دختری با لاک قرمز

داستان شماره 1 : قتل ملیکا نویسنده : حنانه محمدی گلی به سرعت از پله ها پایین دوید و یک راست سمت درب خانه رفت . مادر فریاد کشید : کجا میری سوسوله خانم ؟ پس این لقمه ها چی میشن ؟ گلی داد زد : اه مامان ! حالم بهم میخوره از این لوس بازیات . امروز دیرم شده ! باید برم دانشکده ، الان میاد جیگرم رو در میاره ! و بعد دوان دوان درب را باز کرد و بیرون رفت . به احتمال زیاد تا او به اتوبوس برسد ، اتوبوس رفته بود . در راه با خودش فکر کرد : ای بابا ! شانس ما رو باش ! بابامون میلیون میلیویلپول در نیاره ولی ا شم باید با اتوبوس بریم بیایم ! همین طور که دوان دوان می دوید اگهی مس ه ای به صورتش خورد : کلاس بازیگری ارجمند و ... گلی نگاهی به برگه کرد و ناگهان یاد تمام رویا ها و قصه هایش که به باد فنا رفته بودند ، افتاد ... گلی خیلی خیلی هنر پیشگی را دوست داشت . دوست داشت بازیگر بشود که شهرت و ثروت را تجربه کند . البته این را هم بگویم که خیلی استعداد داشت و فقط علاقه نبود . اما پدرش دوست نداشت که دخترش را به بازی شهرت و وحشت دنیای سینما دعوت کند . پس او را به دانشکده اقتصاد فرستاد ... خاطرات زیادی برای گلی تداعی شد . از ماس هایش به بابا تا غر های مامان ... ظهر که گلی داشت از دانشکده بر می گشت ، هوس ساندویچ کرد . بدو بدو رفت ساندویچی ججلوی و دو تا بندری زد تو رگ . همین طور که دو لپی داشت ساندویچ را می خورد ، متوجه شد ی او را صدا می زند : خانم سعادتی ؟ خانم سعادتی ؟ گلی سرش را برگردانند : بله آقا _ با من کاری دارید ؟ مرد لبخند زد : بله خانم خوشگله ! گلی فریاد زد : اقا لطفا مزاهم نشید ! مرد گفت : چته ؟ میخوام در مورد مسئله مهمی باهات صحبت کنم در م ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه قتل ملیکا ...
  • کلمات کلیدی خانم ,دوان ,دانشکده ,سعادتی ,دوست ,اتوبوس ,خانم سعادتی ,دوست داشت ,دوان دوان

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها