی امر گوش کر دارد!کاشان که زیر سیل های پیش از این گم شد!تا سیل دنیا را نبرده دست بر دارد!این سیل از چشمان من سر چشمه می گیرداین آدم عاشق اقلا یک هنر دارد! مرزبان

اطلاعات

  • مطالب مشابه تخصص
  • کلمات کلیدی
وقتش رسیده مثل من امروز برداریآن قاب ع کهنه را از کنج انباریبا آستینت خاک هایش را بگیری بازبر نقطه ضعف خاطراتت دست بگذاریدستان من خاکی ست ، قدری گریه کن بانو !دستم معطر می شود وقتی که می باری ب به یادت "گریه ها" را خواندم از اولاصلا کتاب شعر "فاضل" را تو هم داری ؟دیگر نپرس از فکر من این روزها ، قطعامن هم به آن چیزی می شم که تو ... آری !ترکت نخواهم کرد من با اینکه می دانمسیگار قل برای ترک سیگاری ...- سعید صاحب علم

اطلاعات

  • مطالب مشابه گریه ها
  • کلمات کلیدی
خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدیدتصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !آ تو هیچ وقت قدیمی نمی شویمانند آرزوی ید لباس عیدآ تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدیدآنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای توبد جور مردِ دست مرا کرد نا امیدهی نبض دستهای من آنروز می نشستهی پلک چشمهای من آنروز می پریدیادم نرفته است که در قاب ع ِ حوضپوشیده بود ع تو پیراهن سپیدیادم نرفته است که لبهای قرمزتخون چکّه چکّه چکّه شد از چاقویم چکید !من فکر می کنم که تو را دفن کرده امدر گوشه ی حیاط کنار درخت بیدمن فکر می کنم که شبی سبز می شوداز خون چشم های سیاهت زنی جدید !آ ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخامروز هم سلام ! زن لاغر سپید !آیا اجازه هست در این قصّه ی جدیدتصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟- حامد ابراهیم پور

اطلاعات

  • مطالب مشابه قصه ی جدید
  • کلمات کلیدی چکّه ,چکّه چکّه ,عاشقم شوید
حس می کنی بهشت به کاکل کشیده استاز بس که روی روسری اش گل کشیده استحس می کنی دوباره دلت جای دیگری استکارت به کوچه های تغزل کشیده استحس می کنی دچار همان غربتی که بازسهراب را به دوزخ زابل کشیده استمن انزوای تلخ همان خشکه رودی امکه توی خواب روی خودش پل کشیده استکه رد شوی ، که بگذری از من ، که آن طرفیک شهر جای پات گلایل کشیده استتو فکر می کنی که نشابور شعر منکم درد زخم تیغ چپاول کشیده است؟این واژه ها صدای دل مرد خسته ای استکه درد عشق را به تطاول کشیده است - حامد عسکری

اطلاعات

  • مطالب مشابه مردِ خسته
  • کلمات کلیدی کشیده ,کشیده استحس
آرزویم فقط این است زمان برگرددتیرهایی که رهاشد به کمان برگرددسالها منتظر سوت قطارم که یب و گل سرخ و چمدان برگرددمن نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاشنامه ام گم بشود، نامه رسان برگرددروی تنهایی دنیا اگر افتاده به منباید امروز ورقهای جهان برگرددپیرمردی به غزلهای من ایمان آوردبه سفررفت و قسم خورد جوان برگردد- مهسا تیموری

اطلاعات

  • مطالب مشابه پیرمرد
  • کلمات کلیدی
من آن چوپان بی دینم که پیغمبر نخواهم شدمرا بگذار و بگذر چون از این بهتر نخواهم شدنخواهم شد شبیه این همه پیغمبر کافرشبیه این همه پیغمبر کافر نخواهم شدبه چندین چشم زخمم دلخوشم با اینکه میدانمکه با هر چشم زخمی مالک اشتر نخواهم شدنه از پاییز باکم هست نه از دست تو چون منگل ابریشم قالیچه ام پ ر نخواهم شدنگو دلواپسم هستی که چشمت زیر گوشم گفت:برایت دایه ی عاشق تر از مادر نخواهم شد- غلامرضاطریقی

