سرنوشت حوا

عاشق شدن این شکلیه مگه نه؟ همین شکلی که من هر وقت حالم خیلی خوب یا ابه یاد چشم های محمد می افتم، چشم های محمد برای من جاذبه ای تمام نشدنی داشت، انگار تیرهای پیاپی بود که از چشمش به قلب بیچاره من پرتاب شده ، نه راه پس دارم و نه راه پیش. با این که این همه فاصله فیزیکی میان ماست اما خاطره چشم هاش درست در آ ین لحظه ای که من رو به کشتن داد، باعث شده که حس کنم بی اندازه بهش نزدیکم. آدم ها وقتی عاشق میشن همه این فرصت رو دارند که make a move در مورد عشقشون داشته باشند، ی چیزی رو بد نمی دونه ، ی فکر نمی کنه که حق چنین کاری رو ندارند. اون وقت من ِ بیچاره، شرع و عرف و خودش دست و پاهام رو بستند و به دورترین گوشه دنیا تبعیدم د. چقدر من عاشق بیچاره ای ام.

اطلاعات

  • مطالب مشابه بت من
  • کلمات کلیدی عاشق
ضعفی ازلی و ابدی نسبت به تو دارم، تو هی من رو می کشی و اجزای وجودم رو در سرتاسر جهان پراکنده می کنی اما وقتی که با گوشه چشمی و اشارتی من رو به سمت خودت می خونی همه اجزای این کشته ی تو به سمتت چنان می دوند که انگار پرواز می کنند.

اطلاعات

هنوزم دارم به خواب بم فکر می کنم، خدایا قبل این که ببینم محمدم این قدر پیر شده بمیرم، با این که همش میگم می خوام کنارش پیر بشم اما طاقت دیدن پیری اش رو ندارم، برای من شبیه فروریختن آسمونه. حتی با این که پیر شده بود اما من حتی تو خوابهام هم براش دخترهای خوشگل و جوون در نظر می گیرم. دوست داشتن دنیای احمقانه ای داره، اون قدر که هرگز از دنیا برای خودت چیزی نمی خوای جز یک گوشه دنج در قلب محبوبت و عوضش همه دنیا رو برای اون می خوای. ابشم خدایا، اب محمدم.

اطلاعات

  • مطالب مشابه بی ت
  • کلمات کلیدی
یاد گرفتم که روشنفکر بودن ناشی از غم نداشتن ِ دله، دلی که غم نداره دنبال غمخواری بقیه است، چه با جستجو در تفکرات چه در عرصه عمل. یک سالی هست که از زمره روشنفکرها بیرون آمدم، قلبم دیگه جا برای غم نداره، همین غم عشق برای هفت پشتم بسه.

اطلاعات

محمد عزیزتر از جانم، همین حالا برات می نویسم، الان که نه از دستت عصبانی ام، نه دچار هیجانات زودگذر زندگی ک نه خودم. این رو برات می نویسم چون حس می کنم که یک نفر باید به زندگی درهم و برهم سامان بده، و این جز از عهده خودمون برنمیاد، هیچ از غیب پیدا نمیشه که بخواد راز درون ما رو کشف کنه و کمک کنه که بی اون که غرورمون ش ته بشه گره بین ما باز بشه، مدل خدا هم که دخ مستقیم در کار بنده هاش نیست، الان فقط ایم ، باید یاد بگیریم یک بار برای همیشه که آیا عشق ما اون قدر هست که بخاطرش از خودمون عبور کنیم یا نه؟ باید یاد بگیریم که یا زبان مشترکی داریم یا حداقل این توانایی رو داریم که بخاطر یک قلب به اشتراک گذاشته بینمون ، اون زبان مشترک رو بسازیم. از الان تا عید دقیقا سه ماه و یک هفته مونده، برای فکر ت کافی هست؟ فکرات رو یا واقعا باش، کنارم باش یا تنهام بذار که این امید توی دلم بمیره. تا اول فروردین 96 فکر کن، تا اون موقع کاریت ندارم. اگر واقعا دوستم داشتی باید بلند و رسا به همه ایی که توی زندگی هردوی ما برامون اهمیت دارند اعلام کنی که دوستم داری. درسته که من می خوام که باشی اما تصمیم تو بعد از هفت سال هر چی که باشه من این دفعه اون رو تصمیم واقعی ات می دونم. دیگه حالا هیچ چیز برای ترسیدن نیست، هر دوی ما به حد کافی بزرگ هستیم که مسئولیت تصمیم هامون هر قدر هم که سخت باشه بپذیریم. تو می دونی من همون قدر که دوستت دارم، همون قدر هم برات احترام قائلم، برای همین کاری رو که خودم از پسش برنمیام به تو واگذار می کنم، برای هردومون تصمیم بگیر، این که بهم برسیم یا نه. این دفعه من واقعا منتظر شنیدن خبری از تو می مونم، ا ...

