سروشنامه

وقتی به گذشتگان می نگرم، به موسیقیدانان بزرگ، به شاعران بزرگ، به ارواح بزرگی که رفته اند... در می یابم که در برابرِ آنان کرمی بیش نیستم. از طرفی همین که کوچکیِ خودم را در برابر عظمتِ آنان دریافته ام یعنی سهمی هرچند کوچک از آن عظمت در من هست. پس به این که در کجای راه ایستاده ام فکر نمی کنم، به رفتن می شم و در هر شرایطی به راهم ادامه خواهم داد. در چنین لحظاتی از انسان بودنم احساسِ غرور می کنم و می فهمم که با همه ی کوچکی ام خ در من نفس می کشد. این که چگونه خوارداشت و بزرگداشتی اینچنین به هم گره خورده اند خود رازی دیگرست...

اطلاعات

این خصلتِ زندگی برایم عجیب است که هر چقدر تاریک تر و وحشتناک تر می شود باز آفتاب از گوشه ی دیگرش سر بر می کند. بارها شده که از درد آنقدر پیچیده ام که با قاطعیت به خود گفته ام هیج راهِ دیگری جز خودکشی نیست. اما صبح وقتی برخاسته ام دیده ام که جای زخم آرام تر شده و آفتابِ ملایمِ صبحگاهی دوباره به زندگی ام می تابد. تمثیلِ این رفت و برگشت برایم گیاهِ وحشی است که لابلای آجرهای دیوار راهِ خودش را می یابد و بالا ه شکوفه های سرخش را به آفتاب می رساند. یا مارِ سیاهی که در بیابان زنده می ماند، در حالی که مجبور است به شکم روی شن های داغِ کویر بخزد و تمامِ عمر بار هستی خود را اینگونه بر دوش بکشد. باری زندگی مجبور است به ادامه یافتن، زیرا که بودن، خواه ناخواه بر نبودن ترجیح دارد. اثبات این پاسخ تنها با اشاره ای به خودِ «بودن» ممکن است، زیرا که اگر اینطور نبود فکر میکنم تا الان نصف جمعیتِ کره ی زمین خودکشی کرده بودند... پی نوشت: کما این که آنان که پوچ گرا می پنداریمشان (مثلِ آلبر کامو یا صادق هدایت) همانانی بودند که تمامِ عمرشان را صرفِ مبارزه با پوچی د...

اطلاعات

  • مطالب مشابه صبح...
  • کلمات کلیدی زندگی
روزی از روزهای پاییز حوالیِ غروب نسیم آزمندِ روح بر من ت د: میوه ی زردی در دستانم می پژمرد آتشی که خاموش می شد همزمان شعله می کشید. ستارگان به حالِ آدمی خندیدند و با چشمک زدنِ نابهنگام شان هر دم می مُردند و زنده می شدند...

اطلاعات

  • مطالب مشابه خائوس
  • کلمات کلیدی
امروز با مانا و پرنیا نشسته بودیم توی چمن های جلو دانشکده و می کوشیدیم کاکتوس ها را از گلدانِ کهنه شان در بیاوریم و توی گلدان های نوِ رنگی جای دهیم. آنقدر تلاشم ناشیانه بود که دستهایم پر از خار شد. خارهای کوچکِ ندیدنی. با خود شیدم بعضی آدمها هم خار دارند. اما خارهایشان آنقدر کوچک است که نمی شود دید، و تو نمیفهمی چرا رنجیده شده ای. راستی چند روز پیش شرحِ هفت پیکر نظامی را با صدای محجوب گوش می . چقدر خوب بود. امشب هم ردیفِ آوازی ادیب خوانساری را می شنیدم. چه صدای گرم و اصیلی دارد. در آ ِ آواز اصفهان این بیت مولوی را میخواند که «باده از ما مست شد نی ما ز او/ عالم از ما هست شد نی ما ز او» چقدر زیبا و ساده. و چه زیبایی های ساده ی فراوانی در این عالم هست. هنوز بیخو آزارم می دهد. قرص خواب خوردم. می دانم باعث می شود فردا سر کلاس منگ باشم اما ناچارم. در کف شیر نر خونخواره ای هستم که خودم باشم.

اطلاعات

  • مطالب مشابه ادامه
  • کلمات کلیدی
بیخوابم. از وقتی که یادم می آید این درد را داشته ام. در همه ی یادداشتهایم از دبیرستان تا امروز کلمه ی بیخو هست. فرقی هم نمی کرده خوشحال باشم یا ناراحت. امشب همان چیزی که مایه ی خوشحالی ام هست همزمان زجرم هم می دهد. هیجان زده ام از کاری که نصفه و نیمه است و مرا با خودش می برد. مگس های پررو از دل تاریکی می پرند روی صفحه ی لب تاب و مثل نقطه های سیاه کوچک بالا و پایین می شوند. کدام کلام است که تسکینم بدهد؟ کدام آغوش یا کلمه است که خوابم کند؟ من لیاقت آغوش تو را ندارم. می دانم، می دانم آنچنان که باید خالص نبوده ام. من خلوصِ آغازین را ندارم. حقم نیست که به تو برسم. اما روحِ نیازمندم از قعر تنهایی فریاد می زند، شکوه می کند که مرا از خودم بیرون بکش، مرا در خود پناه ده، مرا بی من کن، خلاصم کن از این بارِ سنگین «خود»، و از آگاهی. آه کاش می توانستم آنچنان که مردمانِ نخستین به پای بت هاشان می افتادند به پایت بیافتم و چیزی را قربانی کنم. چیزی از روحم را. کاش به من این اجازه را می دادی. اما تو نیستی. تو هرگز نبوده ای و مرا در این دی ا تنها گذاشته ای. من همواره با خودم بوده ام، با خودِ آزارگر بی رحمم. و گمان می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد، شنیده خواهد شد... - جمله ی آ را از سهراب سپهری وام گرفتم-

