zabanadabi

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6 پیش از این که بحث در مورد «تنهای منظره» را ادامه بدهم ناچارم بگویم که اگر در این کار سست پیش می روم علّت دارد. فکرم بیش تر درگیر این است که مخاطبِ هر متنی چه طور به معنا می رسد. چه میزان از معنا را خودش به متن تحمیل می کند و با این کار چه اندازه از متن را از آنِ خود می کند. اغلب، ما از معنیِ یک شعر یا متن ادبی و هنری صحبت می کنیم و کم تر به هنری که در ارائه ی معنی در امری غیر هنری وجود دارد می شیم. فرض کنید ما خیلی خوب به معنی شعر «تنهای منظره» برسیم، آ ش چه؟ اگر یکی آ کار به ما بگوید «خُب، که چی؟» به او چه بگوییم؟ من یکی که اعتقاد دارم باید این بحث ها مقدمه ای باشد تا به آنچه از معنی که در زندگی روزمره مان مهم است بهتر برسیم. یاد بگیریم که دریافت معنی فقط در رویارویی با شعر و داستان و نمایش نیست. و نیز، معنی سازی و تعبیه ی معنی فقط مختص این متون نیست. زندگی متن وسیعی است متشکل از متن های گوناگون که هر ی در شبانه روز درگیر درک معانی شان است. در واقع، زندگی یعنی ابداع معنی و درک معنی. اختلاف در برداشت معنی یک متن به هر شکل که عرضه شده باشد- نوشتاری و گفتاری و کرداری و مانند این ها- هنگامی که تأثیری در نوشتار و گفتار و کردار افراد نداشته باشد و فقط به عنوان سرگرمی تلقی شود هر قدر هم زیاد باشد مهم نیست. برع ، اگر کوچک ترین اختلافی در برداشت از یک متن در فکر و ایمان افراد تأثیر بگذارد و باعث شود گفتار و نوشتار و رفتار هر کدام متفاوت از دیگری شود، اختلاف در معنی نقشی حیاتی پیدا می کند. اختلاف در معنی دیگر اثرش محدود به فضای دور و بر تریبون شعرخو ...

اطلاعات

یک شعر و یک نکته (55) شعر «والا پیامدار محمد» از سیاوش رایی «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم» والا پیامدار محمد گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند ب ا و استوار هرگز! هرگز! آنگاه تمثیل وار کشیدی عبای وحدت بر سر پاکان روزگار در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا دیرینه، ای محمد جا هست بیش و کم آزاده را که تیغ کشیده است بر ستم. بسم الله الرحمن الرحیم این نکته را از کجا شروع کنم؟ سرآغاز نکته را این قرار می دهم که بگویم یک واژه ای که زیاد در مطبوعات رایج است و گاهی چیزی هم ارز « » و «قاچاق» است و گاهی هم خیلی بدتر از آن ها و نزدیک به «الحاد» است، واژه ی «شبهه» است. یک جور جرم است. نمی دانم جنایت هم به حساب می آید یا نه. همین قدر سرآغاز بس است. پیش از این، گاه و بی گاه گفته ام که ما گاهی در بررسی یک شعر خیلی مته به خشخاش می گذاریم. حالا، می خواهم در مورد این شعر سیاوش رایی از مته استفاده کنم. تقصیر از من نیست. خشخاش و مته اش را خودش در اختیار من و همه گذاشته است. این شعر را اغلب همه خشخاشی می بینند ولی مته ای را که همراهش است نمی بینند. شعر «والا پیامدار محمد» را ی سروده است که اگر هم به دینی آسمانی باور داشت، این باور به گرایش مذهبی که زیربنای افکار و رفتار شخصی و حزبی اش شده باشد نشده بود. اوایل انقلاب ی که فعالیّت احزاب آزاد بود سران حزب توده برای جلب توجه مذهبی ها این طور تبلیغ و وانمود می د که می شود آدم مسلمانْ توده ایِ کمونیست باشد. به شعر زیر از کتاب ! ! ی سیاوش رایی که در همان یکی-دو سال اوایل انقلاب چند بار چاپ شد توجه کنید: در خانواده ی ما (روایت) مادرک می گفت تعریفی است کار ما: شوهرم مردی ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یک شعر و یک نکته (55)
  • کلمات کلیدی نکته ,خودش ,امام ,کرده ,استفاده ,رسول ,حضرت ابراهیم ,«والا پیامدار» ,استفاده کرده ,«دارَمَت پیام» ,آمریکا آمریکا ,کتاب آمریکا آمریکا ,«والا پیا
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-5 سهراب پس از این که در بندی دو خطّی می گوید: چشم تا کار می کرد هوش پاییز بود بند ی چند خطّی را سر می گیردکه با این جمله آغاز می شود: ای عجیب قشنگ! چون پیش از این از پاییز و هوش پاییز گفته بود خواننده نتیجه می گیرد که منظور سهراب از «عجیب قشنگ» همان پاییز است. اما معلوم نیست ادامه ی حرفش تا چه اندازه با این برداشت جور دربیاید. می گوید: با نگاهی پر از لفظ مرطوب مثل خو پر از لکنت سبز یک باغ، چشم هایی شبیه حیای مشبک، پلک های مردد مثل انگشت های پریشان خواب مسافر! زیر بیداری بیدهای لب رود انس مثل یک مشت خا تر محرمانه روی گرمای ادراک پاشیده می شود. فکر آهسته بود. آرزو دور بود مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند. نتیجه گیری و دریافت معنی سخت تر شد. «عجیب قشنگ» شاید خودِ پاییز نباشد شاید فقط همان تکه ی کوچک از منظره ی پاییزی باشد که حالا پیش رویِ سهراب است و ما هیچ وقت آن را نخواهیم دید و بنابر این معنی اش را آن گونه که مد نظر سهراب بوده است دریافت نخواهیم کرد. ما منظره ی ذهنی خودمان از پاییز را می بینیم و معنی می کنیم و می فهمیم. حتا خودِ سهراب، اگر که حالا در هشتاد و جند سالگی اش زنده بود و این شعر را می خواند و می خواست کلمه به کلمه و جمله به جمله و تصویر به تصویرش را در ذهن خود معنی و بازآفرینی کند به نگاهی دیگر به پاییزی دیگر می رسید برای این که نه این متن دیگر برایش همان متن بود و نه منظره ی معرفی شده در آن موقع و درک شده در حال حاضر دیگر برایش همان منظره می شد. ذهن او نمی توانست همه چیز را از گذشته بردارد و کپی د و بیاورد در زمان حال برایش «پِیس ...