اطلاعات

من می دونم که بی توجهی هات به من بخاطر وجود یک دختر دیگه تو زندگی ات نیست، تو هر وقت فشار کاری ات زیاد میشه، ذهنت این قدر درگیرش میشه که من رو فراموش می کنی. فکر کردی این همه سال راه رو آمدم که به هر مانعی که می رسیم اولین چیزی که از دستت می افته من باشم؟ نخیر آقا، قرار نیست این قدر سرسری دوستم داشته باشی، برای همین قلبم درد میگیره. نمی دونم چقدر دیگه باید صبر کنم اما صبر می کنم تا تو یاد بگیری که اولویتت منم نه هیچ چیز دیگه ای توی این دنیا. این درسیه که یاد گرفتنش برای من 20 ثانیه طول کشید به همون اندازه که پلک زدم تا فهمیدم که بین من و این آدم یه چیزی هست، یک سال طول کشید تا برام جا بیفته. برای تو 5-6 سال طول کشید که درس رو بگیری، یاد گرفتنش احتمالا یک عمر طول می کشه. خودم از اول می دونستم عاشق مرد باهوش ِ بی هوشی شدم، هوش اجتماعی ات از همون اولش هم پایین بودنش رو بروز می داد. فقط بعضی وقت ها تظاهر کن که درس رو فهمیدی، حتی با این که می دونم تظاهره اما رنج سالهای منتظرت بودن فراموشم می شه، حتی اگه بعضی وقت ها باشه. * دوستت دارم

اطلاعات

  • مطالب مشابه 사랑해 *
  • کلمات کلیدی کشید ,دونم
عشق من به تو هم مثل همه عشق های یک طرفه عالم با یک سوتفاهم شروع شد، فکر که تو هم دوستم داری. این قدر در عشقت پیش رفتم و رفتم که تحملم تمام شد و خواستم مثلا کار رو ی ره کنم. من نمی دونستم که اعتراف به عشق یک طرفه برابر با خودکشی در عشقه، اما غریزه ام می گفت از این جهنم خودت رو خلاص کن، یه کاری ، هر چیزی بهتر از موندن تو این برزخه. خودم رو خلاص و از برزخ به جهنم پرتاب ، اما احمق ها وقتی عاشق میشن حتی جهنمش رو بیشتر و بیشتر دوست دارند. عاشق جهنمی شدم که توش می شد از صبح تا شب به تو فکر کنم، قبلا اگر بخشی از ذهنم و کل قلبم رو گرفته بودی، حالا شدی همه چیز. من که حتی بخاطر عشق یک طرفه ام هیچ کاری نمی تونستم م زندگی رو کنار گذاشتم ، اجازه نداشتم ببینمت ، اجازه نداشتم توی فضاهایی باشم که تو هستی، اجازه نداشتم که هیچ طوری خودم رو با هیچ بخشی از این عشق تسکین بدم ، چون حتی خاطراتت هم بیشتر آشوبم می کرد، پس برای انتقام از خودم ، خودم رو با عشق تو خفه . من یک جهنم دارم که خیلی خیلی دوستش دارم، جهنمی که در و دیوارش رو پر از ع های تو ، یادته بهت گفته بودم که خیلی بهشت و جهنم نمی ترسونتم، اگر اون دنیایی هست دلم می خواد بخاطر عشق به خدا بهش معتقد باشم ، همه اش رو در این دنیا شبیه سازی . جهنمی رو که می تونم توش عاشقت باشم دوست تر دارم از هر بهشتی. با من عاشق پیشه به از این باش.

اطلاعات

رک بهت بگم، من هیچی تو دنیا نبوده که بخوامش و نداشته باشمش. من فقط برده محبتم، این تنها چیزیه که تو دنیا که هر قدر هم که از خانواده ام گرفتم اما هرگز ازش سیر نمیشم. بیخودی خودت رو بابت بهانه هایی مبنی بر مادیات دنیا خسته نکن. اگر دوستم داری باید برات مهم باشه که این همه من از دوست داشتنت رنج نکشم، باید برات مهم باشه که قلبم پیش تو باشه. محبته که محبت میاره.

اطلاعات

دلم خیلی گرفته بود، انگار که پنجاه سالم باشه و سی سال باشه که جلوی نگاه تو زندگی کرده باشم و برات به عادی ترین شی دنیا تبدیل شده باشم. دلم گرفته بود و همش از خودم می پرسیدم یعنی همه عشق های دنیا همین شکلیه؟ یعنی هیچ وقت نیست که عشق دو طرفه باشه؟ به خودم و راهم شک کرده بودم ، از خودم و خدا می پرسیدم عشق صادقانه و وفادارانه ، دوستی همدلانه در سکوت در فاصله ، انتظار معصومانه در این دنیا هیچ معنایی نداره؟ به خدا می گفتم شک دارم که این عمیق ترین صفات بشری قادر به نفوذ به قلب بشری نباشه، پس چرا محمد دوستم نداره، چرا فاصله چنگ انداخته به عشق من ، چرا باید برای گرم نگه داشتن قلبم این همه بجنگم، قلبی که نیاز به جملات افراطی محبت آمیز یا ژست های عاشقانه نداره، محتاج یک جمله دلگرم کننده ی بر آمده از یک قلب عاشقه، نکنه واقعا من فاقد این صفاتم که آتش عشقم هیچ وقت پا نگرفت؟ حالم خوب نبود، پدر همیشه میگه یا به خدا ایمان داری و می دونی که همه چیز اون طوری که خدا بخواد درست میشه یا همیشه شک داری ، من ایمانی قوی ندارم ، من همیشه شک دارم، من تنها وقتی شعله گرم محبت در قلبم روشنه ، در برابر همه شک های دنیا مصونم، وقتی حمایت گرمابخش محبت رو دور و برم احساس می کنم حالم خوبه. شک عین خوره تمام قلبم رو گرفته، من از پیری و تنهایی می ترسم خدایا، یک دفعه اما می خوام ادای مومن بودن در بیارم، دو هزار دفعه تابحال قول دادم و نشده و نتونستم. می خوام اعتماد کنم به عشقی که هیچ پشتوانه ای غیر قلبم نداره، عشقی که من امید دارم که از جانب توئه، هر اتفاقی که افتاد سعی می کنم بپذیرم که این عواقب تصمیم خودم بوده.

اطلاعات

+ ع های اشکی و تف مالی شده از شدت بوسیدن. شاید اگر مثل گذشته ها ع ها کاغذی بودند تا حالا اون کاغذها تجزیه شده بودند، اما سهم من ع هایی است که پی ل به پی ل کنار هم قرار گرفته اند و تنها توهم لبخند تو رو در برابر چشمان ضعیف من ایجاد می کنند، ع هایی که رهاورد گوگله که از این طرف و اون طرف برام جمع می کنه، دیگه من حتی نمی تونم ع هات رو ذخیره کنم، چون نگه داشتنشون خطرناکه، دیگه حتی جوون نیستم که بشه توجیه کرد که جوانی و عاشق پیشگی. ی از من انتظار نداره که عمرم رو صرف جنونم کنم که تنها بخاطر دلم منتظر آمدن مردی بشینم که بارها بهم گفته هیچ علاقه ای بهم نداره. مجبورم ادای عقل در بیارم و باطنم رو پنهان کنم... من باور دارم که همه چیز رویایی بود که تنها در قلب و روان من اتفاق افتاد اما گاهی دل کندن از یک رویا سخت تر از مردنه، حتی به بهای این که اعتبار و ارزشت رو در برابر همه از دست بدی... چی کار کنم خدایا؟

