دلنوشته ها و داستانها

#لشکر یزید به سوی کربلا هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهی الیه افق برنخاسته بود که کنانه بن ‏عتیق به کاروان حسین (ع) ملحق شد. کنانه بن عتیق پیرمردی از ی کربلاست که در حمله نخست به ‏شهادت رسید و از عابدان و قاریان آن شهر بود و در ایامی که سیدال (ع) به کربلا ‏رسید، خود را به آن حضرت رساند. کنانه یکی از اصحاب علی (ع) بود که در رکاب آن ‏حضرت یک پای خود را ازدست داده بود.‏ همچنین در این روز عبیدالله ‏بن زیاد مردم را در مسجد کوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت:ای مردم! شما آل ‏سفیان را آزمودید و آن ها را چنان که می خواستید یافتید، یزید را می شناسید که دارای سیره ‏و طریقه ای نیکو است و به زیردستان احسان می کند و عطایای او بجاست. پدرش نیز ‏چنین بود و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولی نزد ‏من فرستاده است که در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین ‏بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید.‏ سپس از منبر به زیر آمد و برای مردم شام نیز عطایایی مقرر کرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا کنند که مردم برای حرکت آماده باشند و خود و همراهانش به سوی نخیله ‏حرکت کرد و حصین بن نمیر، حجار بن ابجر، شبث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن را به کربلا ‏گسیل کرد که عمر بن سعد را در جنگ با حسین کمک کنند. پس از اعزام عمر بن سعد به ‏کربلا، شمر بن ذی الجوشن اولین فردی بود که با چهار هزار نفر ی آزموده برای جنگ ‏با حسین (ع) اعلام آمادگی کرد و بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن ‏نصیر با چهار هزار نفر، مضایربن وهینه با سه هزار نفر و نصر بن حرثه با دو هزار نفر ‏که ج ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #لشکر یزید به سوی کربلا
  • کلمات کلیدی هزار ,مردم ,حسين ,يزيد ,كربلا ,امام ,هزار نفر، ,چهار هزار ,امام حسين ,لشکر یزید
«چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!» و قابل توجه آن که برای تمامی آنها نیز یک جایگزین شعاری دارند، مبنی بر این که «پولش را به فقرا بدهیم!». البته این شعارها را بیشتر انی می دهند که اساساً نه تنها هیچ گونه عشق و علاقه و عاطفه و وابستگی ندارند، بلکه اصلاً اعتقادات درستی هم ندارند، بنابر این، نه تنها با هر گونه مجلس دینی مخالفند، بلکه نه پولی به مداح یا زیارت می دهند و نه به جایش پولی به فقیری می دهند؛ البته اگر پوست فقیر را نکنند، جای شکر دارد. الف) اولین اشکال این شبهه و سوال، این است که میخواهد دو عمل خیر و خیلی بزرگ را در مقابل هم قرار دهد و به غلط، یک نوع #تضاد بین آنها ایجاد کند! درصورتی که هر کاری باید درجای خودش انجام شود و ما باید سعی کنیم که همه ی کارهای خیر را به قدر توان و همت مان انجام بدهیم و نه اینکه بخواهیم دو عمل درست را در مقابل هم قرار دهیم تا یکی را اب و بی اهمیت نمایش بدهیم!! من هم برای عزاداری حسین علیه السلام جی میدهم و هم عاشق خدمت به مظلومان و فقرا و نیازمندها هستم ب) چه ی گفته که باید چند میلیون به یک مداح داد که می پرسند: «چرا باید داد؟»، خوب ندهند. مگر چند میلیون به یک مداح دادن، جزئی از مراسم عزاداری می باشد؟! ج) موضوع جشن یا عزاداری یک مقوله است، چگونگی اجرای آن، یا مجلس داری و ... یک مقوله دیگری است. یکی برای مجلس عروسی اش، خویشان و آشنایان نزدیک را جمع می کند و ولیمه ای می دهد؛ دیگری آن مراسم را در باغ و باشگاه، با ورودی نفری سیصد تا پانصد هزار تومان می گیرد و پانصد نفر را نیز دعوت می کند و چند ده میلیون هزینه می کند – یکی برای ختم و عزاداری، مجلس ساده ای برگزار ...

اطلاعات

محرم آمد یادمان باشد: اول حسین ، بعد عزای حسین اول شعور حسین ی، بعد شور حسین ی محرم و صفر: زمان بالیدن است نه فقط نالیدن بساطش آموزه است نه موزه تمرین خوب نگریستن است نه فقط خوب گریستن حواسامون جمع بـــــاشه به عزاداریامون ❤️ا لسلام علیک یا اباعبد الله ال حسین "ع" ❤️

اطلاعات

#ورود کاروان به کربلا(شعر) آمدی ای حاجی کرب و بلا حجت قبول سر در آوردی چرا از نینوا حجت قبول صاحب کعبه! چرا از کعبه آواره شدی کعبه ات اینجاست ای خون خدا؟ حجت قبول این بیابان جای اهل البیت پیغمبر نبود پس چه شد آن وعده ها آن باغ ها حجت قبول قاضریّه جای امنِ منزل و بیتوته نیست آمد استقبال تان سر نیزه ها حجت قبول گوئیا این سرزمین قربانگه یاران توست قتلگاهت می شود جای منا حجت قبول از حرم تا قتلگه سعیِ صفا و مروه است ای عجب حج شما دارد صفا حجت قبول جای زمزم خون بجوشد از گلوی اصغرت هدیه کردی کودک شش ماهه را حجت قبول تا قدم بر خاک پاک کربلا بگذاشتی قلب زینب شد پر از درد و بلا حجت قبول گفتی ای ساقی ببین بِین دو نهرِ آب را پشت آن گودال کن خیمه به پا حجت قبول ای علمدار م بارها را وا کنید خارها را از بیابان کن جدا حجت قبول دختر نازم که جا خوش کرده بر دوشِ عمو بر زمین پایش نیاید یا اخا حجت قبول اکبرم اینک برای خواهرم گیرد رکاب هیچ نامحرم نبیند را حجت قبول می رسد روزی که یک مَحرم نداری زینبا بعد من هستی اسیر اشقیا حجت قبول زیر سم اسب ها این استخوان ها بشکند پس ندا آید ز عرش کبریا حجت قبول می رود سرها به نیزه می شوم من بی کفن از جنان گوید مرا خیرالنساء حجت قبول حجّ ابراهیمی از حجّ حسینی سر زند ای مرید کشته های کربلا حجت قبول

اطلاعات

امنیت رکن اساسی پیشرفت کشور و نیروی انتظامی رکن تأمین امنیت است

اطلاعات

  • مطالب مشابه #دیدار با نیروی انتظامی
  • کلمات کلیدی امنیت ,انتظامی ,نیروی ,کشور ,نیروی انتظامی ,انقلاب اسلامی ,الله خامنه‌ای ,پیشرفت کشور
نیروی انتظامی ایران نیروی انتظامی ایران (با به طور مخفف ناجا) پلیس ایران است که در سال ۱۳۷۰ خورشیدی از ترکیب شدن شهربانی ایران و ژاندارمری ایران و نیز کمیته انقلاب ی به وجود آمد و در حال حاضر بطور رسمی نیروی اصلی مسئول حفظ امنیت داخلی ایران است. اما در کنار این نیرو، نهادهای دیگری مانند بسیج و پاسداران نیز عملاً در کار امنیت اجتماعی دخیل هستند. سیر تشکیل و قانون نیروی انتظامی تاریخ برقرای امنیت شهری و کشوری به صورت مدرن به یک سده پیش باز می گردد. ناصرالدین شاه قاجار در مجموعه سفرهایش به قارهٔ اروپا و بازدید پلیس جدید در آن مناطق و با به کارگیری یک افسر ایتالیایی تبعهٔ اتریش به نام کنت دومونت فورت نخستین سامانهٔ پلیسی نو را در ایران بنیان نهاد. پلیس در ایران برای مدت زمانی طولانی از ۲ بخش اصلی شهربانی (نظمیه) و ژاندارمری (که خود شامل دو بخش ژاندارمری مرزی و ژاندارمری روستایی می شود) تشکیل شده بود. کمیته انقلاب ی نیز به عنوان یکی از اجزاء اصلی برقراری نظم و امنیت داخلی کشور و حفاظت از اصول ارزشی ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ به این سامانه پلیسی اضافه گشت. افزایش کارکنان پلیس پس از انقلاب ۱۳۵۷ و وم ترکیب این نیروها عاملی شد تا در سال ۱۳۷۰ خورشیدی با تصویب مجلس شورای ی ، این ۳ سازمان انتظامی در یکدیگر ترکیب و سامانه پلیسی یکدستی حاصل شد. «قانون نیروی انتظامی ایران» در سال ۷۰ در مجلس تصویب شد و طی آن ۱ سال به ت برای تشکیل نیروی انتظامی فرصت داده شد. بر پایه مقررات تازه، پلیس ایران قسمتی از ستاد نیروهای مسلح و زیر نظر وزارت کشور گردید و در پیروی از ایران قرار گرفت.

اطلاعات

  • مطالب مشابه #نیروی انتظامی ایران
  • کلمات کلیدی اسلامی ,جمهوری ,انتظامی ,نیروی ,پلیس ,امنیت ,جمهوری اسلامی ,نیروی انتظامی ,اسلامی ایران ,انتظامی جمهوری ,انقلاب ۱۳۵۷ ,جمهوری اسلامی ایران ,انتظ
#هجرت از عراق به پاریس در سال 1357، وقتی که نهضت ی مردم ایران به ی به اوج خود رسیده بود، رژیم شاه پس از آنکه از سکوت نا امید شد، دست به فعالیت های برای محدود ایشان و یا ا اج ایشان از عراق زد. به همین جهت رژیم عراق منزل ایشان را در نجف محاصره کرد و رفت و آمد ها کنترل و محدود گردید. که به هیچ وجه حاصر به ترک مبارزه نبودند تصمیم به مهاجرت از عراق به سمت گرفتند اما به علت تیرگی روابط عراق و ، قرار شد که از طریق کویت عازم شوند. با آنکه جهت ورود به کویت، ویزا صادر شده بود، پس از رسیدن به مرز کویت، مقامات ت کویت دستور جلوگیری از ورود ایشان به خاک کویت را صادر د. شب را در بصره گذراندند و تصمیم گرفتند به پاریس هجرت کنند. به هنگام هجرت به پاریس در پیامی به ملت ایران، دلایل این هجرت را چنین بیان نمودند. "اکنون که من به ناچار باید ترک جوار المؤمنین علیه السلام را نمایم و در کشورهای ی دست خود را برای خدمت به شما ملت محروم که مورد هجوم همه جانبه اجانب و وابستگان به آنان هستید، باز نمی بینم و از ورود به کویت با داشتن اجازه، ممانعت نموده اند، به سوی فرانسه پرواز می کنم. پیش من مکان معینی مطرح نیست؛ عمل به تکلیف الهی مطرح است. مصالح عالیه و مسلمین مطرح است. ما و شما، امروز که نهضت ی به مرتبه حساسی رسیده است، مسؤول هستیم. از ما انتظار دارد." به این ترتیب، عصر روز 14 مهر ماه 1357، و همراهان به بغداد منتقل شده و روز بعد، هجرتی تاریخی را در راه رضای خدا انجام دادند و در آنجا پس از توقفی کوتاه در پاریس در د ده ای به نام «نوفل لوشاتو» اقامت د. اقامت ایشان در فرانسه بر خلاف تصور رژیم شاه، باعث تسریع در انقلاب شد و هر رو ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #هجرت از عراق به پاریس
  • کلمات کلیدی امام ,عراق ,هجرت ,ايشان ,کويت ,پاريس ,امام خميني ,نهضت اسلامي ,هجرت امام
#تب_مژگان 51 انگشت شصتم مدام میرفت روی صفحه گوشیم و برمیگشت... مونده بودم چی جوابش بدم... یک دقیقه فکر ... بالا ه شماره بهش داده بودم که برام زنگ بزنه... پس باید جوابش میدادم... و حتی اگر همون موقع میگفت میخوام ببینمت، باید یا قبول می و یا یه بهانه درست و حس میاوردم... جوابش دادم و نوشتم: «سلام. درخدمتم!» نوشت: «خدمت از ماست جنتلمن! شما نباید یه حالی... احوالی از ی بپرسی که زدی ناکاراش کردی؟!» نوشتم: «بزرگواری... اما شما هم نباید یه اسی... زنگی... تک زنگی بزنی تا بدونم بالا ه چی شد و چی نشد؟ من که نمیتونستم و صلاح هم نبود که اونجا تلپ بشم!» نوشت: «ماشالله کم هم نمیاریا... راستی آقای رییس جمهور آینده، الان چیکار میکنی؟» نوشتم: « والا تا همین حالا دستم بند بود و داشتم هیئت تم را میچیدم تا بیست سال دیگه وقتی میخوام لیستش را بدم مجلس، هول نشم! ... فقط نفتم مونده... حالا چطور مگه بانو؟!» نوشت: «چقدر با حالی شما ... نه... جدی پرسیدم... الان جایی هم مشغولی؟!» نوشتم: «از شرایط استخدام، الان فقط ریشش را دارم... دارم تلاش میکنم تا کوتاهش ن ، یه جایی دستم بند بشه! ... ضمنا نگو الان واسم کار سراغ داری و دختر یه پیرمرد ترلیون دار هستی که میخواد دومادش یه پسر نجیب و خانواده دار باشه ... که اصلا باورم نمیشه و میرم میخوابم» نوشت: «داری منو میکشی از بس خندیدم... پرستارا اومدن با تعجب نگام میکنن... یه کم مراعات منم ... پس هنوز بیکاری؟! تحصیلات هم داری؟» نوشتم: «آره ... اصلا خوراکم تحصیلاته... ارشد مدیریت آبیاری گیاهان دریایی خوندم!» نوشت: «لطفا جدی باش دیگه! اصلا اینجوری من حریف تو نمیشم... فردا صبح پاشو بیا تا با هم حرف بزنیم!» نوشتم: ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #تب مژگان 51
  • کلمات کلیدی »نوشت ,الان ,»نوشتم ,حالا ,میخوام ,دستم ,»نوشت «حالا ,رییس جمهور
بوی محرم می آید. . . کاش سهراب اینگونه میگفت: آب را گل نکنید . . . شاید از دور علمدار حسین (ع) مشک طفلان بر دوش، زخم و خون بر اندام، می رسد تا که از این آب روان، پر کند مشک تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم، تا علی اصغر (ع) بی شیر رباب (س) نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . . آب را گل نکنید . . . تا که شرمنده نگردد عباس(ع) تا که پژمرده نگردد گل یاس

اطلاعات

میلیونها مردم عمر 57 ساله د؛ در آن سال و پس از آن و پیش از آن بسان برگهای زرد چنان فرو ریختند که اثری از وجود آنها و احوال آنها و از خوشی و ناخوشی آنها باقی نماند؛ ولی یک عمر 57 ساله حسین [علیه السلام] چنان شور و غوغایی در جهان به سود حق و حقیقت و به زیان ستمگری و شقاوت؛ برانگیخت که کمتر ی بر آن ناآشنا ماند و در غم و اندوه بزرگ آن انباز نشد. کتاب زندگانی حسین علیه السلام - زین العابدین رهنما

اطلاعات

  • مطالب مشابه #محرم
  • کلمات کلیدی علیه السلام ,حسین علیه
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

اطلاعات

  • مطالب مشابه #یا حسین
  • کلمات کلیدی الْحُسَیْنِ
#پنجره_قسمت_دوم وپایانی پله ها را سنگین ولی به سرعت بالا رفت و کلید را در قفل چرخاند و به محض وارد شدن با خشم به همسرش که گوشه ی پنجره روی تختش نشسته بود نگاه کرد وگفت:صدمرتبه گفتم ازپشت اون بی صاحاب مردم و دید نزن زن!!!همین کم مونده بود این بیکار ال ه ها وصله هم بهمون بچسبونن.اینجا مثل اون محل نیست.اینجا ی نمیشناستت.امروز آب شدم از خج حرفهاشون. پشت اون پنجره می ایستی فکر نمیکنی از اون بیرون معلومی مردم چیا فکر میکنند درموردت؟؟!! سی سال تو اون محل با ابرو زندگی کردیم ببین میتونی تو همین دوسال سر پیری آبرو واعتبارم رو زیر سوال ببری؟ ای لعنت به این زندگی و این خونه ی کوفتی وکلید را به روی میز انداخت و نشست و دستهایش را حایل پیشانی اش کرد وبه صدای ضربان قلبش گوش میداد. قلبش با هر تپش ناله ای از غم سرمیداد و به او نهیب میزد که سکوت را بشکن مرد.این زن از این همه خشم میمیرد.شاید یک قرن طول کشید تا زن باص در مانده و محزون سکوت را ش ت..گویی با خودش حرف میزد: -چه کنم حاج عباس آقا؟؟من که جایی نمیرم.تمام دلخوشیم به این پنجره است آدمهایی که پشت قابش میبینم!!اگر این قاب هم از من بگیری میمیرم به والله. باشه حق باشماست.روم سیاه که مکدرت . و آهسته اشک ریخت. حاج عباس آقا سیگاری روشن کرد و آه سرکشی کشید و رو به زن رنجور ومحزونش کرد و گفت:آ زن چرا رفتی به شهلا خانم گفتی قصه ی خواستگاری دخترش به کجا رسیده؟؟!میخواهی پشت پنجره ملت و ببینی ببین نقلی نیست.ولی دیگه چرا میری آمار میدی وامار میگیری که ملت بهت بگن فضول محل.؟ زن بهت زده و مستاصل پاسخ داد:من؟؟!!نه والا بخدا اینطور نبود.چند ماه پیش که هنوز حالم اینقدر اب ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #پنجره 2
  • کلمات کلیدی پنجره ,شاید ,زهرا ,خانوم ,خانم ,شهلا ,زهرا خانوم ,شهلا خانم ,دیگر نمیتوانست ,یعنی زهرا ,پایین انداخت
«اِنّما یُریدُ اللّه ُ لِیُذهِبَ عَنکُم الرِّجسَ اَهلَ البَیت و یُطَهِّرکُم تَطهیرا؛ (احزاب - 33 ) جز این نیست که خدای می خواهد تا بِبَرد از شما پلیدی گناه را ای اهل بیت پیغمبر و پاک گرداند شما را از معاصی، پاک گردانیدنی». استعاره «رجس» برای معصیت و تصریح به «تطهیر» برای دوری از معصیت است و به اتفاق جمیع امت، مراد به اهل بیت، آل پیغمبرند و خلاصه معنی این که ای اهل پیغمبر! اراده الهی تعلق گرفته به این که خطیئات و سیّئات را از شما دور سازد تا دُنباله های عصمتِ شما، به گرد عصیان آلود و آغشته نشود و از گناهان کبیره و صغیره، مُنزّه باشید و معصوم. در اسناد آمده که ام سلمه فرمود که: روزی حضرت فاطمه علیهاالسلام طعامی پخته و ساخته بود و در دیگ گلین (سفالی) به نزد سیدعالمین آورد و آن روز آن سروَر در خانه من بود. چون فاطمه علیهاالسلام آن طعام حاضر گردانید، حضرت خواجه عالم فرمود که: ای نور دیده من! علی را با دو فرزند خود بِطَلَب تا با من این طعام بخورند. پس چون ایشان حاضر شدند همه از آن طعام بخوردند. [در این حال] جبرئیل از نزد ملک جلیل در رسید و این آیه آورد که «اِنّما یُریدُ اللّه َ...» سپس آن سروَرِ دین و مرکز دایره یقین، کِسایی (عبایی) را بر ایشان انداخت و فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت منند و نزدیکان منند. بار خدایا! پس دور گردان از ایشان رجس و پلیدی و پاک نما ایشان را. پس من چون این دعا را از آن حضرت شنیدم، گفتم: یا رسول اللّه ! آیا من با شما هستم؟ پیغمبر فرمود: تو رتبه اهل بیتِ من نداری، امّا زنی نیکو کرداری و به صفات حمیده و خصال پسندیده موصوفی. در روایت است که ی می گفت: من دَه ماه مُلازم حضرت رس ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # اهل اء
  • کلمات کلیدی ایشان ,فرمود ,اللّه ,فاطمه ,علیهاالسلام ,حضرت ,علیه السلام ,فاطمه علیهاالسلام ,یُریدُ اللّه ,«اِنّما یُریدُ ,«اِنّما یُریدُ اللّه
عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی‏ عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَال َیَقُولُ إِبْلِیسُ لِجُنُودِهِ أَلْقُوا بَیْنَهُمُ الْحَسَدَ وَ الْبَغْیَ فَإِنَّهُمَا یَعْدِلَانِ عِنْدَ اللَّهِ الشِّرْکَ. صادق علیه السلام فرمود ابلیس به لشکریانش گوید : بیفکنید میان مردم حسد و سرکشى را که آنها نزد خدا با شرک برابرى مى ‏کند. وسائل الشیعه ۱۵ /ابواب جهادالنفس /باب ٧۴ /حدیث ٣