اطلاعات

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-3 بحث به اینجا کشیده شد که گفتم معلوم نیست واقعاً آن «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که سهراب می گوید با «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که مخاطب می فهمد یکی باشد. حالا می پرسم آیا فقط صفات و قیدهای ح و مانند این ها موجب اختلاف بین گوینده و مخاطب است یا واژه های دیگر با نقش های مانند نقش اسم و فعل نیز دارای همین ویژگی هستند. خودم که بر این باورم که کلمات دیگر نیز تا وارد ذهن مخاطب ها می شود، نا خودآگاه با شناخت و تجربه و عادت آن ها صفت دار می شود. سهراب می گوید: «سنگ چین ها، تماشا، تجرد.» این اسم ها به ظاهر صفت یا صفت هایی همراهشان نیست، ولی خودِ من وقتی به «سنگ چین ها» فکر می کنم ناخودآگاه جنس و اندازه و رنگ سنگ ها را با تصویری که بر اثر تجربه ی شخصی ام در ذهن دارم جور می کنم. «تماشا»ی خشک و خالی را می بینم، ولی «تماشا» به هیچ وجه برایم خشک و خالی نمی ماند. «تماشا» برای من دارای صفت «مهم» است و فکر می کنم «تماشا» یعنی «تماشایی». «تجرد» نیز برایم چندان مجرد باقی نمانده است. فکر می کنم «تجرد» یعنی «تنها» و از کنار همان است که «تنهای منظره» درآمده است. این حرف های مرا با برداشت های خودتان از این سه واژه مقایسه ید و ببینید که چه طور اختلاف های ظریفی بین نگاه من و اغلب شماها وجود دارد. این اختلاف های ریز بعید نیست کم کم به اختلاف های بزرگ تر و مهم تر برسد. حتا، گاهی ذهن آدم با نگاهی تازه و متفاوت نسبت به چیزی که پیش از این با نگاه و تجربه ی دیگری درک شده بود با خودش دچار اختلاف می شود. چه طور؟ با مثالی عرض می کنم چه طور. روز اربعین حسین(ع) داشتم اب ...

اطلاعات

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-2 در بخش نخست عرض که «تنهای منظره» به خود سهراب برمی گردد. سهراب وضعیتِ پیش چشمانش را با حس و دریافت و انتظارات خود می سنجد. حتا اگر او در این وضعیت تنها نباشد، تنها ی است که نسبت به این منظره چنین حسّ و حالی دارد. باید قبول کرد همان قدر که برای سهراب گاهی حسّ دیگران نسبت به چیز و چیزهایی قابل درک نیست، حسّ او هم برای دیگران احتمالاً همانی نیست که فکر می کنند و می فهمند. مثلاً سهراب می گوید: «من نمی دانم مردم چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ ی کر نیست.» این که سهراب گفته است این چیزها را نمی داند تجاهلِ عارفانه فرموده است. او می داند که مردم بر حسب عادت این چیزها را می گویند و چیزی را هم که عادت نشده است خیلی جدِی نمی گیرند و نمی گویند و انجام نمی دهند مگر این که کم کم رسم و عادت شود. مردم از روی عادت فکر می گویند اسب حیوان نجیبی است. آن قدر در گوش شان این حرف خوانده شده است که وقتی به اسب نگاه می کنند حتا وقتی که جفتک می اندازد فکر می کنند حیوان نجیبی است و همین جفتک پرانی اش را هم از نجابت اش می دانند. سهراب این عادتی را که نامش حس شده است نمی فهمد. خودش نسبت به هر چیزی حسّ دیگری دارد، حسّی که زنده است و عادّی و از روی عادت نیست. همین حسّ است که او را در برابر منظره ای که دارد می بیند تنها کرده است. او در بند نخست حسّ خود را به تصاویرِ بدون احساس طبیعت افزوده است. هنگامی که می گوید: کاجهای زیادی بلند. زاغ های زیادی سیاه. آسمان به اندازه آبی. با میزان هایی که به صفاتِ این طبیعتِ بی صفت داده است حسّ خودش را روی ...