اطلاعات

قرار این بود که ببینم و عاشقش بشم، نه این که تمنای وصالش رو داشته باشم، آره خدایا؟ این بود خواستت؟ ترجیح میدم این رو بپذیرم که از اول ما قسمت هم نبودیم تا این که از درگاه تو ناامید بشم، از این که نه دعاهام نه دلش تگی ام ، نه هیچ کارم به چشمت نیامد خدایا، ترجیح میدم بپذیرم که اشتباه و محمد مال من نیست تا این که باور کنم هیچ آبرویی در درگاهت نداشتم. من به اینجا تعلق ندارم، به خاک و خانواده ای تعلق دارم که تصمیم گرفتم به سمتشون برگردم، محمد هم متعلق به اینجاست، سهم یک نفره که تو مقدر کردی، باید چشم طمعم رو از قسمت دختر دیگه ای بردارم، شاید نتونم همه عشقش رو از قلبم بیرون کنم، اما تبدیلش می کنم به تنفر و تمام سعی ام رو می کنم فراموشش کنم. برای محمد هم انگار هرگز غزاله ای نبوده، نه خانی آمده نه خانی رفته، اگر هم احیانا چیزی وجود داشت که من رو به یادش بیاره، اون نشونه ها رو هم با من همراه کن. کمکش کن این بار عاشق بشه ، عاشق انسانی که تو قسمتش قرار دادی. کمکش کن شیرینی رو که در قربانی غرور در راه عشق هست بچشه، کمکش کن که از دیوار دورش دری به بیرون بسازه که من ش ت خوردم ، نه راهی به قلبش پیدا و نه تونستم کمکش کنم. به من هم کمک کن خدایا، خسته شدم از کابوس، اشک، انتظار، خسته شدم از این بغض لعنتی، خسته شدم از پنهانکاری، از این لبخند متزورانه ای که حال قلب و چهره ام رو از هم جدا می کنه، از این که وقتی لحظه ای با خودم تنها می مونم سیل افکار دردناک و مسموم به سمتم هجوم میرند، از این نفرت از خودم خسته شدم، از این که همش خودم رو با چشمهای محمد ببینم و از خودم بیزار باشم... از این برزخ خلاصم کن، احساس می کن ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه سکوت ملال ها
  • کلمات کلیدی خسته ,محمد ,کمکش ,بیرون ,خدایا، ,ترجیح میدم
این قدر دوستت دارم که اگر میل تو به رفتن باشه چشم ببندم و پشت به تو بایستم که بری. انتخابش با تو. می تونی توی چشم های من نگاه کنی و برام بخونی که: " به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به درآیی من پا پس می کشم و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود" تصمیم تو هر چی که باشه ، من حرفی نمی زنم.

اطلاعات

محبت و عشق تنها کلام دنیاست که به هر زبانی که باشی درک میشه، اما ؟ به ظاهر با یک زبان حرف می زنیم اما درکم نمی کنی. عشق و محبتی رو که بهت دارم با همه هم زبانی امون درک نمی کنی، نمی فهمی محمد ، نمی فهمی وقتی بهت میگم بدون تو می میرم، نفهمیدی، که اگر فهمیده بودی رنج ساعتها و سالهای بی خبری رو بهم تحمیل نمی کردی. برای درک قلب من به چیزی بیشتر از هوشت که بهش متکی هستی احتیاج داری، عشقم رو باید با قلبت درک کنی.

اطلاعات

شادی زندگی من باش و ترکم نکن، دیگه ترکم نکن، قول بده. محمد، می دونم که نباید این کارو می ولی من به همین بودنت هم بدجور خو گرفتم، این دفعه اگر بی هیچ توضیحی ترکم کنی من می میرم. اصلا نمی خوام هیچ کار دیگه ای ی، درکت می کنم که معتقدی ما به دو دنیای متفاوت تعلق داریم و بیشتر از این نمی تونه هیچ رابطه ای بین ما باشه، درکت می کنم که نمی تونی عاشق من بشی اما اگر همون طور که یکهو ظاهر شدی دوباره یکهو ناپدید بشی من دیگه طاقتش رو ندارم. بذار عشقم رو به تو ببخشم.

اطلاعات

آخرین جستجو ها