اطلاعات

  • مطالب مشابه # حسد
  • کلمات کلیدی
#اعترافات به یک زن #قسمت دوم اون که رفت اومدم سراغ تو! باید یک فکری برای توهم می .آخه بدجوری گریه میکردی. باورت نمیشد بعد یازده سال از دست ی که پیش همه بزرگش کرده بودی کتک بخوری!! حقت بود!!! من بارها بهت گفته بودم به این مرد اعتماد نکن.! چندبار بهت گفتم موبایلشو چک کن.چندبار گفتم برو دنبالش تا محل کار ببین چی کار میکنه! چندبار گفتم حواست باشه با کی میره با کی میاد.اینها رو همه رو اون خواهر ومادرش یادش دادند.اصلا از کجا معلوم اونا براش دختره رو پیدا ن د؟ !!پاشو پاشو زنگ بزن به مادرشوهرت هرچی دهنته بارش کن و براشون خط ونشون بکش وتهدیدشون کن. رفتم کمی عقب تر تا ریش و قیچی روبسپارم دست خودت.آخه وقتایی که عصبانی هستی رام تری.رفتی سراغ تلفن.اولش کمی تردید داشتی.چون تو این مدت هیچ از جیک وپیک زندگیت خبرنداشت.همه فکر می د خوشبختی.خوب البته این هنر من بود که زندگی شیرینتون رو تلخ . من کم زحمت نکشیدم تو این یازده سال. یازده سال باصبرو نقشه ی فراوان برات چنین نقشه ای ساختم.وحالا حالا ها هم کارت دارم.زنگ زدی بدون سلام شروع کردی هرچی دهنت بود گفتی به مادرشوهرت و شوهرت! ومن فقط با لبخند نگاهت می .تو واقعا وقتی عصبانی میشی خیلی جذ ! من عاشق این صورتتم. مادرشوهرت میخواست با چرندیاتش آرومت کنه که اشاره قطع کن. تو هم قطع کردی.پرسیدم ح چطوره؟ یک نفس عمیق کشیدی گفتی دلم خنک شد.از فردا من میدونم و اونا.روزگارشونو به آتیش میکشم.برات کف زدم! مرحباا خوشم اومد.اینه!! تو رفتی به فکر تلافی و من فرصت داشتم مرور کنم راهی که در این مدت برات هموار کرده بودم رو.شروع برنامه ریزیم از اونجایی بود که اون زن مو قرمز مانتوکوت ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #اعترافات به یک زن 2
  • کلمات کلیدی برات ,مادرشوهرت ,گفتم ,چندبار ,یازده ,چندبار گفتم ,اعترافات شیطان
#اعترافات به یک زن #قسمت سوم اون زن، سر چهارراه ایستاده بود و ماشینها یکی یکی براش توقف می د و با بوق و خواهش وتمنا درخواست همراهی باهاش رو داشتند! میخواستم ببینم ع العمل تو در مقابلش چیه؟ ! تو باعصبانیت رو به ندا (همون دوستت)کردی گفتی خدا لعنت کنه این هرزه ها رو.میبینی چندتا مرد براش ترمز میکنن؟تو و ندا هم منتظر ماشین بودید.ولی هیچ محلتون نمیداد تا زمانی که اون زن اونجا بود.خیلی عصبانی شدی.آخه هم دیرت شده بود هم از هرزگی اون کفری شده بودی.با عصبانیت رفتی سمتش گفتی پس چرا سوار نمیشی؟؟ واسه چی اینهمه مدت چهار راه و بند آوردی؟ اون زن با تعجب نگاهت کرد و عینک دو رو درآورد گفت.:جانم؟؟؟ گفتی: زهرمار جانم.!وسط چهار راه جای هرزگی نیست.اونم بهش برخورد با عصبانیت بهت گفت هرزه هفت جدوآبادته...... هههههه!!!!چه دعوای مفصلی راه انداختید تو چهارراه!!!ملت هم مثل من میخندیدند.چونکه بعضیاشون مثل من از دیدن این صحنه ها خوششون میاد.خوب حق دارن! اینم تفریحیه واسه خودش.تو با کیفت افتادی به جون اون زن و اونم روسریتو درآورد موهاتو پریشون کرد. امان از این دوستت ندا که همیشه کاسه ی داغ تر از آش بود.هیچ وقت ازش خوشم نمیومد.بخاطر همین مختو زدم باهاش بهم بزنی.اون هی میکشیدت کنار و روسریتو برداشت انداخت سرت. اون زن به مردهایی که میخواستن از تو سواش کنن حرف استخون سوزی گفت.نه که فکر کنی من یادش دادما نه.شما از یه جایی به بعد دیگه واسه ده کاریهاتون احتیاحی به من ندارید.خودتون میشید.!گفت: زنیکه دهاتی امل، فضول مردمه. فک کرده چهار راه و یده.اینا از بس عقب مونده اند و بوی گند عرقشون شوهراشون و عاصی کرده میترسن یه وقت ا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #اعترافات به یک زن 3
  • کلمات کلیدی گفتی ,چهار ,هرزه ,واسه ,سمتش گفتی ,اعترافات شیطان
صادق علیه السلام فرمودند:

اطلاعات

  • مطالب مشابه # بسم الله
  • کلمات کلیدی گويند ,ملائكه ,شيطان گويند ,بسم‏ اللَّه

اطلاعات

المومنین (علیه السلام ) فرمود : چون حاجتی به درگاه خدا داشتی آن را با دعا و درود بر و آل او (علیهم السلام ) آغاز کن آن گاه حاجتت را بخواه ، خدای تعالی کریم تر از آن است که از او دو حاجت درخواست شود؛ یکی را برآورد و دیگری را وانهد . شفا و مشکل/10

اطلاعات

عید سعید غدیر خم ، عیدالله الاکبر برتمام مسلمانان جهان بالاخص شیعیان و محبان حضرت المومنین علی (علیه السلام ) مبارک باد. شعر عید غدیر شعر ک نه عید غدیر اشعار کوتاه برای تبریک عید غدیر خم شعر عید غدیر خم اشعار عید سعید غدیر خم شعر عید غدیر خم جدید اشعار زیبا در مورد عید سعید غدیر خم متن مولودی عید غدیر خم پیامک و شعر عید غدیر خم شعر زیبا عید غدیر خم متن شعر عید غدیر خم اشعار زیبا بمناسبت عید غدیر اس ام اس و اشعار تبریک عید غدیر

اطلاعات

═══════ ೋღ

اطلاعات

  • مطالب مشابه #رهایی از شب 177
  • کلمات کلیدی گفتم ,چقدر ,دختر ,دستش ,خیلی ,گرفتم ,دختر جوان ,لبخندی دوستانه
#تب_مژگان 45 باید همه چیز عادی جلوه داده میشد... رفتم فرم رضایت را از پرسنل بیمارستان گرفتم و بهش دادم و اونم خیلی راحت امضا کرد... اما جالب اینجا بود که نه شماره اش را نوشته بود و نه آدرس منزل... بهش گفتم: «این فرم اگر کامل نباشه، ازم تحویل نمیگیرن... لطفا همه جاش را پر کنید و آ ش هم امضا و اثر انگشت میخواد...» بدون هیچ مقاومت و حرف اضافه ای، همین کار را کرد... منم شماره ام را نوشتم روی یه تیکه کاغذ و بهش گفتم که لطفا این کاغذ را داشته باشید... هر وقت لازم شد با من تماس بگیرید... من اینجا، تنها زندگی میکنم و میتونم اگر امری داشتید، براتون انجام بدم... کاغذ را ازم گرفت... گفت: لازم نمیشه اما اگر لازم شد، حتما مزاحمتون میشم... این، خلاصه ای از دیدار دو ساعته من با سهیلا بود... سهیلا که بعدا فهمیدیم بسیار باهوش تر از فرید بوده و یت های درشت را به اون میدادند... اجازه بدید چند تا نکته را عرض کنم که بدونید راه را اشتباه نرفتم و خیلی خدا لطف کرد که تونستم تصمیم بگیرم که باید سهیلا را زمین گیر کرد و مدنظر داشت: سهیلا در طول سی سال زندگیش، چهار بار سفر به ترکیه داشته و یکبار هم به انگلستان... در سفرش به ترکیه، اطلاع چندانی نداریم که دقیقا کجاها بوده و چیکار میکرده... فقط همینو میدونیم که اکثرا آنتالیا میرفته... اما سفر دومش به ترکیه، همراه با خانمی به نام «فریبا» بوده... فریبا... اص ا اهل رشت... و حدودا 18 سال برای زندگی به شیراز اومده... بچه ها تحقیقاتشون درباره فریبا انجام دادند... تصویری از فریبا نداشتیم و اطلاعاتمون هم درباره اش چیز خاصی نبود... ذهنم رفت سراغ نفیسه... رفتم سراغش... حالش خیلی بهتر بود... خانم های ادا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #تب مژگان 45
  • کلمات کلیدی فریبا ,سهیلا ,خیلی ,بوده ,گفتم ,مژگان ,میلیون تومان ,چیزای دیگه ,خیلی چیزای ,خانه کمالی ,فریبا فریبا
#تب-مژگان 48 اون شب، مژگان حس گریه کرد و به یاد مادرش کلی برام حرف زد... حدودا دو سه ساعت باهم حرف زدیم... نکته ای که توی ذهنم بود خیلی تقویت شد... جوری که وقتی سوار ماشینم شدم، حدودای ساعت 9 و 10 بود اما دلم نمیومد تا صبح صبر کنم... به خاطر همین وقتی به چهار راه زند رسیدم، نرفتم طرف خونه... رفتم اداره... وقتی رسیدم، از یکی از خواهرای حیاط خلوت پرسیدم که نفیسه خوابه یا بیدار؟! ... گفتنند: بیداره... معمولا شبها دیر میخوابه... شامش خورده... الانم داره تلوزیون میبینه... هماهنگ و بهش اطلاع دادن که میخوام ببینمش... قبول کرده بود و خلاصه رفتم پیشش... این بار وقتی منو دید، علاوه بر روسری و رعایت چیزای ساده، جلوم بلند شد و سلام کرد... سلام و علیک کردیم و نشستیم... گفتم: امیدوارم بهت سخت نگذشته باشه... به جز دیدار اولمون... که البته اونم... حالا ولش کن... میخوام یه چیزی را بهت بگم اما میخوام قول بدی تمرکز داشته باشی و کمکم کنی تا بتونم کمکت کنم... باشه؟ گفت: دیگه بدتر از مرگ مژگان که نیست... باشه... بفرمایید... گفتم: من تقریبا همه کارهای بدی که انجام دادی و یا مجبورت د را اطلاع دارم... حتی پرینت حساب های بانکی که به نام مادر بیچارت بود و پول ها را به اون حساب میریختند را دارم... همچنین مهمونی های بدی که رفتی... برای اینکه بدونی نه تنها از بازی پرت نیستم بلکه اطلاعاتم بیشتر از این حرفهاست، باید بدونی که حتی اطلاع دارم که از طرف کمالی شده بودی که به هر طریقی شده به پدر مژگان نزدیک بشی... اما به خاطر تقیدات مذهبی و مشغله های بابای مژگان و چیزای دیگه نتونستی این کار را ی... حالا چیزی که میخوام بدونم... باید بدونم که بتونم کمکت م... ا ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # تب مژگان 48
  • کلمات کلیدی مژگان ,بابای ,شروین ,کمالی ,گفتم ,اتاقش ,بابای مژگان ,خاطر همین ,مژگان اصلا ,کمکش کنیم ,اطلاع دارم
#تب-مژگان 49 تا اسم سهیلا را از نفیسه شنیدم، برقم گرفت!! ... گفتم: کدوم سهیلا؟! نفیسه گفت: «همون سهیلا خانوم که هم چادریه و هم وقتی در کمک به بچه های مذهبی و خانواده های و نظامی ناامید میشدیم دست به دامن اون میشدیم... گفته بودم که براتون...» گفتم: آره ... یادمه... بعد بابای مژگان چیکار کرد؟ باهاش دوست شد؟! نفیسه با تعجب گفت: شوخیتون گرفته؟! دوست بشه؟ بابای مژگان؟ با سهیلا؟! ... فکر بابای مژگان را خوب میشناسید! ... نه اصلا حتی ما جرات نکردیم مطرح کنیم چه برسه به خواستگاری و دیدار و ... گفتم: پس چی شد دیگه؟ چطور پیش رفت؟ نفیسه گفت: هیچی ... کمالی و شروین فشار میاوردن... من و مژگان خد امرز هم کاری نمیتونستیم ... مونده بودیم... نه راه پیش داشتیم و نه راه پس... قرار شد خودشون اقدام کنند که ظاهرا اونا هم هیچی... البته تا جایی که من اطلاع دارم... نفس عمیقی کشیدم... مثل ی که خیالش شده باشه از بابت خطری که از بیخ گوش عزیزش رد شده باشه... گفتم: تا حالا سفر و مسافرت هم باهاشون رفتی؟ بیشتر منظورم سفر خارج از کشوره؟ گفت: خارج از کشور نه... اما چند بار رشت رفتیم... شاهین شهر رفتیم... گرگان رفتیم... یه بارم رفتیم کیش... خیلی خوش گذشت... گفتم: بسیار خوب... مطلب دیگه ای هست که نگفته باشی؟ و احساس کنی مهم باشه؟ یه کم فکر کرد و گفت: آهان ... راستی... میشه بپرسم فرید زنده است یا نه؟ چی بر سرش اومده؟ ینی اونم کشته شده؟ گفتم: چطور مگه؟ باهاش چه نسبتی داشتی؟ ... بهتره بپرسم چطور آدمیه فرید؟ گفت: خب پسر خوبیه... نمیدونم کجاییه اما فکر نمیکنم باشه... خیلی پخته و با تجربه است... بر خلاف قیافش، خیلی هم میتونست خشن و تند و فرز باشه... ورزشکار بود... باشگاه م ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # تب مژگان 49
  • کلمات کلیدی گفتم ,خیلی ,مژگان ,نوزدهم ,روزه ,باشه ,«قرة العین» ,بابای مژگان
#تب_مژگان 37 جلسه اول بازجویی نفیسه خوب بود... به نکات خوبی اشاره کرد... رفتم سوار ماشینم شدم... میخواستم یه سر برم شاهچراغ... خیلی وقت بود که تنها سر نزده بودم... وقتی گوشیمو دیدم، دیدم عمار یکی دوبار زنگ زده بود... زنگ زدم واسش... گفت میخوام ببینمت... گفت اتفاقی نیفتاده اما دوس دارم بعضی از چیزها را همین حالا بهت بگم بلکه در روند پرونده به دردت بخوره... رفتم پیشش... وقتی درب خانه امن باز شد و رفتم داخل... هنوز پارک نکرده بودم که دیدم عمار روی صندلی حیاط نشسته و منظر منه... سلام کردیم و نشستم پیشش... از حال مژگان پرسیدم... گفت: خوبه الحمدلله... گفتم: «دو تا تیم در حال بررسی پرونده ترور دیروز هستند... چون یکی از بچه ها را هم با خودشون بردند... پیش بینی من اینه که ممکنه یا بخوان تبادل کنند یا زنده اش نمیذارن... یکی از افرادی که تو زرد از آب دراومده، هفته قبل، زن و بچه اش را فرستاده ترکیه... احتمالا خودش هم داره میره اونجا... یکی از بچه های تیم «سایه» مثل شبح دنبالشه... یکی دو نفر هم دارن همین پرونده خودمون را تهیه و تنظیم میکنند... راستی با من کاری داشتی؟ جانم! درخدمتم...» عمار شروع کرد و گفت: «حرفه ما اینقدر سکرت و مبهمه که حتی از اوضاع و احوال خانوادگی همدیگه خبر نداریم... منم نمیدونم تو چند تا بچه داری و یت موازیت چیه و ... به خاطر همین، هیچ نفهمید خانمم از دنیا رفته و دو تا بچه دارم... جز مقامات بالادستی که حتی از آب خوردن منم اطلاع دارن... ولی من یه نفر هستم... حداقل سه نفر دیگه با من زندگی می د که اونها شوهر و بابا میخواستن... خانمم و دو تا بچه هام... خانمم مدتی بود که احساس ناراحتی در ناحیه شکمش میکرد... بعد مشخص شد ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #تب مژگان 37
  • کلمات کلیدی خیلی ,مژگان ,پرونده ,عمار ,خانمت ,خانمم ,بسیار بسیار ,دیدم عمار
═══════ ೋღ