اطلاعات

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-1 تنهای منظره کاجهای زیادی بلند. زاغ های زیادی سیاه. آسمان به اندازه آبی. سنگچین ها، تماشا، تجرد. کوچه باغ فرارفته تا هیچ. ناودان مزین به گنجشک. آفتاب صریح. خاک خوشنود. چشم تا کار می کرد هوش پاییز بود. ای عجیب قشنگ! با نگاهی پر از لفظ مرطوب مثل خو پر از لکنت سبز یک باغ، چشم هایی شبیه حیای مشبک، پلک های مردد مثل انگشت های پریشان خواب مسافر! زیر بیداری بیدهای لب رود انس مثل یک مشت خا تر محرمانه روی گرمای ادراک پاشیده می شود. فکر آهسته بود. آرزو دور بود مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند. در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد یک دهان مشجر از سفرهای خوب حرف خواهد زد؟ «تنهای منظره» عنوان عجیبی است. عجیب از این نظر که شکل وارونه ی آن- منظره ی تنها- و یا شکل ناقص تر آن- تنها منظره- برای من گویاتر است. شاید خوانندگان دیگری هم باشند که چنین حسّی داشته باشند. مفهوم گنگ این عنوان با سه جمله ی عجیب بند نخست این شعر طوری جفت و جور می شود که هر دو از گنگی و عجیبی درمی آیند. در آغاز بند نخست سهراب می گوید: کاجهای زیادی بلند. زاغ های زیادی سیاه. آسمان به اندازه آبی. منطقی است که خواننده از خودش بپرسد که چرا سهراب این مقایسه ها را انجام داده است. معیارش چه بوده است؟ چرا کاج ها زیادی بلند است و زاغ ها زیادی سیاه و آسمان به اندازه آبی؟ بخشی از پاسخ این پرسش ها از عنوان شعر قابل برداشت است. «تنهای منظره» به سهراب که یگانه ناظر منظره ی پیش رویش است و یا تنها ی است که نسبت به این منظره حساس است برمی گردد. اگر «منظره» را مانند قید مکانی در نظر بگیریم انگار سهراب تنه ...

اطلاعات

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7 آدم هر چه بزرگ تر می شود بیش تر اهل حساب و کتاب می شود. هر چه رقم سن بالاتر می رود آدم بالغ نسبت به ارقامی که سود و زیانش را نشان می دهد حساس تر می شود. سعی می کند تناسبی و نظمی بین آن ها برقرار کند. کودک آمد میان هیاهوی ارقام. کودک در ابتدا ارقام را نمی بیند و بعد که کم کم چشم هایش به آن ها می افتاد چون نمی داند چه خبر است جز هیاهوی از آن ها چیزی نمی بیند. یک چیزهایی از حساب و کتاب این دنیا، هر چند ناچیز، با بلوغ به چشم این کودکِ در حال رشد می افتد. هیاهوی ارقام به این خاطر است که هنوز خوب از آن ها سر در نمی آورد ولی آن ها با هیاهوی شان سرانجام خود را به او تحمیل خواهند کرد. راوی خیلی زود دوباره به پرانتز برمی گردد و حسرت همان هیاهوی پاک را می خورد: (ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب! خیس حسرت، پی رخت آن روزها می شتابم.) پریشانی همان هیاهو را معرفی می کند و تناسب نشانِ پایانِ هیاهوست. آن هیاهو و پریشانی هر چه که بود همچون بهشت پاک بود. ی که بی حساب پاک است بی حساب به بهشت می رود. آیات متعددی در قرآن مجید وعده ی پاداش بی حساب به آن هایی می دهد که در دنیا در بند چند و چون ارقام نیستند. ولی رختی که حالا به تن راوی است رختی خیس است. با چه؟ با حسرت. پس، می شود وارونه اش را نیز گفت: حسرت مانند رختی است که خیس است. باید درآورد و عوضش کرد با رختی که خیس نیست و عاری از حسرت است. رخت بهشتی خیس نبود. ساده بود. اصلاً، هنگامی که از بهشت صحبت می کنیم باید بدانیم که رختِ بهشت بی رختی بود. وقتی آدم و حوا رخت پوشیدند دچار هبوط شدند. در طبع ک نه نوعی بی رختی است که ...

اطلاعات

notes taken from the norton anthology of english literature (10) popular ballads popular ballads: nature of the ballads: anonymous narrative songs preserved by oral transmission their origin: primitive societies the main purposes: songs for ritual dances( not plausible), because of their unconscious or conscious revisions date of the english ballads’ composition: from 1200 to 1700 bishop thomas percy's role: he found a 17th century manuscript and be e interested in ballads his work: reliques of ancient english poetry the role of his work: inspiring sir walter scott ballads composed by people not by a particular person: because work of a consciously artistic mind doesn't need revision common features of popular ballads: spareness / culminating incident or climax of a plot / intense compression / narrating through allusive monologue or dialogue their artistic stature: gained through revising and removing the irrelevant part their distinctive verse form: simplicity of the tunes / a quatrain with four stresses per line / choral practice of using refrains and other kinds of repetitions / a foreknown or foredoomed paradoxical conclusion / role of repetition and refrain: providing a very primitive and effective suspense / incantation of ritual of liturgy the dominant subject or motifs of most best ballads: a tragic incident names of some famous ballads: lord randall / sir patrick spen a ballad with a happy ending: thomas rhymer based on a romance or an old ballad the origin of sir patrick spens: based on a historical incident of the end of the 13th century: like some other ballads actual historical incidents deficiencies of the quasi-historical robin hood ballads: less impressive / without undergoing through the stages of oral transmission / lacking the appropriate intensity / chattiness / work of the minstrels to please his admirers / the theme of the robin hood ballads: in natural freedom loving-man against tyrants composer of st. steven and king herod: a learned cleric using latin words undergoing a single stage of composition the great collection of english ballads: f. j. child's the english and scottish popular ballads

اطلاعات

یک شعر و یک نکته(54) حکایتی از کتاب اورادالاحباب و فصول الآداب نیز به روایت است که ابوطیبه ی حجام- رضی الله عنه- مر رسول خدای را حجامت کرد و آن خون را بیاشامید و معلوم است که شرب خون حرام است(و) غیر مشروع است و مع هذا رسول الله- علیه السلام- ابوطیبه را این تشریف فرمود: که «حرم الله جسدک علی النّار». جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود. پس بر وی مؤاخذه نکرد و گواهی نیز داد که تو بر آتش دوزخ حرام شدی. اگر ی بخواهد که توضیح بدهم ادبیّت یا شعریّتِ این حکایت در چیست حق با اوست، پس توضیح می دهم. در آغاز این توضیح می خواهم حکایت مشابهی را به این امید در اینجا بیاورم که خودتان به خودتان توضیح بدهید که چرا یکی شعر است و دیگری نیست و یا دست کم آماده ی ادامه ی توضیح من باشید: روزی عبدالله ابن زبیر نزد رسول الله(ص) آمد در حالی که آن حضرت مشغول حجامت بودند، وقتی که حجامت تمام شد، به عبدالله فرمودند برو و این خون را جایی بریز که ی نبیند، وقتی که از نزد رسول خدا(ص) بیرون رفت، خون را نوشید! پیغمبر(ص) به او فرمودند: ای عبدالله! چه کردی؟ گفت آن را در پنهان ترین جا از مردم گذاشتم! آن حضرت فرمودند: نکند آن را نوشیده ای؟ گفت: آری! آن حضرت فرمودند: چرا خون را نوشیدی؟ وای بر مردم از دست تو! و وای بر تو از دست مردم! (الشیبانی،أحمد بن عمرو بن الضحاک ابوبکر(متوفای287ه)، الآحاد والمثانی، ج 1، ص 414، تحقیق: د. باسم فیصل احمد الجوابرة، ناشر: دارالرایة- الریاض، الطبعة: الأولی، 1411-1991م.) به هیچ وجه کار ِ همچون منی نیست که بگوید کدام حکایت یا روایت صحیح است و کدام نیست. نیز درصدد نیستم که باور یکی به اوّ ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یک شعر و یک نکته(54)
  • کلمات کلیدی حکایت ,فقهی ,کتاب ,قواعد ,توضیح ,رسول ,حکایت نخست ,موضوع مورد ,قواعد مربوط ,درست باشد ,حضرت فرمودند
مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد برای خیلی ها پذیرش «مرگ مؤلف» سخت است، امّا من می خواهم شکلی از «مرگ مؤلف» را نشان بدهم که باور ی است تا به حدّی که می توان مقدمات برنامه ی ختم و سوم و چهلم اش را هم فراهم کرد. غیر از مؤلف هر آدمی ممکن است در زندگی چندین بار از دید دیگران مرده به حساب بیاید. با مثالی گویا چه جوری اش را خدمت تان عرض می کنم. فرض کنید کودکی نزد مادرش می رود و می گوید که پسر همسایه برادر کوچکش را زده است. مادر در جا با خشم به او می گوید: «تو کجا بودی؟ مگه مرده بودی که او به این راحتی برادرت رو کتک زد؟» مؤلف ها نیز گاهی دچار چنین مرگی می شوند. بود و نبودشان توفیری نمی کند. فرد دیگری وارد اثرشان می شود و قلم را از دست شان می گیرد و به جای آن ها شروع به نوشتن می کند. هنگامی که رولان بارت از «متون نوشتنی» در برابر «متون خواندنی» صحبت می کند چنین چیزی را در نظر دارد. فرض کنید مثال بالا را این طور عوض کنیم که شاعر جوانی به دوست اش بگوید بعضی ها ازفلان شعرِ من برداشت های غلطی دارند و همان ها را در نشریه های متفاوت ابراز می کنند. بعد، دوست اش به او بگوید: «تو مگر مرده ای یا دست ات چلاق است! بنشین و جواب شان را بنویس و بده چاپش کنند.» بله، مرگ و میر به همین راحتی ها در زندگی هر مؤلفی بارها اتفاق می افتد. حتا اگر آن شاعر جوان چندین جواب برای چندین نشریه بنویسد تا خودش را معنی و توجیه کند فایده ای ندارد. تنها متن روی متن می آورد و مرگ روی مرگ. در پایان «حکایت عاشقی» به نویسندگی و کارگردانی احمد رمضان زاده سکانسی وجود دارد که پس از دیدن اش می شود فاتحه ای برای مؤلف های این اثر خواند. مح ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد
  • کلمات کلیدی صحنه ,مؤلف ,پزشکان ,چیمن ,مردم ,آواز ,آواز بخواند ,پزشکان اجازه ,شیمیایی حلبچه ,بمباران شیمیایی ,«مرگ مؤلف» ,بمباران شیمیایی حلبچه ,پزشکان اجاز
مرگ مخاطب در برخورد با برخی از ها و مجموعه های ایرانی «حکایت عاشقی» جدا از آن اشکالات فنی که دارد این خوبی را دارد که محور اصلی اش بمباران شیمیایی حلبچه و گزارش و ثبت تصویری آن است. عشق و یا ازدواج علی و چیمن در آن خیلی حاشیه ای است. این روزها برخی جنگ و سیاست را بهانه می کنند و هایی می سازند که جنگ و سیاست در آن ها حاشیه ای است. اصل جیب های خودشان است. مجموعه ی «شهرزاد» را در نظر بگیرید که مجوزش همان توجه ناچیزش به اوضاع و احوال دوران مصدق است. گاه گاهی نامی از مصدق و فاطمی و ... به بهانه ای در وسط پرتاب و رها می شود و مابقی به ماجرای عشق ها و ازدواج های شهرزاد و در کنار آن پدرخوانده بازی های«بزرگ آقا» می پردازد. اگر آن بحث های اضافی در مورد موضوعات را از بیرون بکشیم چیزی از آن می ماند که از نظر موضوع و درونمایه شبیه مجموعه ی «پدر سالار» می شود امّا با تفاوتی بسیار بزرگ و مهم. به عنوان مثال، در مجموعه ی«پدر سالار» غلبه ی زندگی مدرن با افکار جدید به زندگی سنتی بدون آب و تاب زیاد و جرم و جنایت عجیب خیلی بهتر از آنچه که در «شهرزاد» دیده می شود معرفی شده است. عجیب است که نه تنها در «شهرزاد» بلکه در بسیاری از مجموعه ها و های سینمایی ما آدمکشی، ی، ، کلاهبرداری و انجام هر کار خلافی از هر خصوصیّت دیگر ما ایرانی ها برجسته تر است. ی هم نیست بگوید این همه جنایت و خلاف کاری در های ایرانی یعنی چه. یکی نیست به بعضی از این «هر چه بنویس ها» بفهماند سینمای غرب و هالیوود در های پلیسی، جنایی، جاسوسی و جنگی اش خون و خونریزی دارد نه در های خانوادگی اش. در مجموعه هایی مانند «تعبیر وارونه یک رؤیا» یا «سایبر» ک ...

اطلاعات

notes taken from the norton anthology of english literature (8) chaucer's art chaucer's art: the date of the canterbury tales: the last 14 years of his life the role of his practical business: formation of only 22 tales his greatness as a poet: practical life( characters), wide reading( plots and ideas) ,his detachment from the high and the low in his poetry , regarding the aristocratic ideals as well as life as a purely practical matter his realism: extraordinary clear images , more real reality realism in the tale of prioress: presenting her paradoxical personality without attempting to resolve it ( what she professes to be, a nun; what she thinks a nun ought to be, a lady ; what she is , a woman ) the canterbury tales: chaucer's first plan: about 120 stories number of the pilgrims: 30 the actual number of the tales: 22 the first sparks of the idea of the work: 1386 living in greenwich and observing the pilgrims from there the destination: thomas a becket 's shrine other collections of stories with the same framing device: john gower's confessio amantis, boccaccio's de eron, giovanni ser bi's stories chaucer's differences from the other works: his characterization structure of the work : two simultaneous fictions: the tales told by the pilgrims and the tales about them how a tale leads to the next one: the animosity of the characters a story and a drama: the effect of the tales and the enhancement of the animus of the tellers a thematic unifying device: the question of marriage , like the wife of bath and its feminism a half-burlesque version of chaucer himself: the personality and mind of the reporter in the wife of bath that permeates the poem and enriches its meaning data of the most tales : during the last 14 years of his life number of surviving manuscripts: more than 80 mostly from the 15th century= popularity of the poem number of caxton's prints: two the structure of the manuscript : as nine or 10 fragments , order of the poems within each fragment: the same but the order of the fragments themselves varies widely in the manuscripts organization given to the canterbury tales by chaucer: like marriage group unorthodox opinion in the wife of bath: sovereignity of women in marriage the general prologue: chaucer's sources for the types of people presented in his tales: medieval literature as well as his life chaucer 's own interest : only in the visible reality , his details give something more than mere verisimilitude to the description: between the ...

اطلاعات

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7 آدم هر چه بزرگ تر می شود بیش تر اهل حساب و کتاب می شود. هر چه رقم سن بالاتر می رود آدم بالغ نسبت به ارقامی که سود و زیانش را نشان می دهد حساس تر می شود. سعی می کند تناسبی و نظمی بین آن ها برقرار کند. کودک آمد میان هیاهوی ارقام. کودک در ابتدا ارقام را نمی بیند و بعد که کم کم چشم هایش به آن ها می افتاد چون نمی داند چه خبر است جز هیاهوی از آن ها چیزی نمی بیند. یک چیزهایی از حساب و کتاب این دنیا، هر چند ناچیز، با بلوغ به چشم این کودکِ در حال رشد می افتد. هیاهوی ارقام به این خاطر است که هنوز خوب از آن ها سر در نمی آورد ولی آن ها با هیاهوی شان سرانجام خود را به او تحمیل خواهند کرد. راوی خیلی زود دوباره به پرانتز برمی گردد و حسرت همان هیاهوی پاک را می خورد: (ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب! خیس حسرت، پی رخت آن روزها می شتابم.) پریشانی همان هیاهو را معرفی می کند و تناسب نشانِ پایانِ هیاهوست. آن هیاهو و پریشانی هر چه که بود همچون بهشت پاک بود. ی که بی حساب پاک است بی حساب به بهشت می رود. آیات متعددی در قرآن مجید وعده ی پاداش بی حساب به آن هایی می دهد که در دنیا در بند چند و چون ارقام نیستند. ولی رختی که حالا به تن راوی است رختی خیس است. با چه؟ با حسرت. پس، می شود وارونه اش را نیز گفت: حسرت مانند رختی است که خیس است. باید درآورد و عوضش کرد با رختی که خیس نیست و عاری از حسرت است. رخت بهشتی خیس نبود. ساده بود. اصلاً، هنگامی که از بهشت صحبت می کنیم باید بدانیم که رختِ بهشت بی رختی بود. وقتی آدم و حوا رخت پوشیدند دچار هبوط شدند. در طبع ک نه نوعی بی رختی است که ...

اطلاعات

notes taken from the norton anthology of english literature (9) everyman everyman: data of the manuscript: about 1485 kind of drama: medieval morality play performers of the mysteries and morality plays: trade guilds primary purpose of the plays: religious characteristics of the mysteries: biblical events characteristics of the moralities: allegorical christian moral stories intent of the morality play: more overtly didacticthan the mysteries the common feature of the two kinds of plays: rough humor humor in everyman: his friends hastily abandon him style of the work: simple and direct language and approach, direct sermonizing, clear theme usage of allegory in everyman and in piers plowman: direct allegorical equations for didacticism against stimulation of the imagination rather than isfaction of the intellect the origin of the text: maybe a translation of a flemish play or vice versa