اطلاعات

  • مطالب مشابه پیغمبر کافر
  • کلمات کلیدی نخواهم ,پیغمبر ,پیغمبر کافر
مردی پیاده آمده تا روستای تو شعری شکفته روی لبانش برای تو آورده لهجه های پُر از دود شهر را آرام شستشو بدهد در صدای تو یک استکان طراوت گل های تازه دم یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو ! در کوچه باغ های نشابور و "باغرود" پیچیده ماجرای من و ماجرای تو گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟ گه گاه می زند به سرِ من هوای تو جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن ! خواهد چکید از بدنم چشم های تو - علیرضا بدیع

اطلاعات

چون آفتاب مرده ی عصر زمستانم “غم” مثل بختک باز هم افتاده بر جانم می خواستم پیروز این میدان شوم اما افتادم از پا ناگهان در آ ین خوانم انگار قسمت بوده تنها سر کنم یک عمر باشادی ناچیز وغم های فراوانم من عاشقم از تلخ و شیرینت نمی رنجم مغرور شو هر جور می خواهی ب انم بیهوده میگیرند فالم را که می دانم من، زندگی دشوار، اما، مرگ آسانم تنها مرا بگذار با حال خودم” ای عقل” از اینکه پابندت شدم عمری پشیمانم

اطلاعات

  • مطالب مشابه پشیمان
  • کلمات کلیدی
در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد ترس از رقیب بود که آ زیاد شد این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت با کوچ او به شهر ، مهاجر زیاد شد یک لحظه باد روسری اش را کنار زد از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت هی کار شاعران معاصر زیاد شد از بس که خوب چهره و عالم پسند بود بین ن شهر سَر و سِر زیاد شد گفتند با زبان خوش از شهر ما برو سفر که بست ، مسافر زیاد شد ... !!

اطلاعات

  • مطالب مشابه مسافر
  • کلمات کلیدی زیاد
آهسته که آسمان نفهمد امروز کنارم ایستادی دستی به سر ِ دلم کشیدی حسی به تنم دوباره دادی آهسته که آسمان نفهمد سرسبزی من ز بارش ِ توست در باغچه ی حیاط ِ دستم امروز گُل ِ نوازش ِ توست نزدیک شدی به چشم هایم نزدیک شدم به آرزوهام آرامش ِ دریای نگاهت نزدیک شده به بچه قوهام گرمای وجود ِ تو ترانه ست لالایی ِ بی صدا و آهنگ می پاشی ازین ترانه ی خوش بر بوم ِ سپید ِ خواب ِ من رنگ مگذار که آسمان بفهمد چشمان ِ تو هم ستاره دارد مگذار بداند آفتابش از قلب ِ تو استعاره دارد حالا که فقط م م از جنگ ِ بهانه ها غنیمت حالا که نمی شود نباشی حالا که نمی روم ز یادت یک بوسه ی بی صدا به من ده آرام کنار ِ من قدم زن آرام بگو که با من هستی جز من همه را بیا قلم زن طوری به تو می رسم که حتی خورشید و ستاره هم نفهمند طوری به من اعتماد کن که چشمان ِ من از دلت نرنجند مگذار که غم به ما بخندد فال ِ که خوب آمد لبخند بزن به دل خوشی هات خوش آید هر آنچه پیش آید - ایلناز حقوقی 

اطلاعات

قرار بود من در حافظیه شیراز باشم و تو ، با قطاری از مسکو بیایی شبی خوش از بهار و باد و باران ، شاید ساقدوشی مست ،   از پاریس برایمان ی گس ، عطری دلاویز ، کمی هم لبخند زیتون بیاورد . باز یادم می آید؛ قرار بود انگشتری از غزل های حافظ بدستت کنم و با فالی سرخ ، شعر زندگی را با هم آغاز کنیم... چه کنیم ! در هر سه کشور انقلاب شد! بر روسیه ؛ سرخ ها حاکم شدند ، در فرانسه ؛ عاشقان سر بر گیوتین دادند در ایران؟ البته که می دانی چه شد!

اطلاعات

  • مطالب مشابه انقلاب
  • کلمات کلیدی

آخرین جستجو ها