اطلاعات

  • مطالب مشابه #رهایی از شب 172
  • کلمات کلیدی چاقو ,میلاد ,حمید ,اونها ,آغوش ,نسیم
تقدیر و شکر میکنم از دوستان عزیز بابت همراهی وبلاگ خودتون همان طور که اطلاع دارید در این وبلاگ به طور هم زمان دو مورد داستان ناب و آموزنده داریم که سعی میشه حداقل روزی سه قسمت از آنها را در وبلاگ بزاریم این دو داستان تقریبا هر روز توسط نویسنده گان محترم نوشته شده و خدمت شما ارایه میشه یعنی این طور نیست که این داستانها قبلا نوشته شده باشه و ما روزی چند قسمت از آنها را به معرض دیدشما بزاریم لذا شما دوست داران فرهنگ و ادب فارسی را دعوت میکنیم جهت دلگرمی نویسنده گان عزیز نظرات و پیشنهادات سازنده خودتان را برای ما ارسال کنید؛ انی که دوست دارند جواب نظرات آنها را بطور خصوصی داده شود لطف کنند آدرس وب سایت یا ایمیل خودشان را در نظرات بنویسند با تشکر س.ع. سبحانی

اطلاعات

#تب_مژگان 29 دیگه فرصت برای از دست دادن نداشتم... همونجوریش هم معلوم نبود کی زنده است و کی مرده؟ ... دورخیز و با جفت گلد محکم به در زدم و قفل در را ش تم... و با سرعت وارد اتاق شدم... گلوله اول را حروم بازو و گلوله دوم را حروم استخون جناغ ی که چاقوش روی گردن عمار بود و حتی نوکش را هم داشت فرو میکرد... سریع پاشدم... لوله اسلحه را گرفتم رو به روی صورت زنی که لباس پرستار داشت... اون میخواست سوزن دومش هم به رگ گردن مژگان تزریق کنه... بهش گفتم: الان فاصله ما چهار متر هم نیست... شلیک های من از فاصله 90 متری هم خطا نداره... چه برسه به این فاصله کوتاه... سوزنت را مثل بچه آدم بنداز... وگرنه خون پیشونیت را میپاشم روی در و دیوار اتاق... جوری که دیگه نشه تشخیصت داد... بنداز زمین... باید این زن زنده میموند... چون با شلیکی که از اون فاصله به اون مرد کرده بودم، معلوم نبود زنده بمونه یا حداقل مثل قبلش بشه... پس به این زن احتیاج داشتم تا بتونم پرونده را یه ت بدم و چند تا پله بیفتم جلو... اما ... این زن حرفه ای بود... برخلاف نفیسه بیچاره و مژگان بدبخت... میدونست داره چیکار میکنه... میخواست خودکشی کنه... اما مگه میشد به همین راحتی؟!... نگاهش به چشمام دوخته بود... انگشت شصتش را به ته سرنگ چسبوند... دیگه امونش ندادم... فورا سر اسلحه را گرفتم به طرف بازوش و شلیک ... پرت شد به طرف دیوار... سریع رفتم بالای سر مژگان... الحمدلله زنده بود... عمار هم داشت سرفه های شدید میکرد... آخه عمار جانباز هست و مشکل حادّ تنفسی داره... عمار میگفت من این پسره را چند بار دیدمش... عمار را کمک تا از روی زمین بلند بشه... همینجوری که بلندش ، بهش گفتم: «عمار! الان موقع سرفه و شهید ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #تب مژگان 29
  • کلمات کلیدی گفتم ,مژگان ,عمار ,گرفتم ,زنده ,همین ,چیزی نگفت ,ترین واحد ,نزدیک ترین ,ازشون اعتراف ,رفتم بالای
#تب_مژگان 30 سرم را آروم از کنار لبش برداشتم و به چشمای نیمه بسته اش چشم دوختم... صورتمو گرفتم رو به روی صورتش... با انگشتم یه کم پلکش را بازتر بهش گفتم: پس فرید که میگن تویی؟!یا تو یه فرید دیگه ای؟! ... هرکی هستی، باش... وقتی نوک چاقوت را مثل قصاب ها روی گردن رفیقم میبینم، پس برای من فرقی نمیکنه که کدوم فرید باشی... مهم اینه که: تو یک تروریست هستی! ادامه دادم و بهش گفتم: تو میدونی جرم یه تروریست و حکم ترور در این مملکت چیه؟! یا خیلی اوضاعت ابه یا تازه کار هستی یا بالا ه یه چیزیت هست... بچه های خودمون رسیدند... سه نفر بودند... یکی دو نفرشون را قبلا باهاشون کار کرده بودم... قبل از اینکه فرید را بخوان ببرند، از فرید و اون دختره با گوشیم یه ع گرفتم... بچه ها فورا فرید و اون دختره را به ماشینی که در محوطه پارک کرده بودند متقل د و مثل باز شکاری از اون منطقه دور شدند... منم پاشدم و فورا خودم را به ماشین رسوندم... نشستم توی ماشین... اون لحظه قادر به آنالیز نبودم... نمیتونستم مهره ها را درست کنار هم جفت و جور کنم... چون وسط معرکه بودم... دوره «فرماندهی میدانی بحران ها» را هر چقدر هم درس داده بودم، اما وسط خود معرکه بودن، یه چیز دیگه است... فقط دعا می مژگان و فرید زنده بمونند... تا میخواستم حرکت کنم، یادم اومد که فرید، ماشینش همین دور و برهاست و گوشیش هم توی ماشینش هست... پیاده شدم... بیمارستان، یه پارکینگ عمومی داشت و یه پارکینگ اختصاصی... خب عقل حکم میکرد که اگر من جای فرید باشم، ماشینم را در هیچ کدام از پارکینگ ها نذارم تا بتونم بدون کنترل دوربین ها و بدون مانع در رفت و آمد، کارم را انجام بدم... میمونه دو تا خیابون... خی ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # تب مژگان 30
  • کلمات کلیدی ماشین ,خیابون ,فرید ,گفتم ,مژگان ,عمار ,رفتم سراغ ,صورت چشمی، ,خیابون اولی،
#تب_مژگان 31 ارتباطمون قطع شد... ینی چی؟! ... با احتیاط کامل، رفتم به همون خیابون خلوت... خیابون که نبود.. یه کوچه پهن و خلوت و بی خاصیت... دوباره اون صدا اومد روی خط و گفت: «بزرگوار! معمولا هدیه را جاهای خوب میذارن اما اوضاع جالبی نیست... مجبور شدم امانتی را بذارم توی جوب سمت راست راننده... فعلا...» احساس خطر ... خطر را اطرافم حس نمی ... حس می تنهام... اما میدونستم که خبرایی هست ... رفتم جوب سمت راست خیابون را را رصد ... یا ابالفضل العباس... دیدم یکی از بچه هاست... به پشت افتاده بود... ینی روی شکم... افتاده بود وسط جوب... دویدم طرفش... دستم بردم به طرف کمرم و اسلحه ام را آوردم بیرون... دور و بر هم میپاییدم... ذکر یا ابالفضل العباس از دهنم نمیفتاد... انتظار اینو اصلا نداشتم... رفتم توی جوب... شونه هاش را گرفتم و برگردوندمش... دو تا تیر از فاصله نزدیک، خورده بود... یکی به قفسه اش... یکی هم به شکمش... شهید شده بود... خیلی بهم ریختم... باید تلاش می که خشم، مانع از فکر و مدیریتم نشه... آوردمش بیرون... خوابوندمش روی زمین... بیسیم زدم تا بیان دنبالش و ببرنش... مثل برادر از دست داده ها، نشسته بودم بالای سرش... آخه اینم زن داره... بچه داره... چشم انتظار داره... آخه این چه دنیای کثیفی شده که باید، جنازه بچه های انقل مون را در مبارزه با مفاسد و جرائم، از توی جوب بیاریم بیرون... یاد «جَون» غلام اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم... که لحظات آ به حسین گفت: «آقا جان! پیاده نشید... من غلامم و بوی بد میدهم... همین که اجازه دادید در رکاب شما کشته بشم خودش خیلی ارزش داره... آقا پیاده نشید تا یه وقت، بوی بد بدنم...» ارباب هم که برای نوکراش کم نمیذاره... پ ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # تب مژگان 31