اطلاعات

شاملوهای شاعر و شاملوهای خواننده در برخورد با هر متن ادبی یکی از کارهایی که ناگزیر است آفرینش معنی است. اغلب معنی دریافتی خوانندگان معنی همانی است که خود در متن می جویند و می یابند. هر خواننده ای با آفرینش معنی در متنی که به نظر می رسد مالک ظاهر و باطن و صورت و معنی اش فرد دیگری است دخل و تصرف می کند. البته دستکاریِ خوانندگان معمولی به چشم نمی آید. ولی اگر ی شاملو شد و دیوان حافظ را جوری جوراند که معنی خودش را از آن دربیاورد خیره سری اش همه را خیره می کند. شاملو در کار خودش هم دست می برد باز با این شه که به نظر می رسد هر که متنی را نوشت مالکِ ظاهر و باطن و صورت و معنی اش خودش است. شاملو می تواند نام «وارطان» را پاک کند و به جای آن «نازلی» بنویسد، ولی می داند که شعرش جوری است که خواننده ای که امثالِ وارطان سالاخانیان را می شناسد «نازلی» می بیند ولی «وارطان» می خواند. تازه، خواننده ای که وارطان را نمی شناخت با این که «وارطان» می دید همان را «نازلی» یا هر چه دلش می خواست می خواند. زخم قلب «آبائی» اگر بشود زخم قلب «آمان جان» فرق چندانی نمی کند. شاعر تاریخ نگار و تاریخ نویس نیست که این چیزها نوشته اش را بی اعتبار کند. حتا خودش هم نمی تواند با اعمال تغییر در شعرش آن را و یا حتا تاریخی را که در ذهن خوانندگان جور دیگری معنی می شود در اختیار خودش بگیرد. می گویند گالیله در محاکمه اش در دادگاه تفتیش عقاید کلیسا از ترس از این که گفت زمین می گردد توبه کرد ولی می گفت من از این که گفته بودم زمین دور خورشید می گردد توبه کردام، زمین که توبه نکرده است و همچنان دارد می گردد. حالا حکایت شعر و شاعر و خواننده ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه شاملوهای شاعر و شاملوهای خواننده
  • کلمات کلیدی شاملو ,خواننده ,خودش ,چیزی ,معنی ,شاعر ,احمد شاملو ,خسرو روزبه ,ضیاء موحد ,برای ایجاد ,بررسی کرده ,شاملوی هنگام سرایش ,احمد شاملوی هنگام
یک شعر و یک نکته(52) شعری از امیلی دیکینسون i dwell in possibility- by emily dickinson i dwell in possibility- a fairer house than prose- more numerous of windows- superior- for doors- of chambers as cedars- impregnable of eye- and for an everlasting roof the gamblers of the sky- of visitors- the fairest- for occupation- this- the spreading wide my narrow hands to gather paradise- در این شعر، امیلی دیکینسون ابتدا شعر و نثر را با هم مقایسه کرده است. البته از نثر چیز زیادی نمی گوید ولی هر چه که از شعر می گوید لابد باید خلاف آن را برای نثر در نظر گرفت. در خط نخست او معادل «امکان» را برای شعر برگزیده است. چون شاعر به عمد برخی از کلمات را با حروف بزرگ آغاز کرده است برگردان شعر از زبان انگلیسی به زبان فارسی که فاقد چنین شیوه ی نمایشی برای کلمات است آن را ترجمه ناپذیرتر کرده است. نکته ای که برای خیلی ها مهم است و برای شاعر مهم نیست این است که تعریف شعر به عنوان شعر برای بیش تر مخاطب ها قابل فهم تر از تعریف آن به عنوان «امکان» است. «امکان» یعنی چه؟ یعنی چه امکانی؟ شاعر سعی کرده است با تشبیه ها و استعاره هایش به خواننده اش کمک کند تا منظورش را دریابد. او شعر را به خانه ای تشبیه کرده است که پنجره های بی شماری دارد و درهایش فوق العاده عالی است. او خوانندگان شعر را انی می داند که از این خانه دیدار می کنند. درها به گونه ای اند که افراد زیادی می توانند از آن ها و از هر کدام که خواستند وارد شوند و پنجره ها آن قدر زیادند که هر ی می تواند از هر کدام و از هر چند تا که خواست با توجه به امکانی که شعر یا به تعبیر امیلی دیکینسون این خانه در اختیارش می گذارد به آنچه که در محدوده اش قرار دارد نگاه کند. حتا می تواند طوری به آن نگاه کند که آن را باغی به وسعت بهشت ب ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یک شعر و یک نکته(52)
  • کلمات کلیدی کرده ,شاعر ,خانه ,«امکان» ,نکته ,دیکینسون ,امیلی دیکینسون
notes taken from the norton anthology of english literature (10) popular ballads popular ballads: nature of the ballads: anonymous narrative songs preserved by oral transmission their origin: primitive societies the main purposes: songs for ritual dances( not plausible), because of their unconscious or conscious revisions date of the english ballads’ composition: from 1200 to 1700 bishop thomas percy's role: he found a 17th century manuscript and be e interested in ballads his work: reliques of ancient english poetry the role of his work: inspiring sir walter scott ballads composed by people not by a particular person: because work of a consciously artistic mind doesn't need revision common features of popular ballads: spareness / culminating incident or climax of a plot / intense compression / narrating through allusive monologue or dialogue their artistic stature: gained through revising and removing the irrelevant part their distinctive verse form: simplicity of the tunes / a quatrain with four stresses per line / choral practice of using refrains and other kinds of repetitions / a foreknown or foredoomed paradoxical conclusion / role of repetition and refrain: providing a very primitive and effective suspense / incantation of ritual of liturgy the dominant subject or motifs of most best ballads: a tragic incident names of some famous ballads: lord randall / sir patrick spen a ballad with a happy ending: thomas rhymer based on a romance or an old ballad the origin of sir patrick spens: based on a historical incident of the end of the 13th century: like some other ballads actual historical incidents deficiencies of the quasi-historical robin hood ballads: less impressive / without undergoing through the stages of oral transmission / lacking the appropriate intensity / chattiness / work of the minstrels to please his admirers / the theme of the robin hood ballads: in natural freedom loving-man against tyrants composer of st. steven and king herod: a learned cleric using latin words undergoing a single stage of composition the great collection of english ballads: f. j. child's the english and scottish popular ballads