اطلاعات

سه روز است که سکوت اختیار کرده ام و با هیچ سخن نگفته ام. برنامه ی زندگی ام شب بیداری های ممتد است و روزخو های تا ظهر. و تمرین تا دیرگاه و به هوای سیگاری بیرون رفتن و قدم زدن. حتی ی مثل امشب که سخت خسته ام خوابم نمی برد. در میانِ اصوات زندگی می کنم و با این وجود همه چیز سکوتِ محض است. حتی اصوات می کوشند به زبان خود سکوت را بازگو کنند. امشب در تاریکیِ محض دراز کشیده بودم و به مفهوم «پذیرش» می شیدم. من زندگی را آنگونه که هست پذیرفته ام. پس خوشبختم. از تنهایی رنج می برم اما تنهایی را پذیرفته ام پس خوشبختم. و رنج حاصل اصطحکاک ذهن با واقعیات بیرون است. بگذار واقعیت ها روان باشند، مثل آب. و خوش به حالِ آب که صریح است و روشن است و ساده. و من به آب غبطه می خورم. زیرا آنقدر ساده و روشن است که هرگز نمی توان کنه او را دریافت. جویبار با رفتنش به ما چه می گوید؟ و علف با روییدنش، و کوه با ایستادنش؟ همه چیز همان است که هست، بگذار من هم همان باشم که هستم.

اطلاعات

سه روز است که سکوت اختیار کرده ام و با هیچ سخن نگفته ام. برنامه ی زندگی ام شب بیداری های ممتد است و روزخو های تا ظهر. و تمرین تا دیرگاه و به هوای سیگاری بیرون رفتن و قدم زدن. حتی ی مثل امشب که سخت خسته ام خوابم نمی برد. در میانِ اصوات زندگی می کنم و با این وجود همه چیز سکوتِ محض است. حتی اصوات می کوشند به زبان خود سکوت را بازگو کنند. امشب در تاریکیِ محض دراز کشیده بودم و به مفهوم «پذیرش» می شیدم. من زندگی را آنگونه که هست پذیرفته ام. پس خوشبختم. از تنهایی رنج می برم اما تنهایی را پذیرفته ام پس خوشبختم. و رنج حاصل اصطحکاک ذهن با واقعیات بیرون است. بگذار واقعیت ها روان باشند، مثل آب. و خوش به حالِ آب که صریح است و روشن است و ساده. و من به آب غبطه می خورم. زیرا آنقدر ساده و روشن است که هرگز نمی توان کنه او را دریافت. جویبار با رفتنش به ما چه می گوید؟ و علف با روییدنش، و کوه با ایستادنش؟ همه چیز همان است که هست، بگذار من هم همان باشم که هستم.

اطلاعات

به نیما گفتم می توانم هر موقع که اراده کنم عاشق باشم و هر وقت بخواهم نباشم. گفت به خودت دروغ میگویی. یا عاشقی و گاهی خودت را گول میزنی یا برع ش. الان خودم هم بر سر این دوراهی مانده ام که عاشق باشم یا نباشم. پذیرفتن عشق یعنی پذیرفتنِ بار. هر آنچه از عشق بر سرم آمده رنج و درد بوده. از طرفی بی عشق احساسِ پوچی محض می کنم. در بی وزنی ای که به آن پناه می برم بودن و نبودنم ی ان است. اما در عشق مدام نگرانِ چیزی هستم. آیا عشق چیزیست که بتوان آن را انتخاب کرد؟ باید به این احساس نه بگویم یا آری؟

اطلاعات

نوشتن در این بیخو تنها تسکینِ جان آزرده ام است. جانی که در این لحظات دیگر نمی داند از هستی چه می خواهد. این که هنرمند بزرگی باشم؟ خب این همه هنرمند بزرگ بوده اند و الان وارها خاک جسمشان را پوشانده. از زندگی پس از مرگ نگو که نه می توان اثباتش کرد نه انکار. به من از چیزی بگو که می بینم. چیزی که در برابر من است. من خورشید را مثلاً لمس می کنم اگرچه از راه دور. یا درخت را. یا زمین را. اما خ که از بیرون به دادِ آدمی برسد نه. هرچه هست درون خودم است. ای درونِ من چه را اری پیشنهاد می دهی؟ قلبم ت نشسته و به تیک تیک عقربه ها گوش می دهد. اگر خ نباشد تمامِ معنای هستی در انسان است. اگر خ باشد انسان هیچ معنایی ندارد. ندارد؟

اطلاعات

  • مطالب مشابه باز هم...
  • کلمات کلیدی خدایی

آخرین جستجو ها