  • کلمات کلیدی مژگان ,عمار ,گفتم ,بیرون ,خیابون ,کمالی ,مژگان خانوم ,اتفاقی افتاده؟ ,پیاده نشید ,ابالفضل العباس
اعمال مستحبی روز عرفه: روز نهم ذی الحجه روز عرفه و از اعیاد عظیمه است، هرچند به اسم عید نامیده نشده و روزی است که حق تعالی بندگان خویش را به عبادت و طاعت خود خوانده و مؤید جود و احسان خود را برای ایشان گسترانیده و در این روز خوار و حقیرتر و رانده تر و در خشمناکترین اوقات خواهد بود. روایت شده که حضرت زین العابدین ـ علیه السلام ـ شنید در روز عرفه صدای سائلی را که از مردم سؤال می نمود. فرمود: وای بر تو. آیا از غیر خدا سؤال می کنی در این روز و حال آن که امید می رود در این روز برای بچّه های در شکم آن که فضل خدا شامل آنها شود و سعید شوند و از برای این روز اعمال چند است: اول: غسل دوّم: زیارت حسین ـ علیه السلام ـ که مقابل هزار حجّ و هزار عمره و هزار جهاد بلکه بالاتر است و احادیث در کثرت فضیلت زیارت آن حضرت در این روز متواتر است و اگر ی توفیق یابد که در این روز در تحت قُبّه مقدّسه آن حضرت باشد، ثوابش کمتر از ی که در عرفات باشد نیست، بلکه زیاده و مقدّم است. سوم: پس از عصر، پیش از آن که مشغول به خواندن دعاهای عرفه شود دو رکعت بجا آورد در زیر آسمان و اعتراف و اقرار کند نزد حق تعالی به گناهان خود تا فایز شود به ثواب عرفات و گناهانش آمرزیده شود پس مشغول شود به اعمال و ادعیه عرفه که از حُجَج طاهره ـ صلوات اللّه علیهم ـ روایت شده و آنها زیاده از آن است که در این مختصر ذکر شود. شیخ کفعمی در مصباح فرموده: «مستحب است روزه روز عرفه برای ی که ضعف پیدا نکند از دعا خواندن و مستحب است غسل پیش از زوال و زیارت حسین ـ علیه السلام ـ در روز و شب عرفه و چون وقت زوال شد، زیر آسمان رود و ظهر و عصر را با رکوع و سجود نیکو به جای آ ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # اعمال روز عرفه
  • کلمات کلیدی عرفه ,نماز ,رکعت ,اعمال ,عليه‌السلام ,حضرت ,رکعت نماز ,امام حسين ,زيارت امام
روز عرفه - نهم ذیحجه را ‏روز عَرَفه گویند. این روز از روزهای مهم برای مسلمانان و از جمله شیعیان است. گرچه عید نامیده نشده اما همچون عید خوانده شده است. از سوی دیگر از آنجا که سوم شیعیان حرکت خود را بسوی کربلا پس از مراسم حج آغاز کرد برای شیعیان از اهمیت بسزایی برخوردار است. همچنین زیارت سوم شیعیان در این روز بسیار توصیه شدهاست.«دعای حسین در روز عرفه» از مهم ترین اعمال این روز است که پس از ظهر و عصر خوانده میشود.عید قربان پس از روز عرفه قرار دارد. نامگذاری روز عرفه در باره نامگذاری این روز به عرفه آمدهاست: جبرائیل علیه السلام هنگامی که مناسک را به ابراهیم میآموخت، چون به عرفه رسید به او گفت «عرفت؟»و او پاسخ داد «آری»، لذا به این نام خوانده شد. و نیز گفته اند سبب آن این است که مردم از این جایگاه به گناه خود اعتراف میکنند و بعضی آن را جهت تحمل صبر و رنجی میدانند که برای رسیدن به آن باید متحمل شد. چرا که یکی از معانی «عرف» صبر و شکیبایی و تحمل است. اعمال حجاج در روز عرفه در این روز حجاج از شهر مکه به صحرای عرفات آمده و در آنجا به راز و نیاز و دعا پرداخته و پس از ظهر و عصر به مکه باز میگردند. اعمال غیر حجاج روز عرفه برای این روز دعاها، ها و اعمال مختلفی (از جمله غسل) ذکر شدهاست که شیعیان از جمله افرادیکه در حج حضور ندارند بجا میآورند. از جمله مهم ترین این اعمال دعای سوم شیعیان در روز عرفهاست. زیارت سوم شیعیان در روز عرفه یکی از مهم ترین اعمال توصیه شده در این روز زیارت سوم شیعیان (از دور یا نزدیک است). در مفاتیح الجنان در این باره آمدهاست: زیارت حضرت سید الشّهداء علیه السّلام که برابر هزار ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه #علت نامگذاری روز عرفه
  • کلمات کلیدی شیعیان ,اعمال ,امام ,عرفه ,زیارت ,جمله ,زیارت امام ,ترین اعمال
مسلم ‏بن عقیل کیست؟ در میان جوانان برومند «بنى‏هاشم‏» مسلم، فرزند عقیل یکى از چهره‏هاى تابناک و شخصیتهاى بارز، به شمار مى‏رفت. «عقیل‏» برادر حضرت على(ع) و دومین فرزند ابوطالب بود. در ترسیم زیر رابطه نسبى مسلم، آشکارتر است: ابوطالب: – طالب – عقیل – مسلم – جعفر – على – حسین بن على مسلم‏بن عقیل، برادرزاده المؤمنین و پسر عموى حسین‏بن على بود. دودمانى که مسلم در آن رشد یافت، دودمان علم و فضیلت و شرف بود و خاندانى که شخصیت انسانى و ى مسلم در آن شکل گرفت، بهترین زمینه را براى تربیت و تکامل معنوى و حماسى مسلم فراهم کرد. از آغاز کودکى، در میان جوانان بنى‏هاشم بخصوص در کنار حسن و حسین -علیهما السلام بزرگ شد و کمالات اخلاقى و بنیان ولایت و درسهاى حماسه و ایثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجداد مسلم انى، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند که در فرزندان خویش، شجاعت و ایمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند و مسلم، شاخه‏اى پربار از این اصل و تبار بود;و بنا به اصل وراثت،خصلتهاى برجسته را از نیاکان خود به ارث برده بود. مسلم در زمان حضرت (ع) نوجوانى رشید و پاک بود که به افتخار دامادى آن حضرت نایل شد و با یکى از دختران به نام «رقیه‏» ازدواج کرد. این وصلت‏بر میزان فضیلتهاى مسلم افزود و او را بیشتر در محور «حق‏» و در خدمت نظام الهى آن حضرت در دوران خلافتش قرار داد. به نقل مورخان، در زمان حکومت آن حضرت (بین سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن ، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفین، وقتى که المؤمنین(ع) لشگر خود را صف‏آرایى مى‏کرد، حسن و حسین(ع) و عبدالله‏بن جعفر و مس ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # زندگینامه : حضرت مسلم بن عقیل
  • کلمات کلیدی مسلم ,کوفه ,براى ,امام ,مردم ,عقیل ,امام حسین ,مسلم‏بن عقیل ,خانه هانى ,والى کوفه ,مردم کوفه
═══════ ೋღ