اطلاعات

یک شعر و یک نکته(53) ای مرد هنرمند از بیژن ترقی فرداست که از من به زمانه اثری نیست هر جا که بگیری خبرم را، خبری نیست کم تر ز هنر دم بزن ای مرد هنرمند ما را که به جز مرده پرستی هنری نیست بی مرگ هنرمند هنر زنده نگردد در مرگش اگر سود نباشد ضرری نیست مهره ز گوهر نشناسند در این شهر خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست زان روز که تو بار سفر بستی و رفتی غم گفت: نگفتم که تو را همسفری نیست فرداست که چون صبح گریبان بزنی چاک ای وای کز آن آتش سوزان شرری نیست معمولاً در هر صنفی بزرگترین ضربه بر برخی از اعضای آن از سوی برخی دیگر از اعضای همان صنف است. در میان هنرمندان نیز اوضاع بهتر از این نیست. مخالفت یا بی تفاوتی انی که فکر و کار و دغدغه ی دیگری دارند پذیرفته و طبیعی هم نباشد، همیشگی است به همین دلیل پذیرفتنی و طبیعی می نماید. تصور این که روزی بیاید و باشد که مردم کوچه و بازار، از هر گروه و صنفی، همیشه کشته و مرده ی هنرمندان باشند آرزویی خیالی است. امّا آنچه که می توانست آرزویی دست یافتنی باشد و نیست، تصور عدم وجود چند دستگی در میان خود هنرمندان است.( در صنف های دیگر نیز همین طور است.) مهم ترین عاملی که باعث می شود پس از مرگ برخی از هنرمندان، مردم و برخی از هنرمندان از صدا و سیما انتقاد کنند که چرا تا پیش از مرگ او تا این اندازه به او نمی پرداختید همین است. صدا و سیما به ظاهر از همین صنف است و از سفره ی هنر همین هنرمندان است که نان می خورد و می گردد؛ منتها، بیش تر از صدا و سیمای دسته ای از هنرمندان که از سفره ی صدا و سیما نان می خورند و می گردند استفاده می کند. گاهی در یک هفته یک یا چند هنرمند- بازیگر یا خوانند ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یک شعر و یک نکته(53)
  • کلمات کلیدی هنرمند ,هنرمندان ,نکته ,همین ,سیما ,نظری نیست ,صاحب نظری ,گوهر نشناسند ,بیژن ترقی
یک شعر و یک نکته(54) حکایتی از کتاب اورادالاحباب و فصول الآداب نیز به روایت است که ابوطیبه ی حجام- رضی الله عنه- مر رسول خدای را حجامت کرد و آن خون را بیاشامید و معلوم است که شرب خون حرام است(و) غیر مشروع است و مع هذا رسول الله- علیه السلام- ابوطیبه را این تشریف فرمود: که «حرم الله جسدک علی النّار». جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود. پس بر وی مؤاخذه نکرد و گواهی نیز داد که تو بر آتش دوزخ حرام شدی. اگر ی بخواهد که توضیح بدهم ادبیّت یا شعریّتِ این حکایت در چیست حق با اوست، پس توضیح می دهم. در آغاز این توضیح می خواهم حکایت مشابهی را به این امید در اینجا بیاورم که خودتان به خودتان توضیح بدهید که چرا یکی شعر است و دیگری نیست و یا دست کم آماده ی ادامه ی توضیح من باشید: روزی عبدالله ابن زبیر نزد رسول الله(ص) آمد در حالی که آن حضرت مشغول حجامت بودند، وقتی که حجامت تمام شد، به عبدالله فرمودند برو و این خون را جایی بریز که ی نبیند، وقتی که از نزد رسول خدا(ص) بیرون رفت، خون را نوشید! پیغمبر(ص) به او فرمودند: ای عبدالله! چه کردی؟ گفت آن را در پنهان ترین جا از مردم گذاشتم! آن حضرت فرمودند: نکند آن را نوشیده ای؟ گفت: آری! آن حضرت فرمودند: چرا خون را نوشیدی؟ وای بر مردم از دست تو! و وای بر تو از دست مردم! (الشیبانی،أحمد بن عمرو بن الضحاک ابوبکر(متوفای287ه)، الآحاد والمثانی، ج 1، ص 414، تحقیق: د. باسم فیصل احمد الجوابرة، ناشر: دارالرایة- الریاض، الطبعة: الأولی، 1411-1991م.) به هیچ وجه کار ِ همچون منی نیست که بگوید کدام حکایت یا روایت صحیح است و کدام نیست. نیز درصدد نیستم که باور یکی به اوّ ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه یک شعر و یک نکته(54)
  • کلمات کلیدی حکایت ,فقهی ,کتاب ,قواعد ,توضیح ,رسول ,حکایت نخست ,موضوع مورد ,قواعد مربوط ,درست باشد ,حضرت فرمودند

آخرین جستجو ها