تسلی

می فرماید : فَاِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً. عسر. از دلتنگی دلم میخواهد سر بذارم به بیابان. توان محکم نشان دادن روحی که دارد خم می شود را دیگر ندارم. قلب و دلم دیگر آرام ندارند. از پروژه و تمام نشدن ترم قبل خسته ام. از واحد نداشتن و درگیری ترم بعد کلافه ام. از وضعیت و احوالات بیزارم. از آلودگی هوا متنفرم. دلم می خواهد از سردردها و مریضی هایی که دارند می شوند بخشی از وجودم فرار کنم به یک جای دور. خیلی دور. از تنهایی ها و ش ته شدن ها و ت یب ها و توی ذوق خوردن ها خسته ام. [ که این قصه سر دراز دارد و حالا جای شرح بیشترش نیست. ] این ها همه اش استرس، همه اش دردسر، همه اش فکر و خیال. این ها همه اش عسر. یسر. چمدانم را توی شلوغ ترین روز زندگی ام جمع میکنم. به خسته ترین حال ممکن از طوفانی که پشت سر گذاشته ام، سرم را روی بالش کوچک قطار میگذارم به امید فر که دلم قرار است برود به یک بهشت و آرام بگیرد. توی زیارت نامه ی رئوف نوشته اند: یا نور الله فی ظلمات الارض، گنبد طلایی را که در گرگ و میش سحرگاه برق میزند نگاه میکنم و میخوانم : ای روشنی روز و تار و تاریک من.: ) سرم را تکیه میدهم به سنگ های دیوار صحن انقلاب. توی اوج سرمای هوا، دلم گرمِ گرم است. هیچ فکر و خیالی ندارم جز این که چقدر خوشبختم که این لحظه از زندگی ام را اینجا می گذرانم. لبخند میزنم و هزاران بار شکر میکنم. صدایت را می شنوم. می شنوم که مرا صدا میزنی. می شنوم که میخندی. می شنوم که خوشحالی. تو لبخند میزنی. تو غذای خوب میخوری. تو ... «تو»، برای منی. همین همه حال خوبم را کفایت نمی کند؟ سردرد امانت را بریده. می آید برایت چای دم می کند. تازه این کمترین کار است در برا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه روشنی روزهای تار.
  • کلمات کلیدی همه اش ,می شنوم ,این ها ,می آید ,میکنم ,این ها همه اش
چند روز پیش ها که آمدم حرف هایم را بریزم توی کاسه ی صبر اینستاگرام و امثالهم، حس که فضایش غریب است. مجال حرف نبود. اما حرف زیاد بود.این شد که به فکر بازگشت به دنیای وبلاگ نویسی افتادم. دنیایی که آدم هایش بی سر و صداتر باهم حرف می زنند. شاید اینجا دنیای آرام تری باشد که توی گوشم بگوید «هر چه می خواهد دل تنگت بگو». بسم الله.

اطلاعات

آخرین جستجو ها