اطلاعات

  • مطالب مشابه #رهایی از شب 161
  • کلمات کلیدی گفتم ,کمیل ,جواب ,عذاب ,سادات ,کرده ,عذاب وجدان ,سادات خانوم ,جواب بدید ,رقیه سادات
═══════ ೋღ

اطلاعات

  • مطالب مشابه #رهایی از شب 162
  • کلمات کلیدی بخاطر ,نگران ,بندگی ,الهام ,خاتون ,دچار ,الهام خاتون ,بلند گریه ,بلند بلند ,بخاطر اینکه
اعمال روز دهم ذی الحجه (روز عید قربان) روز عید قربان از اعیاد مهمّ ى است. این روز یادآور اخلاص و بندگى حضرت ابراهیم(علیه السلام)در برابر پروردگار خویش است، آن جا که فرمان حق براى ذبح اسماعیل صادر شد، و ابراهیم آن بنده فرمانبردار خداوند آماده اجراى این فرمان شد و اسماعیل را به قربانگاه برد و کارد بر حلقومش نهاد، ولى ندایى رسید که اى ابراهیم از عهده این آزمون الهى برآمدى! دست نگهدار که فرمانبردارى خویش را به درستى اثبات کرده اى. جبرئیل همراه با «قوچى» فرود آمد و ابراهیم آن را قربانى کرد، و سنّت قربانى در منا از آن روز برقرار شد، این روز، روز عید و خوشحالى و سرور است. زیرا علاوه بر این که بنده اى مخلص از آزمونى دشوار، سربلند بیرون آمد و بندگى خویش را در پیشگاه خداى بزرگ ثابت کرد، گروه عظیمى از بندگان مخلص خدا به او تأسّى جسته، به زیارت خانه خدا مى شتابند و مراسم منا و از جمله، قربانى را انجام مى دهند. اعمال روز عید قربان: براى عید قربان اعمالى چند نقل شده است: 1ـ غسل است که به گفته مرحوم «علاّمه مجلسى»، غسل در آن روز سنّت مؤکّد است تا آن جا که بعضى از علما آن را واجب دانسته اند.(1) 2ـ عید قربان است و نحوه انجام آن، به همان کیفیّتى است که در عید فطر گفته شد، و عید قربان در زمان غیبت (علیه السلام)مطابق مشهور فقهاى عظام، سنّت مؤکّد است.(2) (خواه به صورت جماعت خوانده شود یا فرادى). 3ـ مستحب است دعاهایى را که پیش از عید و قبل از آن وارد شده است بخواند. به فرموده مرحوم «علاّمه مجلسى»، بهترین دعاها،دعاى چهل و هشتم «صحیفه کامله سجّادیه» است که اوّلش این است: أللّهُمَّ هذا یَومٌ مُبارَک و اگر دعاى ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # اعمال مستحب عید قربان
  • کلمات کلیدی نماز ,قربانى ,براى ,قربان ,صفحه ,اَللهُ ,علیه السلام ,اَللهُ اَکْبَرُ، ,همان مدرک ,اَکْبَرُ، اَللهُ ,اَکْبَرُ عَلى ,اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ،
الإمام زین العابدین علیه السلام ـ مِن دُعائِهِ یَومَ الأَضحى ویَومَ الجُمُعَةِ ـ : اللّهُمَّ هذا یَومٌ مُبارَکٌ مَیمونٌ ، وَالمُسلِمونَ فیهِ مُجتَمِعونَ فی أقطارِ أرضِکَ ، یَشهَدُ السّائِلُ مِنهُم وَالطّالِبُ وَالرّاغِبُ وَالرّاهِبُ ، وأنتَ النّاظِرُ فی حَوائِجِهِم . زین العابدین علیه السلام ـ در ضمن دعایش در روز عید قربان و روز ـ : پروردگارا! این روز، روزى بابرکت و خجسته است و مسلمانان در این روز، از اطراف زمین تو گرد آمده اند. خواهنده ، جوینده ، امیدوار و بیمناک، همه حاضرند و تو، به نیازهایشان مى نگرى. کتاب «خیر و برکت از نگاه قرآن و حدیث» ، صفحه 519 دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین چشمه های نور و شور آن بیابان را ببین نفس را با تیغ تقوی سر ببر پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین سفره ی مهمانی خاص خدا گردیده باز لاله ی لبخند و اشک شوق مهمان را ببین دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر بزن هم ش ت نفس را، هم مرگ را ببین تیغ در دست خلیل و بند در دست ذبیح حنجر تسلیم بنگر، تیغ بران را ببین کارد تیز و دست محکم، حلق نازک تر ز گل پای تا سر چشم شو، اخلاص و ایمان را ببین خاک گل انداخته از اشک چشم حاجیان در دل تفتیده ی صحرا، گلستان را ببین گریه و اشک و دعا و توبه و تهلیل را رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین آتش گرما گلستان گشته چون باغ خلیل در دل صحرا صفای باغ رضوان را ببین روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشم سر چشم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین خیمه ی حجاج را با پای جان یک یک بگرد آتش دل، سوز ، چشم گریان را ببین حاج غلام رضا سازگار روز دهم ماه ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامیترین عیدهای مسل ...

اطلاعات

  • مطالب مشابه # عید سعید قربان
  • کلمات کلیدی ببین ,قربان ,قربانی ,انجام ,علیه ,اسماعیل ,علیه السلام ,الله علیه ,گرفته می‌شود ,العابدین علیه

آخرین جستجو ها